دوستانِ گرانقدر، این داستان، در موردِ آموزگاری به نامِ «میرزا حسینعلی» میباشد که ادبیات آموزش میدهد و البته از سنینِ کم، در مکتبِ صوفیان بوده و از جوانی هیچ نصیبش نشده است میرزا حسینعلی تصمیم میگیرد که در سیرِ سلوکانهٔ خویش، به سمتِ ریاضت کشیدن و کشتنِ نفسِ اهریمنی قدم بردارد و به قولِ معروف عارف شود و از عرفان بداند... بنابراین عرب پرستِ دروغگو و کلّاشی به نامِ «شیخ ابوالفضل» را به عنوانِ مرشد انتخاب نموده و از دستوراتِ او پیروی میکند تا آنکه به طور اتفاقی متوجه میشود که این عرب پرستِ دروغگو یعنی «شیخ ابوالفضل» به دخترِ همسایه در خانه اش تجاوز کرده و او را حامله کرده است، آنوقت برایِ مردم سخن از مبارزه با نفس میگوید... جلویِ مردم نان و آب و پیاز میخورد و در نهان، کباب خورده و کبک و بلدرچین به سیخ میکشد.... با فهمیدنِ این واقعیتها و دوروییِ آن شیخِ کثیف و حرامی، دنیا به رویِ سرِ میرزا حسینعلی، آوار میشود خلاصه عزیزانم، بهتر است خودتان این داستان را بخوانید تا از سرنوشتِ تلخِ میرزا حسینعلیِ بیچاره، آگاه شوید *********************************** عزیزانم، این را بدانید که گوشه نشینی و ریاضت و ترکِ دنیا کردن، یک کارِ احمقانه و بیخردانه است و هیچ ارتباطی با عرفان ندارد... عزیزانِ من، بارها در ریویوهایِ دیگر نیز گفته ام که، عارف از دنیا دست نکشیده است. بلکه عارف از دنیا دست شسته است عارف همه چیز دارد، ولی در کمالِ دارایی به همهٔ دارایی هایِ خویش، به چشمِ کم و تحقیرآمیز نگاه میکند. زیرا وجودِ خویش و خودِ انسانیِ او، مهمتر از داشته هایِ موجود در دنیاست عارف، بهترین ها را میخورد، ولی به شرطِ آنکه در کنارش گرسنه ای نباشد... عارف، بهترین ماشین را سوار میشود، ولی اگر کسی در کنارِ خیابان ایستاده باشد، او را سوار میکند پس دوستانِ خردمند و عزیزانِ من، از جوانی و زندگی لذت ببرید، ولی به انسانها و طبیعت و موجوداتِ دیگر، احترام بگذارید... همین کافیست و نیاز نیست خودتان را در قید و بند انجامِ اعمالِ احمقانه و دستورات و خزعبلاتِ عجیب و غریب و یا احکامِ نابخردانهٔ مذهبی اسیر کنید و به زندگی و سلامتِ خودتان خسارت بزنید و تصور کنید عارف شده اید و عرفان را شناخته اید --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستان لذت ببرید یادِ "صادق هدایت" همیشه گرامی باد «پیروز باشید و ایرانی»
2 Stars هدایت ظاهرا ، واقعیت را در بشر و نوع انسان خلاصه می کند، اینجاست که اگر مرشد خبط و خطایی بکند یا دو رویی بکند تمام فلسفه گفتاری اش زیر سوال می رود.... مسئله اینجاست که حرف حق اگر از زبان انسان پست هم زده شود باز تغییری نمی کند( به غیر از عالم سیاست که داستان دیگری دارد) میرزا حسینعلی اشتباه کرد که استادش را مرکز و دایره حکمت و معرفت دانست و چون استادش شیخ ابولفضل گرفتار ریا و دورویی بود، میرزا حسینعلی هم تمام حکمتی که کسب کرده بود رو بدون استحکام و بی منطق یافت.... امری که نشان دهنده ضعف فکری و عقیدتی میرزا حسینعلی هست بعد از آن همه مجاهدت در راه کشتن نفس..... هدایت در این داستان کوتاه رفتن به دنبال حکمت را امری بیهوده و پوچ تلقی می کند و می گوید آنچه اصالت و اولویت دارد لذت بردن از زندگیست آن هم لذتی فارغ از اندیشیدن و تعمق در دنیا ... اشتباه هدایت در این است که ملاک حقیقت را می خواهد در انسان پیدا کند در حالیکه انسان موجود کاملی نیست و عموما نمی تواند در همه بخش ها الگو باشد لذا اگر خطایی بکند تمام زیرساخت های فکری اش زیر سوال می رود ولی اگر حقیقت را خارج از مصداق انسانی در نظر بگیریم ( و به شخص خاصی ربطش ندهیم) یا این عقیده را داشته باشیم که هر بخشی از واقعیت می تواند نزد افراد مختلف با عقاید مختلف باشد،، و یاد بگیریم که هر لحظه ممکن است در اشتباه باشیم ... دچار اضمحلال فکری میرزا حسینعلی نمی شویم چرا که او خود را محور جامعه اش می داند چون فکر می کند همه چیز را می داند غافل از اینکه مبنای فکری اش را اشتباهی و در جای غلط گذارده است
اتفاقی که در این داستان میافتد و جای حسرت دارد این است که هدایت بلد است خوب داستان را باز کند و در نوع خود حرفهایگری میکند. سرگشتگی یک انسان را در مواجهه با دو نوع تعالیم درهمتنیده معرفتی و بهظاهر متضاد نشان میدهد، از جنس همان چیزهایی که هر فرد اندکی آشنا با ادب عرفانی فارسی در اشعار مختلف دیده است.
اما برای بستن داستان هدایت اوج ناشیگری را نشان میدهد. یعنی آنجا که انتظار داری منطق دیالکتیکی برای یافتن پاسخ به سوالات را ببینی، یا استحاله فرد در مواجهه با مضامین عمیقتری را شاهد باشی، یا لااقل برای شعور فرد احترام قائل باشی که چه راهی را در پیش میگیرد، هدایت دمدستیترین و سطحیترین راه را انتخاب میکند. راهی که میگوید یکی از این دو مسیر غیرواقعی و کلاهبردارانه است و وقتی فرد با این کلاهبرداری که در شیادی مرشد خودش با آن مواجه میشود، از آن طرف بوم میافتد. یعنی برای شعور خودش هم ارزشی نمیتوان قائل بود و یک شبه ورق به طور کامل برای خودش برمیگردد.
نمونه این طرز فکر را شاید بشود تا امروز هم دنبال کرد. آنهایی که مثلا فکر میکنند فلان گروه و جماعت و ملا و ... همه در مسیر سواستفادهاند و بنابراین تحمیق و کنارگذاشتنشان ساده است و انگار همه از یک قماشاند و راه درست این است که مسیر مقابل آنها را بپیمایی، تا نهایت امر.
داستان درمورد مردی به نام "میرزا حسینعلی"، یک معلم درستکار هست. اون شروع به یادگیری عرفان و حقیقت زندگی میکنه و خودش رو از نیازهای مادی دور میکنه تا به معنویت نزدیک بشه. در این راه از مرشدی به اسم "شیخ ابوالفضل" کمک میگیره و از اون الگو برمیداره اما بعد از مدتی متوجه میشه شیخ ابوالفضل اون کسی که نشون میده نیست.
پایان داستان برام شوکه کننده بود. فکر میکنم به دو صورت میشه تعبیرش کرد: - رسیدن به پوچی زندگی - چشیدن لذت زندگی و نداشتن هدف دیگری برای زندگی
این دومین داستانی بود که از صادق هدایت خوندم. من با عقیده صادق هدایت درباره حقیقت موافق نیستم. صرفا به دلیل اشتباه یک مرید حقیقت، حقیقت لکهدار نمیشه. حالا کاری با اینکه حقیقت مورد قبول هست یا نه ندارم. اما به هر حال، رفتار انسانها نمیتونه حقیقت رو سیاه کنه و باعث پس زده شدنش بشه. یک مسئله دیگه هم میتونه این باشه که مرشدی که انتخاب میکنیم، برای ما از جایگاه بالایی برخورداره و ازش توقع اشتباه نداریم. حالا اگر اشتباه مرشد بزرگ باشه میتونه باورهای ما رو زیر و رو کنه. اما فکر کنم صادق هدایت همون مفهوم قبلی رو میخواست برسونه نه این. بنظرم درباره اینجور مسائل، نظرات میتونه متفاوت باشه.
شاید صحبتم ارتباط مستقیمی به کتاب نداشته باشه؛ چند وقت پیش پروندهای میخوندم راجع به قتل دختری که بنظر میومد زندگی دوگانهای داشته. برای خانوادهاش دختری کاملا مذهبی و معتقد و برای دوستانش آدمی تنوع طلب و اهل پارتی! یجایی از مصاحبه یکی از افراد نزدیک بهش اشاره میکنه که: اون واقعا اولش معصوم و معتقد بود. اما وقتی که ذره ذره اشتباه کرد و دید که اونجوری که کتاب مقدس و خانوادش گفتند قرار نیست سریع مجازات بشه، به یک حس پوچی رسید که دلش میخواست در گناه انقدر جلو بره تا ببینه حدی داره یا نه.) بماند که اون دختر چه سرنوشت تلخی داشت، این کتاب منو خیلی یادش انداخت . یکنفر چقدر باید خودش رو بسته نگهداره و هر لذتی رو از خودش دریغ کنه که به این مرحله از عقده و طمع سیری ناپذیر برسه؟ بنظرم کسایی که با ترس و صرفا بخاطر خانواده برای خودشون یک زندگی محدود ساختن، از همه بدتر غرق میشن. خب دیگه پرحرفی شد، امیدوارم آدمهایی که به تلنگر نیاز دارند در زمان درستش به این کتاب بربخورن.
قشنگه که کتاب بخونیم ولی مهمه که چی بخونیم! این داستان کوتاه شکل پیاز چند لایس، در مورد این لایه میخوام بگم که چقدر مهمه چی بخونیم. چقدر تاثیر داره، چقدر ما چیزی هستیم که محیط بیرونی به ما القا کرده. چقدر ما با کندوکاو درونمون خودمونو میتونیم شکل بدیم؟ چقدر تحملشو داریم؟ چقدر محیط به ما آزادی عمل میده؟ چقدر د��ترسی به منابع مختلف داریم؟
این کتاب داستان کوتاهی یه راجع به مردی که سال هاست به دنبال رسیدن به مراحل بالای عرفانه و در این راه از راهنمایی های شیخی استفاده می کنه و این شیخ تاکید داره که اولین مرحله ی عرفان کشتنه نفسه و این مرد هم شروع می کنه به سختی دادن خود برای کشتن نفس ..... آخر داستان قشنگ بود
اگر اول متن اسم صادق هدایت رو نمیدیدم فکر میکردم که نویسنده این سطور یک شخص بی سواد و کاملا مغرض بوده ولی متاسفانه اولین برخورد من با هدایت این چند صفحه داستانی بود که با نگاهی سطحی و پوچ سعی در القاء این مطلب داشت که دین اسلام یعنی خرافات، کشتن لذت ها ندیدن زیبایی ها فرار از زندگی و به زبان ساده تر یعنی زندانی کردن خود در یک اتاق و ریاضت کشیدن
هدایت را دوست دارم به هزار دلیل، دغدغه نوشتنش را دوست دارم. هدایت به مانند آینه ای است که واقعیت های اجتماعی اطرافش را ترسیم میکند و این کارش بسیار تحسین برانگیز و متمایز کننده است. این داستان نسبت به داستان های دیگر هدایت کمتر شناخته شده ولی بسیار داستان زیبایی دارد. سرگذشت معلمی را روایت میکند که در پی درک حقیقت به تمام نیازهای مادی اش پشت میکند و تنهایی و عزلت را پیشه میکند تا با پشت سر گذاشتن پوچی های دنیا به مرتبه بالایی از عرفان برسد. ولی شعری از خیام او را مردد می سازد و از طرفی وقتی دروغ و ریای نهفته در زندگی مرشد خویش را می بیند بیشتر دچار تردید و سرخوردگی میشود. هدایت به زیبایی دروغی بودن رابطه نابرابر مرید و مرشد را که اصلی ترین ارتباط در عرفان است به زیر سوال می برد و در اخر ما شاهد این هستیم که حسینعلی در راه کشتن نفس خود، خودش و هستی اش را نابود میکند و به زیبایی هدایت نارسایی عرفان و باورهایش را به ما نشان میدهد. هدایت مدام در کارهایش سعی در اشکارسازی حقیقت دارد و ما به خوبی این را در تمام داستان هایش میبینیم. تمام حرف هدایت در تمام کتاب هایش این جمله است که رسالت انسان تنها و تنها بر دوش خودش است و هیچ چیزی در این دنیا زیباتر و والاتر از مقام انسانی وجود ندارد. پیشنهاد میکنم بیشتر هدایت بخوانید ......
در اين ساعت او خوشبخت بود، زيرا به آنچه كه آرزو ميكرد رسيده بود و از پشت بخار لطيف شراب آنچه كه تصورش را نميتوانست بكند ديد. آنچه كه شيخ ابوالفضل در خواب هم نميتوانست ببيند و آنچه كه ساير مردم هم نميتوانستند پي ببرند، و يك دنياي ديگري پر از اسرار باو ظاهر شد و فهميد آنهابي كه اين عالم را محكوم كرده بودند همه لغات و تشبيهات و كنايات خودشان را از آن گرفته اند.
مردی که جوانی خود رو در راه ریاضت کشیدن آن هم به علت اینکه استادش به او گفته بود استعداد صوفی شدن را دارد؛ میذاره!
چه عمل بیهوده و در عین حال حماقت نابخشودنی یک انسان میتونه در حق خودش بکنه و صرف اینکه میخواد شبیه فرد یا افراد خاصی بشه، زندگی خودش رو تباه کنه و در مواجهه با واقعیت توان هضم رو نداشته باشه و به کل از زندگی دست بشوره!!!
این داستان تلنگری بود برای خود من؛ زمانیکه از آثار یا مسلک کسی خوشم میاد و احساس قرابت میکنم، کورکورانه نرم به سمت اون سبک و شیوه زندگی و فقط سعی کنم اونچه لازم هست رو یاد بگیرم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
میرزا حسینعلی درد های مافوق بشر حس کرده بود .ساعت های نومیدی ،خوشی ، سرگردانی و بدبختی را می شناخت و درد های فلسفی را که برای توده ی مردم وجود خارجی نداشت می دانست . ولی حالا خودش را بی اندازه تنها و گم گشته حس می کرد . سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود.
میرزا حسینعلی از همه چیز یکدفعه خسته می شود و این خستگی نه از روی حسادت به دیگران بلکه از روی سردرگمی است . تنها توصیه می کنم آنرا بخوانید . مانند کارهای هدایت ذهن را مدتی مشغول می کند
شخصيت هاي هدايت سرگردانند. ميان عقل و خرافه دستور و خواسته تقدير و انديشه جبر و اختيار
دنيايي كه هدايت را دربرگرفته آنگونه است كه انسان پيروز اين ميدان نباشد.اگرچه دليل آن از آسمان و مابعدالطبيعه نيست.خود انسان است این بار فرزند خلف حافظ و خیام به سراغ افسانه هستی رفته گره ای که هیچ کس نگشوده او نیز ناگزیر چهره اش را عیان می کند.
این یکی شد بین مورد علاقههام از صادق هدایت. خیلی هم از اسمش خوشم اومد که معنی «نفس» تا خط آخر داستان عوض میشه. نفس(میل های درونیش) در واقع خودش بود و نباید ازش فرار میکرد؛ چیزی جدا شدنی نبودند.
داستان معلمي فرهيخته كه از دوران كودكي تحت تعاليم متصوفين قرار ميگيرد و عمري به رياضت ميگذراند،اما نهايتا مرشدي رياكار پيدا ميكند كه با وجود حرام كردن لذات دنيايي بر مريدخود،انواع شهوات دنيايي را تجربه ميكرده.داستان اشاره ي ص��يحي به رياكاري آخوند و سادگي خالصانه ي ميرزا حسين دارد... بنگر ز جهان چه طرف بربستم؟هيچ وز حاصل عمر چيست در دستم؟هيچ شمع طربم ولي چو بنشستم هيچ من جام جمم ولي چو بشكستم هيچ
زن گرجي كه جلو او بود ميخنديد، ميرزا حسينعلي آنچه كه در مدح مي و باده در اشـعار صـوفيانه خوانـد ه بـود جلو نظرش جلوهگر شد. همة آنها را حس ميكرد و همة رموز و اسرار صورت اين زن را كـه روبـرويش نشسـته بود، آشكار ميخواند. در اين ساعت او خوشبخت بود، زيرا بآنچه كه آرزو ميكـرد رسـيده بـود و از پشـت بخـار لطيف شراب آنچه كه تصورش را نميتوانست بكند ديد. آنچه كه شيخ ابوالفضل در خواب هم نميتوانست ببيند و آنچه كه ساير مردم هم نميتوانستند پي ببرند، و يك دنياي ديگري پر از اسرار باو ظاهر شد و فهميد آنهـائي كـه اين عالم را محكوم كرده بودند همة لغات و تشبيهات و كنايات خودشان را از آن گرفتهاند.