منوچهر آتشی -شاعر و مترجم- دوم مهرماه سال ۱۳۱۰ در دهرود دشتستان متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر به پایان رسانید و به خدمت دولت درآمد. مدتی آموزگار فرهنگ بود و سپس در سال ۱۳۳۹ به تهران آمد و در دانشسرای عالی، به تحصیل پرداخت. او در مقطع کارشناسی رشتهٔ زبان وادبیات انگلیسی، فارغالتحصیل شد و در دبیرستانهای قزوین، به امر دبیری پرداخت.
آتشی از سال ۱۳۳۳ انتشار شعرهایش را شروع کرد و در فاصلهٔ چند سال توانست در شمار شاعران مطرح معاصر درآید. نخستین مجموعهٔ شعر او با عنوان «آهنگ دیگر» در سال ۱۳۳۹ در تهران چاپ شد و پس از این مجموعه، دو مجموعه دیگر با نامهای «آواز خاک» (تهران، ۱۳۴۷) و ”دیدار در فلق” (تهران ۱۳۴۸) از او انتشار یافت. جز این مجموعههای شعر، داستان «فونتامارا» اثر ایگناتسیو سیلونه را هم به زبان فارسیترجمه کرد که در سال ۱۳۴۸ بهوسیله سازمان کتابهای جیبی انتشار یافت.
علاوه بر مجموعههای ”وصف گل سوری” (۱۳۶۷)، ”گندم و گیلاس” (۱۳۶۸)، ”زیباتر از شکل قدیم جهان” (۱۳۷۶)، ”چه تلخ است این سیب” (۱۳۷۸) و ”حادثه در بامداد” (۱۳۸۰)، ترجمهٔ آثاری چون دلاله (تورنتون وایلدر) و لنین (مایاکوفسکی) نیز در کارنامهٔ ادبی آتشی بهچشم میخورد.
ضمن آنکه دربارهٔ آثار او دو کتاب نوشته شده است؛ اولی با عنوان «منوچهر آتشی» به قلم محمد مختاری و دیگری «پلنگ درهٔ دیزاشکن» از فرخ تمیمی.
منوچهر آتشی در سال ۱۳۸۲برگزیدهٔ کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و در سال۱۳۸۳ نیز برگزیدهٔ همایش چهرههای ماندگار بود.
بینظیر.!! نزدیک یک سال برای یافتنش آوارهی کتابفروشیها بودم. و بار نخست که ورقهایش را همچون ظرافتِ برگی از نظر میگذرانم، حال خوبی داشتم… :) خواندنش برای آنها که اندوه طولانی دارند و مستغرقِ شبهای بیستارهاند، نور است. :) صدای اشکهای عارفان است… :)
1 در میان کتابهای آتشی، این کتاب شهرت خاصی ندارد، اما من فکر میکنم یکی از مهمترین کتابهاش باشد. من برخلاف خیلی از دوستانم شعر حجم و دیگری را با این کتاب "فهمیدم" و دوست داشتم. تصویرهایی که میسازد، زبانی که به کار میبرد، حوصلهای که در حذف و ایجاز زبانی دارد، کمتر در آتشی پدیدار میشود.
2 جنوب، شمال، و کویر و از این قبیل را اگر نه یک منطقه جغرافیاییِ صرف، بلکه یک "بوم" (یعنی فرهنگ و زیست و معماری و در کل یک "سیموسفر") در نظر بگیریم، یک نظام بنیادین که در آن هر چیزی معنای "دیگر"ی دارد؛ این کتاب متعلق است به جهان پیشامدرن جنوب. هر نظام بنیادین، یک شیوه معنادهی مخصوص دارد: در کویر و جنوب، آفتاب کشنده و ضدزندگیست، برخلاف اغلب جاهای دیگر که آفتاب و نور معنای نزدیکتری به حیات دارد. در معماری و اجزای آن، از دیوار تا پنجره هم این معناها فرق دارد، در جهان شعریِ متعلق به بوم کویر، که دیوار تا نیمه در زمین است تا گرما را بکاهد، پنجره چیزی نیست برای دیدن و منظره را به چشم آوردن؛ و دریغ این تفاوتهای مهم که تکثر و تازگی میآورد، در شعر ما حذف شده است.
3 اگر در شعرهای رویایی (جز کویریها) و الهی و اردبیلی و دیگر شاعران شعر دیگر و حجم باریک شویم، اغلب آنها از "متن" آغاز میکنند. رویایی که 40 سالیست جز از متن آغاز نکرده، الهی جز در دوره "علف دیمی" (آن هم "بوم" عمومی و معمول) از متن آغاز آغازیده و از حسها و دریافتهای ابدی ازلی انسانی، اردبیلی نیز. شاید تا حدی در چالنگی آن جهان متفاوت معنابخش پیدا باشد. این کتاب آتشی، با آن جنوب و گز و کهور و آفتاب و پوسته مار پوسیده بر شن، از این حیث بینظیر است.
4 شعرها مال دوره دربدری آتشیست. یکی امضا شده جم (وقتی نگهبان پیچ و مهره بود) یکی امضا شده تهران (در آوارگی)و یکی بوشهر (پیش دوستان). این سرگشتگی و لرزان بودن فرمِ اجتماعی-خانوادگی زیستن آتشی در شعرهاش هم پیداست. همه چیز جنوب کشنده است، تصویرها و نورها و همه چیز مرتعش و لرزان و در حال نابودیست، یا حداقل خیال مستقر بودن ندارد. آتشی کمتر رنج کشید، بیشتر رنج را سرکشید.
----
رودرروی شعرِ دیگری یا جور دیگری شعر شدن برای من حداقل با شعرهای کتاب درخشان و مغفولِ «چه تلخ است این سیب» منوچهر آتشی بود که سادگی و صراحت و ایجاز سطرهاییش بعد سالها هنوز یادم هست، تلفیق فضاهای جنوبی با زبان سیّال و بهچشمآسان. تکههایی را مرور میکنم برای یادآوریِ کتابی که قدر ندید و چاپ دیگری نشد از سال هفتادوهشت که نشر آگه در آورد، کتاب هم رهاورد سالهای 69 تا 72 آتشیست، سالهایی که در جم، شهری نیمهنفتی و نیمهگازی و پالایشگاهی، مشغول انبارداری و نگهبانیست، هوای پیچومهرههای پیمانکار پالایشگاه را دارد و زیر آفتاب بیمثال جنوب شعر مینویسد از فراقیها و درناها و مسّاحیِ رویاها میکند و در مرخصیها به خانهی دوستان پذیرایش در شیراز و تهران میگریزد. تصویر جلد کتاب کار علیرضا اسپهبد است که زنیست با خطهای سبُک و گریزپا، کار دستی قهار در وانماییِ تن و لباس زنانه است. کتاب را اوایل دههی هشتاد بود که خریدم، آتشی زنده بود هنوز، صدایش حجم غریبی از اندوه و زندگی توأمان داشت، انگار حنجرهاش را رنجاندود کرده باشند، بعد که مُرد دیدم نوشتهاند این کتاب در «سیر شاعری» آتشی جایی ندارد! دریغ