آقا و خانم قوچی مشغول غذا خوردن هستند که ناگهان زنگ تلفن به صدا درمیآید و پشت خط کسی سراغ آقای اشمیت را میگیرد... اما این زن و شوهر اشتراک تلفن ندارند و خط تلفن آنها قطع است. پس ظاهرا همهچیز ثابت میکند که آنها واقعا آقا و خانم اشمیت هستند. خانم و آقای قوچی مبهوت و وحشتزده به دنبال اثبات هویت گمشدهی خود هستند. حقیقت کجاست؟ آقای اشمیت به راستی کیست؟
آقا و خانم قوچی مشغول غذا خوردن هستند که ناگهان زنگ تلفن به صدا درمیآید و پشت خط کسی سراغ آقای اشمیت را میگیرد... اما این زن و شوهر اشتراک تلفن ندارند و خط تلفن آنها قطع است. پس ظاهرا همهچیز ثابت میکند که آنها واقعا آقا و خانم اشمیت هستند. خانم و آقای قوچی مبهوت و وحشتزده به دنبال اثبات هویت گمشدهی خود هستند. حقیقت کجاست؟ به راستی آقای اشمیت کیست؟
ایدهی این نمایشنامه عالی بود. شروعش فوقالعاده جذاب و کمی هم ترسناک بود. اما رفته رفته بُعد روانشناسیش بیشتر شد و جذابیتش هم ثبات خوبی داشت.
بیاید خودمون رو بزاریم جای این زن و شوهر. وقتی که داریم با کسی یا خودمون تنها نشستیم و داریم غذا میخوریم و میدونیم که خط تلفن نداریم اما به یک باره تلفن زنگ میخوره، این خودش شوک بزرگیه و شوک بزرگتر اینه که تلفن رو جواب بدی و یک نفر سراغ شخصی رو ازت بگیره که نمیشناسیش و تا حالا اسمش رو هم نشنیدی. توی این شرایط واقعاً چه چیزی به ذهنت میاد؟ و چه واکنشی نشون میدی؟
واقعا عجیب بود با اینکه یک نمایشنامه کوتاهی بود ولی واقعا از خوندنش لذت بردم. چون خیلی قشنگ شروع شد و با یک شوک فوق العاده ماجرا رو آغاز کرد و به خوبی هم به پایان رسید. اما فکر میکنم اگر کمی طولانیتر میشد شاید پختگی ماجرا هم بیشتر میشد و پایان جذابتری هم میداشت ولی همین هم به نسبت خوب بود و من لذت بردم.
در کنار این که نشون میده آقا و خانم قوچی چجور دارند با این شرایط کنار میان و اتفاقاتی که تا لحظاتی قبل پیشبینیش رو هم نمیکردند رو برای خودشون هضم میکنن، داره نشون میده که به چه شکلی قدرت پلیس و امنیت و همینطور پزشک و روانکاوی در کنار هم به صورت مکمل باعث پیشبرد این مشکل هویتی که برای این دو نفر رخ داده میشه.
حقیقتاً فکر میکنم با اینکه در جایگاه نمایشنامه، موضوع خیلی خوبی داشت و همین طور قلم نویسنده هم قوی و گیرا بود، ایدهش پتانسیل این که یک رمان نسبتاً بلند بشه رو داره و چه خوب میشه که از ایدههای اینچنینی بیشتر استفاده بشه.
یک نمایشنامه هوشمندانه با موضوع هویت. واقعا آقای اشمیت کیه؟ اگر تابلوی سگ شکاری به دیواره میتونیم ادعا کنیم آقای قوچی هرگز مادری نداشته و بنابراین وجود نداشته؟ آیا میتونیم بگیم چون آقا و خانم قوچی بچهای نداشتند ولی آقا و خانم اشمیت بچه داشتند یعنی آقا و خانم قوچی وجود نداشتند؟ و مهمترین سوال، چه کسی تلفن رو وصل کرده؟
هزار و یک سوال و ابهام دارم اگر مساله به روان آقای اشمیت ربط داره، چرا در خونه باز نمیشه؟ چرا زن ابتدا با شوهرش همراهه و بعد یکهو رنگ عوض میکنه؟ چرا آقای اشمیت جزئیات زیادی از زندگی آقای قوچی میدونه؟ چرا دکتر دیوانهبازی درمیاره؟ چطور زن و شوهر سفیدپوست فرزند سیاهپوست دارن؟ و و و … یکی بیاد اینها رو برای من توضیح بده.
ایده ی واقعا خوبی داره،شروع و پایان بندی خوبی هم داره آغازی که سریعا قصه رو باز میکنه و پایان بندی غیرمنتظره؛با این حال پرداخت خوبی نداره و همین باعث میشه یک نمایشنامه ی متوسط باشه،نویسنده میخواد فشار اجتماع از تبدیل شدن فرد به فردی دیگه رو نقد کنه با این حال مرحله ی تبدیل آقای قوچی به اشمیت خیلی سطحیه،همسرش ازون هم سطحی تر.پایان باز با پایان رها شده فرق داره این که معلوم نمیشه طرف اسکیزوفرنی داره یا نه رها شدگیه،با این حال من ایده اش رو پسندیدم و دوست داشتم.
نمایشنامه: آقای اشمیت کیه؟ شاید بتوان گفت که نخستین گام فرایند سوژه شدن از مقوله فقدان هویت آغاز میشود. یعنی تبدیل شدن انسان از یک منظر به منظری دیگر برای اینکه بتواند به جای دیگری فکر کند. این اتفاق در کلیت نمایشنامه آقای اشمیت کیه؟ رخ میدهد. ما با فرایندی رو به رو هستیم که در آن آقا و خانم قوچی به خانواده اشمیت بدل میشوند. بنابراین آنچه نویسنده نمایشنامه به آن اشاره میکند، مرحله پیشاسوژگی است که در نهایت با انتحار آقای قوچی نیمه تمام میماند و فرد از سوژه بودن میگریزد. در این میان اشاره به نهادهای قدرت در طول نمایشنامه و اشاره به نحوه استفاده این نهاد قدرت از دانش که در شمایل دکتر روانکاو نزج مییابد نیز قابل بررسی است.
درباره خود کتاب شاید بعدا بنویسم اما ترجمهی کتاب به حدی داغونه که باورنکردنیه. ماههای سال ترجمه شدن... تصور کنید کارکتر کتاب فرانسویه، نویسنده فرانسویه، بعد یارو میگه اسم من ژان کلوده و متولد ۱۱ بهمنماه ۱۹۴۹ هستم. عموما هم اینگونه مترجمها اداعاشون جوریه که اجازه نمیدن کسی متن و ویرایش کنه که مبادا " روح ترجمهشون" از بین بره. ای تو روح این ترجمهتون.
آقای اشمیت کیه؟ این سوال در عنوان کتاب آمده و دقیقا پایان خوانش آن هم در ذهن نقش می بندد. آیا جامعه و نظام حاکمه به دلایلی قصد القای یک هویت جدید را به شخصیت اصلی داستان دارند؟ اگر پاسخ مثبت است، با چه انگیزه ای؟ یا اینکه او دچار اسکیزوفرنی ست؟ یا اختلال دیگری در بین است؟ آیا ما در جهانمان درگیر دوگانگی قوچی/اشمیت نیستیم؟ به نظرم این ویژگی و کارکرد ادبیات است که تفسیرپذیر است و می توان همزمان از متنی واحد، برداشتهای مختلف داشت.