خانم دکتر محمدجانی هم استاد فلسفه است و هم اهل داستان. این زن مرموز که در کلاسهای فلسفه جدیتی غریب دارد، در بعدازظهرهای جلسههای داستان انسانی دیگر است: مهربان و صمیمی. آیا همین نمیتواند دلیلی باشد بر گلبانو بودن او؟ زنی که خواسته و ناخواسته در دشوارترین وقایع تاریخ معاصر کشورمان نقشآفرینانه حضور داشته و با این همه بازیگری بوده است در دست مردانی بازیگردان؛ مردانی که هر یک بنا به هوای خود حضورش را نقش و نام بخشیدهاند.
بلقیس سلیمانی در سال ۱۳۴۲ در کرمان به دنیا آمد. شاید همین محل تولد و گذراندن دوران کودکی در این منطقه باعث شده که رمانها و نوشتههای او رنگ و بوی اقلیمی داشته باشند و او را نویسندهای بدانیم که در تالیف رمانهایش دغدغه بومیگرایی دارد. بلقیس سلیمانی نویسندگی را حرفه و شغل خودش میداند که تماموقت مشغول آن است. با بررسی رمانها و نوشتههای او بهراحتی میتوان دریافت که او روایتگر زندگی زنان و دغدغههای ریز و درشت آنها است. از این رو در بیشتر رمانهایش، زنها شخصیت محوری دارند و داستان درباره دغدغهها و چالشهای درونی و بیرونی زندگی آنهاست. در واقع بلقیس سلیمانی بهگفته خودش، بیشتر درباره چیزهایی مینویسند که از آنها شناخت و اطلاعات کاملی دارد. به همین دلیل موضوع رمانهای او دغدغهها و چالشهای زنان است و روایتی زنانه دارند. از طرفی دیگر، در برخی رمانهای او ردپای وقایع سیاسی و تاریخی دهه ۶۰ نیز دیده میشود، زیرا به گفته خودش ماجراها و اتفاقات این دهه نیز دغدغه او بوده و درباره آنها شناخت دارد.
جایزه ادبی مهرگان در سال ۱۳۸۵ جایزهٔ ادبی اصفهان در سال ۱۳۸۵ اعطای نشان درجه یک هنری در سال ۱۳۹۵
اوّلین اثری بود که داشتم از بلقیس سلیمانی میخوندم. قبلاً داستانکوتاه و مقادیری فلشفیکشن خوندم که بهنظرم بدک نبودن. امّا این یهاثری بود که میشد در موردش بحث کرد.
واقعاً داشتم چیزی فراتر از داستان میخوندم و این، معرکه بود؛ بازی ِ واقعی.. طعم یهبازی ِ دنبالهدار ِ کشدار ِ لاینقطع ِ حسابشده رو مزّهمزّه کردم.. امّا نویسنده هر چقد که در شخصیّتپردازی خانمها قدرتمنده، مردها رو بد ریخته. مردهایی که بهشدّت سنّتی و خشکفکر هستن رو لطیف و گوگولیمگولی- :دی- ساخته که یهتناقض چندشآور رو رقم زده. از طرف دیگه، ضمایم و فصل آخر داستان بهشدّت بد، بهشدّت بد.. حالا ضمایم رو میتونیم چشمپوشی کنیم؛ چون ضمایمـن بههر حال. ولی.. نویسنده اونهمه گرهای که هنرمندانه و حرفهای کاشته بود رو نتونسته باز کنه. اصلاً نتونست. پایان داستان، اونقد سرسری و در هم پیچیده و از سر واکُنی بود که کلّ فلسفهی اثر رو میبرد زیر سوأل. فضاسازی و توصیف هم که هیچی اصن، نابود ِ نابود. فضا بیاندازه غریب و غیرقابل تصوّر. ایناثر، فقط داستان داشت؛ داستان ِ داستان ِ داستان.. تنها دلیلی که باعث شد سه بدم.
"روایت کتاب نسبتا گیراست اما در این بافت اقلیمی میشد نثر خیلی رنگ و بوی بیشتری داشته باشد. عجیب است خانم سلیمانی که زاده روستا است و زندگی روستایی را تجربه کرده چرا داستان را مثل شهری ها و تهرانی ها روایت کرده. البته اثر یک جاهایی واقعا از انصاف فاصله گرفته. نیروهای انقلابی وارد نمیشوند مگر برای بداخمی کردن و زور گفتن و خراب کردن و ... خب چرا واقعا؟!" "نویسنده تا آخرین لحظه در حال گسترش دادن طرح است. اجازه نمیدهد با هیچ کدام از شخصیت ها یک نفس همراه شویم" اکثر کسانی که کتاب را خوانده اند نوشته اند که کتاب در فصل های پایانی دچار شتابزدگی است و بنده هم همین را احساس کردم این شتابزدگی و آن بی انصافی در نگاه به تاریخ باعث میشود نتوانم بیش از دو ستاره به این اثر بدهم
بعد التحریر: ای دل غافل تازه من کتاب صوتی اش را 👂 میدادم و تازه فهمیدم که نسخه صوتی رمان کامل نبوده است و قسمت های ضمیمه که این همه دوستان در موردش صحبت کردهاند در نسخه صوتی وجود نداشت از خوندن ضمائم فوق العاده لذت بردم ضمیمه اول اعتبار تمام رمان را زیر سوال می برد و دومی اعتبار ضمیمه اول را و این یعنی عدم قطعیت. با همه این حرف ها احساس می کنم ضمیمه اول معتبر ترین روایت این رمان است چرا که نویسنده در نیمه دوم جای شک و شبهه های فراوانی را باقی گذاشته است. یک 🌟 دیگر اضافه کردم.
سه کتابی که قبلا از بلقیس سلیمانی خونده بودم، باعث شد که سراغ بازی آخر بانو بیام. قبل از خوانش کتاب، نظرات کاربران رو خوندم و خواه ناخواه ، صفحه 200 و ضمایم به عنوان سرآغازهایی برای افت داستان در ذهنم به ثبت رسید. شروع به خواندن کردم و در کنار لذت بردن از داستان،توأمان به رویارویی با صفحه200 و ضمایم فکر میکردم چرا که با توجه به آثاری که از نویسنده خوانده بودم،منتظر یک غافلگیری دلپذیر بودم اما میترسیدم طبق نظرات،واقعا فاجعه ای در کار باشه! خواندم و خواندم تا بلاخره بهشون رسیدم و دیدم که نویسنده همانند دیگر آثارش از همان غافلگیری استفاده کرده! اما پیشنهاد میکنم اگر بازی آخر بانو ، اولین اثری است که می خواهید از بلقیس سلیمانی بخوانید، به جای آن ابتدا سگ سالی از همین نویسنده را بخوانید و اگر از سگ سالی خوشتون آمد ، سراغ این کتاب بیایید. . * قبل از مطالعه ی کتاب توصیه می شود ، آهنگ گلبانو با صدای ستار،ساخته و تنظیم صادق نوجوکی با شعری از مینا جلالی ، رو گوش کنید
کتاب را روی اپلیکیشن فیدیبو خواندم. چرا اینقدر مشکل «هکسره» و غلطهای دیگر داشت؟ از اشتباه تایپی گرفته تا اشتباه املایی و حتی اشتباه مفهومی: زنی که طلاق میگیرد بیوه نمیشود، مطلقه میشود. قبلاً هم در یکی دیگر از کتابهای بلقیس سلیمانی این را دیده بودم. در گوران به زن مطلقه میگویند بیوه؟
داستان خوبی بود. روان بود و تا به آخر آدم را با خودش همراه میکرد. ولی آخرش چرا آنجور شد؟ بعضیها گفتهاند برای اینکه اجازهٔ انتشار پیدا کند و سانسور را دور بزند. ولی مگر بقیهٔ کتابهای بلقیس سلیمانی و دیگران که تند و تیزتر بودند، چاپ نشده؟ مارون مثلاً. یا سگسالی. تصورم این است که نویسنده خواسته بود ابتکار به خرج دهد ولی ابتکارش موفق نبوده. بدون آن پایانبندی، قصه کافی و کامل بود. نبود؟
ممنون از لادن (@ladan)خانم عزيز كه كمك كرد تا بتونم اين كتاب رو تموم كنم. حتما بازم كتاب هاي خانم بلقيس سليماني رو خواهم خواند . خيلي قلمشون رو دوست داشتم.از داستان هم چيزي نميگم كه اسپويل نشه 🙃 فقط نتونستم با بعضي از جاهاي كتاب كه يك دفعه از موضوع پرش داشت كنار بيام(مثلا چطور يه دفعه سعيد و گل بانو آشتى كردن و ...)
راستش دیگه خجالت میکشم بنویسم این کتاب رو در سفر خوندم. این جمله ی تکراری شده سرجهازی تمام ریویوهای این دو سال اخیر. ولی خب چاره چیه؟ این کتاب رو هم در سفر خوندم و در سفر تمومش کردم :)) کلا ۲۴ ساعت طول کشید مطالعه ش. واقعیت اینه که مدتها بود پشت چراغ قرمز خط عابر پیاده و داخل اتوبوس کتاب نخونده بودم. اما بازی آخر بانو کتابی بود که نمیشد زمین بذاریش. غافلگیری های خوب کتاب حسابی ذوق زده م میکرد. مخصوصا فصل گل که یه غافلگیری تموم عیار بود. ضمایم کتاب هم که حکم تیر خلاص داشت و کلا داستان را وارد یک فضای دیگری کرد. کتاب بر پایه ی روایتها و قضاوتهای آدمها میچرخید و همین واقعی و ملموسش کرده بود. تنها ایراد کتاب عدم تصویرپردازی دقیق از چهره شخصیتها بود. برای توصیف کاراکترها فقط به یکی دو نکته گذرا بسنده کرده بود و در طول مطالعه کتاب شخصیتها در ذهن من تصویر نداشتند. نمیگم ایراد کوچیکیه، نه! اما جوری هم نیست که بخاطرش یه ستاره کم کنم. فلذا چهارستاره جوندار و سرحال تقدیم به بازی آخر بانو!
کجا دیدمت، اولین بار، در آخرین جلسۀ درس اخلاق، آن روز دیدمت، دیدن به معنای آنکه مورد توجهم قرار گرفتی. سؤال نکردی، گفتی: «اخلاقیات را عرف تعیین میکند نه دین. دین فقط با عرف همراه میشود.» میبینی بعد از حدود بیست سال هنوز اولین کلامت را به خوبی به یاد دارم، اولین کلمه، اولین کلام، تو با این کلمات، بر من ظهور کردی، مثل یک حقیقت ناب. «حقیقت ناب هم از آن جفنگیات است.»
تا حدود ۲/۳کتاب میگفتم عجب چیزیه و خوشحال و خوشحال تر میشدم که بالاخره یه کتاب جوندار دارم میخونم.اما بعد داستان افت کرد و داستان توداستان شد و نویسنده هرچی تکنیک بلد بود رو کرده بود اما اون فضای جذاب اوایل قصه رو نتونسته بود به سرانجام برسونه. اما در مجموع کتاب قابل توجه و قابل توصیه ای هست
سومین کتابی است که در چند روز گذشته از این نویسنده خواندهام. رمان «آن مادران، این دختران» با فاصله زیادی بهترین کارش بوده. «خاله بازی» از همه ضعیف تر بوده و «بازی آخر بانو» بین این دو قرار میگیرد. به نظرم خانم سلیمانی مصالح کارش را خوب میشناسد. اما در «خاله بازی» و «بازی آخر بانو» رد پای سینمای هند و هالیوود به چشم میخورد. هرچند «بازی آخر بانو» را آخر سر تا حدی از این دام نجات داده. جذابیت کتابهای خانم سلیمانی برای من یکی به خاطر همنسل بودنمان است و اشاراتی که کتابهایش به سالهای اول انقلاب دارند، یکی به خاطر هم سرزمین بودنمان. هر سه کتاب شکستهنویسی شدهاند اما کلمات مخلوطی هستند از گویش کرمان زمین و گویش تهرانی. شک دارم خوانندههای ناکرمانی برخی از کلمات کتاب را بفهمند. «��اله بازی» و «بازی آخر بانو» هر دو اشتباه دیکتهای دارند: ه بدل از است و کسره و غیره....
بعد از خواندن "نگران نباش" کار مهسا محب علی، "انگار گفته بودی لیلی" اثر سپیده شاملو، "رویای تبت" اثر فریبا وفی، "بازی آخر بانو" چهارمین کتابی است که به تسلسل و بدون وقفه از یک خواننده معاصر زن خواندم. همه این کتابها هم دستچین احسان بودند.ا بخش عمده کتاب حکایت زنانه ای از زندگی گل بانو است که با جامعه، مذهب، سیاست و مادری که همه در سایه فرهنگ مردسالار ایفای نقش میکنند درگیر است. حیدر، سعید و ابراهیم اگرچه خاستگاههای اجتماعی و طبقاتی و دیدگاههای شدیدا متفاوتی به زندگی دارند اما همه در نقطه اعمال خشونت فیزیکی و جنسی به هم میرسند.ا آنچه که من را جذب شخصیت گل بانو کرد این است که با درک این فضا و درک موقعیت این بازی گردانها تن به تقدیر نمیدهد و در حد توان و استطاعت خودش به بازیگری میپردازد.ا از محتوا که بگذریم سبک داستان هم جذاب بود، اینکه پس از روایت گل بانو، روایت ابراهیم را از داستان میخوانیم و پس از آن میفهمیم که همه اینها روایت مصلح از زندگی گل بانو است نه واقعیت رخ داده! اما این انتهای روایت نیست، حکایت گل بانو متفاوت است و پس از آن حکایت مرضیه (همسر اول ابراهیم) نگاهی جدید از زوایه ای جدید به داستان دارد. تعلیق انتهای داستان و این سوال که کدام یک از این نگاهها به حقیقت نزدیکتر است (و شاید همه آنها بهره ای از حقیقت برده باشند)برای من آنقدر جالب نبود که تلاش گل بانو برای نقش آفرینی در بازی که بازیگردانها برای او چیده اند.ا
ظریفه اولین جمله ای را که در پاسخ تمنای من گفت این بود:«مرگ که عاشق زندگی نمی شود»و من در حالتی شگفت دریافتم که مرگ فقط و فقط عاشق زندگی است
بازی آخر بانو،روایت تاریخِ سی سالۀ اخیر ایران است که پیرامون گل بانو تعریف می شود.بانویی جسور ،باهوش ،زیبا و البته طناز که بازی های جامعه در هر زمان از زندگی شخصیتی تازه به او می بخشد.بی پشت و پناهی سبب ساز شده تا به هر لبخندی پاسخ دهد و هر نوازشی را پذیرا شود.او طناز است اما زمانه با او شوخی ندارد.او که بازیچۀ ترفندهای گوناگون است نه قرار بوده مادر شود و نه دختر بماند چراکه سنگ تیپا خورده ای است که حتی مادرش با او سوداگری می کند
رمان شیرین و یک دستی است با ضمایمی که اولی برای رفع توقیف کتاب و اجازۀ انتشارش و دومی برای ایجاد فضایی سرشار از خیال و حدس نگاشته شده تا خواننده خود پایانی بر کتاب بنویسد
از کتاب:آدم بدون خاطره مثل ملت بدون تاریخ است،هیچ کدام از این دو وجود ندارند
من هزار بار خودم را در ذهنم کشتم اما همچنان نگاه منتظر مرگ را می دیدم
مرضیه نمی دانست با تو زندگیِ نزیسته ام را زندگی می کنم،عشق نداشته ام را تجربه می کنم،مرزها و حصارهایی را که به دور خودم ایجاد کرده بودم می شکنم و شکستن حصار از ایجاد حصار لذت بخش تر است
در جامعه سنتی و مرد سالار ایران دیدن اینکه زنی گرفتار بازی مردان شود روایت چندان غریبی نیست. منتها گاهی برخی از این زنها خوشبختانه سهمی هم از هوش دارند و می توانند وسط این بازی نقش کلیدی بازی کنند. بازی آخر بانو اینگونه شروع می شود،اوج میگیرد و ناگاه سقوط می کند!!!!!!!!!!!!!!!!به بدترین شکل ممکن، نویسنده گند می زند به ته قصه و اینطوری میشود که می فهمی شاید جایی در خلاقیت زنان این سرزمین نقشی از زنان باهوش وجود دارد اما این نقش جز طرحی اولیه و ناقص نیست!
خیلی کم پیش می یاد که از داستانی به قلم یه زن خوشم بیاد ... ولی در مورد بلقیس سلیمانی این اتفاق افتاد . چه قدر بی رحمانه با شخصیت هاش رفتار کرده و چه راوی های دوست داشتنی ! نمی دونم چرا از همون اول که اسم این آدمو شنیدم گفتم نویسنده بدیه .. الکی ... ولی حالا فکر می کنم چقدر اشتباه کردم .. خوبه که اشتباهم پی بردم . خوشحالم . خوشحالم که با " بانو " آشنا شدم .
رمان خیلی جالبی بود و پایان بسیار جذابی داشت، کاملاً دور از ذهن. با اینکه تغییر زاویه دید در هر فصل آن چنان دلنشین نبود ولی این ضعف با غافلگیری صفحات آخر جبران شد.
داستان پرکشش و خوبی بود تا قبل از اینکه تموم شه. به نظرم اوردن «ضمایم» یه جورایی از زیر پایانبندی درست دررفتن بود. اینجوری بگم که شیرینی و جذابیت جهان داستانی که ما با اون همه زحمت واردش شده بودیم درجا نابود شد!!
. گفتم:رمان؟ گفتی:میخواهید آدم ها را بشناسید، رمان بخوانید. #بازی_آخر_بانو #بلقیس_سلیمانی 📝به نظرم در این کتاب خانم سلیمانی، باز هم نقش زن خیلی پررنگ بود، هرچند که هدف، پررنگ کردن کسی در داستان نبود بلکه فقط اتفاقات و نقش هایی که بازی میشد اهمیت داشتند. هر کدوم از شخصیت های این کتاب داستان رو از دید خودشون بیان میکردند و هر کسی حق طرفداری از حقوق خودش رو تو این داستان داشت، نمیدونم چقدر ما میتونیم تو زندگی هامون خودخواه باشیم و با توقعاتمون و پیش داوری هامون با دنیا و ادم ها برخورد کنیم؟!و جالب اینجاست که بعضی هامون این حق رو به خودمون میدیم...داستان کاملا غیر قابل پیش بینی بود و من هم با بقیه دوستان موافقم که ضمایم آخر کتاب ذهنیتم رو خراب کرد.اگر نبود خیلی بهتر بود ولی در کل داستان جالبی بود
نسخه ی صوتی رو گوش کردم. تا قسمتی که زمان گذشته بود رو دوست داشتم و قابل فهم بود ولی زمان حال داستان وصله ی ناجوری بود که تو ذوق میزد. امتیاز سه ستاره هم بخاطر تقریبا نیمه ی اول کتاب دادم.
هنگام خواندن کتاب به این می اندیشیدم که به این داستان، دو یا سه ستاره خواهم داد. شخصیت بانو، زنده و دوست داشتنی از آب در آمده و سرنوشتش برایم مهم شده بود. طرح داستانی هم گیرا و هیجان انگیز بود و می خواستم بدانم بانو چگونه از پس دشواری ها بر می آید. با این همه، سه فصل پایانی همه چیز را به گند کشید. نمی فهمم آن داستان سیاسی جذاب چه کمبودی داشت که لازم بود کتاب به آن فصل های پوچ پست مدرنیستی آلوده شود. انگار خانم سلیمانی نیز همچون خیلی از نویسندگان ایرانی گمان می کند داستان های سرراست ارزش ادبی ندارند و چاره ای نیست جز به کار گیری شگردهای پیچیده ی روایتی تا خوانندگان دریابند که نویسنده قلمی توانا دارد. دریغ و صد دریغ از سوژه ای که چنین پایمال شد
بسیاری جاها، به جای نشانه تعجب، از نشانه پرسش استفاده شده بود که نمی دانم چه دلیلی داشت. با چشم پوشی از این کاستی کوچک، نگارش کتاب خوب بود.
كتاب داستان خوبي بود. يادم است جزو كتابهاي مطرح آن سالها شد. داستان پر كشش و پر تعليقي دارد. در آخر هم خواننده نميداند كيف مال كيه؟ كت تن كيه؟
Merged review:
از پشت جلد کتاب خانم دکتر محمدجانی هم استاد فلسفه است و هم اهل داستان. این زن مرموز که در کلاسهای فلسفهاش جدیتی غریب دارد، در بعدازظهرهای جلسههای داستان، انسان دیگری است: مهربان و صمیمی. و آیا همین نمیتواند دلیلی باشد برای گلبانو بودن او؟ زنی که خواسته و ناخواسته در دشوارترین وقایع تاریخ معاصرمان نقشآفرینانه حضور داشته و با این همه، بازیگری بوده است در دست مردانی بازیگردان؛ مردانی که هر یک بنا به هوای خود حضورش را نقش و نام بخشیدهاند
اگر بخواهم عادلانه قضاوت کنم باید یکی از این ستاره ها را به خاطر فصل پایانی کتاب حذف کنم، ولی قوت و جذابیت کتاب تا فرود پایانی - که بخش عمده آن را تشکیل می دهد- مانع شد. من شخصاً با پایان کار مشکل دارم و احساس می کنم اگر پایان در داستان رقم می خورد بهتر می بود تا اینکه داستان در داستان شود. اما باز هم نقاط قوت اثر غیرقابل چشم پوشی است؛ متن بسیار گیرا و خوش خوان است و رها کردن کتاب در میان مطالعه بسیار دشوار! (برای من که رخ نداد!) فضاسازی ها و شخصیت پردازی ها بسیار واقعی و باور پذیر. فضای روستایی اثر احساسی مشابه با فضای رمان "نفرین زمین" جلال آل احمد تداعی می کرد
اول از همه بگم کتاب پر از غلطهای نگارشی-املایی است. نه یکی نه دو تا هزارتا! دوم اینکه داستان کتاب تا یه جاهایی خوب پیش میره بعد یهو همه چیز به هم میریزه آدمها زیادی در هم میلولند و در نهایت داستان کتاب شدیدا ضعیف به پایان میرسه 🤦
کتاب قشنگی بود، بیشتر از قسمتهایی که به توصیف شرایط اوایل انقلاب پرداخته بود خوشم اومد. اما وقتی که کتاب به سمت داستان پردازی صرف میره، یه مقدار از جذابیتش رو کم می کرد.
آيا تو ارزش اين تخريب را داشتي، ميبيني ما با توقعاتمان زندگي ميكنيم، ما با ذهنيت و پيش داوري هايمان با دنيا و آدم ها برخورد ميكنيم، تو در آن روز ذهنيت مرا در هم ريختي، چطور ميتوانستي گمشده من باشي، در حالي كه ديگر آن گل نبودي، تو آدم جديدي بودي كه من نميخواستمش زيرا نميفهميدمش، زيرا مطابق انتظارم نبود...