What do you think?
Rate this book


269 pages, Paperback
First published April 1, 1999
«تنها زندگی میکنی اکلیما؟»
«نه، یاد کسی با من است، چه کسی میتواند تنها زندگی کند.»
«باید حرف بزنی تا سبک شوی»
«هر کس بگوید بارش سنگینتر میشود.»
روزگار دربدری و گرسنگی فقط تهنشین میشود تا باز با اشارهای، بالا بیاید... زمین از جان آدمیزاد مینوشد و سبز میشود، از جان زندگی...
چه کسی بود که میگفت اگر میخواهی ببینی زنی خوشبخت است به راه رفتنش نگاه کن؟
قهرمانی که کولیزاده بود و تو خیال میکردی یکجا بند نمیشود، اما انگار فقط عشق میتواند زنی را چه کولی باشد و چه نباشد یکجانشین کند.
و بنفش، چه رنگی بود بنفش! رازی در این رنگ بود، شوخ طبعی و وقار را یکجا در این رنگ میدید، رنگی غریب و آشنا، با سیاهی یگانه و از آن جدا... مهربان بود هر چه بود...