راستش از وقتی در کتاب خاطرات یک مترجم صحبت خوزه دو کاسترو نويسنده آدم ها و خرچنگها را با محمد قاضی خواندم دیگه نمیتونم از نویسندگان و مترجمان ایرانی زیاد انتقاد کنم.
«خوزه دو کاسترو که از قریحه قاضی خوشش اومده، بهش میگه شما چرا نمینویسی؟
قاضی میگه اگه بنویسم سروکارم با زندان و ساواکه. ما نهایتش میتونیم از زبان شما حرف بزنیم»
شاید اگه این همه محدودیت نداشتیم
ادبیات ایران جای دیگری بود
کاش کمی آزادی نوشتن داشتیم
تا میدیدیم که چه میتوانیم باشیم...
ولی به قول ضرب المثلی کوردی: دارا خوزیێە بێ پەلێکه
یعنی درخت"ای کاش" بی برگه و ثمری نداره
فعلا هیچ ادعایی نمیشه کرد وقتی درون نویسندگان ایرانی نانوشته مانده
...
در مورد کتاب
چند داستانشو دوس داشتم
رهگذران و خانه بدنام و سکوت و چندتای دیگه
مخصوصا رهگذران عالی بود
ما در خیابان افرادی رو میبینیم که هم میشناسیمشون و هم نه
اینا هرروز از کنار ما رد میشن بدون اینکه اسمشون رو بدونیم
ولي هرروز بهشون توجه ميكنيم
...
و از دید نجیب محفوظ خوشم اومد
داستان های نجیب محفوظ از یه حالت عادی شروع میشن و ناگاه اوج میگیرن و بعد خیلی عادی تموم میشن
خيلي از اتفاقات زندگي اول حالت معجزه دارند و بعد رنگ عادت بخود ميگيرند
...
فقط حیف که گاهی در بعضی داستان ها آدم نمی فهمید الان کی داره صحبت میکنه و چرا اینجا اشتباه معنی میده
و بدتر از اون جملات معنادار بصورتی کاملا بی معنا نوشته شده بودند... شاید اینا به مترجم بر نمیگرده
و خود نجیب محفوظ در متن عربی نتوانسته منظورشو برسونه!!؟؟
فک نکنید دارم انتقاد میکنم ها
فقط به در گفتم
امیدوارم دیوار
بخودش نگیره!!!
یه چیزی هم موند اما نمیدونم درسته یا غلط...بعضی آدمها اسمشون رو کتاب میزنن دکتر فلان
ناسلامتی کلی درس خونده تا اینجا برسه
بایدم رو جلد کتاب قبل اسمش، دکتر بنويسه
بيخودي گير نده
آگِر!؟