A man is banished in a soldier's hearing. His daughter is left to wander. In a rash moment, Beatriz offers to take the child back to her father, and so starts an unimaginable journey across continents and in and out of war zones. But in their need to survive, the woman and the child transform in ways that become irreversible. "The Wheel" by Zinnie Harris premiered at the Traverse Theatre, Edinburgh, in August 2011 in a production by the National Theatre of Scotland. Zinnie Harris is a playwright and screenwriter, her work includes the multi-award-winning play "Further than the Furthest Thing", and "Spooks". "A glorious luminosity of spirit ...really rather special". ("Financial Times" on "Further than the Furthest Thing").
وای من این نمایشنامه رو خیلی دوست داشتم. از اون نمایشنامهها بود که کاملا تحتتأثیر قرار گرفتم و توی ذهنم خودم رو تماشاچی این تئاتر میدیدم. یعنی کرکترها به قدری برای من زنده بودن و شیوهی بیان دیالوگها و احساساتشون ملموس بود که انگار از نزدیک شاهد صحنهی نمایش بودم. بئاتریس و دختری که تا لحظهی آخر اسمشو میدونیم، شخصیتپردازی عالیای داشتن. دقیق نمیتونم بگم که از چه چیزِ این نمایشنامه خوشم اومد، فقط میتونم بگم من رو مجبور کرد یک نفس بخونمش و متأثر شم! من توی یوتوب که سرچ کردم، فقط تریلرو دیدم. خیلی خیلی ممنون میشم اگر لینکی از اجراش دارین برام بفرستید🥲
عجب شاهکاری بود. هنوز توان ریویو نوشتن ندارم ولی حتما در آینده از این کتاب مینویسم. داستان درباره مراسم عروسیای هست که با ورود سربازها برای دستگیر کردن یک متهم به یک اتفاق غیرمنتظره تبدیل میشه. بعد از دستگیری متهم دختر کوچکش تنها میمونه و حالا بئاتریس خواهر عروس تصمیم میگیره که این دختر رو به پدرش که بعد از دستگیری تبعید شده برسونه و طی این سفر به قرنهای پیش و جنگها و خونریزیها و مردمی که دنیا رو تبدیل به جهنم کردن برمیخوره و بئاتریس دیگه نمیتونه جهان رو همون روستا و کلبهی کوچکش ببینه بلکه جهان رو بعد از سفر با دختر مرموز برای رسیدن به پدرش چیزی جز تاریکی نمیبینه. پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش و لذت ببرید از این اثر جذاب و پر از حرف.
یاد این عبارت افتادم "تاریخ تکرار میشود" وقتی رسیدم اخرش واقعا از غم و دردی که تجربه کردم سر تاسف تکون دادم و مطمنم این سر تکون دادم مثل تکرار تاریخ قراره هرباری که یاد این نمایشنامه میوفتم تکرار بشه. ترکیب جنگ و بچه ها توی کتاب ها همیشه میتونه قلب ادم رو به درد بیاره و اینجا هم همینطور بود. این نمایشنامه توی یه جمله اینطور توصیف میشه: تباهی معصومیت توسط خشونت و شرایطی که کودک را به یک هیولا تبدیل می کند. شاید بعد ها چیزهای دیگه ای به این ریوو اضافه کنم وقتی که احساساتم فروکش کنه.
«جهنم همین شکلیه؟ یه اشتباه رو هزار بار تکرار کردن؟»
وقتی اواخر بخش نهم یاد اسم کتاب افتادم یه لحظه مغزم ترکید. و یه بار دیگه موقع خوندن دیالوگهای پایانی کتاب. نیاز دارم یا اجراش رو ببینم یا دوباره بخونمش تا بتونم بهترتر درکش کنم و در موردش تصمیم بگیرم. تا اون زمان میدونم خودش، خصوصا پایانش، رو دوست داشتم و یحتمل چهار ستاره امتیاز مناسبی باشه براش.
بسیار تحت تاثیر برشت بود. سَفره یادآورِ ننه دلاوره و جایی که بئاتریس بچه رو رها میکنه وسط صحنه و میره و بعد دوباره بر میگرده و برش میداره، نعل به نعلِ یکی از صحنههای دایرهی گچی قفقازیه. ایدهی رد شدن از همهی جنگها (اول، دوم، ویتنام و بقیه) و دوباره از اول شروع کردن با تعویض نقش رو زیاد نپسندیدم؛ چیزایی که بسیار مُد شده و حقیقتاً دیگه روی من تاثیری نمیذاره. به نظرم برشت هم اگه بود نمیپسندید، حداقل نه اینشکلی.
Yeah this was... not good. The characters were extremely bland and the writing itself devoid of personality. The ‘wheel’ device wasn’t earned by the story. Was glad when it ended.