پاکت را از جیبم درآوردم و شروع کردم به خواندنِ آن: «پایان هرچیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آنرا تجربه نکند، نمیفهمد و وقتی تجربه کرد، تجربهاش برای خودش و دیگران فایدهای ندارد.» فرمانده همین چند خط را نوشته بود. چند خطی که خبر از مرگ خودش میداد. پاکتنامه را گذاشتم توی جیبم. کفشهای فوتبالم را از توی ساک درآوردم. میخواستم بیندازمشان دور، نتوانستم. آنها را دوباره گذاشتم توی ساکم و زدم زیر گریه.
پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند، نمیفهمد و وقتی تجربه کرد، تجربهاش برای خودش و دیگران فایده ندارد...
باحال و دوست داشتنی بود.شیوهی روایتش یه سیال ذهن خواندنی بودکتاب کلا 68 صفحه است و یک نفس میشه خوندش. کتابی که با مرگ شروع میشه و به مرگ ختم میشه. قراره زندگی بابکی رو بخونیم که سه دورهی مهم زندگیاش رو روایت میکنه.یکی دورانی که درگیر فوتبال بازی کردن شده، فوتبالی که خودش بهش علاقه نداره و به اصرار پدرش وارد این وادی شده. دوره بعدی دوران خدمتش که افتاده وسط جنگ و بزنگاه بعدی هم درگیر روزنامه نگاری و البته بازجویی و انفرادی کشیدنش رو روایت میکنه. گاهی پاراگراف به پاراگراف فضای این روایت تغییر میکرد اما دلنشین و خواندنی بود و باعث گیج شدن نمیشد. شکل روایت کتاب، منو یاد کتاب کی ما را داد به باخت فرهاد کشوری انداخت.
تنها چند صفحه از کتاب را خوانده بودم که از جذابیت و گیرایی داستان شگفت زده شدم.به قدری مجذوب کتاب شدم که سعی کردم کتاب را با کمترین سرعت ممکن بخوانم تا مدت بیشتری از خواندن آن لذت ببرم. داستان جریان سیال ذهنی کتاب با مرگ آغاز و با مرگ هم تمام می شود و در سه فضای متفاوت به صورت سیال سیر می کند: کودکی ای که به دنبال کردن جیرجیرک در گندمزار ها،نوجوانی ای که در زمین فوتبال،جوانی ای که در جبهه چنگ و سپس در حوادث کوی دانشگاه و بازداشتگاه و سلول انفرادی گذشته است.این تغییر ناگهانی فضاها،خواننده را غافلگیر می کند و خود یکی از عوامل جذابیت کتاب است.جمله به جمله،بدون به هم خوردن ریتم کلی داستان و پیوستگی جملات،فضاها از پایان جمله قبلی عوض می شود.جیرجیرک و توهم آن در تمام طول داستان حضور دارد.از کودکی تا زمین فوتبال و جنگ و بازداشتگاه.و در نهایت هم این جیرجیرک است که پاهای پسر یددی زاگالو را به انفرادی می کشاند. پایان کتاب همانند شروع آن هیجان انگیز و غاقلگیر کننده ست و نویسنده در چند خط آخر ضربه نهایی را به خواننده می زند،ضربه ای که ممکن است خواننده در آغاز داستان ضرب آن را حس نکرده باشد
داستان پسری تک فرزند است که پدرش عاشق پیشه فوتبال است، میخواهد هر آنچه که خود نتوانسته است از طریق پسرش محقق بشود. داستان پسری است که سربازی اش با دوران جنگ با عراق یکی شده است. داستان پسری است که میان روزنامه نگاری با بنفشه ای دلباخته می شود. میان بازجویی زندان بنفشه ... میان جنگ ... نظر من: انقدری متنش کشش داشت که بدون کنار گذاشتنش پشت هم بخونمش، اوایلش یکم یه جوری بود ولی در ادامه اش جالب و زیبا بود، اینکه هر قسمت ناگهان به صحنه و اتفاق دیگه ای میره جالبه و به دل میشینه، از خوندنش لذت بردم.
مثل تدوین های فیلم بود و این نکتش خیلی جالب بود برام. از شباهت کلمه ها استفاده میکرد و لوکیشن داستان رو عوض میکرد که به شخصه جای دیگه این سبک رو ندیده بودم. مثلن میگفت توپ بالا رفت و بالای سر چراغ اتاق بازجویی دیده میشد. یچیزی تو این مایه ها ولی تمیز تر :)) اخه این مثال رو خودم زدم. داستان کوتاه بود و جالب و گاهی حرفایی میزد توش که ادم حس میکرد هیچ ربطی به داستان نداره. واقعنم نداشت و فقط میخاست اینطوری بگه داستانم حرف داره که به نظر من نداشت. ولی قشنگ بود و به خوندن می ارزید.
ژانر کتاب طنز تلخ و اجتماعیه. نویسنده اتفاقاتی رو که توی کشورمون افتاده بیان میکنه، به انتخابات سال ۸۴ و سردرگمی مردم اشاره میکنه📖
کتاب اینقدر جذاب و ملموسه که توی یک ساعت میشه تمومش کرد و من بعد از تموم شدنش دارم به این فکر میکنم که توی تمام این سالها چی بر ما گذشت🥺 چه اتفاقات و غمهایی رو که پشتسر نذاشتیم و هنوز هم…📖
📌کتاب ناموجوده که امیدوارم نشر چشمه تجدید چاپش کنه ولی در اپلیکیشنهای طاقچه و فیدیبو موجوده که میتونین بخونین و از خوندنش لذت ببرین
قشنگ بود، شیوه نگارشش و جریان سیال ذهن رو دوست داشتم توش، غم و تنهایی داشت ولی، خیلی زیاد...
*هر کس که ساختن زندان انفرادی به کله اش زده، آدم جالبی بوده و خوب می دانسته با آدم ها چطور بازی کند. یعنی درست تر آن است که بگویم میدانسته آدم بهترین دشمن خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند. بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دخل خودش را بیاورد.*
*آدم هم وقتی تنها می شود فکر و خیال ها می ریزند سرش، واقعیت و خیال. بعضی وقتها فکر میکنی واقعی هستند یا توی خواب دیده ای. حتا به آدم های واقعی که توی زندگی ات هستند هم شک میکنی.*
روراست بگویم دلایل جذب شدنم پیش از شروع کتاب چیزی بیش از گرایش های داستانی و ادبیات بود. اصلن مهم تر از اینکه کتابی را هم نام خودت بخوانی؟! جدای از این حرف ها پنج شش صفحه ی اول بدبین شدم که مبادا برای مخاطب پسند کردن داستان، نویسنده از سیاست و بحثی داغ کلامش را آغاز کرده، نمی دانم! به هرحال این حس در همان صفحات ماند و پا پیش نگذاشت. روایت های موازی داستان و چفت و بست هایش نمی گذارد که از اصلِ متن بگریزید و فکر را به ظن و گمان پرواز دهید. جذب می شوید و جایی که اصلن فکرش را نمی کنید می بینید گونه هاتان خیس اشک شده است. شاید چون پیش تر بادبادک باز را خوانده ام، تعبیر احمد غلامی از بادبادکش خوب به دلم نشست و حال خوشی برایم داشت. یک چیز دیگر؛ جیرجیرک از آن کتاب هایی ست که اگر دل به دلش دهید، برایتان خوشایند می شود و شیرین وگرنه اصل لذت را نخواهید برد.
قلم نویسنده بسیار جذاب و گیرا بود برام. خط و روند داستانی رو دوست داشتم...غم داشت اما دو سه جاییش رو هم لبخند به لبم آورد. "گور پدر مردم، آدم تا زندهس باید دنبال عشقش باشه." ص۲۳ "این چه آغازی است که بیشتر شبیه پایان است؟
این دومین اثری بود که از احمد غلامی خوانده ام و مثل "آدم ها" جاذبه ای داشت که نمیشد کتاب را کنار گذاشت. غلامی در داستان هایش فردی گذشته نگر است و سعی دارد تا واقعیات تاریخی حیات سیاسی-اجتماعی ایران را بدون صراحت لهجه به تصویر بکشد. وی در این کتاب دوران های مختلف زندگی اجتماعی-سیاسی فردی به نام بابک رضایی را از طریق فلش بک های مکرر به تصویر کشیده است و همین نوع سبک باعث می شود که کتاب جذاب و خواندنی باشد. کتاب از لحاظ اجتماعی با مرگ پدر شخصیت اصلی داستان و از لحاظ سیاسی با نقطه ی انتخابات ریاست جمهوری سال 84 و رقابت بین احمدی نژاد و هاشمی رفسنجانی شروع می شود و مدام در گذشته های مختلف از جمله دوران جنگ، سیر می کند. نویسنده بیشتر سعی دارد زندگی و مسائل آن را در این دوره ها از دید فردی چپگرا توصیف کند و حتی با توجه به زندگینامه کوتاهی که ابتدای کتاب از خود منتشر ساخته است می توان گفت که گوشه هایی از این کتاب در واقع به نوعی زندگینامه خود نویسنده نیز می باشد. هر چند غلامی از لحاظ ادبی نویسنده ای زبردست می باشد که خواننده را به دنبال خود می کشد اما به لحاظ محتوایی درگیر همان کلیشه هایی ست که اغلب افراد گذشته نگر با آن سر و کار دارند به ویژه آن دسته از نویسندگانی که در دوران جنگ قفل شده اند. همانگونه که برخی دین را دست مایه ای برای رسیدن به منصب های سیاسی می دانند، در این داستان تلویحا به جبهه رفتن دست مایه ای برای حق مسلم سهیم بودن در قدرت سیاسی قرار گرفته است. گویی می خواهد بگوید که ما هم آن موقع ها بوده ایم ما هم در جبهه با مرگ روبرو شده ایم و حال به خاطر وجود این جنگ مقدس، حق داریم در ساختار سیاسی این جامعه سهیم باشیم. از دیگر کلیشه هایی که وی به کار برده است کلیشه ماجراهای کوی دانشگاه، اوین و کتابخوان بودن است که تلویحا این ها را همه به روشنفکر بودن نسبت می دهد! با این همه او بدون صراحت لهجه می نویسد و شخصیت اصلی داستان وی بدون تضادهای فکری نیست و خودش را یک قطره کوچک و گم در حیات سیاسی ایران می داند و از این جهت است، که با تصویر زندگی یک شخصیت عادی و گم در جامعه سر و کار داریم نه فردی که فعالیت های اجتماعی-سیاسی او تأثیر چشمگیری در جامعه داشته باشد. این هم یکی دیگر از شاخصه های سبک نویسندگی غلامی ست که از آدم های داستانش قهرمان نمی سازد بلکه بیشتر علاقه مند است که به سراغ زندگی های عادی برود تا بتواند با طیف وسیع تری از خوانندگان ارتباط برقرار کند.
بنفشه گفت:"خیلی کیف داشت. رگمو که زدم، احساس سبکی کردم. انگار خونی که از رگ هام بیرون می زدباعث همه بدبختی هام بود. داشتم سبک می شدم، مادرم نذاشت. وگرنه الان مث پر کلاغ سبک شده و رفته بودم آسمون." همیشه مادرها هستند که نمی گذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آنقدر ما را دوست دارند که نخ ما را می بندند به انگشت خودشان تا باد ما را نبرد.
...هرکس که یاختن زندان انفرادی زده به کلش،آدم جالبی بوده و خوب می دانسته با آدم ای چه طور بازی کند.یعنی درست تر آ« است که بگوییم آدم بهترین دشمن خودش است.لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند.بهترین راه این است که خودش را با خودشتنها بگذارند تا خودش دخل خودش را بیاورد. بخشی از متن کتاب.
پاکت را از جیبم در آوردم و شروع کردم به خواندن آن: « پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند، نمی فهمد و وقتی تجربه کرد، تجربه اش برای خودش و دیگران فایده ای ندارد.» …
بنفشه گفت:« خیلی کیف داشت. رگمو که زدم احساس سبکی کردم. انگار خونی که از رگ هام بیرون می زد باعث همه ی بدبختی هام بود. داشتم سبک می شدم، مادرم نذاشت. وگرنه الان مثل پرِ کلاغ سبک شده و رفته بودم بالا به آسمون.» همیشه مادرها هستند که نمی گذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آن قدر ما را دوست دارند که نخ ما را می بندند به انگشت خودشان تا باد ما را نَبرد.
داستان راحت المطالعهای است. سه اتفاق به صورت موازی روایت میشود. یک نوجوان فوتبالیست، یک روزنامه نگار عاشق که برای گزارش توصیفی به کوی دانشگاه رفته، یک فرد زندانی و یک رزمنده در جنگ هشت ساله. داستان خیلی کوتاه است بی خودی کش نیامده. مثل تمام داستانهای ایرانی به خوبی پرداخته نشده، چارچوب مشخصی ندارد، اسکلتبندی محکمی ندارد اما باز هم مثل تمام داستانهای ایرانب بخشهایی دارد که از خواندن آن حس نزدیکی و لذت میکنید.
گفت:کسی رو هم نداریم پی کارت رو بگیره که تهران بمونی. گفتم:بیخیال،سخت نگیر،خدا رو داریم . خنده کم رمقی روی لب هاش دوید . گفت: نمیدونم چرا کارما فقیر بیچاره ها همه اشبه خدا می افته
خلاصه: جیرجیرک داستان غمانگیز پسریه که عشق پدرش به فوتبال اون رو محکوم به بازی کرده، عشق خودش به نویسندگی راهش رو به اتهام عقاید سیاسی به زندان انفرادی کشونده، خبری از دختری که عاشقاش بوده نیست، و سربازی جبهه رو براش رقم زده...
شیوهی روایت داستان، جریان سیال ذهن هستش که حتی اگر کسی به این شیوه از داستانگویی علاقه نداشته باشه، میتونه با زبان ساده و روان و جذاب کتاب ارتباط بگیره. در کل داستان کوتاهی هستش که میشه در یک ساعت تمومش کرد البته میشد نویسنده به بعضی مسائل بیشتر بپردازه و اگر بعضی از موضوعات رو بیشتر باز میکرد، جذابتر هم میشد. اما اتفاقات داستان به خوبی به هم ربط داده شدهاند و طرفداران داستان فارسی این کتاب رو خواهند پسندید. با همهی این اوصاف، مجموعه داستان آدمها از این نویسنده رو خیلی بیشتر دوست داشتم. و چون اول اون رو خوندم کمی توقعام از نویسنده بالا رفته بود
روایت چند مرحله از زندگی آدمیه که توی موقعیتهایی قرار میگیره که انگار انتخاب خودش نبوده ولی با هر منطقی که برای خودش میسازه، میپذیره و با فضا پیش میره. این پذیرش منطقی نیست ولی برای من خیلی قابل درکه. تو نوجوونی به خاطر علاقه پدرش به فوتبال، فوتبالیست میشه. دوران سربازیش مصادف با دوران جنگ میشه و انتخابهای دیگران باعث میشه زنده بمونه. یه نگاه گذرا هم به حضورش توی کوی دانشگاه و فضای سیاسی اوایل دهه ۸۰ داره. این خاکستری بودن آدمها و آرمانگرا بودن و نبودنشون رو توی کتابهای دیگه نویسنده هم خوندم و دوست داشتم. تو این کتاب، روایت تو خطهای داستانی زمانهای مختلف سیال بود و به نظرم گذر بین این خطها روان و خوب بود. یه مقدار من رو یاد "پاگرد" یا شایدم "عیار ناتمام" انداخت. خیلی کوتاه بود ولی آدم رو جذب میکنه و مزه گس پایان باز هم نداره.
جیرجیرک داستان مردی است در سه موقعیت: یک نوجوان که به خاطر پدرش مجبور است فوتبال بازی کند، یک سرباز که به جبهه اعزام شده، یک روزنامه نگار که در وقایع سال 78 دستگیر می شود
تداعیهای کتاب به شکل خوبی گفته شده اند. آدم گیج نمیشود و از خودش نمیپرسد که "چی شد یک هو؟" کاملاً مشخص هستند که ناگهان این موضوع تداعی کننده خاطره و موضوع دیگری میشوند کتاب در کل همین تداعی هاست البته که در انتهای کتاب بیشتر به سمت و سویی شبیه هذیان میرود و جریان سیال ذهن است، که من اصلاً خوشم نمی آید از این مدل
در کل کتاب بدی نیست، ولی به نظرم به عنوان یک داستان خیلی ارزش خواندن ندارد و توصیه نمیکنم به کسی، بیشتر همین جنبه های نویسندگی و تکنیکهای به کار رفته در آن برایم جذابیت داشت