شب وقتی دلشکسته و دماغسوخته، گوش تا گوش تو پشت بوم، زیر آسمون ردیف شدیم و صدای مخملی دایی که پای شیر میخوند، گوشمون رو نوازش کرد و مهتاب مثل یه تصنیف اومد که شب رو قشنگتر کنه، یه دفعه دیدیم یه فانوس عین ستارهای که تو دل شب برق بزنه، از بیخ گوشمون بالا رفت و صدای خندهی خان دایی و غرغر حمیدآقا شوهرخاله و هیس بابا بلند شد از حیاط؛ فانوسه چقدر نور داشت وقتی تو شب بیستاره بالا میرفت، برقی میزد عین خود ماه، عین چشمای مهربون خانجون که دایی کوچیکه رو واداشته بود واسمون بادبادک فانوسی هوا کنه تا دلای کوچیکمون از سیاهی شب غبار نگیرن. بعدم که خاندایی محض غبارروبی می خوند و صداش یله میشد تو پشت خونه و بین همسایههای خوابزده وول میخورد: «امشب شب مهتابه، حبیبم رو میخوام... »
از سال ۱۳۸۰ به عنوان نویسنده و تصویرگر در نشریات مختلف بهویژه حوزهی جوان و نوجوان کار کرده است. او همچنین تجربهی نویسندگی برای برنامههای نوجوان و جوان در تلویزیون و تجربهی قصهگویی و قصهنویسی برای آیتمهای برنامه رادیو هفت را در کارنامهاش دارد . کتاب های منتشر شدهاش از سال ۱۳۸۳ تا امروز بیشتر در حوزهی تاریخ و ادبیات کهن و قصههای قدیمی و زندگی آدمهای روزگار دور است.
او در حال حاضر یکی از نویسندگان مجله کرگدن است و روی مجموعهی کتابهای تاریخی برای کودک و نوجوان کار میکند .
زندگی ای که توصیف می شود آن زندگی ای نیست که من تجربه اش کرده باشم. اما بسیار شبیه است به زندگی دوست داشتنی ام در روزهای بلند و کوتاه دهه 60 در خانه مامان بزرگو در شیراز و گاهی جتی خاطره های جان گرفته ی دایی ها و دخترخاله ها و مامان که حس می کنی حتی به چشم دیده ایشان...
زبان کتاب، روان و بانمک و صاف و ساده س. وقتی میخونیش، حس خوبی بهت دست میده. توی داستانش کلی آدم خرافاتی و جالب هست که روابطشون، حرفهاشون اتفاقات زندگیشون هم جذاب و دوست داشتنیه
کتاب کوتاهیه که سریع میتونید بخونیدش. برای گذران شیرین وقت، موقعی که توی خونه لم داده اید و دارید استراحت میکنید خیلی خوبه
كتاب زيبايي بود. نميشه گفت بي نظير ولي خوب بود. پر از حس ها و خانواده هاي سنتي و با هم بودن ها. يه جاهايي حس ميكردم ديگه خيلي زندگي و دنياي اون سال ها رو زيباتوصيف كرده. ولي مجموعا خوب بود.