یکی از دوستان ناشر کتاب «سگ و زمستان بلند» خانم پارسیپور رو با اجازهی خودش فرستاده بود ارشاد، بلکم مجوز بگیره و عوایدی به نویسنده برسه. دیروز اصلاحات ارشادیش اومد و آنچنان خندهدار و گریهدار بود که من بیست دقیقه لاینقطع داشتم میخندیدم و اشک میریختم! در این حد که گفته بودن نویسنده کتاب رو کلاً بازنویسی کنه و حتی اسمش رو عوض کنه و بذاره «زمستان بلند». گفته بودن اسم شخصیت منفی کتاب نباید حسین باشه. (شخصیت منفی نبود. چپی مبارز شاهنشاهی بود!!) گفته بودن سیگار کشیدن شخصیت زن باید حذف بشه. موارد اشاره به لباس، بدن و انحنای بدن زن باید حذف بشه و یه لیست طووووولانی از حذفیاتی که کلا کتاب رو به یه چیز دیگه تبدیل میکرد. (طبیعتاً دوست ناشرم بیخیال انتشار کتاب شد.) دیشب هم نشستم این کتاب رو خوندم و فقط دارم به این فکر میکنم که اگر سانسور نبود، ادبیات معاصر سرنوشتش چقدر متفاوت میشد! چقدر ممکن بود جریانسازی بشه، چقدر ممکن بود کلاً وضعیت ادبیات و رمان فارسی فرق بکنه... صدالبته نمیگم تمام اختگی رمان فارسی در حال حاضر از سانسوره، ولی قویاً فکر میکنم یکی از دلایل اصلیش همینه. همینه که رمان فارسی از روزگار خودش جدا افتاده، و همینه که بسیاری از کارهای مهم ادبیات فارسی بدون مجوز منتشر شدن، چندتایی شانس داشتن و دیده شدن، ولی بقیه در تاریخ گم شدن... همین چیزا باعث میشه به اثر بدون سانسور مستقل بیشتر بها بدم. پشت یه اثر بدون سانسور، نویسندهای نشسته که از هرآنچه که میتونسته به عنوان نویسنده داشته باشه گذشته... بزمرگی هم چنین کتابی بود. شهرت و عواید احتمالی رو فدا کرده بود که زیر تیغ سانسور نره و همین به خودی خود برای من یکی ارزشمنده... ... دربارهی خود کتاب: داستان مطلقاً هیچ پیچش فرمیای نداره و بسیار ساده و خطی نوشته شده. خاطرات مردی که رفته به روستای بزمرگی و اونجا سربازه. فضا یک جنسی از فضای دیستوپیایی داره و کثافت مردانه از سر روش میباره (میگم کثافت مردانه، چون واقعاً بود.) نویسنده هم با زبانی خیلی صریح و البته روان خاطرات و دگرگونی راوی رو برای ما نقل میکنه. فارغ از همه چیز داستان بسیار جذابه و نمیشه زمین گذاشتش. همینطوری که داری صورتت رو خنج میزنی، همچنان به خوندن ادامه میدی :)) من مجموعاً دوست داشتم و مؤکداً فکر میکنم اگر این داستانها اقبال پیدا میکردن، ادبیات معاصر مسیرش متفاوت میشد. کتاب سرشاره از توصیفات گزندهی یک جامعهی مریض و ضدزن (اینکه هدف نویسنده چی بوده رو من نمیدونم.)، فساد، وضعیت سربازی اجباری، و خیلی مسائل سیاسی و اجتماعی دیگه، با این همه من فکر میکنم مهمترین نقطهی قوتش همون جذابیتش بود. پیشنهاد میکنم بخونین. ضمنا من پیدیاف دوصفحه در یکصفحهی کتاب رو تک صفحه کردم که خوندنش راحتتر باشه. تکصفحهش رو پیدا نکردم. اگر کسی خواست در دایرکت بگه که براش بفرستم.
روستای بزمرگی بیش از آنکه یک مکان جغرافیایی باشد، یک وضعیت است. وضعیتی که میتواند هر جا باشد؛ هر زمان، هر جامعهای که در آن قدرت، خشونت، فقر، خرافه و ترس بهطور مزمن روی هم تلنبار شدهاند. بزمرگی یک نقطه روی نقشه نیست؛ یک «شرایط» است. یک اقلیم روانی و اجتماعی که در آن انسان، نه بهتدریج، بلکه بهناچار، از معنا تهی میشود. به همین دلیل، خواندن بزمرگی سخت نیست چون پیچیده است؛ سخت است چون آشناست. چون بو میدهد. چون شبیه چیزهاییست که یا دیدهای، یا شنیدهای، یا زیستهای، یا حداقل حس کردهای که زیر پوست جامعه جریان دارد. در بزمرگی، جایی هست که اخلاق از کار میافتد. نه به این معنا که آدمها ناگهان شرور میشوند یا تصمیم میگیرند بد باشند؛ بلکه به این معنا که دیگر فرصتی برای اخلاق باقی نمیماند. اخلاق، مثل هر فضیلت دیگری، نیاز به فراغت دارد؛ نیاز به امنیت نسبی، به آیندهای هرچند مبهم، به این احساس که انتخابها واقعاً انتخاباند. بزمرگی روایت نقطهایست که این امکانها از بین رفتهاند. جایی که بقا، جای هر ارزش دیگری را میگیرد و انسانها به حداقلترین شکل ممکن از انسانبودن تقلیل پیدا میکنند.
اینکه بزمرگی میتواند نماد ایران باشد، برداشتی شتابزده یا احساساتی نیست؛ اتفاقاً برداشتی قابلدفاع و مهم است. نه به این معنا که ایران دقیقاً بزمرگی است، بلکه به این معنا که بزمرگی منطقهایی را نشان میدهد که در بسیاری از جوامعِ تحت فشار، از جمله ایران، قابلردیابیاند. بزمرگی هر جامعهای است که در آن: قانون بهجای عدالت، ابزار قدرت میشود اخلاق جمعی فروپاشیده، اما هنوز وانمود میشود که وجود دارد آدمها بهجای انتخاب، صرفاً واکنش نشان میدهند بقا بر هر چیز دیگری اولویت دارد ترس، موتور اصلی تصمیمگیری است و «عادت» جای «اندیشه» را میگیرد در چنین فضایی، انسان نه فرصت خوببودن دارد و نه حتی وقت بدبودن. او فقط تلاش میکند دوام بیاورد. بزمرگی دقیقاً همین وضعیت تعلیق اخلاقی را روایت میکند. جایی که خوب و بد دیگر مقولههای اخلاقی نیستند؛ بلکه پیامدهای موقعیتاند. در بزمرگی، هیچکس واقعاً «بد» نیست و هیچکس هم «خوب» نیست. این فقدان قطببندی اخلاقی، یکی از مهمترین نقاط قوت رمان است. آدمها بیشتر شبیه موجوداتی هستند که در یک زیستبوم خشن رها شدهاند؛ زیستبومی که قواعدش را خودشان نساختهاند، اما مجبورند طبق آن زندگی کنند. همین بیقهرمانبودن، همین فقدان شخصیتهای نجاتبخش یا وجدانهای بیدار، بزمرگی را از بسیاری از روایتهای کلیشهای اجتماعی جدا میکند.
یکی از چیزهایی که احتمالاً بسیاری از خوانندگان حساس را در برخورد اول پس میزنند، زبان کتاب است: فحش، تحقیر، خشونت کلامی، بیپردهبودن، و گاه لحن بهشدت عریان. اما این زبان نه تزئینی است و نه شوکی ارزان برای جلب توجه. این همان زبانی است که در چنین فضاهایی واقعاً جریان دارد. تمیز نوشتن درباره دنیایی کثیف، نوعی دروغ است. بزمرگی این دروغ را نمیگوید. فحشها در این رمان نشانه ابتذال نویسنده نیستند؛ نشانه ابتذال وضعیتاند. این زبان، زبان آدمهایی است که: قدرت حرفزدن محترمانه ندارند یاد نگرفتهاند احساسشان را جز با خشونت بیان کنند مدام تحقیر شدهاند و حالا تحقیر میکنند. در جهانی زندگی میکنند که ادب، لوکس محسوب میشود در بزمرگی، زبان زخمی است. زبان مثل بدنها آسیب دیده. فحش، فقط ناسزا نیست؛ ابزار ارتباط است. شکلی از تخلیه فشار است. راهیست برای دیدهشدن، وقتی هیچکس قرار نیست واقعاً تو را ببیند. ادبیات بزمرگی، ادبیات «زیباسازی فلاکت» نیست؛ ادبیات فروکردن دست در چرک است. و این چرک، اگر آزاردهنده است، تقصیر آینه نیست.
اینکه داستان در یک محیط نظامی و عمدتاً مردانه میگذرد، تصادفی نیست. فضای نظامی در بزمرگی فقط یونیفرم و درجه و پاسگاه نیست؛ یک منطق است. منطق اطاعت، زور، سلسلهمراتب، حذف فردیت، و بیچهرهکردن انسانها. در چنین فضایی، آدمها نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان ابزار تعریف میشوند. ابزار اجرا، ابزار بقا، ابزار تخلیه خشم. در بزمرگی: بدن تبدیل به ابزار میشود خشونت عادی میشود تحقیر بخشی از روزمرگی است
شوخی، فحش، سکس، همه شکلهایی از زندهماندناند مسائل جنسی در رمان پررنگاند، اما نه بهعنوان لذت یا صمیمیت. سکس در بزمرگی اغلب ادامه همان خشونتی است که در بقیه روابط جریان دارد. مرزها از بین رفتهاند، چون مرزی باقی نمانده که حفظ شود. بدنها مال خودشان نیستند؛ چه بدن مرد، چه بدن زن.
آیا بزمرگی ضد زن است؟
این پرسش مهم است، چون سوءبرداشت از اینجا شروع میشود. بهنظر من، بزمرگی نهتنها ضد زن نیست، بلکه اگر درست خوانده شود، یکی از بیرحمانهترین نقدها را به زنابزارانگاری ارائه میدهد. رمان نشان میدهد که در چنین جامعهای: زن ملک است، نه فرد بدن زن محل تخلیه ناکامی مردان است خشونت علیه زن عادی و بیسؤال است زنبودن، خود یک موقعیت خطرناک است اما نکته کلیدی اینجاست: رمان این وضعیت را تایید نمیکند؛ توصیف میکند. تفاوت بزرگی وجود دارد بین بازنمایی وقاحت و تبلیغ آن. بزمرگی هیچجا نمیگوید این درست است؛ میگوید این هست. اگر کسی بعد از خواندن بزمرگی بگوید «این کتاب زنستیز است»، شاید لازم باشد پرسیده شود: مشکل با متن است، یا با واقعیتی که متن بدون سانسور نشان میدهد؟
بزمرگی پر از خرافه است، اما خرافه در اینجا فقط اعتقاد به چیزهای عجیب یا غیرعلمی نیست. خرافه در بزمرگی یک سازوکار است: جایگزینکردن فکر با ترس واگذارکردن مسئولیت به تقدیر فرار از پاسخگویی توجیه رنج در چنین جامعهای، اخلاق هم خرافی میشود. خوب و بد نه بر اساس انسانیت، بلکه بر اساس نفع، قدرت، و امکان زندهماندن تعریف میشوند. آدمها خطوط قرمز ندارند، نه چون ذاتاً بیاخلاقاند، بلکه چون اگر داشته باشند، دوام نمیآورند. اینجا اخلاق لوکس است. و بزمرگی بیرحمانه نشان میدهد وقتی اخلاق لوکس میشود، اولین قربانیهایش همیشه یکساناند: زنها، بچهها، فقرا، حاشیهنشینها. کسانی که حتی در بهترین حالتها هم کمترین سهم را داشتهاند.
شخصیتهای بزمرگی نه اسطورهاند، نه تیپهای نمادینِ تمیز. آنها زخمیاند، ترسیدهاند، و اغلب حتی نمیدانند چرا اینطور شدهاند. خیلی وقتها تصمیم نمیگیرند؛ واکنش نشان میدهند. این رمان پر از آدمهایی است که: بلد نیستند دوست بدارند بلد نیستند اعتراض کنند بلد نیستند از خودشان دفاع کنند بلد نیستند خیالپردازی کنند و همین ناتوانی، آنها را خطرناک میکند. بزمرگی نشان میدهد که خشونت فقط از قدرت نمیآید؛ از ناتوانی هم میآید. از تحقیر انباشتهشده. از زندگیای که هیچ روزنهای برای بهترشدن ندارد.
بزمرگی یک رمان سیاسی اجتماعی است، بدون شعار. سیاست در آن نه در سخنرانیها، بلکه در بدنها جریان دارد. در توزیع خشونت، در سکوتها، در سلسلهمراتب، در اینکه چه کسی حق حرفزدن دارد و چه کسی نه. این رمان نشان میدهد چگونه ساختارها، آدمها را له میکنند و بعد همان آدمهای لهشده، ابزار تداوم همان ساختارها میشوند. سیاست در بزمرگی چیزی بیرونی نیست؛ چیزیست که در گوشت و پوست آدمها رسوب کرده.
بزمرگی کتابی نیست که «دوستش داشته باشی». کتابی است که تحملت را میسنجد. نه برای شوکهکردن، بلکه برای اینکه ببینی تا کجا حاضری واقعیت را بدون بزک نگاه کنی. این رمان درباره شرارت نیست؛ درباره فقدان امکان انسانبودن است. درباره جامعهای که آنقدر تحت فشار بوده که دیگر چیزی از شرافت برایش نمانده، جز خاطرهای مبهم. و شاید تلخترین نکته همین باشد: بزمرگی آنقدر دور نیست. آنقدر بیگانه نیست. و آنقدر خیالی نیست.
بزمرگی فقط روایت چند آدم در یک موقعیت خاص نیست؛ تصویر یک چرخه است. چرخهای که در آن خشونت نه یک اتفاق، بلکه یک منطق است. خشونت در بزمرگی صرفاً از خشم فردی نمیآید، از ساختار میآید. از جایی که قدرت بدون پاسخگویی عمل میکند، و هرکس در سلسلهمراتب بالاتر ایستاده، مجاز است پاییندستی را له کند. در چنین جامعهای، قدرت همیشه در حال سوءاستفاده است، نه بهصورت استثنا، بلکه بهعنوان قاعده. تحقیر، تهدید، کتک، تجاوز، اجبار؛ اینها ابزارهای قدرتاند، نه انحراف از آن. خشونت بهقدری تکرار میشود که عادی میشود، و وقتی چیزی عادی شد، دیگر کسی از خودش نمیپرسد چرا.
بزمرگی جامعهای را نشان میدهد که در آن خشونت تولید میشود، مصرف میشود و دوباره بازتولید میشود. کسی که امروز قربانی است، اگر فردا به موقعیتی بالاتر برسد، بهاحتمال زیاد همان کاری را میکند که با او شده. نه از سر شرارت، بلکه چون زبان دیگری بلد نیست. چون تنها چیزی که از قدرت یاد گرفته، همین است.
در این چرخه، زن جایگاه ویژهای دارد؛ نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان ابزار. ابزار تخلیه، ابزار مالکیت، ابزار اثبات مردانگی. بدن زن در بزمرگی نه حریم دارد، نه حق، نه صدا. خشونت جنسی، تحقیر، نگاه ابزاری، همه بخشی از نظم نانوشتهاند. اما نکته مهم این است که رمان این وضعیت را طبیعی جلوه نمیدهد؛ اتفاقاً آن را تا حد وقاحت پیش میبرد تا نتوانی نادیدهاش بگیری. بزمرگی نمیگوید «این درست است»، میگوید «این هست». و همین فاصله میان هست و باید باشد، جایی است که درد شکل میگیرد. ازدواج دختران در سن پایین، تجاوز، معاملهکردن بدن زن، همه در بزمرگی نه بهعنوان فجایع تکافتاده، بلکه بهعنوان نتیجه منطقی یک ساختار دیده میشوند. ساختاری که در آن اخلاق لوکس است و بقا اصل. وقتی بقا اولویت میشود، بدن ضعیفترها اولین چیزی است که قربانی میشود.
یکی از هولناکترین وجوه بزمرگی، کمرنگشدن مرز میان درست و غلط است. نه به این دلیل که آدمها نمیدانند چه چیزی غلط است، بلکه چون دانستن دیگر کارکردی ندارد. اخلاق وقتی معنا دارد که امکان انتخاب وجود داشته باشد. در بزمرگی، انتخاب اغلب به یک شوخی تلخ شبیه است. در چنین فضایی، تشخیص درست از غلط بهواسطه منافع مخدوش میشود. هرکس چیزی را «درست» میداند که به بقایش کمک کند. اخلاق به ابزاری برای توجیه تبدیل میشود، نه برای هدایت. آدمها یاد میگیرند خودشان را قانع کنند، نه مسئول بدانند. و این شاید یکی از واقعگرایانهترین بخشهای رمان باشد: نشاندادن اینکه فساد اخلاقی الزاماً از بیاخلاقی نمیآید، گاهی از خستگی میآید. از لهشدن مداوم. از اینکه انسان آنقدر زیر فشار بوده که دیگر توان ایستادن روی اصول را ندارد.
در بزمرگی، هرکس بخواهد علیه وضع موجود اقدامی بکند، نامش شورشی است. و شورشی باید حذف شود. نه با گفتوگو، نه با اصلاح، بلکه با حذف فیزیکی. خونریزی، تهدید، حذف، بخشی از نظم است، نه اختلال آن. سیستم بزمرگی تحمل تفاوت ندارد، چون تفاوت یعنی امکان. و امکان خطرناک است. امکان یعنی شاید بشود جور دیگری زندگی کرد. و این بزرگترین تهدید برای نظمی است که فقط با ترس سر پا مانده. به همین دلیل است که حتی فکر اعتراض هم جرم است. حتی خیال خروج از چرخه، گناه محسوب میشود. جامعهای که اینگونه عمل میکند، در ظاهر پایدار است، اما در باطن پوسیده. چون هر چیزی که فقط با سرکوب زنده مانده باشد، از درون مرده است.
در میان این همه تاریکی، چیزی که شاید تلختر از خشونت باشد، امیدهای پوچ است. امید به تمامشدن سربازی. امید به بازگشت عشق. امید به روزهای خوشی که مدام وعده داده میشوند، اما هیچوقت نمیآیند. این امیدها نه نجاتبخشاند و نه رهاییآور؛ بیشتر شبیه مسکناند. چیزی برای دوام آوردن، نه برای تغییر. آدمها به امیدی چنگ میزنند که خودشان هم ته دلشان میدانند توخالی است، اما بدون آن فرو میریزند. بزمرگی از این نظر یک فضای تمامعیار دیستوپیایی است: نه بهخاطر آیندهای تخیلی، بلکه چون حال را غیرقابلتحمل کرده. دیستوپیایی که از دل واقعیت بیرون آمده، نه از خیال.
این بخش از بزمرگی نشان میدهد که شرارت همیشه فردی نیست؛ گاهی ساختاری است. و خطرناکترین نوع شرارت، همان است که آنقدر تکرار شده که دیگر کسی اسمش را شر نمیگذارد.
بزمرگی درباره جامعهای است که انسانها را به ابزار تبدیل میکند، اخلاق را میفرساید، و خشونت را طبیعی جلوه میدهد. جامعهای که در آن زندهماندن، بهایی دارد، و آن بها اغلب انسانبودن است. و شاید همین نزدیکی ترسناک به واقعیت است که بزمرگی را آزاردهنده میکند. چون خیلی از آنچه میخوانی، بیش از حد آشناست. چون بزمرگی فقط یک روستا نیست؛ یک وضعیت است. وضعیتی که اگر حواسمان نباشد، میتواند هرجا باشد.
"بزمرگي" يك رمان ديستوپيايي تمام و كمال است. موضوعاتي كه در كتاب به آنها اشاره شده است شايد در نگاه اول اغراق شده باشند اما با كمي تامل به واقعيت تلخ آنها پي مي بريم. ازدواج (!) دختران در سن پايين، خودفروشي، تجاوز همه ي اين موارد را چگونه مي توان "ضد زن" ناميد؟ آيا روايت آنچه اتفاق مي افتد نشان از ضديت دارد؟ از انتقاداتي كه بر اين كتاب وارد بوده، زبان نوشتار آن و استفاده از الفاظ ركيك است؛ كه اين پديده جديدي در ادبيات ما نيست (از ايرج ميرزا تا دولت آبادي). همانا كه استفاده از اين گونه الفاظ در زندگي روزمره تمام انسان ها، از هر قشر و طبقه اجتماعي وجود دارد، اينكه با برچسب "ادبيات" بخواهيم آنها را حذف كنيم و يا اصلاحاتي به وجود آوريم برخوردي منطقي نيست. اما فضاي كلي داستان، فضايي ابزورد است و يادآور نمايشنامه "در انتظار گودو". انتظار و اميدي كه همه اول كار،هر چند كم در خود احساس مي كنند؛اميد به اتمام خدمت، ازدواج با مردي جوان،رسيدن به عشق دوران كودكي، و "باران". اما انتظاري كه جايي معنا و ارزش خود را از دست مي دهد زاماني كه آن دليل اوليه از بين مي رود و ارزش ها به سادگي به ضدارزش ها تبديل مي شوند. اين بيهودگي و پوچي حتي به خوبي در شرايط جغرابيايي بزمرگي توصيف شده است؛ ناكجاآبادي كه در آن بزها روزي همچون خدايانند و روزي دسته دسته كشته مي شوند.
آقاي ناظم: بزمرگي بهترين جاي دنيا براي نوشتن است؛ اين جا هيچ چيز وجود ندارد كه آدم سرش را به ش گرم كند، مثل خلاء مي ماند، آدم اينجا چاره اي جز نوشتن ندارد.
کتابی که روستای بزمرگی را وارد نقشه ایران کرد. از سطح داستان خیلی تعجب کردم و چقدر امروزی بود، امروز ما. به هر کسی، با هر سلیقهای، هم توصیهاش کردم، کتاب را بلعید و آدمهایی که کمتر کتاب میخوانند هنوز از من سراغ «یه کتاب اونجوری دیگه» را میگیرند.
خاطرات خدمتِ یک افسر وظیفه در پادگانی در ته دنیا؛ بزمرگی>. داستان با تعداد زیادی شخصیت شروع می شود که در ابتدا کمی گیج کننده است. اما کم کم با پیشروی روایت، شخصیت ها جان می گیرند و هرکدام صاحب خرده داستان و داستان های به اندازه ی داستان شخصیت اصلی می شوند. آنچه بیش از همه به چشم می آید، زبان بی پروا و صریح داستان در بیان مسائل جنسی ست که البته بر محیط خشن و مردانه و به دور از لطافت زنانه ی پادگان (آن جا که تنها بر بعد شهوانی و حیوانی معدود زنانش تأکید می شود) بسیار خوب می نشیند و در خدمت فضاسازی داستان می باشد. خرده داستان ها به خوبی به پیشرفت روایت اصلی داستان کمک می کنند و کم ترجایی از روایت را می تان زائد دانست. این کتاب می تواند نویدبخش نویسنده ای کاربلد باشد.
کتاب، سرشار از دیالوگ ها و فضاهای رکیک و جنسی بود. افراط و صراحت در به کارگیری این ادبیات به حدی است که نمی دانم قرار دادن این کتاب اینجا و در لیست کتاب هایم، درست هست یا نه. فضای سربازان یک روستای دورافتاده و مرزی، احتمالا تا حد زیادی موافق همین چیزی است که نویسنده در اینجا ترسیم کرده. اما به نظر من، به راحتی می شد با ادبیات پاکیزه تری هم، این فضای جنسی را به خواننده نشان داد؛ البته اگر نویسنده نمی خواست صحنه ها و اشاره های فراوان جنسی را، عاملی برای جذب مخاطب کند. اگر از این ویژگی برجسته کتاب که از همان صفحه ی اول به چشم می آید و تا آخر هم ذره ای از آن کم نمی شود بگذریم، بزمرگی را می توانیم اثری خواندنی و موفق در ادبیات داستانی ایران بدانیم. فضایی که نویسنده انتخاب کرده و شرایط روستای مرزی ای که در آن هر کس، از قاچاقچی گرفته تا نیروی نظامی و انسان های عادی، بدون هیچ نظارت و قانونی قدرت نمایی می کنند، سوژه ای بکر و جالب برای نوشتن است و نویسنده تا حد زیادی از پس آن برآمده. با این کتاب می توان به دنیایی به کلی دیگر سفر کرد و همراه راوی داستان، حتی به جاهایی رفت که هیچی از جهان کنونی ما نمی دانند. البته شاید غیرمنصفانه نباشد که بگویم نویسنده چندان نتوانسته عواطف شخصیت های داستان را، در وضعیت های مرزی ای که دچار می شوند، کنکاش کند و در نتیجه برخی از تغییرات روحی، به صورت دستوری اضافه شده اند. اما می توان در بزمرگی جنون و هرزگی و آشوب و سیاهی را دید و در کمال تعجب به آن عادت کرد. به قول راوی داستان، خاک بزمرگی روی آدم می نشیند.
آدم وا میماند که چه جور از این ادبیات داستانی بیجان یک رمان تر و تمیز مثل بزمرگی در میآید. از میان همه آثار رئالیستی فارسی که تا امروز خواندهام، تنها اثری است که از سانتی مانتالیسم فاصله میگیرد. سانتیمانتالیسم که آثار درخشانی مثل چهارپاره مادران و دختران، کلیدر و سوشون را هم زیاد و کم آلوده کرده.
داستان سربازه وظیفه ایه که بعد از دعوا با زنش به دهی به نام بزمرگی – که واقعا وجود داره و در مشهد است - میره برای ادامه خدمتش و کل داستان پیرامون اتفاقات این سربازخونه و آدم هاشه. داستان چاپ نشده و نویسنده شخصا فایلش رو در وبلاگش گذاشته و اگر کسی خواست میتونه مبلغ کتاب رو به حساب ذکر شده نویسنده بریزه. مشکل اصلیم با داستان دوتا چیز بود یکی اینکه یه عالمه اتفاق های درشت در حین داستان میوفته که هرکدومشون میتونستن واسه خودشون یک داستان باشن اما در یک یا دو پاراگراف تموم میشدن مثل زنی با بچه مرده کنار جاده و این همه اتفاقات حول انگیز و مهم فضای داستان رو اغراق آمیز کرده. دوم اینکه فصل اول داستان اصلا ادامه ای نداره و به مرور از ذهن خواننده میره. معما خاصی هم نداشته ولی خواننده مجبوره بعد اتمام داستان بره همون اول رو ببینه که اون آدما کیا بودن و چی شده بوده. به نظرم همچین اتفاقی(سکانسی) در داستان های جنایی یا پلیسی باید بیوفته.
کتاب هایی از این دست زیاد نوشته نشده ن هنوز... وقتی جمله اول رو می خونی که برای افراد زیر 18 سال توصیه نمی شود حساب دستت می اد که چه چیز هایی قراره بخونی و البته مشتاق تر می شی برای خوندنش... من خیلی دوس نداشتم. می دونم قرار بود فضایی مردونه رو تصویر کنه. و توی فضای مردونه یه محیط خشن... اما چرا به نظرم ضد زن اومد؟ تمام مدت زنهای داستان زیر داستان مردانه له بودن و هیچی دیگه نبودن...
این همه تلخی و سیاهی و تاکید به امور جنسی و تاکید به خشونت و تشریح صحنه اجساد کشته شده ها مثل فیلم های ترسناک گیشه به نظرم اغراق و نالازم بود.
با این همه کتاب هایی که بی ترس از سانسور نوشته بشن، تازه اول راه نوشته شدن هستن و خیلی راه مونده که باس رفته بشه... خوبه که نوشته می شه...
ماجرا از زبان یک ستوان وظیفه نقل شده خاطرات خدمت در یک شهر دور افتاده که زیاد هم داریم از این شهرا
احتمالا بخاطر هم زاد پنداری باهاشه که داستان من رو جذب کرد و نتونستم از خوندنش بگذرم و در نهایت به نظر من کاملا واقعی اومد همه چیز داستان، خاطرات یه سرباز با کمی دخل و تصرف برای جذاب تر کردن ماجراها به همین خاطره که نمیتونم بگم خوب بود یا بد بود، فقط خوب توصیف شده بود ماجراها.
دلیل +18 بودنش هم استفاده از زبان فحش و کلمات جنسی است که توی محیطهای نظامی کاملا طبیعی و مرسومه و اصلا نمیتونی بگی در این زمینه اغراق شده!
لطفا این کتابو بخونید!! اقا همین اول بگم به نظرم داستان اصلا ضد زن نیست یعنی تم تجاوز،کودک همسری و... کاملا داره نقد میشه همونطور که این رفتارها از طرف شخصیت های منفی داستان سر میزنه و رفتار راوی که نمادی از مضمون کتابه کاملا مشخصه در برابر این رفتارها و اغلب رفتاری انسانی و انتقادی داره مسئله بعد استفاده از الفاظ رکیک!!و یه سری جملات و موقعیت های جنسیه که بنظرم اصلا چیز ضربه زننده به داستان و کتاب نیست وقتی یه چیزی واقعیته و استفاده میشه در هر طبقه ای از جامعه و رواج داره چرا باید بهش برچسب ادبیات بزنیم و بگیم نه نباید ازش استفاده کرد؟خب واقعیت مگه به غیر از کمک گرفتن از خود واقعیت میشه تصویرش کرد؟حالا تا صبح سانتی مانتال و استعاری بنویس وقتی جواب گو نیست و مطلب رو نمیرسونه جه کاریه استفاده ازش؟پس الکی گارد نگیریم که نه ببین ادبیات فاخر که توش از این کلمه ها استفاده نمیشه و این حرفا .قصه از زبان راوی روایت میشه که انگار برای گذروندن دوره خدمتش به جایی به اسم بزمرگی اومده تا توی یه شبه پادگان نظامی خدمتشو سپری کنه.شروع داستان واقعا عالیه یعنی با به وجود آوردن چندتا سوال که اصلا این کاراکترا چه کسی هستند؟و اصلا بزمرگی چیه و کجاست؟کاملا تو رو مشتاق میکنه تا داستان رو بخونی و جالب اینه که تقریبا تا انتهای داستان اصلا از ریتم نمیفته.سریع و بدون حاشیه از طریق یه فلاش بک میریم به بزمرگی و پادگان و چه شروع عجیب و عالی داره توی اولین لحظات که شروع میکنه راجب پادگان حرف بزنه از شخصیتی شروع میکنه که اومده دنبال جنازه پسرش پسری که بهش گفتن خودکشی کرده توی همین موقعیت یه سرباز رفته بالای دکل و قصد خودکشی داره چون بهش مرخصی ندادن و لابه لای این موقعیت ها شروع میکنه به شخصیت پردازی از سرهنگ بگیر تا افراد کادری و سربازا و بنظرم خیلی موفقه توی شخصیت پردازی و از طریق شخصیت پردازی و روابط آدم ها و شخصیتا،گره هایی ایجاد میکنه حل شدن این گره ها گاهی با شوک ها گاهی با موقعیت های عجیب غریب اروتیک و جنسی با لحن خیلی آوانگارد گاهی با تصویرای عجیب غریب و هولناک اتفاق میفته.اوج داستان توی تعریف کردن عملیاتی که این به اصطلاح جوخه میرن برای انجامش اتفاق میفته و باید بگم قلم نویسنده و فرم داستان توی اون قسمتا بینظیره.نویسنده کاملا میتونه حس یه شهر دورافتاده بدون امکانات رو به من القا کنه کاملا از پس ساخت یک شبه پادگان براومده، کتاب پر از شبه روایت ها و قصه های کوتاهه که پایان هر قصه یک گره از شخصیت هرکدوم از آدم های بزمرگی باز میکنه و رفته رفته شخصیت این آدم هارو میسازه و این تحول توی مثلا شخصیت شاهی کاملا مشهوده و اون صحنه ای این دوتا از عملیات برمیگردن و شروع میکنن به خوردن الکل صنعتی!! و دیالوگهای که بین راوی و شاهی رد وبدل میشه اوف اصلن نگم:) آقا این کتابو بخونید
نکات منفی : کتاب تصویرسازی خوبی نداشت و اگر از صفحه 260 دیالوگ شاهی و راوی داستان شروع نمی شد به کتاب یک ستاره میدادم و همین مکالمه و شخصیت پردازی های داستان در اواخر کتاب کمی از بار منفی داستان کم کرد. جملات کوتاه و منقطع بدون تصویر سازی آن هم بیش از دویست صفحه خسته کننده بود و من رو یاد کتاب دسته دلقکها اثر فردینان سیلین میندازه. البته چون سلین فرانسوی است براش سرودست می شکنند و گرنه همون کتاب بود. به شخصه کتابهایی رو دوست دارم که مثل یاشار کمال و کتاب شاهین آناوارزا تصویر سازی کنند و مثل داستایفسکی و جنایت ومکافاتش شخصیت پردازی. ولی این توقع بیجایی است و نمیشود همه چیز را با هم داشت.