1، طرحها زیبا بودند. 2، زاویه راوی مناسب و چشمگیر بود. 3،قطعات بلندتر داستان گونه بودند تا شعر، یک مینیمال شاید. 4،بجز چند شعر باقی اشعار این مجموعه 30 قطعه ای دلنشین بودند. ||||ا فاصله میان رفتن و برگشتن خط چین سفید باریکی ست کافی ست از پشت شیشه اتوبوس به جاده نگاه بیندازی
|||||ا وقتی رفت پشت سرش را نگاه نکرد ترسید به تماشایش نایستاده باشم
||||| این یکی واقعا دوست داشتنی بود: چرخ و فلک
من طبیعی به دنیا آمدم پدرم گل خریده بود و شیرینی و مادرت دست هایش را گرفته به تخت داشت درد می کشید برای تو
چرخ و فلک آن قدر رفته بود بالا که شاید می شد ستاره ها را با دست گرفت اما من فقط به ارتفاع فکر می کردم و تو چند روز بعد رفته بودی چند ستاره برای خودت جیده بودی و ارتفاع اصلا برایت مهم نبود
جا ماندی هواپیما که داشت از روی باند کنده می شد تازه رسیده بودی فرودگاه و من با پرواز تاخیردار چند روز پیش رفته بودم حالا هم که چند ردیف آن طرف تر از من زیر خاک خوابیده ای
عزیزم بیش از این دنبال من نگرد همیشه بین ما چند روز فاصله هست
عصیان «آن گاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت و سبزه ها به صحرا ها خشگیدند و ماهیان به دریا ها خشکیدند» و فروغ آن قدر ترسیده بود که شروع به نوشتن کرد
خورشید سرد شد و به هر حال برای من واضح بود که این چراغ قوه یک روز خاموش می شود
درخشش در اتاق را می بندم پرده ها را می کشم چراق ها را خاموش می کنم
حالا کمی بخند تا ببینم در کجای جهان ایستاده ای
_______ راوی اول تیر چراق برق کنار خیابان ایستاده بود مرد در را باز کرد سایه اش دیوار راهروِ خانه را لمس کوتاهی کرد مرد داخل شد و در را بست
چوب لباسی ایستاده بود چوب لباسی ایستاده بارانی مرد را در دست گرفت و عصایش را و کلاه شاپوش را سیگار خودش را روشن کرد و دست به دست مرد داد زمین زیر پایش شروع کرد به سر خوردن تا انتهای اتاق نشیمن تا اپتدای گاو صندوق رمزدارش هفت تیر امریکایی اش را درآورد خزانه اش را چرخاند یک تیر با خزانه چرخید و ساعت روی عدد هفت قفل کرد (اشتباه نکنید این مرد قرار نیست در این شعر بمیرد) صندلی ها به زانو نشسته بود و بوف کور بر روی میز چرت می زد پنجره باز شد باد فوت محکمی بود بر فضای عرق کرده ی اتاق (در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد) تق (اشتباه نکنید این مرد قرار نیست در این شعر بمیرد) تلویزیون از ترس چشم هایش را بسته بود سیگار خودش را خاموش کرد و بوف کور بر روی میز چرت نمی زد باد فوت محکمی بود که از فضای سرما خورده ی اتاق مکیده شد و پنجره دهانش را بست تلفن شروع کرد به جیغ ممتدی که فضای تب دار اتاق را مرتعش می کرد تلفن جیغ ممتدی که فضای اتاق را مرتعش می کرد (اشتباه نکنید این مرد قرار نیست در این شعر بمیرد)
سیگار خودش را روشن کرد و دست به دست من داد «آقا هیچ ستاره ای در آسمان نیست» پنجره باز شد کودک صدایی که حجم عرق کرده ی اتاق را مرتعش می کرد «نه» صدایی که حجم عرق کرده ی اتاق را تق «ببخشید آقا قرار نیست شما در این شعر بمیرید» راوی دوم عقربه ی بزرگ تا عقربه ی کوچک پنج قدم فاصله داشت که ثانیه شمار شروع به عقب نشینی کرد مرد و راوی اول نشسته بودند در باز شد شبحی با بارانی مشکی و سبیل آلمانی اش عینک گرد ته استکانی اش را و کلاه شاپوش را در دست راست گرفت و سگ ولگرد در دست چپش چرت نمی زد زمین زیر پایش شروع کرد به سر خوردن تا وسط اتاق نشیمن نزدیک بوف کور بیدارش (در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد اما ...) تق تکه ای از سقف بر روی سر راوی اول افتاد
تلویزیون چشم هایش را باز کرد تلویزیون هجوم مورچه ها بود بر صفحه ی سفید تلویزیون پلک زد تلویزیون تصویر مردی بود که شقیقه اش را نشانه گرفته و تلفن در تلوزیون جیغ ممتدی که فضای تب دار اتاق را مرتعش می کرد جیغ ممتدی که فضای تب دار اتاق را مرتعش می کرد تلفن جیغ ممتدی که فضای تب دار اتاق را تق (اشتباه شد این مرد قرار نبود که در این شعر ...)
نوستالژی نه من نه کتاب ها نه کتاب فروشی ها و نه خیابان تازه سنگ فرش شده ی انقلاب هیچ کس مقصر نیست کفش هایم وقتی خاکی شد که خاطرات مان را قدم می زدم
چرخ و فلک من طبیعی به دنیا آمدم پدرم گل خریده بود و شیرینی و مادرت دست هایش را گرفته به تخت داشت درد می کشید برای تو
چرخ و فلک آن قدر رفته بود بالا که شاید می شد ستاره ها را با دست گرفت اما من فقط به ارتفاع فکر می کردم و تو چند روز بعد رفته بودی چند ستاره برای خودت چیده بودی و ارتفاع اصلا" برایت مهم نبود
جا ماندی هواپیما که داشت از روی باند کنده می شد تازه رسیده بودی فرودگاه و من با پرواز تأخیر دار چند روز پیش رفته بودم حالا هم که چند ردیف آن طرف تر از من زیر خاک خوابیده ای
عزیزم بیش از این دنبال من نگرد همیشه بین ما چند روز فاصله هست