«عالَم انسان دینی» که در این کتاب مورد بحث قرار میگیرد، عالَمی است که ما را متوجه اُنس با حقیقت میکند و زیباهایی را که در بهسربردن با آن عالَم ظاهر میشود، مینمایاند، و نهتنها ریشهی بحران بیهویتی بشر مدرن را میشناساند، بلکه راهِ برونرفت از آن را نیز متذکر میشود، تا هرکس عزم عزیمت داشت بتواند قدمی جلو بگذارد.
برداشت من از کتاب: آرزوها، اعمال، نیات و رفتارهای ما ریشه در عالَم ما دارد. عالَم انسانها براساس موضعشان نسبت به عالَم شکل میگیرد. اگر نظر انسان به جنبه وحدانی عالَم، یعنی وجود، باشد، عالَم او، عالَم دینی است. در عالَم دینی گذشته و آینده وجود ندارد و انسان در مقام حال یا بقا است. فلسفه دستورات دین، وارد کردن انسان به عالَم دینی و حفظ و رشد آن است. ترک گناه و انجام عمل صالح برای کسی که وارد عالَم دینی شده است، طبیعی است و جای هیچگونه اما و اگری در آن نیست. محرک او دیگر حق خودش یا حق دیگری نیست، حق خداست. اگر فعالیت اجتماعی هم دارد برای این است که از عالَم دین خارج نشود. در عالَم دین حکمت به او افاضه میشود و دیگر در ظاهر حوادث نمیماند و به قاعدهها و سنن الهی توجه دارد.
اگر توجه انسان به وجود نباشد، لاجرم توجهش به کثرت است. کثرت هم عالَم انسان را متزلزل میکند و موجب دلمردگی و خستگی انسان میشود. ریشه پوچی بشر مدرن را باید در همین کثرت زدگی او دید. بحرانهای زیست محیطی ریشه در همین روحیه بشر مدرن دارد، همه چیز باید در خدمت تمتع بیشتر او باشد.
انسان اگر خود را یافت دیگر نمیخواهد به چیزی برسد. تحرک انسان در خودیابی اوست. و کمال انسان خودیابی است.
وقتي انسانها از نِيستان وجود خود دور افتادهاند و هيچکس از درون هيچکس نالهي فراق و دوري از نيستان را نميشنود، و هرکس از «ظنّ خود شد يار من» و هيچ چشم و گوش را آن نور نيست که نالهي ني را به آتش عشقِ اشتياقِ به نِيستان تعبير کند، چه بايد کرد؟ وقتي انسانها ديگر عزمِ عزيمت به عالم قدس را از دست دادهاند و هيچکس از «حقيقت» سؤال نميکند و عهد با خداي متعالي فراموش شده و بشر خود را با آنچه فرهنگ مدرنيته به او پيشنهاد ميکند، تعريف ميکند، کار به کجا ميانجامد؟ اين پرسشها، پرسشهاي معمولي نيست، پرسشهايي است که تاريخِ هرکس را مورد سؤال قرار ميدهد و ارتباط او را با خود و ساير موجودات معلوم ميکند. پرسش از يک عصر است ولي نه براي هماهنگي با آنچه ميگذرد، بلکه براي توجه به افقي که بايد بدان نگريست و از پريشاني تفکر رها شد.