راست میگویم . کلماتم را که باور نمیکنی هیچ گریههایم را هم آب … آبغوره امّا راست میگویم: من گرگ شدهام چشم گذاشتهام و صدای دویدنت را تا کیلومترها شنیدهام تو رفتهای راست میگویم. # کسی هست، کسانی هستند . کسی هست، کسانی هستند که چالههایت را پُر میکنند کسی هست، کسانی هستند که از عشق تیر بارانت میکنند کسی هست، کسانی هستند که نام اصلیات را صدا میکنند تو امّا این چیزها را نمیفهمی روزی سهبار مینشینی و بالهای قیچیشدهات را … درد میکشی! # اسفند . هنوز خون پرتقال از پنجههایت میچکد زمستان تمام میشود هنوز بغلت مثل پتو مرا پیله میکند بهار که بیاید پروانهات میشوم. # پاییز . من آرامم آرام و تنها چون مزرعهی درویدهی برنج در من بدوید، بازی کنید و مترسکهایی را که ساختهام یکی یکی بسوزانید. . هدی حدادی
امشب مرض تازه ای گرفته ام می خواهم دستانی که لمسم می کنند، حتما جوهری باشند
از فاصله خیلی کم تو آنجا من مثلا اینجا خرده های کیکی که خورده بودیم روی دهانت پیدا بود من چرخیدم مثلا این طور تا تقریبا نیم رخت تو صدایت را پایین آوردی، گفتی "امروز چقدر خوشگل شده ای" این جوری دور زدم روی لبه مبل نشستم و از این زاویه تو غول شدی یک غول ساده معمولی موقع رفتن، مثلا مثل مهمان ها، خداحافظی کردم. و ببین دقیقا این طوری از تو متنفر شدم!
ما در هم قلاب شدیم کوه را به تندی پایین آمدیم و میان راه موسیقی غم انگیز کافه ها را شنیدیم در دامنه بود که سخت دوستت داشتم
عید دور است اما در ثانیه ای که نمی فهمی کی است به صورتت می چسبد و می رود مثل بوسه ناگهانی کوچکی که نمی دانی کی آمد و کی رفت اما می دانی که آمد و مطمئنی که رفت.
پاک کردن جعفری ها کاری نداشت خرد کردن هویج ها سیب زمینی ها کرفس ها پختن رشته ها کاری نداشت قل زدن ذرت ها قل خوردن نخودسبز ها نرم شدن گوجه ها چیدن میز کاری نداشت قاشق ها، پیاله ها، لیوان ها و بعد انتظار، انتظار، انتظار دور ریختن سوپ کاری نداشت نان ها لیموها نمک ها