آ فاحشهست. خودمونیتر میگم؛ جندهست. اون تا حالا بابت هیچکدوم از دفعههایی که جاهای مختلف بدنش رو در اختیار کسی قرار داده، پول نگرفته. حتی وقتی برای درآوردن حرص یکی از دوستپسراش با یه آقای پولدار خوابید، ازش پول نگرفت. البته دوست پسرش هیچ وقت نفهمید که اون این کار رو کرده ولی آ توی ذهنش حرص اونو درآورد.
سبحان گنجی (تهران - ١٣۶۴) شاعر، نویسنده، ترانهنویس و آهنگساز ایرانی است که نویسندگی و کارگردانی چند فیلم کوتاه از جمله «کشف استعداد یک بازنده برای مردن»، «چراغ ایرانی؛ چماق نارنجی»، «ضلع کوچک مثلث» و «لنگر» را در کنار تهیهی دو برنامهی «متکا» (از نخستین پادکستهای فارسی زبان) و «صداستان» در کارنامه دارد. وی فعالیتهای موسیقایی خود را از زمستان ۱۴۰۰ جدیتر گرفت و تا بهار ١۴٠٢ سه آلبوم موسیقی «ژاکت آبیت»، «برای آن یکی اس جی» و «چرکنویسهای خوشنویسی شده» را به همراه سه مینیآلبوم و یازده تکآهنگ منتشر کرد که در میانشان علاوه بر شعرها و ترانههای سبحان گنجی، اشعاری از انوری، سعدی، ایرج میرزا و فرجالله کمالی نیز به چشم میخورد. «قوای جنسی پانصد گراز را دارم» (١٣٨۴) «با من گناه کن به کسی بر نمیخورد» (١٣٨٧)، «حوادث اخیر» (١٣٨٨) و «لای پای پاندا» (۱۴۰۱) تعدادی از عناوین مجموعههای شعر گنجیاند. داستان بلند «هیچ کس تنها نیست» (١٣٨٨) رمان «فیسبوک» (١٣٨٩) و مجموعهداستانهای «آن دراز» و «پلنگ مصنوعی» (١٣٩٠) از کتابهای داستانی گتجیاند. از دیگر کتابهای او میتوان به «ایدههایی برای دزدیدن» (١۴٠٠) و «وتواصو» (١٣٩۴) اشاره کرد که در آن با بی تعارف و پرده به نقد فرهنگی جامعهی ایرانی در بستر بررسی تولیدات سینمایی و تلویزیونی جهانی پرداخته.
به نظرم بیشتر به مجموعه داستان می ماند تا داستان بلند. داستانهای کوتاهی که پیدا کردن ربطشان به یکدیگر خیلی ساده نیست. شخصیتهای زیادی می آیند و می روند. به دلیل نوع خاص اسم گذاری این شخصیتها (استفاده از حروف الفبا) ارتباط برقرار کردن با آنها نیز ساده نیست. عدم ارائه تصویری دقیق از شخصیتها، حضور گاه و بیگاه آنها در طول داستان ، ارتباط بعضی از آنها با یکدیگر (ارتباطی که در طول داستان کشف می شود-البته اگر بشود) و پس وپیش شدن به دفعات زمان داستان عواملی است که می تواند ارتباط خواننده را با این رمان سخت کند. اما ویژگی این رمان نحوه روایت آن است: گاه و بیگاه نویسنده وارد قصه می شود، حضورش را یادآوری می کند، نکته ای را نیز گوشزد می کند و می رود. هرچند که او اقرار می کند که هیجان استفاده از این شیوه رو در داستانی دیگر خالی کرده ولی به نظر می رسد که همچنان علاقه مند استفاده از این شیوه داستان گویی است (کما اینکه در این داستان هم اشاره می کند که زیاده روی کرده است). زبان داستان در برخی قسمتها به شدت کوچه بازاری می شود (ناشر خواندن این کتاب را به افراد زیر شانزده سال توصیه نمی کند) و خود نویسنده هم در جایی از این کتاب از خودش می پرسدکه " چرا دارم به زبانی رمان می نویسم که آنهایی که بلدش هستند زیاد اهل مطالعه نیستد؟". شاید به همین دلیل درابتدای کتاب از خواننده عذرخواهی می کند. اگرچه فورا آنهایی که او را نمی بخشند را با اصطلاحی از همان جنس می نوازد.
داستان پراکنده گویی های زیادی داشت و همچنین نامگذاری شخصیت ها با حروف الفبا و پیدا کردن ارتباط شون به هم ساده نبود البته نکته ی جالب و مثبت داستان، حضور نویسنده در متن بود که من خیلی می پسندم به نظر من بیشتر از اینکه رمان باشه داستان کوتاه بود مملو از شخصیت های متفاوت. کامنت مستقیم به نویسنده: جسارتت در نوشتن و چاپ این داستان قابل تقدیره! بالاخره از خودسانسوری معمول نویسنده ها خبری نبود هر چند سبک نوشتاری شما یه جاهایی کوچه بازاری و عامه میشد که خب دور از واقعیت زندگی روزمره ما نیست . و داستان زمان زو خیلی دوست داشتم
آیفون تصویری ، خیانت بزرگی بود به استعداد کور نشده ی ما و پله ، صمیمی ترین ساخته ی ثابت دست بشر است و در های نیمه باز ، محشر می شوند اگر پس زمینه ی وجود به انتظار آمده ی تو باشند ______________________ سردرگمی های نسل جوان