نزدیکِ فصلِ زمستان جناب دایناسور برای رئیس موزه نامه نوشت و از او خواست بازنشستهاش کند. سالهای سال بود که همهی دوستانِ دایناسور مُرده بودند و فقط او زنده مانده بود. دایناسور میترسید اگر زندگیاش را همینطوری ادامه بدهد تا چند سالِ دیگر به موجودی خنگ و خونسرد تبدیل شود. و البته، ترس دیگری هم در میان بود جناب دایناسور با نود و پنج سال عمر، پنج متر قد و چهل تُن وزن میترسید که بمیرد و نسلِ دایناسورهای روی زمین منقرض شود. برای همین بود که او هر روز تازهترین مقالههای پزشکی و روانپزشکی را میخواند و به دنبال راههایی بود که بتواند بیشتر زندگی کند.
بعضی جاهاش از ته دل خندیدم و مطمئنّم که اگر بچّه بودم (همسنوسال مریم و بهار) بیشتر از اینها خندهام میگرفت... شخصیتهای قصّه علیرغم حجم کم، خوب پرداخته شدهاند و همین باعث شده که در خاطر بمانند. از بین همهشان، آقای یُز، پرسیاه و خود دایناسور را با آن وسواسش روی بیشتر عمر کردن، از همه بیشتر دوست داشتم! تنها نکتهای که به نظرم میرسد، این است که یک کم زود جمعوجور شده بود آخر قصّه. انگار به نویسنده سپرده بودند که بیشتر از 83 صفحه نشود داستانش! :) هرچند اگر طولانیتر از این بود، امکان داشت که بهش خُرده بگیرم که یک وجب قصّه را چهقدر کش داده و فلان و بهمان! پس با همین وضعش کنار میآییم که به قول بابا: ممکن است کسی را برای زیاد نوشتن، سرزنش کنند، امّا برای کم نوشتن هرگز این کار را نمیکنند! پ.ن. لذّت خواندن یک داستان کودک ِایرانیِ خوب یک طرف، لذّت کشف هویت نویسندهی محبوبش یک طرف دیگر! [آیکونِ چشم و ابرو]