یک باره ناهید درنظرم آمد. صدایش در گوشم پیچید: ناصر چرا تندخو شده ای؟ آیا فکر می کنی با خشم می توانی سمت و سوی شرایط را عوض کنی؟ یا آن که فکر می کنی تنها تو و تعدادی جنگجو شرافت خود را حفظ کرده اند و دیگر الموتیان غیرت و شرف خود را از دست داده اند؟ صدای اسد مرا به خودم آورد: ناصر! ما باید تا آخرین لحظه برای شرافت الموتیان تلاش کنیم، اما همه ی راه ها نیز به شمشیر ختم نمی شود. البته نمی دانم، شاید سال ها بعد به این برسیم که کاش راه دیگری را پیموده بودیم، اما حالا که احوالمان چنین است، باید مراقب باشیم که بهترین تدبیر را انتخاب کنیم.
خب رمان چشم عقاب محسن هجری رو خوندم. این رمان تاریخی به حمله هلاکوخان مغول به قلعه الموت میپردازه. الموت به معنی آشیانه عقاب هست (از آنجایی که بالای کوه قرار گرفته: جایی که عقابها لانه دارند) و منظوراز چشم عقاب اسد (یکی از فداییون الموت است که برای نجات قلعه فداکاریهای بسیاری میکند) است.
رمان از زاویه دید ناصر پسر حامد کتابدار روایت میشه. حامد کتابدار از کتابخانه ی بزرگ الموت مراقبت میکنه و ارزش این کتابخونه برایش بسیار مهم است.. در کل انسانی آزموده و فرهیخته است و دوست دارد پسرش (ناصر) پس از او جای او را در کتابخانه بگیرد و برای همین ابتدا از شرکت کردن ناصر در حمله های دفاعی از الموت ناراضی است اما بعدا نظرش عوض میشود.
نکته ی مهم درباره ی این رمان تاریخی اینه که هجری تمام تاریخچه قلعه الموت رو نقل نمیکنه.. رمان با پاسبانی ناصر در برج الموت آغاز میشه، با مقاوت و دفاع از قلعه پیش میره و در پایان با آمدن جوینی به قلعه و عقد قراردادی میان الموتیان و مغولها که به ترک کردن الموتیان می انجامد، به پایان میرسه.
اما این تمام ماجرا نیست و هجری دیگه رمان رو ادامه نداده.. الموتیان الموت ور ترک میکنن و همانطور هم که در قرارداد آمده قرارنیست قلعه و مخصوصا کتابخانه ویران بشن.. اما تا جایی که در اینترنت خواندم بعد از اینکه مردم قلعه را ترک کردند، هلاکوخان قلعه را به آتش میکشد و کتابخانه نیز از بین میرود.. ا
در طول داستان متوجه میشویم که کسانی مثل ناصر و پدرش و اسد چقدر برای مقاومت انگیزه دارند.. اما از آنجا که رکن الدین حاکم الموت که در میمون دز ساکن است تسلیم هلاکوخان میشود دودستگی بین الموتیان گسترده میشه..
یک رمان تاریخی برای نوجوانان ناصر از اهالی الموت است. نوجوانی که از مدافعان قلعه الموت در برابر حمله هلاکوخان است. در طول داستان فضای حمله مغولان و دفاع الموتیان به خوبی بیان شده است. همچنین دو دستگی و اختلاف نظر پیرامون نحوه پیشبرد روابط با هلاکو نیز بسیار خوب در دل داستان ساخته و پرداخته شده بعد از تسلیم امیر اسماعیلیان و پیوستن عطا ملک جوینی به هلاکو، بین الموتیان دو دستگی نسبت به ادامه جنگ یا تسلیم ایجاد میشود. از ضعف های داستان عدم تبیین پیوستن بزرگانی مانند عطاملک و خواجه نصیر به هلاکو خان است ولی در دیگر مسائل داستان به خوبی این روایت تاریخی را بیان کرده است.
بنظرم کتابی برای مطرح کردن فرقه اسماعیلیه ی و خراب کردن چهره ی خواجه نصیر بود...کتابی ک خانواده های اسماعیلیه رو صلح طلب و با اخلاق و خانواده دوست نشون میده و البته مظلوم...کسایی ک مجبورن از سرزمینشون آواره بشن بخاطر دشمنانشون ک بعضا مثل خواجه نصیر و جوینی ایرانی اندو با هلاکو ک دشمن اصلیشونه همکاری میکنن و حق نون و نمکی ک با هم خوردن رو بجا نمیارن کشاکش صلح و جنگ با مغولان در این داستان و استدلالهاش من رو یاد مراودات صلحطلبانه دولت تدبیر و امید انداخت و وقتی دیدن نتیجه نداره، نتیجتا مثل فدائیان ب نتیجه مقاومت رسیدن
اما ظلم بزرگ این کتاب در حق امثال خواجه نصیر بود ک ذهن خواننده رو از اسطوره دانستن خواجه نصیرالدین طوسی ب خائن وطن فروش تغییر میده ... درصورتی ک او بود ک با نزدیک شدن ب هلاکو او رو شیعه کرد و از کشتار مردم ایرانی جلوگیری کرد...در زمانی ک ایران تحت تسلط سنی ها بود راه نفسی برای شیعیان باز کرد و راه فرهنگ و ادب دوستی رو بر حاکمان مغول باز کرد خلاصه ک از کانون فکری بعید میدونستم این کتاب رو چاپ کرده باشه
برای درک بهتر زبان آثار کودکان و نوجوانان این کتاب را خواندم. سوژهٔ نویی بود که کمتر بدان پرداخته شده است. اما ایراداتی هم داشت. زبان داستان یکدست نبود و گاهی از کلماتی در متن استفاده شده بود که نظم زبان را به هم ریخت مثل کلمهٔ شانس. مشکلات ویرایشی کار نیز بسیار بود. پرداختن به این موضوع از نگاه یک قهرمان نوجوان ایدهٔ تازه و جسورانهای بود که هرچند حقش کاملا ادا نشد اما نویسنده توانسته بود اثری قابلقبول ارائه کند. نکتهٔ مهمی که نباید فراموش کنیم این است که کتاب برای مخاطب نوجوان نوشته شده است و حتماً نوجوانان برای نقد این اثر شایستهتر هستند.