کله گردها و کله تیزها یکی از نمایشنامه های برشت است که بندرت اجرا شده. نوشتن این نمایشنامه در نوامبر سال ١٩٣٢، پیش از آن که برشت آلمان را بسوی کپنهاگ ترک گوید، پایان یافت. نمایشنامه تمثیلی است از به قدرت رسیدن فاشیسم هیتلری. برشت در مارس ١٩٣٤ بهمراه هانس آیسلر و مارگارت اشتفن دوباره روی آن کار کرد. اولین اجرای آن در ٤ نوامبر ١٩٣٦ به زبان دانمارکی در کپنهاگ به کارگردانی پِر کنوتزون١ و مشاورت خود برشت بروی صحنه رفت.
Eugen Berthold Friedrich Brecht was a German poet, playwright, and theatre director. A seminal theatre practitioner of the twentieth century, Brecht made equally significant contributions to dramaturgy and theatrical production, the latter particularly through the seismic impact of the tours undertaken by the Berliner Ensemble—the post-war theatre company operated by Brecht and his wife and long-time collaborator, the actress Helene Weigel—with its internationally acclaimed productions.
From his late twenties Brecht remained a life-long committed Marxist who, in developing the combined theory and practice of his 'epic theatre', synthesized and extended the experiments of Piscator and Meyerhold to explore the theatre as a forum for political ideas and the creation of a critical aesthetics of dialectical materialism. Brecht's modernist concern with drama-as-a-medium led to his refinement of the 'epic form' of the drama (which constitutes that medium's rendering of 'autonomization' or the 'non-organic work of art'—related in kind to the strategy of divergent chapters in Joyce's novel Ulysses, to Eisenstein's evolution of a constructivist 'montage' in the cinema, and to Picasso's introduction of cubist 'collage' in the visual arts). In contrast to many other avant-garde approaches, however, Brecht had no desire to destroy art as an institution; rather, he hoped to 're-function' the apparatus of theatrical production to a new social use. In this regard he was a vital participant in the aesthetic debates of his era—particularly over the 'high art/popular culture' dichotomy—vying with the likes of Adorno, Lukács, Bloch, and developing a close friendship with Benjamin. Brechtian theatre articulated popular themes and forms with avant-garde formal experimentation to create a modernist realism that stood in sharp contrast both to its psychological and socialist varieties. "Brecht's work is the most important and original in European drama since Ibsen and Strindberg," Raymond Williams argues, while Peter Bürger insists that he is "the most important materialist writer of our time."
As Jameson among others has stressed, "Brecht is also ‘Brecht’"—collective and collaborative working methods were inherent to his approach. This 'Brecht' was a collective subject that "certainly seemed to have a distinctive style (the one we now call 'Brechtian') but was no longer personal in the bourgeois or individualistic sense." During the course of his career, Brecht sustained many long-lasting creative relationships with other writers, composers, scenographers, directors, dramaturgs and actors; the list includes: Elisabeth Hauptmann, Margarete Steffin, Ruth Berlau, Slatan Dudow, Kurt Weill, Hanns Eisler, Paul Dessau, Caspar Neher, Teo Otto, Karl von Appen, Ernst Busch, Lotte Lenya, Peter Lorre, Therese Giehse, Angelika Hurwicz, and Helene Weigel herself. This is "theatre as collective experiment [...] as something radically different from theatre as expression or as experience."
There are few areas of modern theatrical culture that have not felt the impact or influence of Brecht's ideas and practices; dramatists and directors in whom one may trace a clear Brechtian legacy include: Dario Fo, Augusto Boal, Joan Littlewood, Peter Brook, Peter Weiss, Heiner Müller, Pina Bausch, Tony Kushner and Caryl Churchill. In addition to the theatre, Brechtian theories and techniques have exerted considerable sway over certain strands of film theory and cinematic practice; Brecht's influence may be detected in the films of Joseph Losey, Jean-Luc Godard, Lindsay Anderson, Rainer Werner Fassbinder, Nagisa Oshima, Ritwik Ghatak, Lars von Trier, Jan Bucquoy and Hal Hartley.
During the war years, Brecht became a prominent writer of the Exilliteratur. He expressed his opposition to the National Socialist and Fascist movements in his most famous plays.
برشت این نمایشنامه را در سال 1931 در آلمان نوشت اما بعد تبعید آنرا در سال 1933 در دانمارک منتشر کرد این نمایش که از لحاظ فرم اقتباسی آزاد از نمایش قیاس برای قیاس شکسپیر است اما از لحاظ محتوایی بسیار متفاوت با آن به طور تمثیلی به نحوه روی کار آمدن نازیسم در آلمان بعد جنگ جهانی دوم و وعده ها و شعار ها و نحوه سرکوب رعیت های حامی کمونیسم اشاره داره جایی که دیکتاتور به شیوه ای عوام فریبانه به گروه های مختلف وعده می دهد: "به شما ما یک کاهش قیمت بزرگ در قیمت املاک خواهیم داد! در حالیکه عملا او باید به ملاکان اجازه دهد اجاره بها بالا برود مبادا صاحبخانهها که شریک تجاری اش هستند دچار نابودی شوند!
حربه هایی که هم اکنون حکومت های فاشیستی فعلی در دنیا و کشورمان با این افزایش چند برابری نرخ اجاره در حال انجامند تا تاج و تخت به دست مردم نیفتد!
در این نمایشنامه برشت نشون داد که چطور کشور های سرمایه داری با رویکار آمدن فاشیست هایی که در در بین دو ظلع سرمایه داری و کمونیستی وجه سوم هستند روی خوش نشون میدهند چراکه آنها را از گزند خطر مارکسیست ها نجات میدهد بله این وجه سوم میتواند حکومت های مذهبی مثل طالبان و در یا حکومت های در واقع سرمایه داری اما با اسم های شیک و مجلسی مثل سوسیال دموکراسی!
هیتلر برای آنکه مردم را از خطر مارکسیست دور کند آنها را به دو دسته کله تیز ها و کله گرد ها تقسیم کرد یعنی دو دسته کردن مردم و علیه هم انداختن آنها از روی مسائل نژادی و دینی! علیه یهودیان و کمونیستها صرفاً نوعی حواس پرتی برای مردم است تا مالکان سرمایهداران بتوانند ثروت خود را حفظ کنند و در ظاهر با سربردیدن یهودیان ثروتمند مردم را از خطر گرویدن به کمونیست حفظ کرد اما همین فاشیست افراطی آخر سر با والدین خود که او را چون مترسکی روی کار آورده بودن که همون دنیای بورژوازی سرمایه داری غرب است در افتاد و جنگ جهانی دوم را رقم زد و دنیا را به مرگ کشوند بله این تئوری دیگری دشمن همیشه در همه جا جواب میدهد !
این داستان پیشگویی تاریخیست که همین الان هم ادامه دارد
نکته حیرت انگیر این نمایش دیالوگ پایانی آن است جایی که کالاس رعیت بعد از فهمیدن اینکه چه فریب بزرگی بهش زدن و گول وعده های هیتلر رو خورده بود و متاسف از اینکه چرا تو انقلاب کارگری کمونیستی رفقاش را همراهی نکرده بود میگه: "آرزو میکنم یکبار دیگر یازدهم سپتامبر شود!..." جالبه برام این یازدهم سپتامبر در آلمان و انقلاب های کارگری چه روز تاریخی پر اهمیتی بوده و حالا که ما 11 سپتامبر 2001 را دیدیم به نظر میرسد میبایست در آینده در انتظار روبرویی با یازدهم سپتامبر های دیگری هم باشیم!
مردمان را با تفاوتهای نژادی از هم جدا میکنند و دوستیها را تبدیل به دشمنی میکنند. اما تفاوتی هست که مهمتر از نژاد و رنگ است و آن میزان ثروت است. ایبرین با به میان آوردن تفاوت کلهها، جنگ کلهگردها علیه کلهگردها بر حسب طبقهی اجتماعی-اقتصادی را لغو میکند و جایش جنگ کلهگرد علیه کلهتیز را به راه میاندازد. در این میان کمونیستهای جنبش پرچم داس معتقدند که همهی اربابها باید نابود شوند و نه صرفاً اربابان کلهتیز. حکومتی که در ادارهی مشکلات داخلی کشور خود به مشکل خورده است، برای برونرفت از این بحران جنگ راه میاندازد و با انداختن مردمی از دو تیرهی کلهگرد و کلهتیز به جان هم، بازارهای جدیدی خلق میکند و اموال برخی مالکان را از چنگشان درمیآورد. کلهتیزها دقیقاً تمثیل یهودیان هستند که عنصری بیگانه در خاک آلمان تلقی میشوند و صفات ناپسند اخلاقی توسط پروپاگاندای حکومتی به ذات آنها منتسب میشود. در زمانی که آلمان در وضع ناخوش پساجنگ جهانی اول به سر میبرد، مردم دنبال متهمی هستند که گناه شکست را به گردنش بیندازند و چه سیبلی بهتر از یهودیان. تیز بودن کلهی آنها به نوعی کنایه به کاریکاتورهایی است که از یهودیان با بینی تیز به تصویر میکشیدند. آنجلو ایبرین تمثیل هیتلر است؛ مردی از طبقه متوسط که به جای نزاع طبقاتی، نزاع نژادی را دامن میزند. حکومت او را روی کار میآورد تا شورش پرچم داس (نماد کمونیستها) را خفه کند. به نظر میرسد نائبالحکومه هم همان هیندنبورگ، رئیس جمهوری آلمان از ۱۹۲۵ تا ۱۹۳۴ باشد. کالاس رعیت از بس در فقر غرق است، اخلاقیات از خاطرش رفته و وقتی ایبرین در دادگاه از او میخواهد که از دو گوتسمان به خاطر به گمراهی کشاندن دخترش (نانا) شکایت کند، او تنها به فکر داشتن اسب و لغو بهرهی مالکانه است. در حقیقت نانا هم چندان از همآغوشی با دو گوتسمان بدش نمیآمده، اما آن را در دادگاه علیه او که یک کلهتیز است، علم میکند. ایبرین قاضی را چون آنگونه که خود میخواهد نژادپرست نیست، از دادگاه بیرون میکند و حکم علیه دو گوتسمان کلهتیز میدهد، چون صرفاً کلهتیز است. ایبرین با محکوم کردن یک ارباب و ملاک بزرگ کلهتیز، باعث میشود رعایا از جنبش داسها دست بکشند و به مزارع خود برگردند، چون فکر میکنند که حکومت جدید طرفدار آنهاست و دیگر نیازی به مبارزه با آن نیست. اما به محض آن که ورق جنگ در جنوب با داسیها برمیگردد و حکومت دست بالا را میگیرد، حکومت از وضعیت مبهم اظهار نظر پیشین خود دربارهی مالکیت بیرون میآید و طرفدار مالکیت میشود و کالاس رعیت را به جرم دزدی اسبهای دو گوتسمان محکوم میکند. کالاس رعیت هم تقریباً کلاه دیوثی به سر میگذارد و میگوید که دو گوتسمان اسبها را به عنوان رشوه پس از گمراه ساختن دخترش به او هدیه داده و او هم آن را پذیرفته است. اما در حقیقت خودش هم در عشرتکده معترف میشود که چه کسی است که برای یک دختر آن دو اسب گرانبها را میدهد. ایبرین مخالف رعایای چپی است که معتقدند زمین مال آنهاست چون بر روی آن کشت میکنند و افزارهای کار مال آنهاست چون بدانها نیاز دارند. او حامی مالکیت خصوصی است و معتقد است که حرص و طمع و دزدی از بشقاب دیگران از سر نیاز، مغایر با کلهگرد بودن است. سرود چرخ آبگرد که نانا میخواند به آن معناست که کسی که بالای هرم قدرت است ممکن است متزلزل شود و فروبیفتد، اما کسی که پایین هرم است، همواره پایین میماند و محکوم است به چرخاندن چرخ. طنز تلخ ماجرا آنجاست که زمانی که رئیس زندانی که دو گوتسمان در آن زندانی است از ایزابلا، خواهر دو گوتسمان، میخواهد تا برای نجات برادرش از مرگ با او شبی عشقبازی کند، این نانا است که مجبور است به خاطر چندرغاز پول لباس ایزابلا را بپوشد و جای او نزد رئیس زندان رود! یعنی نهایتاً این فقیر است که جای غنی قربانی میشود. زمانی که نانا برای سرویسدهی به رئیس زندان میرود، نگهبانان به او تجاوز میکنند و این است نتیجهی اعمال ایبرین که میخواست کلهگردها را به عزتشان بازگرداند؛ یک دختر کلهگرد مورد تجاوز قرار میگیرد. زمانی که حکومت ایبرین فضاحت به بار میآورد، نائبالحکومهی حکومت قدیم بازمیگردد و حکومت را از ایبرین که مورد نارضایتی مردم قرار گرفته، بازمیستاند. اکنون نوبت آن است که دشمن خارجی را، یعنی کلهگوشهدارها را، علم کنند تا جنگ دیگری رقم بزنند. نهایتاً هم ارباب دو گوتسمان که با پولش حکومت را تغذیه میکند عفو میشود و رعایای جنبش داسی اعدام میشوند. قصه قصهی همان چرخ آبگرد است؛ کسی که پایین است، همواره در ضرر است. نهایتاً کلهگردها و کلهتیزهایی که اربابند با هم گرد یک سفره مینشینند و شادی میکنند، اما رعایایی که فریب این تقسیمبندی جدید را خورده بودند و گمان میکردند تضاد طبقاتی از بین رفتن است و زینپس تضاد نژادی است که فقط مهم است، دست از جنگ طبقاتی کشیدند و متضرر شدند. در پایان کتاب، کالاس از پشت کردن به دوستان رعیتش ناراحت است و امیدوار است که در شورش داسی دیگری شرکت بجوید و این بار فریب وعدهها و تقسیمبندیهای کاذب نظامهای امثال ایبرین را نخورد. برشت نماد داس را دوباره هویدا میکند و صدای رعایا که سرود داس را میخوانند دوباره شنیده میشود که شاید به این معنا باشد که او هنوز به قیام پرولتاریا امیدوار است. پینوشت: ترجمهی بهروز مشیری، بالأخص در بخش سرودهایی که شخصیتها میان نمایش میخوانند، بسیار مطلوب و عالی بود.