در سايت ها نوشته شده كه نويسنده نجات يافته از بهاييت است ولي در كتاب كوچكترين اشاره اي نشده كه اين داستان برمبناي واقعيت است و همين امر مبين اين است كه صرفا با يك داستان مواجهيم. يك داستانِ ضعيف ادبي، بدون كوچكترين كشش هايي كه از يك رمان خوب انتظار ميره؛ و نتيجتاً اين ميشه كه اين كتاب ميشه يه داستان تعصبىِ خياليِ غيرواقعي كه به ضعيف ترين و آبكي ترين شيوه ي ممكن سعي ميكنه بهاييت را با يه سري استدلال ها و آسمون ريسمون بافتن هاي سردرگم و بي ربط و ضعيف بكوبه زمين انگار كه نويسنده كه ابدا هم نويسنده نيست، يه عقده و كينه اي از بهاييت به دلش مونده و حالا مياد لجوجانه و غيرباورپذيرانه، يه سري بدبختي سر هم ميكنه و مي اندازتشون زيرسر بهاييت و آدم حيفش مياد كه دغدغه و سوژه به اين مهمي و البته جذابي اينطوري حيف شده در اين كتاب