What do you think?


کولی کنار آتش
Persian
269 pages, Paperback
First published April 1, 1999
About the author
منیرو روانیپور
22 books124 followersMoniro Ravânipour
منیرو روانیپور (۱۳۳۳-) نویسنده ایرانی است. داستان «رعنا»ی وی از مجموعهٔ نازلی، در دورهٔ سوم (۱۳۸۲) جایزه گلشیری برگزیده شدهاست. بیشتر داستانهای روانیپور در جنوب ایران میگذرد و فضای آن برآمده از طبیعت و مردم جنوب ایران است.
منیرو روانی پور در دوم مرداد ۱۳۳۳ در جفرهٔ بوشهر به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر گذراند و در دانشگاه شیراز روانشناسی خواند. برای ادامه تحصیل به آمریكا رفت و در رشته علوم تربیتی از دانشگاه ایندیانا کارشناسی ارشد گرفت.
روانیپور از سال ۱۳۶۰ داستاننویسى را شروع كرده است و اولین كتابش (كنیزو) در سال ۱۳۶۷ منتشر شدهاست. پس از آن تعداد زیادی داستان کوتاه و چند رمان نوشت. داستان رعنا از مجموعهٔ نازلی، در دورهٔ سوم ۱۳۸۲ جایزه گلشیری برگزیده شده است.
روانیپور در کلاسهای داستاننویسی ِ خود با بابک تختی، پسر پهلوان تختی آشنا شد و ازدواج کردند. بابک تختی ناشر (نشر قصه) است و فرزندشان غلامرضا حاصل این ازدواج میباشد.
در سال ۱۳۷۹ روانیپور یکی از شرکتکنندگان کنفرانس برلین بود. قهرمان داستان زن فرودگاه فرانکفورت نیز زنی است که قرار بوده در کنفرانس برلين داستان بخواند، اما با مشکلاتی كه در حاشيه کنفرانس بهوجود میآيد فرصت داستانخوانی را از دست میدهد و علاوه بر آن در کشورش نیز او را برای حضور در اين کنفرانس مورد شماتت قرار میدهند.
روانیپور در سال ۱۳۸۵ از اولین حامیان «کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان» در ایران بود.
وی هماکنون از دسامبر ۲۰۰۷ با خانوادهاش در امریکا به سر میبرد.
هرچند سبک و زبان نویسنده در طول سالها تغییر میکند، دغدغههای او ثابت هستند؛ عناصر ويژه داستانی، طبیعت حاكم بر فضاى داستانها و نقش برجسته زنها، از همان كتاب اول در داستانها حضور دارند. بعضی از شخصیتهای داستانی مانند مریم یا گلپر نیز در داستانهای مختلف روانیپور بارها ظاهر میشوند.
۱۳۶۷ - مجموعه داستان کنیزو
۱۳۶۸ - رمان اهل غرق
۱۳۶۹ - مجموعه داستان سنگهای شیطان
۱۳۶۹ - دل فولاد
۱۳۷۲ - مجموعه داستان سیریا، سیریا
۱۳۷۸ - رمان کولی کنار آتش
۱۳۸۰ - زن فرودگاه فرانکفورت
۱۳۸۱ - مجموعه داستان نازلی
- گنجشک و آقای رئیس جمهور
- ترانههای کودکان
منیرو روانیپور (۱۳۳۳-) نویسنده ایرانی است. داستان «رعنا»ی وی از مجموعهٔ نازلی، در دورهٔ سوم (۱۳۸۲) جایزه گلشیری برگزیده شدهاست. بیشتر داستانهای روانیپور در جنوب ایران میگذرد و فضای آن برآمده از طبیعت و مردم جنوب ایران است.
منیرو روانی پور در دوم مرداد ۱۳۳۳ در جفرهٔ بوشهر به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر گذراند و در دانشگاه شیراز روانشناسی خواند. برای ادامه تحصیل به آمریكا رفت و در رشته علوم تربیتی از دانشگاه ایندیانا کارشناسی ارشد گرفت.
روانیپور از سال ۱۳۶۰ داستاننویسى را شروع كرده است و اولین كتابش (كنیزو) در سال ۱۳۶۷ منتشر شدهاست. پس از آن تعداد زیادی داستان کوتاه و چند رمان نوشت. داستان رعنا از مجموعهٔ نازلی، در دورهٔ سوم ۱۳۸۲ جایزه گلشیری برگزیده شده است.
روانیپور در کلاسهای داستاننویسی ِ خود با بابک تختی، پسر پهلوان تختی آشنا شد و ازدواج کردند. بابک تختی ناشر (نشر قصه) است و فرزندشان غلامرضا حاصل این ازدواج میباشد.
در سال ۱۳۷۹ روانیپور یکی از شرکتکنندگان کنفرانس برلین بود. قهرمان داستان زن فرودگاه فرانکفورت نیز زنی است که قرار بوده در کنفرانس برلين داستان بخواند، اما با مشکلاتی كه در حاشيه کنفرانس بهوجود میآيد فرصت داستانخوانی را از دست میدهد و علاوه بر آن در کشورش نیز او را برای حضور در اين کنفرانس مورد شماتت قرار میدهند.
روانیپور در سال ۱۳۸۵ از اولین حامیان «کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان» در ایران بود.
وی هماکنون از دسامبر ۲۰۰۷ با خانوادهاش در امریکا به سر میبرد.
هرچند سبک و زبان نویسنده در طول سالها تغییر میکند، دغدغههای او ثابت هستند؛ عناصر ويژه داستانی، طبیعت حاكم بر فضاى داستانها و نقش برجسته زنها، از همان كتاب اول در داستانها حضور دارند. بعضی از شخصیتهای داستانی مانند مریم یا گلپر نیز در داستانهای مختلف روانیپور بارها ظاهر میشوند.
۱۳۶۷ - مجموعه داستان کنیزو
۱۳۶۸ - رمان اهل غرق
۱۳۶۹ - مجموعه داستان سنگهای شیطان
۱۳۶۹ - دل فولاد
۱۳۷۲ - مجموعه داستان سیریا، سیریا
۱۳۷۸ - رمان کولی کنار آتش
۱۳۸۰ - زن فرودگاه فرانکفورت
۱۳۸۱ - مجموعه داستان نازلی
- گنجشک و آقای رئیس جمهور
- ترانههای کودکان
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 49 reviews
September 23, 2015
آینه رو همه میشناسن؛ بهلطف خانم روانیپور، همه دنیا باید بشناسنش.. همهمون مال یهقصّهایم و دنیایی متفاوت.. آینه رو همهمون میشناسیم؛ دختری که میرقصید کنار آتیش و.. چهجورم میرقصید!
نه اینکه کتاب ِ بینقصی باشه؛ مثلاً مکالمهها گاهی خیلی شلخته میشدن و خود ِ داستان هم گاهی گیجکننده و شلخته میشد. ینی نویسنده خیلی بند ِ تکنیک نبود و بهافسارگسیختگی ِ قلم بیشتر اعتماد داشت و خب، خیلی چارچوبا رو در هم شکست.. اینکار شاید از تکنیک بهدور باشه. ولی خلّاقانهست و تحسین برانگیز. زیباییهای داستان بهحدّی بود که پنجستاره هم براش کمه..
و یادتون نره؛ وختی تو اینقصّه فرو رفتین، آهنگ " کولی" ِ همایون شجریان با شعر محشر ِ زندهیاد سیمین بهبهانی رو گوش بدین.. انگار منیرو روانیپور، روایتگر ِ اینشعره و سیمین بهبهانی، شاعر اینروایت..
April 15, 2021
بعد از اهل غرق این دومین کتابی بود که از خانم روانی پور خوندم و واقعا لذت بردم، پیشنهاد میکنم با ابن کتاب در دنیای یک دختر جوان عاشق و مصائب آن غرق شوید با سبک بینظیر نویسنده در بیان داستان👌🏻
July 19, 2019
شروعی جنون آمیز و بی نظیر، آنقدر شروع خوب بود که داشتم تو ذهنم سناریو می چیدم که بزارمش کنار محبوبم - سووشون - اما نشد که بشه. وسط کار هر چی رشته کرده بودم پنبه کرد. دقیقا از جایی که خود منيرو روانی پور شروع کرد به صحبت کردن با آینه. و بعدتر که تبدیل شد به یک سری پیچیده گویی ها و مبهم گویی ها. یکدفعه سه تا شخصیت جدید اواخر کتاب وارد داستان شدن، بدون حضور شخصیت اصلی، و هي با خودم میگفتم خدایا اينا کین؟ اینجا چیکار میکنن؟ من کی ام؟ اینجا کجاست؟
و می شد تغییر لحن داستان هم احساس کرد مخصوصا اواخر کتاب که دلیل اش هم زمان طولانی 9 سال طول کشیدن نوشتن کتاب باید بوده باشد.
اما در کل قلم شیوا و روانِ روانی پور به دلم نشست خصوصا اوایل کتاب و نگاه و خلاقیت جنون آمیزش را. رهاییِ تو تکنیک و نگاه اش هم تحسین برانگيز بود.
_______________________________________
مشکی برداشت. از میان چادر ها گذشت ، به نخلستان رسید. در پس و پناه نخلی تنومند لباس هايش را درآورد. بند دهانه ی مشک را شل کرد و با دو دست آن را بالا گرفت، گلوی مشک را رها کرد، با دهان باز زیر خنکای آب نفس کشید.
گرمای نگاهی از پشت نخل ها! مردی بود از مردان تشنه ی قافله که چشم پدر را دور دیده بود.
کاری از دستش بر نمی آمد. حتی سخنی نمی گفت. فقط نگاه می کرد از دور و اگر آری نمی گفت، نه به این خاطر بود که خود را گرانسنگ می دانست....
....گذاشت تا چشمان سیاه از آن هر کسی که بود سیراب شود. شیطنت، شرمساری را از یادش برد... بگذار تا لذت ربودن تصاویر را با خود ببرد، هر کسی که هست، هر کسی که بود. چنان نمود که انگار چیزی نمی داند، کسی را ندیده است.... حالا می روی و در گوش مردان دیگر قصه ها می گویی و چه خوش تر که بدانید آینه نه تنها خوش می رقصد، بلکه....بلکه.... چه می خواهی بگویی؟ شیطان به جانت آشیان کرده آینه؟؟
و می شد تغییر لحن داستان هم احساس کرد مخصوصا اواخر کتاب که دلیل اش هم زمان طولانی 9 سال طول کشیدن نوشتن کتاب باید بوده باشد.
اما در کل قلم شیوا و روانِ روانی پور به دلم نشست خصوصا اوایل کتاب و نگاه و خلاقیت جنون آمیزش را. رهاییِ تو تکنیک و نگاه اش هم تحسین برانگيز بود.
_______________________________________
مشکی برداشت. از میان چادر ها گذشت ، به نخلستان رسید. در پس و پناه نخلی تنومند لباس هايش را درآورد. بند دهانه ی مشک را شل کرد و با دو دست آن را بالا گرفت، گلوی مشک را رها کرد، با دهان باز زیر خنکای آب نفس کشید.
گرمای نگاهی از پشت نخل ها! مردی بود از مردان تشنه ی قافله که چشم پدر را دور دیده بود.
کاری از دستش بر نمی آمد. حتی سخنی نمی گفت. فقط نگاه می کرد از دور و اگر آری نمی گفت، نه به این خاطر بود که خود را گرانسنگ می دانست....
....گذاشت تا چشمان سیاه از آن هر کسی که بود سیراب شود. شیطنت، شرمساری را از یادش برد... بگذار تا لذت ربودن تصاویر را با خود ببرد، هر کسی که هست، هر کسی که بود. چنان نمود که انگار چیزی نمی داند، کسی را ندیده است.... حالا می روی و در گوش مردان دیگر قصه ها می گویی و چه خوش تر که بدانید آینه نه تنها خوش می رقصد، بلکه....بلکه.... چه می خواهی بگویی؟ شیطان به جانت آشیان کرده آینه؟؟
February 24, 2023
ایده داستان رو دوست داشتم هرچند فکر میکنم تمام و کمال از پتانسیل این ایده نویسنده بهره نبرده. ضرباهنگ کتاب کمی کند بود، شروع داستان خیلی جذاب بود ولی رفته رفته دچار افول شد و حس می کردم لحن کتاب در اواخر داستان متفاوت از آنچه بود که در شروع شاهدش بودم، در مجموع خوشحالم که این کتاب رو خوندم، هرچند نه آن قدر متاثر شدم ازش نه این حس در من ایجاد شد که زمانی را بیهوده صرف خواندنش کردم، تجربهای بود که به خوندن یکبارهاش قطعاً میارزید.
December 14, 2021
اصلا در نوشتن یا ننوشتن همین چند سطر شک دارم پس شما هم با دیده تردید به آن بنگرید. من با دبیر مجله آوای هامون که در استان بوشهر منتشر میشود تماس گرفتم و نیم ساعت درباره فرهنگ کولی ها صحبت کردم که ببینم بالاخره میشود همان گره ابتدای رمان را پذیرفت یا نه! ظاهرا فرهنگ کولی ها در همه جای ایران شبیه هم است. در خراسان ما به آنها قرشمال و تهرانی ها بهشان غربتی میگویند. این مردم حاضر به یکجا نشینی نیستند. فقط کسب پول برایشان مهم است اما از طریق فنون ساده ای که بلدند مثل دلاکی و چلنگری و ... آقای حسام مقدم تاکید داشتند که امکان ندارد مرد کولی را در حال گدایی ببینید اما زنهایشان همین طور که نویسنده گفته برای کسب درآمد هر کاری میکنند، به شهرها می آیند و در برخورد با مردها گارد کاملا بازی دارند:
"تو قبیله ی شما همه ی زنها میرقصن؟
نه آقا، تو قافله ی ما، برخی می رقصن، برخی فال میگیرن و برخی حجامت میکنن.
مرد دوباره روی دفترش خم شد، چیزهایی نوشت. دختر منتظر نگاه می کرد. مانس نوک خودکارش را محکم روی صفحه ی کاغذ کشید، دفتر را جلوی نور ماه گرفت. دخترک گردن کشید، کلمات درشت و سیاه را دید، مانس دفتر را بست: «ببینم... تو... مادرت هم می رقصید؟»
بله آقا.
مادر بزرگت چی؟
برای چی میپرسی؟
برای قصه، گفتم که، من قصه می نویسم"
حالا بگویید ببینیم میشود پذیرفت این کولی ها که خودشان از راه رقصیدن دخترشان درآمد کسب میکنند به خاطر یک خطای دختر مردانشان یکی یکی او را شلاق بزنند و آخرش هم از جمع خودشان طرد کنند؟!!
اصلا درباره دو سوم بعدی اثر حرف نمیزنم. اگر بتوانم باور بکنم نویسنده در همین یک سوم اول با من صادق است حاضر میشوم به بقیه اش فکر کنم
موقع طرد کردن شخصیت "آینه" مدام نویسنده میگوید "قانون قبیله"! خب اینها که اولا اصلا قبیله نیستند! ثانیا این مناسبات اخلاقی سختگیرانه چطور یکهو در جمع این کولی ها پیدا شد و تبدیل به قانون شد؟ به نظر میرسد به همان نسبت که نویسنده در پرداخت اثرش رمانتیک بازی درآورده و یکهو دختر کولی در جواب نویسنده شعر لورکا را میخواند و میگوید "آب دریاها را میفروشم آقا!" به همان نسبت در نشان دادن واقعیت زندگی کولی ها کوتاهی کرده. از واقعیت نمایی اثر که بگذریم قلم نویسنده بد نیست و لطفی دارد و در فرازهای آخر تکنیکهای رئالیسم جادویی ش جالب بلکه خیلی جالب است اما خب آن حجاب و سوال اولیه تا آخر با من بود و همان طور که از شما خواستم با تردید به این متن بنگرید خودم هم با تردید به جهان این رمان نگاه میکردم و هنوز هم در مقام پرسش هستم
"تو قبیله ی شما همه ی زنها میرقصن؟
نه آقا، تو قافله ی ما، برخی می رقصن، برخی فال میگیرن و برخی حجامت میکنن.
مرد دوباره روی دفترش خم شد، چیزهایی نوشت. دختر منتظر نگاه می کرد. مانس نوک خودکارش را محکم روی صفحه ی کاغذ کشید، دفتر را جلوی نور ماه گرفت. دخترک گردن کشید، کلمات درشت و سیاه را دید، مانس دفتر را بست: «ببینم... تو... مادرت هم می رقصید؟»
بله آقا.
مادر بزرگت چی؟
برای چی میپرسی؟
برای قصه، گفتم که، من قصه می نویسم"
حالا بگویید ببینیم میشود پذیرفت این کولی ها که خودشان از راه رقصیدن دخترشان درآمد کسب میکنند به خاطر یک خطای دختر مردانشان یکی یکی او را شلاق بزنند و آخرش هم از جمع خودشان طرد کنند؟!!
اصلا درباره دو سوم بعدی اثر حرف نمیزنم. اگر بتوانم باور بکنم نویسنده در همین یک سوم اول با من صادق است حاضر میشوم به بقیه اش فکر کنم
موقع طرد کردن شخصیت "آینه" مدام نویسنده میگوید "قانون قبیله"! خب اینها که اولا اصلا قبیله نیستند! ثانیا این مناسبات اخلاقی سختگیرانه چطور یکهو در جمع این کولی ها پیدا شد و تبدیل به قانون شد؟ به نظر میرسد به همان نسبت که نویسنده در پرداخت اثرش رمانتیک بازی درآورده و یکهو دختر کولی در جواب نویسنده شعر لورکا را میخواند و میگوید "آب دریاها را میفروشم آقا!" به همان نسبت در نشان دادن واقعیت زندگی کولی ها کوتاهی کرده. از واقعیت نمایی اثر که بگذریم قلم نویسنده بد نیست و لطفی دارد و در فرازهای آخر تکنیکهای رئالیسم جادویی ش جالب بلکه خیلی جالب است اما خب آن حجاب و سوال اولیه تا آخر با من بود و همان طور که از شما خواستم با تردید به این متن بنگرید خودم هم با تردید به جهان این رمان نگاه میکردم و هنوز هم در مقام پرسش هستم
August 8, 2020
«چه کسی بود که می گفت اگر میخواهی ببینی زنی خوشبخت است به راه رفتنش نگاه کن؟....
آینه بی نیاز است، در ماهیچه های خوشبخت پاهایش و پریشانی عاشقانه موهایش زندگی نفس می کشد. حتی لحظه ای به فکر مانِس نیفتاده، به گذشته نمی اندیشد، انگار با همین راننده به دنیا آمده و با او می بایست از دنیا برود.
انگار فقط عشق میتواند، زنی را چه کولی باشد و چه نباشد یکجانشین کند.»
.
.
.
کتاب خوبی بود ولی میتونست خیلی بهتر از این باشه گفتگوی قهرمان داستان و نویسنده به نظرم کار رو خراب کرده و دچار هذیان گویی شده، اما نثر داستان بعضی جاها خیلی شاعرانه و زیبا بود در کل خوشم اومد دوست دارم کتاب دیگه ای از خانم روانی پور بخونم.
آینه بی نیاز است، در ماهیچه های خوشبخت پاهایش و پریشانی عاشقانه موهایش زندگی نفس می کشد. حتی لحظه ای به فکر مانِس نیفتاده، به گذشته نمی اندیشد، انگار با همین راننده به دنیا آمده و با او می بایست از دنیا برود.
انگار فقط عشق میتواند، زنی را چه کولی باشد و چه نباشد یکجانشین کند.»
.
.
.
کتاب خوبی بود ولی میتونست خیلی بهتر از این باشه گفتگوی قهرمان داستان و نویسنده به نظرم کار رو خراب کرده و دچار هذیان گویی شده، اما نثر داستان بعضی جاها خیلی شاعرانه و زیبا بود در کل خوشم اومد دوست دارم کتاب دیگه ای از خانم روانی پور بخونم.
January 9, 2015
کولی کنار آتش کتاب دلنشینیه . گرچه که من فضای فولکلوریک داستان رو ترجیح میدادم و دوست داشتم تا آخرش به همین صورت پیش میرفت . ترکیب بعضی حادثه ها با هم و التهاب فضای سیاسی و گنجوندنش با داستان آینه یکم توی ذوق من زد اما خب این نظر کاملا شخصیه و مسلما سبک نگارش خلاقانه خانم روانی پور بسیار قابل تقدیره
July 31, 2017
کتابی که به شدت خوب شروع میشه، متوسط میشه و در نهایت از متوسط بالاتر میاد. شاید رازِ این افول و فرود در طولانی شدنِ سالهای نوشتنش باشه(حدودِ نُه سال). کاملن این حس و درک میکنی که نویسنده در حس و حالهای گوناگون داستان و نوشته و اونی که باید درنیومده. اما نمیشه از پیشرو بودنِ زنان چشمپوشی کرد؛ در واقع از نقطه ضعف من رویِ همهی داستانها...
January 11, 2019
قلم بسيار روان و جذاب، توصيفات خيلي خوب و گيرا و بكر، و با نيم نگاهي به نوشته هاي دولت آبادي؛ اما آنچه كه باعث ميشه ك اين كتاب عالي نباشه، داستان غيرمنسجم و سردرگمي بي دليل نويسنده است.
August 27, 2019
4.5/5
در تاریکی شب بر بام خانه ای، زنی شوریده، دور شعله های آتش می رقصید. کبوتران سپید، مرغان آبی و سبز از آتش برآمده، به سوی پنجره های بسته می رفتند. صدای خلخالهای زن در شهر می پیچید و عاشقان عشق با پنجره های بسته خود کلنجار می رفتند تا آنها را بگشایند و جانب صدا را بشناسند.
در تاریکی شب بر بام خانه ای، زنی شوریده، دور شعله های آتش می رقصید. کبوتران سپید، مرغان آبی و سبز از آتش برآمده، به سوی پنجره های بسته می رفتند. صدای خلخالهای زن در شهر می پیچید و عاشقان عشق با پنجره های بسته خود کلنجار می رفتند تا آنها را بگشایند و جانب صدا را بشناسند.
October 15, 2015
"آدم هایی که نویسندهاشان را نمی شناسند خوشبخت ترند"
درست است، و کسانی که حتی نمی دانند که توی قصه زندگی می کنند از آنها هم خوشبخت تر!
کولی کنار آتش، قصه ی آینه است. دختری متولد بوشهر اما کولی و آواره که از قبیله اخراج می شود و به دنبال مانس اش شهر به شهر را می پیماید.
می توان گفت که چند فصل طول می کشد تا با فضای نوشته آشنا شویم و به آن عادت کنیم. جمله ها غالبا کوتاه و من پر از شبه جمله است. زمان و شخص افعال حتی در دو جمله ی پشت سر هم ممکن است تغییر کند (که من به شخصه این تغییر ناگهانی مخاطب را می پسندم) فرهنگ، فضاها و حتی لباس پوشیدن و لهجه ساکنین جنوب به خوبی توصیف و تصویرسازی شده است. پرش های زمانی و رفت و برگشت های ناگهانی در متن بسیار دیده می شود که همگی تسلط نویسنده بر کل داستان را می رساند اما بنظر می رسد که ریتم داستان یکنواخت نیست و در ابتدا کند و در اواخر بسیار بسیار تند تر است به طوری که انگار نویسنده یک مرتبه متوجه محدودیت صفحات شده باشد و بخواهد زودتر قصه را به پایان برساند.
از خلاقیت های این داستان، تاکید آن بر خیالی بودن شخصیت آینه است بطور مثال در چند جای داستان، آینه از دست نویسنده و سرنوشتی که او برایش رقم زده شاکی می شود و از او گلایه می کند.
نکته دیگری که توجه من را به خودش جلب کرد، ناگهانی بودن ضربه های تلخ داستان بود که بطور مثال در یک جمله رفتنِ یک شخص خلاصه می شود و در ادامه هیچ گونه قضاوت و تحلیلی مشاهده نمی شود. یعنی بازی با کلمات آنقدر قوی هست که نیاز به دامن زدن و همدردی گرفتن از مخاطب نیست. همان چند کلمه، کاری که باید را می کنند.
در مجموع "کولی کنار آتش" را دوست داشتم. فصول کوتاه، نثر زیبا و ته مایه ی سیاسی آن برایم بسیار جذاب بود و خواندن آنرا توصیه می کنم.
درست است، و کسانی که حتی نمی دانند که توی قصه زندگی می کنند از آنها هم خوشبخت تر!
کولی کنار آتش، قصه ی آینه است. دختری متولد بوشهر اما کولی و آواره که از قبیله اخراج می شود و به دنبال مانس اش شهر به شهر را می پیماید.
می توان گفت که چند فصل طول می کشد تا با فضای نوشته آشنا شویم و به آن عادت کنیم. جمله ها غالبا کوتاه و من پر از شبه جمله است. زمان و شخص افعال حتی در دو جمله ی پشت سر هم ممکن است تغییر کند (که من به شخصه این تغییر ناگهانی مخاطب را می پسندم) فرهنگ، فضاها و حتی لباس پوشیدن و لهجه ساکنین جنوب به خوبی توصیف و تصویرسازی شده است. پرش های زمانی و رفت و برگشت های ناگهانی در متن بسیار دیده می شود که همگی تسلط نویسنده بر کل داستان را می رساند اما بنظر می رسد که ریتم داستان یکنواخت نیست و در ابتدا کند و در اواخر بسیار بسیار تند تر است به طوری که انگار نویسنده یک مرتبه متوجه محدودیت صفحات شده باشد و بخواهد زودتر قصه را به پایان برساند.
از خلاقیت های این داستان، تاکید آن بر خیالی بودن شخصیت آینه است بطور مثال در چند جای داستان، آینه از دست نویسنده و سرنوشتی که او برایش رقم زده شاکی می شود و از او گلایه می کند.
نکته دیگری که توجه من را به خودش جلب کرد، ناگهانی بودن ضربه های تلخ داستان بود که بطور مثال در یک جمله رفتنِ یک شخص خلاصه می شود و در ادامه هیچ گونه قضاوت و تحلیلی مشاهده نمی شود. یعنی بازی با کلمات آنقدر قوی هست که نیاز به دامن زدن و همدردی گرفتن از مخاطب نیست. همان چند کلمه، کاری که باید را می کنند.
در مجموع "کولی کنار آتش" را دوست داشتم. فصول کوتاه، نثر زیبا و ته مایه ی سیاسی آن برایم بسیار جذاب بود و خواندن آنرا توصیه می کنم.
July 25, 2019
کتابی با شروعی بی نظیر و پر از جمله هایی لطیف و زیبا برای توصیف حس های یک دختر کولی در فراز و نشیب روزهای زندگی و گذری سریع به هیجانهای سال 1359. از اواسط کتاب دنبال کردن داستان یکم سخت می شد...
یادگاری های این کتاب:
قصه آتش یک قصه قدیمی است. مال آن زمان که دنیا تاریک بود و شیطان هنوز آسمان پر ستاره اش را نساخته بود و هیچ کس روی زمین نبود. الا زنی و مردی، زن مردش را گم می کند، دلتنگ در جستجوی او کورمال کورمال می گردد، آه می کشد. آه های زن به آسمان می روند و نطفه ی خورشید بسته می شود. حالا زن در روشنایی کمرنگ دنیا بهتر می تواند بگردد. می گردد. می گردد و سرانجام پیدایش می کند. مرد خیره به آب برکه ای تا تصویر خودش را ببیند. زن کنارش می نشیند با او حرف می زند، روزگار گذشته را به خاطرش می آورد، اما او انگار نه انگار، فقط هر از گاهی برمی گشته به چشمان زن نگاه می کرده تا فقط تصویر خودش را ببیند. زن دیگر خسته می شود. دهانش را می بندد. حرف نمی زند. گریه نمی کند. آه هایش توی خودش جمع می شوند و یک روز از درون شعله می کشد. گُر می گیرد.
این اولین آتش روی زمین است. اولین آتش که اولین مرد دنیا می تواند خودش را با آن گرم کند.
- و آنجا در میان کسانی که باهم حرف می زنند و گوش نمی دهند، می نشینی، حرف نمی زنی و گوش نمی دهی...
- اگر می خواهی ببینی زنی خوشبخت است به راه رفتنش نگاه کن.
- فقط عشق می تواند، زنی را چه کولی باشد و چه نباشد یکجانشین کند.
و در جایی دیگر:
- خانه، هیچ آواره ای را یکجا نشین نمی کند.
- در تاریکی شب بر بام خانه ای، زنی شوریده، دور شعله های آتش می رقصید. کبوتران سپید، مرغان آبی و سبز از آتش برآمده، به سوی پنجره های بسته می رفتند. صدای خلخالهای زن در شهر می پیچید و عاشقان عشق با پنجره های بسته خود کلنجار می رفتند تا آنها را بگشایند و جانب صدا را بشناسند.
یادگاری های این کتاب:
قصه آتش یک قصه قدیمی است. مال آن زمان که دنیا تاریک بود و شیطان هنوز آسمان پر ستاره اش را نساخته بود و هیچ کس روی زمین نبود. الا زنی و مردی، زن مردش را گم می کند، دلتنگ در جستجوی او کورمال کورمال می گردد، آه می کشد. آه های زن به آسمان می روند و نطفه ی خورشید بسته می شود. حالا زن در روشنایی کمرنگ دنیا بهتر می تواند بگردد. می گردد. می گردد و سرانجام پیدایش می کند. مرد خیره به آب برکه ای تا تصویر خودش را ببیند. زن کنارش می نشیند با او حرف می زند، روزگار گذشته را به خاطرش می آورد، اما او انگار نه انگار، فقط هر از گاهی برمی گشته به چشمان زن نگاه می کرده تا فقط تصویر خودش را ببیند. زن دیگر خسته می شود. دهانش را می بندد. حرف نمی زند. گریه نمی کند. آه هایش توی خودش جمع می شوند و یک روز از درون شعله می کشد. گُر می گیرد.
این اولین آتش روی زمین است. اولین آتش که اولین مرد دنیا می تواند خودش را با آن گرم کند.
- و آنجا در میان کسانی که باهم حرف می زنند و گوش نمی دهند، می نشینی، حرف نمی زنی و گوش نمی دهی...
- اگر می خواهی ببینی زنی خوشبخت است به راه رفتنش نگاه کن.
- فقط عشق می تواند، زنی را چه کولی باشد و چه نباشد یکجانشین کند.
و در جایی دیگر:
- خانه، هیچ آواره ای را یکجا نشین نمی کند.
- در تاریکی شب بر بام خانه ای، زنی شوریده، دور شعله های آتش می رقصید. کبوتران سپید، مرغان آبی و سبز از آتش برآمده، به سوی پنجره های بسته می رفتند. صدای خلخالهای زن در شهر می پیچید و عاشقان عشق با پنجره های بسته خود کلنجار می رفتند تا آنها را بگشایند و جانب صدا را بشناسند.
July 21, 2013
قصه ی آتش یک قصه ی قدیمی است. مال آن زمان که دنیا تاریک بود و شیطان هنوز آسمان پر از ستاره اش را نساخته بود و هیچ کس روی زمین نبود. الا زنی و مردی، زن مردش را گم می کند، دلتنگ در جستجوی او کورمال کورمال میگردد، آه میکشد. آه های زن به آسمان می روند و نطفه ی خورشید بسته میشود. حالا زن در روشنایی کمرنگ دنیا بهتر میتواند بگردد. میگردد و سرانجام پیدایش میکند. مرد خیره به آب برکه ای تا تصویر خودش را ببیند. زن کنارش مینشیند با او حرف میزند، روزگار گذشته را به خاطرش می آورد، اما او انگار نه انگار، فقط هر از گاهی برمی گشته به چشمان زن نگاه میکرده تا فقط تصویر خودش را ببیند. زن دیگر خسته میشود. دهانش را میبندد. حرف نمیزند. گریه نمیکند. آه هایش توی خودش جمع میشوند و یک روز از درون شعله میکشد. گُر میگیرد.
این اولین آتش روی زمین است. اولین آتش که اولین مرد دنیا میتواند خودش را با آن گرم کند.
< کولی کنار آتش - منیرو روانیپور>
August 10, 2020
کتاب سبک متفاوتی داره. روند داستان و مکالمه ها خیلی وقت ها گیج کننده میشه. بعضی وقت ها خسته کننده بعضی وقت ها هم دلنشین و تلخه. بخش اول کتاب رو بیشتر از بخش دوم دوست داشتم و درسته که پراکندگی قلم نویسنده نشانه ی خلاقیتشه ولی من فهمیدم داستان هایی که چارچوب و روند شلخته ای نداشته باشند رو بیشتر دوست دارم. به جز آینه بقیه ی شخصیت های داستان ضعیف بودن، مثل خواب و کابوسی بودن که از زندگی آینه و داستان رد میشدن که احتمالا هم هدف نویسنده همین بوده.
آینه رو گاهی درک نمیکردم ولی تو تمام داستان دوستش داشتم. با رنج هاش ناراحت میشدم و رویاهاشو با رویاهای خودم همسو میدیدم. مثل یه نشانه بود که مخاطب بفهمه داستان هنوز داستان آینه اس.
در کل کتاب برام مثل یه خواب تلخ و تاریک بود. مثل خوابی که حتی بعد از بیدار شدن هم اشباح اون خواب همراه آدم میمونن. دقیقا مثل نقش مرده ها تو داستان و احتمالا زندگی واقعی!
آینه رو گاهی درک نمیکردم ولی تو تمام داستان دوستش داشتم. با رنج هاش ناراحت میشدم و رویاهاشو با رویاهای خودم همسو میدیدم. مثل یه نشانه بود که مخاطب بفهمه داستان هنوز داستان آینه اس.
در کل کتاب برام مثل یه خواب تلخ و تاریک بود. مثل خوابی که حتی بعد از بیدار شدن هم اشباح اون خواب همراه آدم میمونن. دقیقا مثل نقش مرده ها تو داستان و احتمالا زندگی واقعی!
March 21, 2022
در هم و بر هم و بی سر و ته. نویسنده یه مجموعه ایده هایی داشت که میخواست همه شو در قالب یه کتاب جا کنه ولی جا نشده بود.
February 15, 2014
خیلی دوستش داشتم. از زبان خیلی خوب استفاده شده و فضاسازی خصوصا تا نیمه های کتاب خیلی خوبه.احساسهای آینه رو خیلی خوب حس میکردم و به همین دلیل خیلی روم اثر گذاشت. یه جور شور و نیروی عاطفی بسیار قوی در پس تمام کلمات و در فضای داستان وجود داشت که خیلی برام جذابیت داشت، مثل این بود که نیروی حیات و زندگی خیلی شدید ی در داستان حضور داشت. در یک سوم پایانی، ترجیح میدادم بعضی مسایل و حوادث بیشتر باز بشن و رویارویی آینه رو با اونها بیشتر ببینم و فکر میکنم تنها نقطه ضعف داستان همین بود.در کل ، خوندنش رو توصیه میکنم.
July 7, 2019
داستان جالبی بود،به خصوص این دیدگاهش که آدم ها هر کدوم دارند یه قصه رو زندگی میکنند اما آخر های کتاب یه کم گیج شده بودم به نظرم خیلی پراکنده شد و از حالت قصه در اومد.
April 15, 2021
كتابي در حد متوسط، نه خيلي لذت بردم و نه احساس كردم وقتم رو هدر دادم....
Read
September 11, 2015باران می بارد, باران یاقوت, می خندی, صورتت را زیر باران می گیری, دانه های درشت باران به گونه ها و لبهایت می خورند, بازیگوشانه در مسیر یاقوتی دهان باز می کنی, سر تکان می دهی. گیلاس معلق در هوا, میان دو لبت می نشیند, همچون نگینی روی انگشتر, لبانت را بهم می فشاری صدای پیرزن را می شنوی:
" از همین جا شروع می شود."
رو به پیرزن می چرخی, نگاهش می کنی, جوان می بینی اش با پیراهنی از شکوفه های سپید و صورتی, شکوفه های بسته باز می شوند, صورت دخترک چین بر می دارد, دخترک دستانش را به سوی تو دراز می کند, پیری, انگار جریانی از غبار به سویت هجوم می برد... عقب می کشی, شکوفه ها میوه می دهند, روبه رویت اینک پیرزنی است با ردایی از دانه های گیلاس...
" از همین جا شروع می شود."
رو به پیرزن می چرخی, نگاهش می کنی, جوان می بینی اش با پیراهنی از شکوفه های سپید و صورتی, شکوفه های بسته باز می شوند, صورت دخترک چین بر می دارد, دخترک دستانش را به سوی تو دراز می کند, پیری, انگار جریانی از غبار به سویت هجوم می برد... عقب می کشی, شکوفه ها میوه می دهند, روبه رویت اینک پیرزنی است با ردایی از دانه های گیلاس...
Read
September 27, 2007منیرو روانیپور (زاده ۲ مرداد ۱۳۳۳، بوشهر) از نویسندگان فعال بانوان در ایران بود
کتابشناسی
۱۳۶۷ - مجموعه داستان کنیزو
۱۳۶۸ - رمان اهل غرق
۱۳۶۹ - مجموعه داستان سنگهای شیطان
۱۳۶۹ - دل فولاد
۱۳۷۲ - مجموعه داستان سیریا، سیریا
۱۳۷۸ - رمان کولی کنار آتش
۱۳۸۰ - زن فرودگاه فرانکفورت
۱۳۸۱ - مجموعه داستان نازلی
کتابشناسی
۱۳۶۷ - مجموعه داستان کنیزو
۱۳۶۸ - رمان اهل غرق
۱۳۶۹ - مجموعه داستان سنگهای شیطان
۱۳۶۹ - دل فولاد
۱۳۷۲ - مجموعه داستان سیریا، سیریا
۱۳۷۸ - رمان کولی کنار آتش
۱۳۸۰ - زن فرودگاه فرانکفورت
۱۳۸۱ - مجموعه داستان نازلی
December 3, 2018
جالب و جدید و متاثرکننده
September 2, 2025
This is a great literary work showing the unique style and voice of the author. Although the book speaks about women`s rights in Iran and all the hardships women have to go though, but she manages to turn it into a literary experiment the author turns into a character and communicates to the main character.
I wish there was less politics, but you can`t write a novel in present-day Iran without going into politics, I guess.
I wish there was less politics, but you can`t write a novel in present-day Iran without going into politics, I guess.
July 29, 2026
عجب کتابی بود. یکم ریتم روایتش کند بود اما ادبیات خانم روانیپور و پیام پشت داستان واقعا خفن بودن. کلی لذت بردم.
Read
October 31, 2020«تهران آبی نبود. تهران سبز نبود. تهران، کلافی بزرگ و کور، از صداهای گرده خورده و درهم. صدای آهن، صدای آدم. صدای دندان قروچهی اگزوز ماشینها و بوق... بوق...
تهران، آسمان سفید بیجانی داشت. و سال 59، هنوز مسافرخانهها را نمیگشتند. و زنان تنها میتوانستند اتاقی در مهمانخانهای، هتلی پیدا کنند بیآنکه به ادارهی اماکن عمومی بروند و اجازه بگیرند.»
کولی کنار آتش داستان زنان است و شهرها. شخصیت اصلی داستان آینه از قوم کولی مهاجر روایت خود را شروع میکند، به بوشهر، شیراز و در نهایت تهران میرود. در طول روند داستان، خواننده از تجربه زیستن در این شهرها بینیاز میشود چرا که نویسنده او را به جزئیات زیست هر یک از آن شهرها متصل کردهاست. جزئیات جغرافیایی، وقایع اجتماعی و سیاسی، باورهای شخصی همه و همه در توصیف او از قوم کولی مهاجر، کوچههای بوشهر، باغهای شیراز و خیابانهای تهران؛ خواننده را به لمس وقایع معاصر، حضور اندیشهها و رنجهای تمامی زنان حاضر در کتاب واقف میکند.
در ابتدا، داستان با فقدان مادر و رنج زیستن در چادر پدر و زن جوانش شروع میشود که از دوستان آینه بوده است. آینه میرقصد. او دختری کولیست که رقصش میتواند برای پدر درآمد خوبی داشتهباشد. روایت با ورود نویسندهی جوان و اشتیاق آینه به روایت سرگذشت قوم کولی شروع میشود. او عاشق این مرد شدهاست. آینه تن به سرگذشت قوم نمیدهد و تصمیم میگیرد به جای آنکه ویترین پدر باشد؛ برای عشق دست به عمل بزند. اما تصمیم پیرزن قدرتمند قافله است که آینه را مطرود بهجای میگذارد. پیرزن میکوشد جراحتهای نسلهای پیشین از تن نسل امروز پاک نشود و پدر تسلیم نگاه اوست.
آینه به بوشهر میرود و به دنبال نویسنده میگردد؛ اما مرد به تهران بازگشتهاست. سفر قهرمان که از صفحههای پیشین شروع شدهبود به خواننده نوید رفتن آینه به تهران را میدهد. در بوشهر مورد تجاوز و تمسخر واقع میشود. سرگردان است تا روزی که راننده کامیون مهربانی او را با خود به شیراز میبرد.
***
بخشی از مرور کتاب «کولی کنار آتش» که در وبسایت آوانگارد به قلم «ندا تسلیمیان» منتشر شده است.
برای خواندن کامل مطلب به لینک زیر مراجعه فرمایید:
https://www.avangard.ir/article/538
تهران، آسمان سفید بیجانی داشت. و سال 59، هنوز مسافرخانهها را نمیگشتند. و زنان تنها میتوانستند اتاقی در مهمانخانهای، هتلی پیدا کنند بیآنکه به ادارهی اماکن عمومی بروند و اجازه بگیرند.»
کولی کنار آتش داستان زنان است و شهرها. شخصیت اصلی داستان آینه از قوم کولی مهاجر روایت خود را شروع میکند، به بوشهر، شیراز و در نهایت تهران میرود. در طول روند داستان، خواننده از تجربه زیستن در این شهرها بینیاز میشود چرا که نویسنده او را به جزئیات زیست هر یک از آن شهرها متصل کردهاست. جزئیات جغرافیایی، وقایع اجتماعی و سیاسی، باورهای شخصی همه و همه در توصیف او از قوم کولی مهاجر، کوچههای بوشهر، باغهای شیراز و خیابانهای تهران؛ خواننده را به لمس وقایع معاصر، حضور اندیشهها و رنجهای تمامی زنان حاضر در کتاب واقف میکند.
در ابتدا، داستان با فقدان مادر و رنج زیستن در چادر پدر و زن جوانش شروع میشود که از دوستان آینه بوده است. آینه میرقصد. او دختری کولیست که رقصش میتواند برای پدر درآمد خوبی داشتهباشد. روایت با ورود نویسندهی جوان و اشتیاق آینه به روایت سرگذشت قوم کولی شروع میشود. او عاشق این مرد شدهاست. آینه تن به سرگذشت قوم نمیدهد و تصمیم میگیرد به جای آنکه ویترین پدر باشد؛ برای عشق دست به عمل بزند. اما تصمیم پیرزن قدرتمند قافله است که آینه را مطرود بهجای میگذارد. پیرزن میکوشد جراحتهای نسلهای پیشین از تن نسل امروز پاک نشود و پدر تسلیم نگاه اوست.
آینه به بوشهر میرود و به دنبال نویسنده میگردد؛ اما مرد به تهران بازگشتهاست. سفر قهرمان که از صفحههای پیشین شروع شدهبود به خواننده نوید رفتن آینه به تهران را میدهد. در بوشهر مورد تجاوز و تمسخر واقع میشود. سرگردان است تا روزی که راننده کامیون مهربانی او را با خود به شیراز میبرد.
***
بخشی از مرور کتاب «کولی کنار آتش» که در وبسایت آوانگارد به قلم «ندا تسلیمیان» منتشر شده است.
برای خواندن کامل مطلب به لینک زیر مراجعه فرمایید:
https://www.avangard.ir/article/538
April 22, 2021
اولش رو خیلی دوست داشتم
حال و هواش، زندگی کولی ها
توصیف حال و روز یه دختر کولی
ولی از وقتی که نویسنده وارد کتاب شد و شروع کرد با شخصیت اصلیش با عنوان نویسنده صحبت کرد دیگه خوشم نیومد و داستان و برام بی مزه کرد
وقتی هم که از هر دری حرف زد و شخصیت های خام وارد و خارج کرد از داستان که دیگه بدتر
در کل کتاب شیرین و کوتاهیه ولی کاش نویسنده ابتکار به خرج نمیداد
حال و هواش، زندگی کولی ها
توصیف حال و روز یه دختر کولی
ولی از وقتی که نویسنده وارد کتاب شد و شروع کرد با شخصیت اصلیش با عنوان نویسنده صحبت کرد دیگه خوشم نیومد و داستان و برام بی مزه کرد
وقتی هم که از هر دری حرف زد و شخصیت های خام وارد و خارج کرد از داستان که دیگه بدتر
در کل کتاب شیرین و کوتاهیه ولی کاش نویسنده ابتکار به خرج نمیداد
Read
April 22, 2009خوب بود و به خوندنش مي ارزيد.
September 1, 2011
به نظر من تا یه جاهایی خوب بود. بعد که کم کم سیاسی بودن ماجرا زیاد شد دیگه اونقد خوب نبود چه داستان و چه نثرش.
June 30, 2013
روانی پور از یک اتفاق ناتمام خواننده رو وارد یه اتفاق دیگه می کنه!گاهی گیج میشی، خسته میشی، برمی گردی
عقب!تو هم مثل شخصیت اصلی داستان، گم میشی بین باقی شخصیت ها!
عقب!تو هم مثل شخصیت اصلی داستان، گم میشی بین باقی شخصیت ها!
July 14, 2021
کتاب خیلی دوست داشتنی بود برام، توصیف ها، پرش ها، حضور نویسنده همه و همه جذاب و گیرا بود
December 7, 2024
«کولی کنار آتش» آغاز مسحورکنندهای داشت؛ روایتگر داستان دخترکی کولی بود به نام «آینه» که از قانون قافله سرپیچی کرد. با اینکه چند شخصیت مهم مرد نیز در داستان حضور دارند اما تکیهی نویسنده بر زنان داستان است.
نثر کتاب شاعرانه و جریان کتاب تا نیمهی ابتداییاش باورپذیر و قابل درک بود. از نیمهی دوم به بعد امّا، نوعی تعلیق و جریان سیال ذهن وارد ماجرا شد. عوض شدن راوی یا مکالمهی قهرمان داستان با نویسنده از نظر من شکافی بین مخاطب و اثر ایجاد میکرد که همراهی با داستان را قدری دشوار میساخت. بعلاوه کمی به موضوعات سیاسی مربوط به سال ۵۹ پرداخته شدهبود که من ارتباط چندانی با این بخش برقرار نکردم؛ دوست داشتم نویسنده در اثری مستقل به این بخش از تاریخ میپرداخت و این رمان را درگیر این موضوع نمیکرد؛ زیرا این مباحث انگار که اصلاً به کتابی که شوریدهحالی آینه و عشق نافرجامش را روایت میکرد نمیآمد.
نکتهی جالب توجه در مورد نویسنده آنست که منیرو روانیپور عروس جهانپهلوان تختیست. ضمناً این کتاب اولین اثر اوست.
نوشتهشده در ۶ فروردینماه ۹۹.
نثر کتاب شاعرانه و جریان کتاب تا نیمهی ابتداییاش باورپذیر و قابل درک بود. از نیمهی دوم به بعد امّا، نوعی تعلیق و جریان سیال ذهن وارد ماجرا شد. عوض شدن راوی یا مکالمهی قهرمان داستان با نویسنده از نظر من شکافی بین مخاطب و اثر ایجاد میکرد که همراهی با داستان را قدری دشوار میساخت. بعلاوه کمی به موضوعات سیاسی مربوط به سال ۵۹ پرداخته شدهبود که من ارتباط چندانی با این بخش برقرار نکردم؛ دوست داشتم نویسنده در اثری مستقل به این بخش از تاریخ میپرداخت و این رمان را درگیر این موضوع نمیکرد؛ زیرا این مباحث انگار که اصلاً به کتابی که شوریدهحالی آینه و عشق نافرجامش را روایت میکرد نمیآمد.
نکتهی جالب توجه در مورد نویسنده آنست که منیرو روانیپور عروس جهانپهلوان تختیست. ضمناً این کتاب اولین اثر اوست.
«تنها زندگی میکنی اکلیما؟»
«نه، یاد کسی با من است، چه کسی میتواند تنها زندگی کند.»
«باید حرف بزنی تا سبک شوی»
«هر کس بگوید بارش سنگینتر میشود.»
روزگار دربدری و گرسنگی فقط تهنشین میشود تا باز با اشارهای، بالا بیاید... زمین از جان آدمیزاد مینوشد و سبز میشود، از جان زندگی...
چه کسی بود که میگفت اگر میخواهی ببینی زنی خوشبخت است به راه رفتنش نگاه کن؟
قهرمانی که کولیزاده بود و تو خیال میکردی یکجا بند نمیشود، اما انگار فقط عشق میتواند زنی را چه کولی باشد و چه نباشد یکجانشین کند.
و بنفش، چه رنگی بود بنفش! رازی در این رنگ بود، شوخ طبعی و وقار را یکجا در این رنگ میدید، رنگی غریب و آشنا، با سیاهی یگانه و از آن جدا... مهربان بود هر چه بود...
نوشتهشده در ۶ فروردینماه ۹۹.
Displaying 1 - 30 of 49 reviews




























