سفری چند روزه یا چند ساله:
باسید ناصر همسفر شدم به جزیره مجنون رفتیم ,جنگیدیم
در پد خندق اسیر شدیم
با شکنجه های ناصر استخباراتی درد کشیدم با غم های او و اسرا گریه کردم با خنده هایشان خنندیدم
با هم عزاداری کردیم , با هم مریض شدیم وبا هم آزاد شدیم
وقتی خبر آزادی اسرا داده شد اشک شوق من و ناصر بود که روان شدبر صورت های خسته مان...
عجب دنیای داشت ناصر و عجب دنیای دارد کتاب...