قالب این کتاب بینظیر است. اگر میخواهید افسرده شوید هر شب پنج صفحه از آن توصیه میشود. به سبب سبک غریب نثرش تقریبا خواندن تمام آن در کوتاهمدت ناممکن است. مگر این که بخواهید به سرنوشتی مشابه نویسنده دچار شوید! بخشهایی از این کتاب عجیب را بارها و بارها و بخشهایی از آن را هیچ گاه نخواندهام.
«ساختمان فلسفی از ساختمان پلاسکو هم لرزانتر است، چه فایده دارد شما ما را با خود به رستوران ماهیت ببرید و به ما چلوکباب وجود بدهید آنگاه ما را به تماشای سلسله ممکنات ببرید و پس از صرف شام در میان معالیل بیگناه و پردهبرداری از مجسمه علت در میدان معلول و ورود به دایره امکان و توقف در دایره وجود و اقرار به وحدانیت هستی و تصریح به بداهت وجود و تصدیق به صرافت هستی، تازه به تو بگویند فلانی مثلا این پاسخ شبهه آکل و مأکول و معمای عاقل و معقول و داستان معروف شنگول و منگولِ جهنم و حبهٔ انگور بهشت را عجالتا برو و در کنج ریاضیات و از پیر مکاشفه بپرس که محیط معاد جسمانی بر تردد اصحاب مشاء بسته است و کلید برهمائی این صندوق عرفانی تنها در زیر پوست تخت سلوک مرشد آببندیشدهٔ نَفَس هفتصد پیر شنیدهٔ آبِ کوزهٔ هفتاد اربعین چشیدهٔ خوابِ هفت سلسلهٔ عرفانی و هفت پادشاه حیرانی دیده است»
از اولین کتابهای شعری که خواندم "شطحیات" احمد عزیزی بود که اینجا موجود نیست و من این کتاب را که عنوان مشابهی دارد بجای آن افزوده ام به قفسه ی کتابهای خوانده شده... آنقدر بچه بودم که نمیدانستم(...) یعنی چه و آن عبارت به کرات در اشعار احمد عزیزی آمده بود... منمزن را از احمد عزیزی یاد گرفتم و از حفظ کردن اشعارش و از سرودن اشعاری بر وزن آن اشعار...و این دستاورد کمی نیست...