Sepideh Jodeyri was born in 1976 in Ahvaz and grown in Tehran. She has written poems and short stories since she was seven and as a professional author since 1997. Her first book, Dream of the amphibious girl, a collection of poems, was published in 2000 and the second one, Logical, a collection of short stories, in 2001. She has translated a selection of Edgar Allan Poe's and also a selection of Jorge Luis Borges's poems into Persian. Some pink inclined to my blood, Jodeyri's second collection of poems was published in 2007. She is the founder of Iranian Women's Poetry Prize (Khorshid): http://www.khorshidprize.com/article....
شاید فقط زندگیِ من بود که این گونه گیج بر چشمهای قرمزتان نشست ای روشناییِ تنِ من بگذر! شاید فقط حواسِ سیاهم بود مثلِ کسی که پشتِ در افسوس میخورَد. از بقیع تا خاوران را با خود بِبَرَم بزنم به چاک! آوازهای کوچکِ جان را با خود بِبَرَم بزنم به چاک! اسمِ شیکِ تهران را با خود بِبَرَم بزنم به چاک! ای روشناییِ تنِ من بگذر! من پُشتِ هم جیغ میکِشم من پُشتِ هم گوشهای تو را میگیرم وَ جیغ میکِشم… دنیا گناهِ من است ای لکّههای بیهدف! دنیا گناهِ من است ای خندههای بیشمار! دنیا گناهِ من است و من جیغ. گناههای خندان را با خود بِبَرَم بزنم به چاک! دوازده است آنچه را که میشماریم دوازده است آرایشِ ظالمانهی صورتِ من میتواند بخندد به زمین: دوازده است! و از شکافی که بر تن فِشانم ببارد هزار شکوفهزار. چاههای خفته! بگذرید بگذرید از سَرَم؛ دوازده است! ای روشناییِ تنِ من بگذر! ای قندیلهای بَسته! ای شکستگیهای سَرَم! تکرارتان برای من تکرارِ طوافِ زمین است که خورشید به خورشید بلندتر میشود و «هوا که هَوی دارد مرا بخورد!» ای مصر! ای زنانهترین روز! صورتت را که لُخت میکُنی هرگز هرگز چشمهای مرا سیاه نخواهد کرد! و نور در تمامِ "تَرین"ها فرو رفته است… بِیت، خون و نان را با خود بِبَرَم بزنم به چاک! رَنگینَکی که پُختیم، رنگینتر از خونمان بود و عشق درست وقتی بالای سَرَم نشست افتاد و شکست! گورِ پدرسوختهی پدرم! «که هر چه دارم از اوست!» گورهای نیمهجان را با خود بِبَرَم بزنم به چاک! و آنچه از همه چیز باقی ماندهست و آنچه از همه چیز باقی ماندهست و آنچه از همه چیز باقی ماندهست ای روشناییِ تنِ من! و آسمانی که میچرخد میچرخد تا سیاه بماند مثلِ روزهایی که از سَرَم نمیگذرند و آبهایی که با فشار با فشار بیآبترین آبهای جهاناند مثلِ من که زن نیستم اصلاً که رنگ نیستم اصلاً که جان نیستم اصلاً فقط صورتی که میگذارد و میرود.
میپوسم از پوست و در تمامِ تنم تو جوش میزنی مثل لکه لکهْ عروس روی دندههای تخت مثل زخمْ زخمْ چشم روی خندههای من جوش میزنی و در چروکِ نگاهم گم میشوی عزیزم عزیزِ دلم!...
قیچی زد به روزهایم چشمِ غم انگیزِ ترس قیچی میزند تو را، از تکرارِ تو میافتم.