اين كتاب با فصلهای: فرشته، بابابزرگ، كلاه حصيیي، گوسفندها، آدمها!، ادكلن، شمال! و قبر! همراه است.
مهدي شريفي در يادداشتی در ابتدای کتاب مینويسد: «خدا زندگي آدمهايش را كه مینوشت، من را گذاشت توی فصل برگها. شدم متولد پاييز شصتوهفت. همان سالهايی كه قم بيابان بود؛ نه مثل حالا گمشده زير خروارها رنگ و خيابانهای شلوغ!
نوشتن را بيشتر از خواندن دوست دارم. فقط به اندازهای میخوانم كه بتوانم بنويسم.سال هشتادوسه گفتند «بنويس تا نوشتن را ياد بگيري.» شروع كردم به نوشتن و ميان همهي كاغذهاي مچالهي اين سالهايم، تنها شد اولين و تنها نوشتهاي كه خواستم خوانده شود.حالا توي همان شهري كه زماني بياباني بوده، زندگي ميكنم و داستان ميخوانم و هنوز دلم ميخواهد بنويسم.اگر شلوغي خيابانهاي شهر بگذارد.»
این چهار ستاره به این معنی نیست که دلم بخواد دوباره بخونمش! یه بار خوندنش تجربهی خوبی بود. داستان جونداری بود. پر از جزئیات و رفت و برگشتهای زمانی. چقدر خوب نویسنده تفاوتِ زبان و لحن شخصیت رو در کودکی(گذشته) و زمان حال رعایت کرده بود. خوندنش انرژی میخواد. نقطه ضعفش به نظرم شخصیتهای فرعی زیادیه که داره. و اینکه بعضی جاها توصیفاتش به شدت درخشان بود. رگههای مذهبی تزریق شده در داستان هم تو ذوق نمیزد و به اندازه بود. دمت گرم نویسندهای که نمیشناسمت!
با “تن ها” رفتم به بچگیام، دهه نود، پیک های نوروزی خانواده هایی که دائما به بهانه های از نظر خودشون معمولی باهم قهرن. و در نهایت جوانی جوانی و جوانی. انتظار این قلم ساده و قوی و روان رو نداشتم اما به دلم نشست احساس میکردم افکارم با سهیل کودک و بزرگسال شناوره، و میتونه به همه جا سرک بکشه. به جزییات خیلی خیلی معمولی زندگی و روزمره هاش. به زندگی، سادگی های زندگی و در نهایت آدم ها. نیاز داشتم به یه همچین قلمی از نویسنده ایرانی که تنها کارش همین کتابه.
امشب ميخواستم رمان "ميدان ايتاليا" رو معرفي كنم ولي يه دفعه يه رمان رسيد دستمو نظرمو عوض كرد، كتابي كه دو ساعتي ميشه تمومش كردم ولي هنوز از تو فضاي داستان بيرون نيومدم. واقعا فوق العاده بود، خيلي وقت بود از نويسنده هاي ايراني كار خيلي خوبي نديده بودم، تقريبا نا اميد شده بودم كه اين كتاب رو خوندم. "تن ها" از مهدي شريفي. اصلا همه چي عاليه تو اين كتاب، روايت داستاني جذاب، شخصيت پردازي فوق العاده، فلاش بك هاي به موقع و از همه مهم تر توصيفات و فضا سازي بي نظير. يعني واقعا وقتي كه "سهيل" يكي از شخصيت هاي داستان، تو قبر ميخوابيد ميتونستم ديواره هاي قبر رو اطرافم حس كنم، يعني در اين حد خوبه، ميشه اين كتاب رو يه شاهكار ديگه از نشر چشمه به حساب اورد. مونده بودم آخه چطوري يه نويسنده جوون ميتونه اينجوري بنويسه تا اينكه با يه سرچ فهميدم طرف اهل قُمه، جوابمو گرفتم...