پرویز شهریاری (زادهٔ ۲ آذر ۱۳۰۵، کرمان - درگذشتهٔ ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱، تهران) ریاضیدان، مترجم، روزنامهنگار، فعال سیاسی ایرانی از چهرههای ماندگار در عرصه علم و آموزش ایران بود. پس از فارغالتحصیلی از دانشسرای مقدماتی کرمان، به تهران آمد در رشتهٔ ریاضی از دانشکدهٔ علوم دانشگاه تهران و دانشسرای عالی دانشآموخته شد. او علاوه بر سالها تدریس در دبیرستانها و دانشکدهها، فعالیتهای چپگرایانه نیز داشت و در مجموع هفت بار زندانی گردید. در اولین دورهٔ زندانش در سال ۱۳۲۸ زبان روسی را به صورت خودآموز فراگرفت و اولین ترجمهٔ خود با عنوان «تاریخ حساب» نوشته رنه تانون در همین دورهٔ زندان ترجمه نمود. از مهمترین فعالیتهای او باید به تالیف و ترجمهٔ دهها کتاب در زمینه آموزش و تاریخ ریاضیات، انتشار نشریهٔ آشتی با ریاضیات (بعدها با عنوان آشنایی با ریاضیات)، سردبیری مجلهٔ «دانشمند» و نشریهٔ «سخن علمی»، «چیستا» و تاسیس چندین دبیرستان از جمله دبیرستان خوارزمی و مدرسهٔ عالی اراک اشاره نمود. در ۱۳۴۵ به دریافت نشان درجه یک علمی، در ۱۳۸۰ نشان افتخار ملی از انجمن آثار و مفاخر ملی ایران، در ۱۳۸۱ دکترای افتخاری ریاضیات از دانشگاه کرمان، در ۱۳۸۴ چهرهٔ ماندار در آموزش ریاضیات و در ۱۳۸۷ عنوان برترین ریاضیدان زندهٔ ایران را از انجمن ریاضی ایران دریافت داشت. او در ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ به دلیل مشکل تنفسی در بیمارستان جم زندگی را بدرود گفت و در آرامگاه قصر فیروزهٔ زرتشتیان به خاک سپرده شد.
نخستین زن ریاضیدانی که می شناسیم هیپاتی است. او در اواخر سده ی چهارم و اوایل سده ی پنجم، در اسکندریه می زیست. در ریاضیات وفلسفه، شهرت جهانی پیدا کرد، در دورانی که اسکندریه مرکز دانشمندان طراز اول جهان بود، کرسی فلسفه آنجا را به دست آورد و برای زنان و مردان مشتاقی که از سراسر جهان به آنجا می آمدند، درس می داد. به بیان پ.فلدبلوم " همه را به خاطر منطق ریاضی و استدلال نیرومند خود و عشق بی پایانی که که به دانش داشت، متحیر کرده بود . دانش زیاد، بیان فصیح و استعداد درخشان هیپاتی، انبوه دوستدارانش را به طرف کلاس های او جلب می کرد. ولی برای همه جای نشستن نبود. انبوه جمعیت کنار در جمع می شدند، در بالکون ها و راهروها می ایستادند و به سخنانی که از دل استاد بر می خواست، گوش می دادند." و این ترانه ی یونانی برای هیپاتی سروده شده است و چقدر زیباست: وقتی که تو نزدیک منی و سخنت را می شنوم با نگاهی که به پرهیزگاری ساکنان ستارگان پاک می ماند ترا با همه ی وجودم می ستایم، هیپاتی! هم کارت، هم زیبایی سخنت هم پاکیت، که به ستارگان آسمان می ماند و هم دانش خردمندانه ی جهانگیرت را... و بهتر است سرانجام هیپاتی را از زبان د.به لو مورخ بشنویم: " در روز روشن، در یکی از خیابان های مرکزی اسکندریه جلو چشمان بسیاری از مردم این شهر قدیمی، او ار وحشیانه کشتند..."