اسحاق کارگری است که همراه خانواده دوران تبعید خود را در یک شهر بندری میگذراند. مادر پیر با نفسی که دیگر به خسخس افتاده با خود عهد کرده است تا زمانی که به شهر خود بازنگردند پا از خانه بیرون نگذارد. اسحاق و همسرش چشم به راه فرزندشان نجف هستند که از دست گزمهها گریخته و در ناکجاآبادی خود را پنهان کرده است. نجف اما تنها جوانی نیست که مأموران در تعقیبش هستند. یکی در حین فرار پایش تیرخورده و به “سولدانی” برده شده، یکی ناپدیدشده و دیگران در خفا نقشهی مبارزه با حاکمان را در سر میپرورانند. اسحاق و یاران هم سن و سالش نیز برای دریافت سادهترین حق خود، مقرری بازنشستگی به نوعی دیگر در مبارزه هستند. مبارزهای که به هر حال از دید مأموران و مسئولان مخفی نمیماند. «حاجت به قراول نیست، آنهم تو بندری که درازا و پهناش قد کف دست است.» ناگفته نماند که نویسنده خود نیز زادهی بندر بوشهر است. وقوع هر فاجعهای سبب راسختر شدن عزم کارگران برای دریافت حقوقشان میشود. آتشسوزی در بندر، مرگ جوان بیست و سهساله در زیر آوار الوار چوب که سنگتراش نیز دلش نمیآید روی قبر نام او را بتراشد، تکرار ماجرا با مرگ صفدر یار دیرین نجف همه و همه بر پچپچها میان کارگران میافزاید وبه انتقاد از خود وامیدارد. «تا وقتی کسی به روی خودش نیاورد، آش همان است و کاسه همان. اگر تکانی به خودمان داده بودیم شاید الآن دستمان بند بود بهجایی.» برای همین عزم آنها برای ایجاد تغییر بیشتر جزم میشود.
اسحاق کارگری است که همراه خانواده دوران تبعید خود را در یک شهر بندری میگذراند. مادر پیر با نفسی که دیگر به خسخس افتاده با خود عهد کرده است تا زمانی که به شهر خود بازنگردند پا از خانه بیرون نگذارد. اسحاق و همسرش چشم به راه فرزندشان نجف هستند که از دست گزمهها گریخته و در ناکجاآبادی خود را پنهان کرده است. نجف اما تنها جوانی نیست که مأموران در تعقیبش هستند. یکی در حین فرار پایش تیرخورده و به "سولدانی" برده شده، یکی ناپدیدشده و دیگران در خفا نقشهی مبارزه با حاکمان را در سر میپرورانند. اسحاق و یاران هم سن و سالش نیز برای دریافت سادهترین حق خود، مقرری بازنشستگی به نوعی دیگر در مبارزه هستند. مبارزهای که به هر حال از دید مأموران و مسئولان مخفی نمیماند. «حاجت به قراول نیست، آنهم تو بندری که درازا و پهناش قد کف دست است.» ناگفته نماند که نویسنده خود نیز زادهی بندر بوشهر است. وقوع هر فاجعهای سبب راسختر شدن عزم کارگران برای دریافت حقوقشان میشود. آتشسوزی در بندر، مرگ جوان بیست و سهساله در زیر آوار الوار چوب که سنگتراش نیز دلش نمیآید روی قبر نام او را بتراشد، تکرار ماجرا با مرگ صفدر یار دیرین نجف همه و همه بر پچپچها میان کارگران میافزاید وبه انتقاد از خود وامیدارد. «تا وقتی کسی به روی خودش نیاورد، آش همان است و کاسه همان. اگر تکانی به خودمان داده بودیم شاید الآن دستمان بند بود بهجایی.» برای همین عزم آنها برای ایجاد تغییر بیشتر جزم میشود. محمد بهارلو علاوه بر این رمان، چند رمان دیگر نیز نوشته است: بختک بومی، عشق کُشی، بانوی لیل و عروس نیل. چند مجموعه داستان کوتاهِ باد در بادبان، حکایت آنکه با آب رفت و شهرزاد قصه بگو نیز تاکنون از او منتشرشده است. نقد کلیدر و نقد و بررسی ۲۳ داستان از ۲۳ نویسنده معاصر نیز در کارنامه او جای دارد.
باز هم جنوب و کارگران در آستانه ی اعتصاب و تبعیدیان در این سرزمین ملتهب و تبدار.
بهارلو در همین معدود آثار منتشر شده ی خود نشان داده است که قلمی روان و دارای شخصیت دارد و فضاسازی و شخصیت را به خوبی می فهمد. برخلاف آثاری عموما چپ که به وضع کارگران می پردازند، کارگران بهارلو هر کدام دارای ویژگی های منحصر بفرد بود، می شود شناختشان و با آن ها زندگی کرد. بهارلو آن ها را به صورت توده ای بی شکل و شبیه به هم نمی بیند. نویسنده از همان صفحه اول، با فضاسازی حساب شده و استفاده از عوامل طبیعی، احوالات درونی و گرفت و گيرهای شخصیت اول را و فشارهای بیرونی بر وی به عنوان یک تبعیدی را منعکس کرده است.
شخصیت مورد علاقه ی من، یهودی سنگ تراش است که انگار خودش و دخمه اش را از توی فضای مالیخولیایی کتاب "عروس نیل" (اثر دیگر بهارلو) به درون این داستان پرت کرده اند.
چیزی نداشت که احمد محمود بهتر و مفصل تر و سیاسی تر و ادبی تر و رمانی ترش رو ننوشته باشه.
با این حال، خالی از لطف نبود خواندنش و یادآور دیگری بود که تا بوده در این مملکت حکومت کشور رو خان یغما دیده و علیه ملت وایساده، و ملت تا بوده ستم کش بوده و صبور و ناگهان و بالاخره منفجر شده و ظالم رو سر و ته کرده.
خوشبختانه در این دو سه دهه ی اخیر، بسیاری به نوشتن پرداخته اند و در میان آثار چاپ شده، کارهای قشنگ کم نیست. اما متاسفانه به هزار و یک دلیل، یکی هم دور افتادگی از ایران، خواندن همه ی آنها برایم میسر نشده. از میان بسیاری که خوانده ام، اینها کارهایی ست که بیشتر دوستشان داشته ام. از این مکان از قاضی ربیحاوی/ دیوان سومنات از ابوتراب خسروی / جامه به خوناب از رضا جولایی/ خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ از ایرج صغیری / نیمه ی غایب از حسین سناپور/ پرنده ی من از فریبا وفی/ رنگ کلاغ از فرهاد بردبار/ راز کوچک و داستان های دیگر از فرخنده آقایی/ سیاسنبو از محمدرضا صفدری / سوء قصد به ذات همایونی از رضا جولایی/ سلام خانم جنیفر لوپز از چیستا یثربی و... کسانی مانند شهریار مندنی پور و محسن مخملباف هم بوده اند که بنظر من چند اثرشان خواندنی و ماندنی ست؛ هشتمین روز هفته، سایه های غار، ماه نیمروز و دل دلدادگی از شهریار مندنی پور و "باغ بلور" و چند اثر دیگر از محسن مخملباف که در مجموعه ی آثارش با نام "گنگ خوابدیده" خوانده ام. از آنان که پیش از انقلاب هم می نوشتند، چند کار از جعفر مدرس صادقی؛ "گاوخونی"، "شریک جرم"، و چند اثر از امیر حسن چهلتن؛ "دیگر کسی صدایم نزد" و "تالار آینه" را دوست دارم. برخی هاشان انگار دیگر نمی نویسند، مثل "صفدری" و "صغیری" و چه حیف! شاید هم که نوشته اند و مثل کار خیلی های دیگر در هزار توی تایید و مجوز و غیره و غیره مانده است. از آنجا که برخی از عزیزان "کتابدار گودریدز" متاسفانه بدون داشتن اطلاعات کافی به "ترکیب" عنوان های مشابه می پردازند، در این عمل کلیه ی ملاحظات شخصی از جمله نظرات افراد در مورد کتاب مزبور از بین می رود، و گاه تنها نظر اولی بجای نظرات همه باقی می ماند.