What do you think?


نمنم بارانم
179 pages, Paperback
Published January 1, 2011
About the author
علی باباچاهی
35 books24 followersعلی باباچاهی متولد سال ۱۳۲۱ بوشهر (کنگان) است. باباچاهی در پاسخ به یکی از پرسشهای احسان یارشاطر (دانشنامه ایران، دانشگاه کلمبیا) که زمینهٔ خانوادگی شاعر و منتقد معاصر ما را جویا میشود، مینویسد:
«پدر برآمده از صحرا (تنگستان بوشهر)، همسایه تفنگ و مادر نمک پرورده دریا (بوشهر) بود…»
باباچاهی دوره دبستان و دبیرستان را در بوشهر میگذراند. در دوره اول متوسطه، دل در گروه شعر و ادبیات مینهد. این عاشقی زودرس، روز به روز برای او جدیتر میشود. در مسابقه ادبی که در همین سال بین دانش آموزان تمامی دبیرستانهای بوشهر برگزار میشود، رتبه اول را به دست آورد همین صحنه در همان سال، در شیراز و بین دبیرستانهای سرتاسر شیراز تکرار میشود و باباچاهی همچنان در نقش نفر اول ظاهر میشود. جایزه و صد آفرین! وی که همچنان (و حالا دوره دوم دبیرستان) در بوشهر اقامت دارد، شعرهایش در مجلات تهران، با نام مستعار «ع. فریاد» چاپ میشود اما وقتی یکی از شعرهای این شاعر جوان (نوجوان؟) در مجله امید ایران به عنوان «بهترین شعر هفته» به چاپ میرسد، باباچاهی از نو به جلد اسم اصلی خود برمی گردد و شعرهایش را به امضای خودش در مجلات پایتخت به چاپ میرساند. باباچاهی پس از اتمام دوره دبیرستان در بوشهر، حدود سال ۴۰ – ۳۹ به دانشکده ادبیات شیراز راه مییابد. مسئولیت صفحه شعر مجله دانشجویی دانشکده ادبیات شیراز را برای مدتی کوتاه به عهده میگیرد. او در این سالها به اتفاق چند تن از دانشجویان، جلساتی ادبی در دانشکده ادبیات شیراز برگزار میکند. آن هم بیشتر به این نیت که استادان ضد شعر نیمایی را با جریانات ادبی روز آشنا سازد. در ۱۳۴۳ دوره سربازی (آموزشی) را در شیراز و بقیه دوره را که افسر وظیفه است در کرمان سپری میکند. جالب اینکه مدیر مسئول مجلهٔ «آدینه» که دوره آموزشی خود را در کرمان میگذراند، در گروهانی است که باباچاهی فرماندهی آن را به عهده دارد. باباچاهی حدود سال ۴۵ وارد آموزش و پرورش میشود و مدت ۱۸ سال در بوشهر به تدریس ادبیات مشغول است که بعد از انقلاب به تعبیر خودش به دریافت جایزه «بازنشاندگی اجباری» نائل میشود. (سال ۱۳۶۲) باباچاهی در طول مدت تدریس خود در بوشهر علاوه بر چاپ شعر در مجلات پایتخت، به نوعی از فعالیت مطبوعاتی (ژورنالیستی؟) غافل نیست.
در کتاب «صد سال مطبوعات بوشهر، سید قاسم هاشمی صفحه ۳۰۰» میخوانیم:
«مجله تکاپو به سردبیری علی باباچاهی در پاییز ۱۳۴۶ در بوشهر منتشر شد…» پس از انتشار شماره سوم در نیمه اول ۱۳۴۷، ساواک
«پدر برآمده از صحرا (تنگستان بوشهر)، همسایه تفنگ و مادر نمک پرورده دریا (بوشهر) بود…»
باباچاهی دوره دبستان و دبیرستان را در بوشهر میگذراند. در دوره اول متوسطه، دل در گروه شعر و ادبیات مینهد. این عاشقی زودرس، روز به روز برای او جدیتر میشود. در مسابقه ادبی که در همین سال بین دانش آموزان تمامی دبیرستانهای بوشهر برگزار میشود، رتبه اول را به دست آورد همین صحنه در همان سال، در شیراز و بین دبیرستانهای سرتاسر شیراز تکرار میشود و باباچاهی همچنان در نقش نفر اول ظاهر میشود. جایزه و صد آفرین! وی که همچنان (و حالا دوره دوم دبیرستان) در بوشهر اقامت دارد، شعرهایش در مجلات تهران، با نام مستعار «ع. فریاد» چاپ میشود اما وقتی یکی از شعرهای این شاعر جوان (نوجوان؟) در مجله امید ایران به عنوان «بهترین شعر هفته» به چاپ میرسد، باباچاهی از نو به جلد اسم اصلی خود برمی گردد و شعرهایش را به امضای خودش در مجلات پایتخت به چاپ میرساند. باباچاهی پس از اتمام دوره دبیرستان در بوشهر، حدود سال ۴۰ – ۳۹ به دانشکده ادبیات شیراز راه مییابد. مسئولیت صفحه شعر مجله دانشجویی دانشکده ادبیات شیراز را برای مدتی کوتاه به عهده میگیرد. او در این سالها به اتفاق چند تن از دانشجویان، جلساتی ادبی در دانشکده ادبیات شیراز برگزار میکند. آن هم بیشتر به این نیت که استادان ضد شعر نیمایی را با جریانات ادبی روز آشنا سازد. در ۱۳۴۳ دوره سربازی (آموزشی) را در شیراز و بقیه دوره را که افسر وظیفه است در کرمان سپری میکند. جالب اینکه مدیر مسئول مجلهٔ «آدینه» که دوره آموزشی خود را در کرمان میگذراند، در گروهانی است که باباچاهی فرماندهی آن را به عهده دارد. باباچاهی حدود سال ۴۵ وارد آموزش و پرورش میشود و مدت ۱۸ سال در بوشهر به تدریس ادبیات مشغول است که بعد از انقلاب به تعبیر خودش به دریافت جایزه «بازنشاندگی اجباری» نائل میشود. (سال ۱۳۶۲) باباچاهی در طول مدت تدریس خود در بوشهر علاوه بر چاپ شعر در مجلات پایتخت، به نوعی از فعالیت مطبوعاتی (ژورنالیستی؟) غافل نیست.
در کتاب «صد سال مطبوعات بوشهر، سید قاسم هاشمی صفحه ۳۰۰» میخوانیم:
«مجله تکاپو به سردبیری علی باباچاهی در پاییز ۱۳۴۶ در بوشهر منتشر شد…» پس از انتشار شماره سوم در نیمه اول ۱۳۴۷، ساواک
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 5 of 5 reviews
March 11, 2023
باباچاهی از معدود شاعران پستمدرن ماست که جدا از شناختِ درست شعر در قرن اخیر درک درستی از شعر و زبان دارد. او در مقالهها و مصاحبههایاش نشان میدهد شعر فارسی(خصوصا پس از نیما) را به درستی کاویده است و زبانی میسازد برای خود اما با معیارهای زبان فارسی. میان دعوای طولانی میان پستمدرن یا نبودن امثال براهنی، بهنظرم باباچاهی توانسته دههها بدون توجه به حواشی و واکنشهای اشتباه مسیر خود را برود و هر جا توانسته شعر و بینش خود و هممسلکهایاش را تبیین کند. باباچاهی برای من شاعر محبوبی نیست اما حضور امثال او در شعر فارسی اتفاق بسیار مبارکیست. پیشنهاد میکنم مقالات و مصاحبههای او را جدا از کیفیت شعرش بسنجید
September 21, 2023
احساس میکنم باید یه چیزایی ازش میفهمیدم برای همین دو ستاره بهش میدم وگرنه اون سردرد و گُنگ بودنی که داشت، لایق ستاره ی بی رحم یک هستش.
بیشتر هم به خاطر حس نادانی هست که بهم داد، دوستان مثل اینکه این گرد هم آمدن بی معنای کلمات در کنار هم رو تحلیل هم میکنند.
بیشتر هم به خاطر حس نادانی هست که بهم داد، دوستان مثل اینکه این گرد هم آمدن بی معنای کلمات در کنار هم رو تحلیل هم میکنند.
August 23, 2026
عجب چیز غریبی بود؛ اولین برخوردم با باباچاهی بود. مؤخرهاش خیلی کمکم کرد. ولی باید بیشتر بخونم. فعلاً توی شوک به سر میبرم. پستمدرن! توی ایران! عجیب.
May 1, 2023
شاید دیگران طوری دیگر عمل میکنند
پَرِ مرغی برمیدارند
و کاغذی که هر چهقدر فکر کنی تمام نمیشود
شمع که از اول غروب همینطور
و کمی بعد زیر درختِ چنار
به انتظار ماه که عین قرص ماه
سبک اعتراف و حسب و حال من اما اینطوری است
به جای این که اول تو را
قبلا چیزی مینوشم و بعد تو را که هیچ کجا نیستی
به شرط این که آسمان ابری باشد.
و اتفاقا آسمان همیشه ابریست
چراغ سقف از اول غروب همینطور
حالا خیالم از همهجا
از اینکه تو را دارم و ندارم
و اینکه چشمهای تو مثلا عسلی است
و سن و سال تو از عقب تابوت من میآید
پس وقت بازی با کلمات است
در اتاق ابری که هر چه فکر کنی آسمان تمام نمیشود
برمیدارم گوشی تلفن را
و تا دلت میخواهد جملههای نیمه تمام
و گاه چند صفحهی پیدرپی و یک جملهی طولانی
پست مدرنیستها هم به شیوهی خودشان عاشق میشوند
و در بازیهای زبانی تو را
به شرط این که آسمان همیشه ابری باشد
ده سال بعد هم که قد کشیده تر از حالا
گره روسریات را در لایههای مختلف متنی پیدا میکنی
و چشمهای مثلا عسلیات را
که در مقابل هر تاویلی / مقاومت میکند؛
باز هم به سبک خودم اعتراف میکنم
که به سبک خودم
اول تو را
بعدا به یاد داشته باش
سرپیچی من از قواعد نحوی
و اینکه چشمهای تو در نگارشی ممتاز
تا ابد عسلی بماند
اگر عسلی بماند
این را حتما به یاد داشته باش!
_ علی باباچاهی
از "نمنمِ بارانم"
پَرِ مرغی برمیدارند
و کاغذی که هر چهقدر فکر کنی تمام نمیشود
شمع که از اول غروب همینطور
و کمی بعد زیر درختِ چنار
به انتظار ماه که عین قرص ماه
سبک اعتراف و حسب و حال من اما اینطوری است
به جای این که اول تو را
قبلا چیزی مینوشم و بعد تو را که هیچ کجا نیستی
به شرط این که آسمان ابری باشد.
و اتفاقا آسمان همیشه ابریست
چراغ سقف از اول غروب همینطور
حالا خیالم از همهجا
از اینکه تو را دارم و ندارم
و اینکه چشمهای تو مثلا عسلی است
و سن و سال تو از عقب تابوت من میآید
پس وقت بازی با کلمات است
در اتاق ابری که هر چه فکر کنی آسمان تمام نمیشود
برمیدارم گوشی تلفن را
و تا دلت میخواهد جملههای نیمه تمام
و گاه چند صفحهی پیدرپی و یک جملهی طولانی
پست مدرنیستها هم به شیوهی خودشان عاشق میشوند
و در بازیهای زبانی تو را
به شرط این که آسمان همیشه ابری باشد
ده سال بعد هم که قد کشیده تر از حالا
گره روسریات را در لایههای مختلف متنی پیدا میکنی
و چشمهای مثلا عسلیات را
که در مقابل هر تاویلی / مقاومت میکند؛
باز هم به سبک خودم اعتراف میکنم
که به سبک خودم
اول تو را
بعدا به یاد داشته باش
سرپیچی من از قواعد نحوی
و اینکه چشمهای تو در نگارشی ممتاز
تا ابد عسلی بماند
اگر عسلی بماند
این را حتما به یاد داشته باش!
_ علی باباچاهی
از "نمنمِ بارانم"
April 29, 2021
دل به دست هيچكس نمىدهم زندگى شاعرانه بهتر است
مثل گل ظريف و پاك
مثل آب صاف و ساده ز ابلهىست
مثل تيرگى
مثل شب، در اين زمانه بهتر است
نامههاى عاشقانه خوب نيست
بوسههاى وحشيانه بهتر است
اى بهار!
ما كلاغهاى زشت و پير را رها نمىكنيم
قلبمان بسان شيشه نازك است
برگ را ز شاخهاش جدا نمىكنيم
نيمهشب
آن زمان كه آب بر صفاى دختران ساده عاشقست
آن زمان كه هر كسى كنار جفت خود به خواب مىرود
در رحيل غربتآور زمان تو را صدا نمىكنيم
اى بهار!
ما به عهد خود وفا نمىكنيم
قلب من هميشه فاسدست
آه، اى كسى كه نام من براى تو طليعهى محبتىست
دل به دست هيچكس نمىدهم
چه مصيبتىست!
مثل گل ظريف و پاك
مثل آب صاف و ساده ز ابلهىست
مثل تيرگى
مثل شب، در اين زمانه بهتر است
نامههاى عاشقانه خوب نيست
بوسههاى وحشيانه بهتر است
اى بهار!
ما كلاغهاى زشت و پير را رها نمىكنيم
قلبمان بسان شيشه نازك است
برگ را ز شاخهاش جدا نمىكنيم
نيمهشب
آن زمان كه آب بر صفاى دختران ساده عاشقست
آن زمان كه هر كسى كنار جفت خود به خواب مىرود
در رحيل غربتآور زمان تو را صدا نمىكنيم
اى بهار!
ما به عهد خود وفا نمىكنيم
قلب من هميشه فاسدست
آه، اى كسى كه نام من براى تو طليعهى محبتىست
دل به دست هيچكس نمىدهم
چه مصيبتىست!
Displaying 1 - 5 of 5 reviews





