دوستانِ گرانقدر، این نمایشنامۀ کوتاه، از چهار شخصیت تشکیل شده است.. «هربرت هاکینز» کارمندیست که سالیانِ سال، از اداره تا منزل را با قطارِ ساعت پنج و بیست و پنج دقیقه به خانه می آید و در راه با دوستانش بازی کرده و برایشان جوک تعریف میکند.. ولی آنقدر این رفت و آمدها تکراری شده که بارها بیان کرده که اِی کاش یکبار تصادفی در مسیر پیش می آمد و قطار از ریل خارج میشد تا تنوعی در سفر ایجاد شود... هربرت با همسرش تماس گرفته و به او خبر میدهد که امروز تصمیم دارد تا با قطارِ شش و سی دقیقه حرکت کند... خانمِ هاکینز با دخترِ شانزده ساله اش یعنی «مینی» مشغولِ خیاطی است و در موردِ غذا و موضوعاتِ گوناگون سخن میگویند تا پدر به خانه بازگردد.. در همین حال هرزگاهی مینی از پنجره، بیرون را تماشا کرده و به نوعی آمارِ همسایه ها و پدرش را میگیرد... سپس متوجه میشوند که مردی از بیرون کشیکِ خانۀ آنها را میدهد و همسایه ها نیز به پلیس اطلاع میدهند... ولی مشخص میشود، آن مرد، هربرت بوده است... هربرت به خانه می آید و شروع به تعریف کردنِ موضوع میکند... پیرزنی که هربرت کارهایِ بیمۀ او را انجام میداده و با گپ و گفت، پیرزنِ تنها را خوشحال میکرده، مُرده است.. ولی پیش از مرگ، برایِ هربرت نامه ای نوشته و مبلغِ زیادی نیز برایِ او به عنوانِ هدیه باقی گذاشته است.. پیرزن سبب میشود تا ساعتِ سوار شدنِ هربرت به قطار تغییر کرده و او با قطارِ ساعتِ چهار، به شهر بازگردد... برایِ هربرت چه اتفاقی افتاده است!! یا چه اتفاقی ممکن بود برای وی رخ دهد!! بهتر است خودتان این نمایشنامه را خوانده و از سرانجامِ آن آگاه شوید
----------------------------------------------
امیدوارم این ریویو در جهتِ آشنایی با این نمایشنامه، کافی و مفید بوده باشه
«پیروز باشید و ایرانی»