رسول یونان (زاده ۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است. او در دهکدهای در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمد. هماکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیدهای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده است. آثاری از او نیز توسط مریوان حلبچهای به کردی سورانی ترجمه شدهاست. او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.
- بعد از تو تنهایی در من جسمیت یافت سیگاری گوشهی لبم گذاشت و مرا دود کرد در عصرهای خیس بهار...
- پیش از تو دنیا زشت بود دریا از کشتیهای شکسته آغاز میشد باغ از خار شهر از ساختمانهای بیدر و پنجره شب از کابوس روز از باد من از تو تشکر می کنم برای من زیبایی آوردی!
- کاش مثل نان بودم چه زیبا بر میگردد از سفر آتش!
- نبودن تو فقط نبودن تو نیست نبودن خیلی چیزهاست کلاه روی سرمان نمیایستد شعر نمیچسبد پول در جیبمان دوام نمیآورد نمک از نان رفته خنکی از آب ما بی تو فقیر شدهایم!
مواظب باش! مورچه ها می آیند دوست ندارم تو را غمگین ببینم پرده ها را کنار بزن بگذار آفتاب درونت را روشن کند!
وقتی تلفن زنگ می زند یعنی از یاد نرفته ای حتی اگر به اشتباه شماره ات را گرفته باشند ببین دوست من! در این دنیا خیلی از آدم ها هستند که شماره شان حتی به اشتباه گرفته نمی شود...
اگر خوب گوش کنی پرنده برای تو خواهد خواند اگر خوب نگاه کنی گل برای تو زیبا خواهد شد
از اعماق خودت برون بیا! گیتاری که بر سینه دیوار آویزان است منتظر دست های توست!
هنوز از یاد نرفته ای که مورچه ها کاری به کارت ندارند اما از یاد خواهی رفت اگر دنیا و آدم ها را از یاد ببری! رسول یونان
آتش و آدم ترکیبی نامتجانس است من از میان این آتش گر گرفته در رویاها و عشق ها غیر ممکن است سالم برگردم بازگشت من اندوه بار خواهد بود کاش مثل نان بودم چه زیبا بر می گردد از سفر آتش!
این دفتر را تا نیمه بیشتر نتوانستم بخوانم. باقیش حوصلهام را سر برد. عمدهی ناپسندیهایی که در این دفتر دیدم دو چیز است: اول آن که شعرهای لخت و عور زیاد دارد. یکی از خاصیتهایی که در شعر سپید میپسندم، کشفانگیز بودن به خصوص انتهای آنهاست. اگر شعر بلند باشد هم در انتهای هر بخشش. بعضی سپیدها از این نظر خیلی خوبند. هر خط قطعهای از پازلی نا معلوم را میچیند. آرامآرام تکهها تکمیل میشوند و آخرین تکه گل سر سبد است که وقتی خوانده میشود، همان آخرین قطعهای است که پازل را به تمامی معلوم میکند. و در این فرآیند شعر کد میدهد، خواننده دنبال میکند، کشف میکند و پی میبرد. این چیزی است که من در اکثر شعرهایی که از این دفتر خواندم، ندیدم. عکسش را دیدم و خوشم نیامد. یونان کشف را از شعرش گرفته. حرفش را لخت انداخته وسط اثرش. و این به قول شکارسری یعنی مرگ متن. لذتی هم در آن نیست. مثل این: چشمهها آهنگ مینوازند پرندگان میخوانند خورشید در درخشش و خرگوشها در جست و خیز من اما غمگینم... متأسفم ای بهار زیبا! نمیتوانم دوستت بدارم او از اینجا رفته است!
این یکی اجرای درستی هم ندارد. غمگینی شاعر فقط در حد یک کلمه در متن آمده، نه بیشتر. انتهایش هم که کلاً به باد داده. یا مثلاً شعر ص ۳۸. از اینها برای من زیاد داشت این دفتر.
ناپسند عمدهی دوم، شاعرانه نبودن بعضی اشعار این دفتر است. نه نوآوری مضمونی دارند، نه پرداخت شاعرانه، نه حس و نه برانگیختن همراهی مخاطب. خشکاند و بیروح. لذتی هم در خواندنشان نبود. مثل این:
هم از قساوت سنگ خبر دارم هم از بیرحم آتش. هم از بارانهای سرب هم از درازی روزهای خستگی. هم از خودکشی نهنگها خبر دارم هم از ترک برداشتن تخم کبوترها از خزیدن مار زیر شیروانیهای ساکت با این همه باید از گل حرف بزنم از دریاها اسبها پرندهها و رودخانهها که از باغهای دوردست سیب و گل سرخ میآورند باید از زیباییها حرف بزنم وظیفهی من دعوت به زندکی است!
هم ایراد اولی تویش معلوم است، هم دومی.
آن دو ستاره را هم به خاطر معدود کارهای خوب این دفتر دادم. پسندهایم را خیلی توضیح نمیدهم. این یکی از آنهاییست که باز بدک نیست و جای امیدواری دارد:
آفتاب آبیست ساحل آبیست مرغابی آبیست و گرگی که داخل نیزار در کمین شکار است. آرام کنار دریا قدم میزنی رنگ آبی پیراهنت در آینههای مختلف موج میزند
هرچند میشد به سادگی کمی کشفانگیزتر/لذتبخشترش کرد. مثلاً با برداشتن واژهی «آبی» از خط یکی مانده به آخر. اما باز از هیچی بهتر است. این شعر کمی اجرایی از عشق در خود داشت، بیآن که مستقیم حرفی از آن بزند. چیزی که نمونههای ناپسندم نداشتند.
کتاب از شش فصل تشکیل شده خوابی ازماهی و کشتی و ستاره راهی برای بازگشت به خانه دنیادر آینه جیبی شب های توکیو هفت ادراک از افتادن یک ساعت دیواری کشتی هایی که در خاک غرق شدند
در همه این فصل ها به جز شب های توکیو چند شعر هست که من دوسشون داشتم و تصویر قشنگی توی ذهنم بوجود آوردند به جز فصل شب های توکیو که من لزوم آوردنش رو نفهمیدم! فصل "راهی برای بازگشت به خانه" با این شعر کوتاه شروع میشه که من دوستش دارم کاش مثل نان بودم چه زیبا بر می گردد از سفر آتش