این کتاب را از وب سایت نشر ناکجا تهیه کنید: https://www.naakojaa.com/book/492
ماهیار - گفتم تا در این گوشهی گورستان قلم بر سنگ میزنم، هر کس که مرا پرسد یا پدرمردهایست یا فرزندمرده. یا شوییست که سنگ برای گورِ زن خواهد یا زنی برای گورِ فرزند. عالمِ خاک عالمِ آمد است و عالمِ شد. گریه از چه کنی؟ شیرویه - انگار همنشینی با سنگ خوی تو دگر کرده. آخر این گریه در ماتمِ پدر است. ماهیار - تو پاسِ خاطرِ خود نگاه میداری. او را که رفته است چه سود از زاری؟ شیرویه - هر چه هست ای شیده قلم بر سنگ نِه تا زمانه اگر از خاطرِ منش ببرد، از خاطرِ سنگ نتواند.
رضا قاسمی در ۱۰ دی ماه ۱۳۲۸ در اصفهان به دنیا آمد اما اصلیت جنوبی دارد. اولین اثر او نمایشنامه کسوف بود که در ۱۸ سالگی نوشت و دو سال بعد در دانشگاه تهران به روی صحنه برد. در سال ۱۳۵۵ جایزه اول «تلویزیون ملی ایران» برای بهترین نمایشنامه به اثر او، «چو ضحاک شد بر جهان شهریار»، تعلق گرفت. پس از انقلاب به کارگردانی نمایشنامههایش پرداخت. نویسندگی و کارگردانی سه نمایشنامه «اتاق تمشیت»، «ماهان کوشیار» و «معمای ماهیار معمار» حاصل فعالیت او در دوره پس از انقلاب بود. اما شرایط کار برایش سخت شد و در سال ۱۳۶۵ ترک وطن گفت و از آن زمان در فرانسه زندگی میکند.
خواندن کتاب های رضا قاسمی همیشه برایم جذاب بوده است. این کتاب رو هم مثل همنوایی و چاه بابل و وردی که بره ها می خوانند دوست داشتم . کتاب دو روز دستم بود که بسیار دوست داشتم هر چه زودتر تا اخر کتاب پیش بروم که از انتهای ماجرا با خبر شوم . اما روند جذاب نمایشنامه به نظرم به یک پایان معمولی ختم شد. آن معمای جذابی که در طول نمایشنامه آدم درگیرش شده بود جای خودش را در پایان به یک پاسخ ضد حال می داد. به هر حال از خواندنش راضی بودم ، شاید بیشتر چون رضا قاسمی را دوست دارم.
دیکتاتورها تا پانزده دقیقه قبل از سقوط همیشه احساس میکنند که شرایط عادی و در کنترل است،اما... اصلا جنس قلم رضا قاسمی با تمام نویسندگان فارسی زبان متفاوته،یه جوری چنگ میزنه که دوس داری کتاب رو چنگ بزنی... قسمت گورستان و قلم زنی سنگ قبر و دیواری از مه و جان بخشیدن به اشیا واقعا عجیب بود،دستمریزاد
شايد اگه اينقدر خوشخوان نبود،بهش سه ميدادم. ولى خيلى روون بود و اين روزها بيشترين چيزى كه لازم دارم ،كتابيه كه جريان روون داشته باشه.
"من خود غريق درياى تنهايى خويشم.پاى بر شانه ام منه.ما هردو بر زير يك جامه نفس ميكشيم:جامه ى انتظار..."
ولى كماكان وردى كه بره ها ميخوانند و همنوايى شبانه رو بيش از اين نماشنامه دوست داشتم. اگر سال ٦٤ بود و اين ها در تئاتر شهر اجرا داشتند،احتمال زياد شركت ميكردم:)
معمار زاده ی تمنای آدمی است برای داشتن آسمانه ای بر سر... (صفحه ۴۱) دیگران که معمارند، دیوارها اگر هشتگیر می کنند به استحکام گوش هاست. و گوش ها و گوشواره ها اگر فراهم می کنند به استحکام طاق است. مرا استحکام کار نهایت کار نیست، بدایت کار است، که من عمارت برای جان می کنم و دیگران برای تن. (صفحه ۴۵) .... و نکته ها و ظرافتهایی این چنین که برای هر خواننده "معمار" لذت خواندن را دو چندان می کند.
رضا قاسمی "معمای ماهیار معمار" را در سال 1364 نوشت. سال بعد آن را روی صحنه برد، اما اجرای نمایش تنها یک ماه دوام آورد و جلوی کار گرفته شد. رضا قاسمی در همان سال عازم پاریس شد. انتشارت خاوران در سال 1371 نمایشنامه را منتشر کرد (در پاریس) و در سال 1382 هم انتشارات نیلوفر این نمایشنامه را روانه بازار رسمی ایران کرد. آغازِ نمایشنامه کوبنده است. روزِ دادخوهی رعایای ستم دیده از والیان در نزد پادشاه است. پیش از حضور پادشاه در مراسم، ملکه وارد می شود. وزیر از ملکه می خواهد از مجلس خارج شود، اما ملکه امتناع می ورزد و می گوید برای دادخواهی امده است تا شکایتش از پادشاه را به گوش پادشاه برساند! به هر ترتیب وزیر با زیرکی قبل از حضور پادشاه، ملکه را به شبستان می فرستد تا فتنه ای را دفع کرده باشد. شکایتِ ملکه از پادشاه بخاطر کم توجهی او به همسر و فرزندِ جوانش است. ماهیار که معمار چیره دستی است، در حال ساخت قصری عجیب و غریب برای پادشاه است. قصر باشکوهی که در عالم بی همتاست و همین امر سبب شده است تا پادشاه در خواب و بیداری به قصر جدیدش بیندیشد و بواسطه همین شیفتگی، حتی از خانواده اش کناره بگیرد. اتفاق اصلی نمایشنامه زمانی رخ می دهد که ماهیار بناگاه بنای در آستانه اتمام شدن را رها می سازد و مخفیانه متواری می شود، بی آنکه به کسی رازِ این فرار خود را بگوید ... نمایشنامه شباهت زیادی به نمایشنامه های بیضایی دارد. (اگر اسم نویسنده را نمی دیدم، بعد از خواندن نمایشنامه قاطعانه می گفتم نویسنده ای غیر از بیضایی نمی تواند چنین نمایشنامه ای را بنویسد) قاسمی همچون بیضایی تسلط بالایی بر ادبیات تاریخی دارد. دیالوگ هایش بجا و خواندنی است. نگاهش همچون بیضایی عدالت خواهانه دارد، بی آن که این حق خواهی و ستم ستیزی به خشونت و تندی (چه در کلام و چه در عمل) بیانجامد. شخصیت اصلی نمایشنامه هم شباهت زیادی به قهرمان های بیضایی دارد. شخصیتِ شریف و با اراده ای که وجه تمایزش با دیگران در دانایی و آگاهی است، داناییِ دردسر سازی که او را غریب و تک افتاده و از جمع گریزان می سازد.
روایت دیگهای از پاداش سنمار، که البته اندکی هم متفاوته و جذاب. دیالوگنویسی رضا قاسمی رو دوست داشتم و چه خوبتر بود اگه میشد نمایش رو با بازی پرویز پورحسینی، هادی اسلامی، فردوس کاویانی و آتش تقیپور تماشا کرد. هدیهای بود از دوستی عزیز، تا در دیار غربت فارسی از یادم نره. 😊
من (با کمال تاسف) از بیضایی چیز زیادی نخواندم، ولی در طول خوانش نمایش مدام بیضایی را پشت این سطرها تصور میکردم. اما در پردهی آخر نویسنده زهر خودش را ریخت و «جوهر سورئال قاسمی» را نشانم داد.
برای بازگشت به رضا قاسمی از نمایشنامهها و بعد مصاحبهاش با آقای عبدی شروع میکنم و آخر کار به «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها» میرسم.
ماهیار: بیم است مرا از آن که در این هستی گذرا، مگسی باشم که به دمی آید و به دمی دیگر برود، بی آن که از خود بر این جهان اثری نهد.
.
.
.
این اولین نمایشنامه از رضا قاسمی بود که میخوندم. داستان جالبی داشت. روون و پرکشش. به قول خودش مغناطیس لازم رو داشت. روایت دیگری بود از داستان خورنق و سنمّار که بیضایی هم نمایشنامه ای از او نوشته.
نمایشنامه معمای ماهیار معمار، اقتباس آزاد رضا قاسمی از داستان ساخت قصر خورنق به دست سمنار معمار در هفت پیکر است. قاسمی با افزودن گرهها و زاویه دید جدید به اصل اثر، پیرنگ جذابی برای نمایشنامه تنظیم کرده است. تصاویری که قاسمی در برخی صحنهها مثل صحنهی پایانی نمایشنامه خلق میکند، روایتگرند و به معناهای تولید شده، عمق میبخشند. به شخصه مراجعات هربارهی من به رضا قاسمی، هرگز به بیثمر بازگشتن از پس آثارش ختم نشده. خواندن این نمایشنامه از ایشان هم برای من به مثابهی یک تیر و دو نشان بود؛ کلاسی برای درک چرایی و چگونگی اقتباس و لذت از زبان شیوا و روایتگر رضا قاسمی.
نمایشنامه در ده صحنه که نشر نیلوفر اولین بار ۱۳۸۲ چاپش کرده و آخر کتاب نوشته که سال ۶۵ به مدت ۳۰ شب اجرا شده و اگر بی مهری ها نبود میتونست بیشتر از اینها ادامه پیدا کنه اجراش -- بخاطر اسم رضا قاسمی گرفتمش و اسم این کتاب رو پیش از خریدش اصلا نشنیده بودم.ماجرا مربوط به ساخته شدن کاخ خورنق بود که درواقع برای بهرام گور ساخته میشه.قصری که هفت تالار با هفت تا رنگ داشت و همه رو حیرت زده کرد. به نظرم داستان کتاب و اون "معما" واقعا کشش داشت و آدم رو درگیر میکرد.جوری که دلت میخواست بفهمی آخرش چی میشه و راز همه ی این اتفاق در چی بوده.اما پاسخ معما به اندازه ی خود معما روندش جذاب نبود. به نظرم خیلی هم قابلیت اجرا داشت.جدای از طراحی صحنه در پرده های مختلف که شاید سخت باشه،توصیفات و دیالوگ ها و نقش ها واقعا زنده و قابل اجرا بودن. شخصیت پردازی ها هم خوب بود و پخته و تعداد شخصیت ها هم متناسب بود و داستان رو از یکنواخت بودن درآورده بود.بجز شخصیت دادک که به نظر من نه نقش بجایی داشت نه خیلی شخصیت سازیش کامل انجام شده بود. پایان داستان هم با چیزی که در سایر افسانه ها اومده متفاوت بود که خودش یکم آشنایی زدایی داشت و جذاب بود. -- اما زبان کتاب به نظرم نقطه ی قوتش بود.زبان کهنی که حس تقلیدی و مسخره بودن نمیداد،قوام داشت،هم در انتخاب واژه ها و هم در جمله بندیها بالغ و دقیق بود و جمله به جمله ش لذتبخش بود.امیدوارم که رضا قاسمی نمونه های دیگه ای هم با این نثر داشته باشه. آخرین بارایی که از فرم و زبان به این شکل لذت برده بودم فک میکنم "روزگار دوزخی ایاز" بود و پیش از اون "آن مادیان سرخ یال" اولی از براهنی و دومی از دولت آبادی. این لذت غالبا در کتاب های غیرترجمه ای فقط ممکنه.
در مورد این کتاب، یک بار نظرم را در این بخش نوشته ام. گویا دوستان هم وطنی که به عنوان "کتابدار" در گودریدز، با یک کلیک، عناوین مشابه را کنار هم می گذارند، بدون این که توجه کنند که در این عمل، با یک خطای سهو، ممکن است بسیاری از نظرهای شخصی خود به خود پاک شود، اقدام می کنند. شاید بهتر باشد در برآورد دانش کتاب شناسی خود، پیش از عمل، کمی تامل کنیم. بهرحال، در همان ایام، در مورد جاه بابل و رضا قاسمی مطلبی اینجا نوشته ام. https://www.goodreads.com/author_blog...
خوب بود ولی من لحن و زبان نمایش نامه های این چنین بیضایی را بسیار بیشتر دوست دارم و فکر کمی کنم با تفاوتی آشکار قوی تر هستند. البته ساختار و روایت جذاب بود ولی، واقعا به گرد پای بیضایی و نمایش نامه های اینچنینی اش نیم رسید و قابل مقایسه نبود.
انگار عقب ماندگي ما در برخي از شاخه هاي هنر به هر دليل محدود كننده كه به وجود آمده قابل جبران نيست.نمايش و نمايشنامه نويسي و ساير متعلقات آن انگار از اين دست هنر ها هستند.وقتي به شيوه روايت ها و جايگاه ها و نقش ها در نمايشنامه هاي جهاني نگاهي مي اندازيم و مقايسه ميكنيم با آنچه در داخل توليد ميشود اين اختلاف فاحش لمس كننده را حس ميكنيم.من بار ها ترجيح ميدهم و نمونه هاي جهاني را بخانم و لذت ببرم اما ماهيار را گفتم نميكنم