اینم از اون کتابهای عجیب بود که فقط میتونی از آدمای عجیب گروه عجیب کتابخونی _که توش هرکاری میکنن جز کتاب خوندن_ توی شرایط عجیب بگیری و یه نفس، یا نهایتا دو نفس، بخونی و آخرش مثل سیامک انصاری توی برره به روبرو زل بزنی. کتابش برای من خیلی بوکوفسکی طور بود. یا مثلا اینجوری که انگار بشینی اعترافای کسی که بعد از عمل دماغ داره بهوش میاد رو یادداشت کنی و با درددل هاش توی سگ مستی و چتی میکس کنی. خیلی غم انگیزه، با غم شروع میشه و با تنهایی تموم. ببین تبعید چی به سر آدما میاره. راستی ته این کتاب یه نفرین هم داره . هرکس این کتابو میخونه، اگه چهل بار به گربهی آقای اکبر فوت نکنه و نگه جاکشه، جاکشه. و خب همه ما که کتاب مقدس "برادرم جادوگر بود" رو خوندیم جاکشیم.
1. اکبر سردوزامی از جمله نویسندگانیست که در اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60 به طور رسمی کارشان را در مجلات ادبی شروع کردند و نهایتا مجبور شدند که در دهه 70، تن به تبعید بدهند. بسیاری از این نویسندگان تبعيدی، هرگز نتوانستند دیگر از سر جایشان بلند شوند و آفرینش ادبی را از سر بگیرند، اما برخی دیگر به صورت جسته و گریخته، به نویسندگی پرداختند و در داستانهای خود، به بازنگری در مبارزات سیاسی خود و همقطارانشان، جنگ و جدلهای گروههای سیاسی پرداخته و حتی از نگرانی و هراسهای خود از مهاجرت نوشتند. در این کتاب داستان نیز سردوزامی به همین موضوعات میپردازد؛ او اگرچه به دانمارک، سرزمینی که «درهای قصرش را به روی (راوی) گشوده» مهاجرت کرده است، اما هنوز از خاطرات نوجوانیِ خود، خانوادهاش، همقطاران و «جاکشانِ» وطنی خلاصی نیافته است. برای همین است که هنوز هم آپارتمانهایش و محل کارش در دانمارک، "زندان اوین" اوست. و باید هنوز در هراسها و دلهرهها و "وهمهای غربت"ش زندگی کند. انگار سردوزامی، همان گربهاش، «خانوم» است که اگرچه مالک آپارتمان است و ادعای رئیسیاش میشود، اما هنوز هم با هر باز شدنِ در آپارتمان، از ترس به کنجی از اتاق فرار میکند.
2. جملات و عبارتها و کلماتِ بخش زیادی از این داستان، به صورت ستونی نوشتهاند (همین باعث شده است بسیاری برغم اذعان سایتِ خود نویسنده، کتاب را شعر محسوب کنند). همین سطربندیهای غریب، موجب شده که سراسیمگی، عصبيت و تشویشِ موجود در روایت، در فرم آن نیز بازنمود پیدا کرده و مخاطب نیز به هنگام خوانش، همهی اینها را به خوبی احساس کند. همین عصبیت حتی در زبانی هم که سردوزامی از آن بهره میبرد هم نمود پیدا کرده است: آن زبانِ هتاک و پرخاشگری که داستانها و خاطراتش با اطرافیانش را هم به صورت بریده بریده و مشوش به روی صفحه میآورد و گاهاً یک موضوع را چندین بار تکرار میکند.
3. به نظرم این کتاب را باید در کنار داستانهایی قرار داد که نویسندگانی مانند عدنان غریفی، نسیم خاکسار و فدائینیا و دیگران در خارج از کشور و راجع به زیستِ افرادِ مهاجرت کرده و یا تبعید شده منتشر کردند، تا هم بتوان تصویرِ تمام نمایی از ادبیات دياسپورای فارسی ترسیم کرد، و هم تک تکِ این داستانها را و حال و هوایشان را بهتر فهمید.
پ نوشت 1: تشکر فراوان از رویا و ایمان برای معرفی این کتاب
اگه بخوام فقط یه کلمه برای توصیفش به کار ببرم باید بگم "غم انگیز". خیلی تو ژانر خاصی جا نمیگیره؛ با شعر به هم پیوستۀ رواییِ در عین حال فُرم گرا شروع میشه (یه چیزی تو مایه های شعرهای بلند آلن گینزبرگ یا شعرهای بوکوفسکی یا مثلن شعرهای براهنی تو کتاب "ظل الله"، ولی خب از یه تاریخ مردمی و از آدمهایی میگه که تا حالا کمتر بهشون صدا و بلند گو دادن تو ادبیات. بعد از شعر کم کم میرسه به یه ترکیبی از زندگی نامه و داستان و دوباره به شعر ختم میشه؛ و تمام اینها رو که با هم به عنوان یه کل حساب کنیم، شاید بشه کتاب رو یه جور رمان خوند و شاید به قول خود راوی "این وهم غربت است". یه جور وهم که از زخم های بزرگی که انقلاب و مهاجرت و زندگی در غربت بر روح و جان خیلی ها گذاشت خبر میده. نکتۀ متفاوت دیگۀ کتاب زبان سانسور نشده و مملوء از حرفها و کلمات رکیکه؛ بازم یه چیزی شبیه براهنی و گینزبرگ؛ و خب این زبان سانسور نشده به نظرم صمیمی اومد و خواندنی و متفاوت. تکان دهنده ترین و فراموش نشدنی ترین شخصیت کتاب "لیدوش ارمنی" سیزده ساله بود و سرگذشت غم انگیزش.
در قسمتی از کتاب اومده:
تا روزی که یک زن در سرزمین من خودفروشی کند من پاک جاکشم! (ص 93
چی بگویم؟ من پذیرفتهام. من همه چیز را پذيرفتهام. من یک بار وقتی مادرم گرفتار جنون شد و از من جاکش ساخت، تلاش کردم. من سالها تلاش کردم تا مگر آنچه را که هستم ثابت کنم. سالها هر روز تلاش کردم هر شب تلاش کردم و از همان تاریخ گوزِ گوزِ گوز جاکش باقی ماندم. امروز من خستهام و تلاشی نمیکنم. امروز برای من یکی هیچ چیزی ارزش جنگیدن ندارد. امروز همهی تلاشِ من فقط و فقط برای ثبتِ همین نکته است. فردا هنوز نیامدهاست.
چقدر دلم می خواهد بنویسم فردا روز دیگریست.
گربهام آمده است. خانوم من آمده است و دارد با پنجهاش میزند به نوک خودنويسم. شبها کنار خودم میخوابد. روی متکا دراز میکشد، پنجهی گرمش را میگذارد روی صورتم و پوزهاش را میچسباند به دهانم و من از نفس گرمش زنده میشوم. تا خود صبح، توی خواب و بیداری لذتبخش هستم. موهایش صورتم را به خارش در میآورد. هر شب، بارها صورتم را میلیسد. هر شب بارها بلند میشوم و زیر گلویش را، تنها گلهی سفید بدنش را می بوسم. گربهی من شاهکار طبیعت است!
الان که دیدم متوجه شدم که آرمان و بچه ها چیزای خوبی راجع به این کتاب نوشتند. جن چیز زیادی ندارم بهشون اضافه کنم. فقط میگم که این کتاب و همه فضاسازی ها و حرفاش، برای من مجموعه ای از خاطرات، دیده ها، شنیده و تجربیاتی رو تداعی می کرد که متناسب با فضای زندگی سخت و تقریبا جهنمی محله شوش ام بود. هر حسی که نویسنده از دوران قدیم ایران(تو احتمالا محله های پایین شهری) سعی بر انتقالشو داشته، به من منتقل شد و به شدت تکان دهنده بود برام.
این نوشته را به تاریخ گوزِ گوزِ گوز خواندم. متن سردوزامی بیرحم است، همانطور که این خاک و زندگیاش با او بیرحم بوده. سردوزامی به مادرش میگوید جاکش، به دوستش، به برادرش میگوید جاکش، به من و شما که کتابش را میخوانیم هم میگوید جاکش و وقتی بهمان میگوید «جاکش» ناراحت نمیشویم، میپذیریم که جاکشیم. سردوزامی صادق است، با کسی تعارف ندارد. با گلشیریای که انقدر دوستش دارد، انقدر برایش محترم است هم تعارف ندارد. این سردوزامی جاکش برای من محترم است. به خاطر صداقتش برای من محترم است.
این لحن تیزی که سردوزامی داره انگار بازنمای خشم و تمرین تف کردن خشمه که حالا روی کاغذ نشسته. ترکیبی از خشم، غم، عقده و به قول اون دکتر دانمارکی «وهم غربت».
باورم نمیشه که یادم نبود این رو به خوندههام اضافه کنم. تمام انتخاب کلمات سردوزامی تو این شعر به جاست. تا مدتها از سرم بیرون نمیرفت این شعر. فوقالعاده.
سردوزامی در برادرم جادوگر بود با بهم ریختن فرم کلاسیک ،در بخش های مختلف،خشم رو فریاد میزنه. نویسنده ای که جزو به تبعید رفتگان شد و جزوی از ادبیات در تبعید ،در این کتاب دو رویی جامعه ای که در اون انسان های عادی همگی هر کدام به نحوی به پَستی تن در دادند رو به مخاطب یاد آوری میکنه. سردوزامی خاطرات زندگی خودش رو مرور میکنه و افرادی که در زمان بزرگ شدن اون شخصیتش رو شکل دادن و در نهایت به وطن در تبعید خودش کپنهاگ میرسه. میشه با درصد بالایی گفت فرم غیر معمول داستان به حرفی که میخواد بزنه غلبه نمیکنه و نویسنده با مهارت خوبی به موضوع سواره و از پس کار بر میاد.افسار فرم رو در دست میگیره و اون رو به سمتی که خودش میخواد میکشونه. در تک تک صفحات کتاب اون غربتی که نسل این نویسندگان تبعیدی هر کدوم کشیدن و میکشن رو میشه احساس کرد. نویسندگانی که خیلی از اونها حتی پس از مرگ هم به آن خاک جاکش پرور نمی رسند.
اکبر آقای زیگزالدوزِ خیاطِ جادوگرِ نویسنده، من یکی جاکشِ پروردهی این خاک قحبهی جاکشپرور پهناورم، تو هم اما یک جادوگر جاکشی. دست مریزاد، دست مریزاد، دست مریزاد.
خیلی سریع خونده میشه و این همون چیزیه که من خیلی دوست دارم راستش من تنهایی نفهمیدم تو کتاب چی داره میگذره اما وقتی نقد بقیه رو خوندم فهمیدم تنشی که موقع خوندن کتاب توی خودم حس میکردم،از کجا اومده..!
در گذر زمان و با هر بار بیشتر خواندن این اثر سردوزآمی-که نه شعر است، نه رمان، نه زندگینامه و نه قطعهی نمایشی- و شاید همزمان همهشان بهحساب بیاید- بیش از پیش دوستش دارم. تیزی و رکیک بودن کلمات حس نمیشوند. اندوه میماند و تجلی وهم غربت و البته طنزی که درخشان است، و بینهایت غمگین.
+ امسال با برادرم جادوگر بود خاطرات بسیاری ساختیم. شبهایی که با ادموند و بعدتر با ادموند و پریا پایش مینشستیم و میخواندیم و برای بداههپردازی در تمرینها کمککننده بود.