What do you think?


فردریک یا تاتر بولوار
در تاتر بولوار هستیم. تاتری که صحنهی زندگی را تصویر میکند. در آنجا عشق، کینه و دسیسه انسانها را به یکدیگر پیوند میدهد.اریک امانوئل اشمیت در این نمایشنامه از زندگی بازیگر بنام رمانتیک، فردریک لومتر الهام گرفته است. بازیگری که از هیچ چیز پروا ندارد بهجز عشق و آنگاه که دل در گرو مهر زن جوان مرموزی مینهد، باید میان دلبستگیش به تاتر و این زن یکی را برگزیند.
216 pages, Paperback
First published January 1, 1998
About the author
Éric-Emmanuel Schmitt
212 books4,177 followersEric-Emmanuel Schmitt is a Franco-Belgian playwright, short story writer and novelist, as well as a film director. His plays have been staged in over fifty countries all over the world.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 45 reviews
March 15, 2025
یادم نمیاد چرا از اشمیت خوشم میومد.
مدام داره سعی میکنه به طور واضحی خواننده رو تحت تأثیر قرار بده و برای این کار به هر دری میزنه.
مدام داره سعی میکنه به طور واضحی خواننده رو تحت تأثیر قرار بده و برای این کار به هر دری میزنه.
April 18, 2023
سر از کار خدای مهربونتون در نمیارم، نمایشنامه نویسیش تعریفی نداره، نمایشنامه شروع میشه بدون اینکه متوجه باشین، به پایان میرسه باز هم متوجه نمیشین..و بین این دو چیه؟ تکاپو و پریشانی مبهم، واقعیتی در کار نیست، هدفی نداره، معنی نداره، فقط، فقط اتفاقات غیر منتظره، آره، آره بعضی شخصیت ها خوب از آب درمیان اما آقای کشیش خود نمایشنامه چنگی به دل نمیزنه تو تئاتر اقلا فقرا آخرش پولدار میشن، پولدارا آدمای خوبی میشن و بدجنس ها به سزای اعمالشون میرسن، اینجا تو تئاتر زندگی رو اصلاح می کنیم اما شما چی؟
ریاکاری برنده میشه و بی گناهه سرش رو از دست میده، آفرینشتون اینو کم داره، ساده دلی رو، خوش باوری رو... من، من تمام زندگیمو وقف چیزای ساده لوحانه کردم، ساده دلی اسم دیگه عدالت و شفقته، آره، آره اینو می خواستم بهتون بگم آقای کشیش، هردوی ما، هردوی ما، توهم می فروشیم، سرمایه مون یکیه، اما من، من به فکر تماشاچیام...!
ریاکاری برنده میشه و بی گناهه سرش رو از دست میده، آفرینشتون اینو کم داره، ساده دلی رو، خوش باوری رو... من، من تمام زندگیمو وقف چیزای ساده لوحانه کردم، ساده دلی اسم دیگه عدالت و شفقته، آره، آره اینو می خواستم بهتون بگم آقای کشیش، هردوی ما، هردوی ما، توهم می فروشیم، سرمایه مون یکیه، اما من، من به فکر تماشاچیام...!
October 20, 2024
خوانش صوتی/ در باب سلیقهی شخصیم نبود اما به هرحال اشمیت بود! با طنزی بینظیر و مفاهیم فلسفیای که خیلی ازش لذت بردم اما خط داستانی رو مدام گم میکردم و فکر نکنم اهمیتی هم داشته باشه بیشتر تمرکز رو اون دیدگاه نویسنده به جامعهی تئاتر و بازیگری بود که فکر میکنم همهی دوستانِ این حیطه حتما باید این رو خونده باشن🪶
April 21, 2026
بسیار فکر میکنم به اینکه ما ادم ها در طول عمر چندبار خودمون رو از عشق محروم میکنیم و باور داریم شایستهٔ احساسی با این وسعت و عمق نیستیم؟ و آیا واقعا این کار اشتباهیه؟ نمیدونم چه کسی و تا چه حد شایستهٔ عشقه اما میدونم بزرگترین ظلم در حق من تصمیم گرفتن برای احساس منه!
بگذار باور کنم ناکافیم و احساس بهتری پیدا کنم با فداکردن خودم در راه دوست داشتن.
بگذار باور کنم ناکافیم و احساس بهتری پیدا کنم با فداکردن خودم در راه دوست داشتن.
July 16, 2018
"تئاتر هم مثل عشقه، وقتی میتونی بلد نیستی، و وقتی یاد گرفتی دیگه ازت برنمیاد"
June 13, 2014
یک نمایشنامه ی 15 پرده ای جالب و خوندنی که پیشنهاد میکنم بخونیدش.
اشمیت از چند شخصیت واقعی برای نوشتن این نمایشنامه استفاده کرده که در واقعیت هم بازیگر تئاتر بودند.
این نمایشنامه در عین حالیکه حقیقت زندگی رو بیان میکنه، اما خالی از طنز نیست و گاهن سبب خنده میشه.
در مورد پایان داستان هم باید بگم که حداقل از پایان کتاب "زمانی که یک اثر هنری بودم" قابل قبولتر بود.
"اشمیت"ــه دیگه، نمیشه کاریش کرد. بدجور اصرار داره هوای پایان داستانهاش رو داشته باشه ;))
یه چیزی هم میخوام به فردریک بگم، اما قبلش اینو بخونید :
مادمازل ژرژ: (بسیار متاثر) اون اینجاست؟
نزدیک میشود. اما فردریک حواسی ندارد و او را به جا نمی آورد و فقط ردایی سیاه می بیند.
فردریک: (با صدایی ضعیف) عصر بخیر آقای کشیش.
مادمازل ژرژ: عصر بخیر فردریک.
فردریک: (آهسته) من حرفی برای گفتن ندارم، آقای کشیش.
مادمازل ژرژ سبدش را روی زمین میگذارد و کنار او می نشیند.
فردریک: چرا، یک چیز. سر از کار خدای مهربونتون در نمیارم. نمایشنامه نویسیش تعریفی نداره. نمایشنامه شروع میشه، بدون اینکه متوجه باشیم. به پایان میرسه باز هم متوجه نمی شیم. و بین این دو چیه؟ تکاپو و پریشانی. مبهمه. موقعیتی در کار نیست، هدفی نداره، معنی نداره، فقط اتفاقات غیـــرمنتظــره. (به برنیس نگاه میکند و لبخند میزند.)
آره... آره... بعضی شخصیت ها خوب از آب در میان... اما آقای کشیش، خود نمایشنامه چنگی به دل نمی زنه! تو تاتر، اقلاً فقیرها آخرش پولدار میشن، پولدارها آدمهای خوبی میشن، بدجنس ها به سزای اعمالشون می رسن. اینجا تو تاتر، زندگی رو اصلاح می کنیم. اما شما چی؟ ریاکاره برنده میشه و بی گناهه سرش رو از دست میده. آفرینشتون این رو کم داره، ساده دلی رو، خوش باوری رو. من تمام زندگیم رو وقف چیزهای ساده لوحانه کردم. ساده دلی اسم دیگه ی عدالت و شفقته. بله این رو میخواستم بهتون بگم، آقای کشیش. هر دوی ما توهم می فروشیم، سرمایمون یکیه، اما من به فکر تماشاچی ها هستم. (با صدای ضعیفتر اضافه میکند.) ژرژ... می دونم که تویی... (و به او چشمک میزند.)
آه فردریک.. با حرفایی که اینجا زدی، دلمو حسابی خون کردی. دقیقن همین لحظه بود که کل دردت رو فهمیدم. اما به همون خدا!!!! باور کن خدا اونی نیست که گفتی.
نه حرفا رو میشنوه و نه دخل و تصرفی در اوضاع و احوال ماها داره.
چیزی رو گردنش ننداز، ”سرنوشت دست خودت بود و برنیس..”
بگذریم..
با اینکه ته ماجرات رویایی تموم شد و من واقع بینانه نبودنش رو به باد انتقاد گرفتم چون زندگی خیلی بیرحم تر از این حرفاست، اما بازم اشکمو دراورد.
خوب بخوابی...
اشمیت از چند شخصیت واقعی برای نوشتن این نمایشنامه استفاده کرده که در واقعیت هم بازیگر تئاتر بودند.
این نمایشنامه در عین حالیکه حقیقت زندگی رو بیان میکنه، اما خالی از طنز نیست و گاهن سبب خنده میشه.
در مورد پایان داستان هم باید بگم که حداقل از پایان کتاب "زمانی که یک اثر هنری بودم" قابل قبولتر بود.
"اشمیت"ــه دیگه، نمیشه کاریش کرد. بدجور اصرار داره هوای پایان داستانهاش رو داشته باشه ;))
یه چیزی هم میخوام به فردریک بگم، اما قبلش اینو بخونید :
مادمازل ژرژ: (بسیار متاثر) اون اینجاست؟
نزدیک میشود. اما فردریک حواسی ندارد و او را به جا نمی آورد و فقط ردایی سیاه می بیند.
فردریک: (با صدایی ضعیف) عصر بخیر آقای کشیش.
مادمازل ژرژ: عصر بخیر فردریک.
فردریک: (آهسته) من حرفی برای گفتن ندارم، آقای کشیش.
مادمازل ژرژ سبدش را روی زمین میگذارد و کنار او می نشیند.
فردریک: چرا، یک چیز. سر از کار خدای مهربونتون در نمیارم. نمایشنامه نویسیش تعریفی نداره. نمایشنامه شروع میشه، بدون اینکه متوجه باشیم. به پایان میرسه باز هم متوجه نمی شیم. و بین این دو چیه؟ تکاپو و پریشانی. مبهمه. موقعیتی در کار نیست، هدفی نداره، معنی نداره، فقط اتفاقات غیـــرمنتظــره. (به برنیس نگاه میکند و لبخند میزند.)
آره... آره... بعضی شخصیت ها خوب از آب در میان... اما آقای کشیش، خود نمایشنامه چنگی به دل نمی زنه! تو تاتر، اقلاً فقیرها آخرش پولدار میشن، پولدارها آدمهای خوبی میشن، بدجنس ها به سزای اعمالشون می رسن. اینجا تو تاتر، زندگی رو اصلاح می کنیم. اما شما چی؟ ریاکاره برنده میشه و بی گناهه سرش رو از دست میده. آفرینشتون این رو کم داره، ساده دلی رو، خوش باوری رو. من تمام زندگیم رو وقف چیزهای ساده لوحانه کردم. ساده دلی اسم دیگه ی عدالت و شفقته. بله این رو میخواستم بهتون بگم، آقای کشیش. هر دوی ما توهم می فروشیم، سرمایمون یکیه، اما من به فکر تماشاچی ها هستم. (با صدای ضعیفتر اضافه میکند.) ژرژ... می دونم که تویی... (و به او چشمک میزند.)
آه فردریک.. با حرفایی که اینجا زدی، دلمو حسابی خون کردی. دقیقن همین لحظه بود که کل دردت رو فهمیدم. اما به همون خدا!!!! باور کن خدا اونی نیست که گفتی.
نه حرفا رو میشنوه و نه دخل و تصرفی در اوضاع و احوال ماها داره.
چیزی رو گردنش ننداز، ”سرنوشت دست خودت بود و برنیس..”
بگذریم..
با اینکه ته ماجرات رویایی تموم شد و من واقع بینانه نبودنش رو به باد انتقاد گرفتم چون زندگی خیلی بیرحم تر از این حرفاست، اما بازم اشکمو دراورد.
خوب بخوابی...
October 22, 2025
-میدونی جوون شدی؟-جوون نشدم؛ ولی دیگه پیر نشدم.
غمگین لبخند میزد
-چند سالیه که عمدا گذاشتم چاق شم؛ خودم رو ول کردم. موهامو دیگه رنگ نمیکردم. از وقتی که دیگه نتونستم خودم رو یه دختر جووون جا بزنم، سعی کردم زودتر پیر شم.
-واسهی چی؟
-برای اینکه از بقیهی پیرها جوونتر باشم
غمگین لبخند میزد
-چند سالیه که عمدا گذاشتم چاق شم؛ خودم رو ول کردم. موهامو دیگه رنگ نمیکردم. از وقتی که دیگه نتونستم خودم رو یه دختر جووون جا بزنم، سعی کردم زودتر پیر شم.
-واسهی چی؟
-برای اینکه از بقیهی پیرها جوونتر باشم
October 2, 2017
فکر نکنم هرگز بشه با خوندن کتاب های اشمیت پشیمون شد
همیشه حرفی برای گفتن داره، توی هر صفحه ازاین کتاب جمله هایی پیدا میشه که با خوندنش یه چیزی تو ذهنت میگه که باید برگردی و دوباره و دوباره و دوباره مرورش کنی...
همیشه حرفی برای گفتن داره، توی هر صفحه ازاین کتاب جمله هایی پیدا میشه که با خوندنش یه چیزی تو ذهنت میگه که باید برگردی و دوباره و دوباره و دوباره مرورش کنی...
Read
April 8, 2016.ميشه به كسي گفت دوستت دارم در حالي كه داري به جوش دماغش نگاه مي كني يا ميشه گفت ازت متنفرم در حال اينكه تو فكر ايني كه وقتشه كفشت را عوض كني...!
March 24, 2012
فلسفه زندگی! خنده... گریه...! تجربه خوبی بود خوندن این کتاب. کلی حرف برا گفتن داره. تمام احساسات آدم رو هم تحریک میکنه. شدیدا توصیه میکنم این کتاب رو
March 31, 2025
به پای نمایشنامههای دیگه اشمیت نمیرسید ولی خب طبق معمول قلمش، تک و توک ممکن بود به جملاتی بخوری که چند لحظه بیشتر از حالت عادی به فکر فرو ببرتت(صرف نظر از اینکه درست میگه یا نه).
September 17, 2014
اگه پرده آخرو نداشت بهش 5 میدادم! خیلی خوب بود تا اونجاش،داستات جالب و گیرا،بعضا بامزه،اما نمیدونم چه اصراری به فیلم هندی کردن داشت باز اقای اشمیت :|ده سال بعد... آه عشق قدیمی... -_-
March 10, 2015
فردریک بچه : وای ،مامان چه قدر قشنگه ، دلم می خواد همینجا بمونم.
March 2, 2013
یک نمایشنامه جالب دیگه از اشمیت
April 12, 2022
چه داستان فوق العاده ای چه روایتی و از همه مهمتر چه دیالوگ هایی...نویسنده ای که بتونه اینجوری دیالوگ بنویسه دیگه چی از دنیا میخواد.
خیلی عالی داستان شروع شد و خیلی خوب ادامه پیدا کرد... صحنه نمایش از قدیم جای نمادینی برای قصه گویی و مفهوم پردازی بوده. زندگی بارها به این صحنه تشبیه شده و داستان زندگی ما به نمایشنامه، همونطور که فردریک در واپسین دیالوگش گفت.
خودم بارها از این دید به زندگی نگاه کردم و این در نوع خودش جالبه؛ شالوده این نگاه، نگاهی که زندگی رو به نمایش یا داستانی تشبیه میکنه فقط و فقط یک چیزه؛ مخاطبش. اینکه مخاطبین از این داستان لذت میبرن، برای ما که بازیگران نقش اول هستیم هورا میکشن؟ دست میزنن؟ اعمالمون رو ستایش میکنن؟ برامون دلسوزی میکنن یا اشک میریزن؟
اسم نمایشنامه هم ارتباط جالبی داره با شخصیت اول داستان، گویی فردریک خود تئاتره، جوری که هیجان و سلیقه مخاطبینش رو میشناسه، جوری که کلمات و وقایع و پوشش بازیگرها رو تغییر میده تا نمایش بهتر از آب دربیاد؛ اون متخصص روانشناسی نیست، اون نویسنده نیست، تکنسین صحنه نیست ولی اینا رو میدونه، سلیقه مخاطبش رو میشناسه. هزاران نقش رو بازی کرده و در هزار جور لباس و داستان متفاوت ظاهر شده. همونطور که کار خودش رو هم میکنه به مدیر تئاتر در کسب و کارش کمک میکنه و حتی از درخواست کمک پیپله سرایدار هم نمیگذره. در نهایت زمانی که کار تئاتر رو به افول میره و تئاتر فروخته میشه تا روز بعد خراب بشه زندگی اون هم به آخر خودش میرسه.
هرچند اینجا چیزی که آزار دهنده بود برام این بود که برینیس از حقه این بشر خبر داشت پس چرا در اون شب رفت... هیچ دلیل درست و درمونی براش توضیح داده نمیشه و این بده چون وزنه سنگینی این ماجرا روی پایان و بخش های بعدی داره. انگار اینجا یکجور پلات آرمور زورکی داشته باشیم. این حس بدی بهم داد و باعث شد اونقدرها که انتظار داشتم داستان عروج نکنه ولی با این حال جایگاه دومین نمایشنامه محبوبم رو اختیار میکنه و تاج نفر اول برای نمایشنامه مکبث از شکسپیر باقی می مونه.
خیلی عالی داستان شروع شد و خیلی خوب ادامه پیدا کرد... صحنه نمایش از قدیم جای نمادینی برای قصه گویی و مفهوم پردازی بوده. زندگی بارها به این صحنه تشبیه شده و داستان زندگی ما به نمایشنامه، همونطور که فردریک در واپسین دیالوگش گفت.
خودم بارها از این دید به زندگی نگاه کردم و این در نوع خودش جالبه؛ شالوده این نگاه، نگاهی که زندگی رو به نمایش یا داستانی تشبیه میکنه فقط و فقط یک چیزه؛ مخاطبش. اینکه مخاطبین از این داستان لذت میبرن، برای ما که بازیگران نقش اول هستیم هورا میکشن؟ دست میزنن؟ اعمالمون رو ستایش میکنن؟ برامون دلسوزی میکنن یا اشک میریزن؟
اسم نمایشنامه هم ارتباط جالبی داره با شخصیت اول داستان، گویی فردریک خود تئاتره، جوری که هیجان و سلیقه مخاطبینش رو میشناسه، جوری که کلمات و وقایع و پوشش بازیگرها رو تغییر میده تا نمایش بهتر از آب دربیاد؛ اون متخصص روانشناسی نیست، اون نویسنده نیست، تکنسین صحنه نیست ولی اینا رو میدونه، سلیقه مخاطبش رو میشناسه. هزاران نقش رو بازی کرده و در هزار جور لباس و داستان متفاوت ظاهر شده. همونطور که کار خودش رو هم میکنه به مدیر تئاتر در کسب و کارش کمک میکنه و حتی از درخواست کمک پیپله سرایدار هم نمیگذره. در نهایت زمانی که کار تئاتر رو به افول میره و تئاتر فروخته میشه تا روز بعد خراب بشه زندگی اون هم به آخر خودش میرسه.
هرچند اینجا چیزی که آزار دهنده بود برام این بود که برینیس از حقه این بشر خبر داشت پس چرا در اون شب رفت... هیچ دلیل درست و درمونی براش توضیح داده نمیشه و این بده چون وزنه سنگینی این ماجرا روی پایان و بخش های بعدی داره. انگار اینجا یکجور پلات آرمور زورکی داشته باشیم. این حس بدی بهم داد و باعث شد اونقدرها که انتظار داشتم داستان عروج نکنه ولی با این حال جایگاه دومین نمایشنامه محبوبم رو اختیار میکنه و تاج نفر اول برای نمایشنامه مکبث از شکسپیر باقی می مونه.
This entire review has been hidden because of spoilers.
March 6, 2024
خیلی شبیه کین سارتر بود با این تفاوت که کین پر از معنی و فلسفه است ولی فردریک ان چنان چنگی به دل نمیزنه شاید اگه شخصیت واقعی فردریک که نمایشنامه بر اساسش نوشته شده بود رو میشناختم برام جالب تر بود ولی کین سارتر هم بازیگر تئاتر محبوبی بود و نمیشناختمش ولی از نمایشنامه خیلی لذت بردم.
کین انگار یک جمهوری خواهه یک بازیگر مردمی و مبارز ادمی که زادگاه هنر رو طبقه ی فقیر جامعه میدونه که به نظرم بیشتر یه رویای شیرینه. در هر صورت این ادم از ترس این که عشقش اصیل نباشه از ترس خودش و چون به خودش ایمان نداره از عشقش به دختر وزیر دست میکشه. هر دوی این ها موضوعات جذابین ولی کامل بهشون پرداخته نشد و خوب از اب در نیومدن.
ولی اشمیت قلمش جادوییه هر قدرم که نوشتش معمولی باشه بازم جذبت میکنه.
کین انگار یک جمهوری خواهه یک بازیگر مردمی و مبارز ادمی که زادگاه هنر رو طبقه ی فقیر جامعه میدونه که به نظرم بیشتر یه رویای شیرینه. در هر صورت این ادم از ترس این که عشقش اصیل نباشه از ترس خودش و چون به خودش ایمان نداره از عشقش به دختر وزیر دست میکشه. هر دوی این ها موضوعات جذابین ولی کامل بهشون پرداخته نشد و خوب از اب در نیومدن.
ولی اشمیت قلمش جادوییه هر قدرم که نوشتش معمولی باشه بازم جذبت میکنه.
This entire review has been hidden because of spoilers.
April 1, 2020
و باز هم یک نمایشنامه بینظیر دیگه از اشمیت.
15 پرده که حتی نتونستم یک لحظه بیخیال خوندنش بشم.
15 پرده که حتی نتونستم یک لحظه بیخیال خوندنش بشم.
April 14, 2019
مثل همیشه اشمیت لبخند به روی لب من میاره ^^
May 6, 2017
در تاتر بولوار هستيم. تاتري كه صحنه زندگي را تصوير ميكند. در آنجا عشق، كينه و دسيسه انسانها را به يكديگر پيوند ميدهد.
اريك امانوئل اشميت در اين نمايشنامه از زندگي بازيگر بنام رمانتيك، فردريك لومتر الهام گرفته است. بازيگري كه از هيچ چيز پروا ندارد به جز عشق و آنگاه كه دل در گرو مهر زن جوان مرموزي مينهد، بايد ميان دلبستگيش به تاتر و اين زن يكي را برگزيند.
اريك امانوئل اشميت در اين نمايشنامه از زندگي بازيگر بنام رمانتيك، فردريك لومتر الهام گرفته است. بازيگري كه از هيچ چيز پروا ندارد به جز عشق و آنگاه كه دل در گرو مهر زن جوان مرموزي مينهد، بايد ميان دلبستگيش به تاتر و اين زن يكي را برگزيند.
January 29, 2016
این کتاب ادای دین اشمیت بود به تئاتر و پاسخی بود برای علاقه ذاتی انسان ها به تئاتر ، این که چرا همه ما زمانی که روی صندلی حتی بدترین تئاترهایی که اجرا می شوند می نشینیم یک حس خاص داریم. حسی که با هیچ چیزی توی دنیا نمیشه عوضش کرد و جایگاه خاص خودشُ داره ، یه علاقه ذاتیه ... برای من مثل دوست داشتن قهوه که ذاتیه یا مثل تمایلات جسمی ! و پسر بچه ای که فردیک بود حتی در زمان قبل از سن بلوغش آینه تمام نمای دلیل عشق انسان ها به تئاتر و وجه اشتراک اون با واقعیت زندگی هست. واقعیت عاشق شدن ، واقعیت کمال گرایی ، واقعیت خودخواهی ، و اینکه نشون میده که چطور فردیکی که در نظر اول بازیگر و استاد نقش بازی کردنِ تعادل ایجاد می کنه بین خودخواهی و عشق و ابد خواهی ! احساسی که زمان خواندن این کتاب به خصوص پرده های آخر داشتم با هیچ یک از کتاب های اشمیت قابل مقایسه نبود
از کائنات ممنونم برای به وجود آوردن اشمیت
از کائنات ممنونم برای به وجود آوردن اشمیت
June 10, 2022
همونطور که در خلاصه گفته شد داستان بر اساس زندگی واقعی فردریک لومتر یکی از بازیگران مشهور در دوران ناپلئون و پس از انقلاب فرانسه است که اشمیت به زیبایی تونسته در قالب یک نمایشنامه اونو روایت کنه. فردریک که از کودکی عاشق تاتره و ارزوی بازیگری داره بالاخره موفق میشه که یک بازیگر معروف وحرفه ای بشه. فردریک عاشق تئاتر است اما هم زمان عاشق زنی مرموز میشه و تردیدها آغاز میشه که باید بین تئاتر و این زن یکی را انتخاب کنه.
داستان گاهی به زندگی فردریک در زمان کودکی برمیگرده و از گذشته بهمون اطلاعات میده و این تلفیق حال و گذشته به زیبایی در داستان اشمیت شکل میگیره🥹 من تعداد زیادی از اثار اشمیت روخوندم و واااقعا به این نویسنده علاقه مندم😻📚 به نظرم برای شروع خوندن آثار اشمیت این کتاب مناسب نیست ولی تکه از اشمیت کتابی خوندی و دوست داشتی حتما این کتاب رو بخون😻📚
داستان گاهی به زندگی فردریک در زمان کودکی برمیگرده و از گذشته بهمون اطلاعات میده و این تلفیق حال و گذشته به زیبایی در داستان اشمیت شکل میگیره🥹 من تعداد زیادی از اثار اشمیت روخوندم و واااقعا به این نویسنده علاقه مندم😻📚 به نظرم برای شروع خوندن آثار اشمیت این کتاب مناسب نیست ولی تکه از اشمیت کتابی خوندی و دوست داشتی حتما این کتاب رو بخون😻📚
January 20, 2024
نمایشنامه خوانی زیاد مورد علاقه من نیست. ولی واقعا از اینکار لذت بردم. کمدی-تراژدی فوق العاده ای بود و متحیر شدم که دیدم آخر نمایشنامه انقدر تحت تأثیر قرار گرفتم.
اگه تازه میخواین وارد دنیای تئاتر بشین، آپشن فوق العاده ایه. چون واقعا سرگرم کننده و جذابه
اگه تازه میخواین وارد دنیای تئاتر بشین، آپشن فوق العاده ایه. چون واقعا سرگرم کننده و جذابه
August 7, 2011
پاییز 90
Read
August 9, 2011Tres belle piece
December 16, 2025
فقط میتونم بگم یک عدد عاشق اروین د یالومم
که همین عشق به نوشته هاش من رو از انتقاد از متن دور میکنه
۱۴۰۴/۹/۵
که همین عشق به نوشته هاش من رو از انتقاد از متن دور میکنه
۱۴۰۴/۹/۵
October 4, 2019
چند سال پیش خریده بودم
ولی کمتر از 2 روز خوندمش
انقدر درونش غرق شدم که متوجه زمان نبودم...
مثل همیشه خوب و جذاب و درست نوشته آقای اشمیت
و مثل همیشه ترجمه خانم حائری بی نظیره
نمیتونم اشمیت رو بدون حائری تجسم کنم
ولی کمتر از 2 روز خوندمش
انقدر درونش غرق شدم که متوجه زمان نبودم...
مثل همیشه خوب و جذاب و درست نوشته آقای اشمیت
و مثل همیشه ترجمه خانم حائری بی نظیره
نمیتونم اشمیت رو بدون حائری تجسم کنم
October 27, 2024
درباره زوایای پنهان شخصیت آدم ها. در پس هر کنش و واکنش ما بی شمار دلایل شخصی و ناخودآگاه وجود دارد که در لایه سطحی اولیه، درک ریشه ها و دلایل آن برای دیگری امکان پذیر نیست. و درباره عشق. به سبک آقای اشمیت عزیز.
October 30, 2017
چقدر پایان داستان های امانویل اشمیت رو دوست دارم و چقدر دل نشینه
October 10, 2019
برعکس چیزی که از این نویسنده شنیدم همیشه اتفاقا این نمایشنامه حرف برای گفتن داشت و من به خاطر علاقه ام به بازیگری خیلی از حرفهای کاراکتر اصلی یعنی فردریک برام جالب و تاثیر گذار بود.
July 20, 2020
خيلى بده كه آدم عاشقى داشته باشه كه دوستش نداره. كسى مسئول احساس آدم ها نيست ولى با اين حال يك كم مسئول غمشه.
Displaying 1 - 30 of 45 reviews































