حکایت این کتاب به ایستگاه مترو دروازه دولت که زشتترین و عاشقانهترین ایستگاه مترو دنیاست گره خورده است. جایی که مسافران همه با عجله مشغول فرار بودند، در میانهی یک راهروی بیانتها، تنها ایستاده بودم.
مقالات شمس را همان روز [؟] از دستفروشی در مترو خریدم که کیف کوچکی از کتاب به همراه داشت. در ایستگاه دروازه دولت، که زیباترین ایستگاه مترو دنیاست کتاب از دستم افتاد و صفحاتش زیر پای مسافران شکست. درست مثل ...
مقالات شمس کتابی عاشقانه است که نمیتوانم دربارهاش چیزی بنویسم. برای نوشتن باید با کلمات آشنا بود. و اگر نتوانی چیزی را که در ذهن داری بگویی، آنوقت هر چه بگویی بیمعنا میشود. مخصوصا دربارهی عشق آدم باید همیشه حواسش را جمع کند. باید بتواند به زبان ورتر جوان صحبت کند.
گوته، کتابی در بارهی عشق نوشته است. بنام رنجهای ورتر. این کتاب مشابهت فراوانی با اشعار حافظ دارد. از غیاب میگوید. از فاصله، از هدیهی عاشقانه، از ادای جملهی دوستت دارم، و شنیدن پاسخ ناامید کنندهی "من هم." از تمنای عشق، از همذات پنداری عاشق با تمام عاشقان دنیا. از روزهای خاص دیدار با معشوقه [روزهای جشن]، از مقصر بودن عاشق [هر عاشقی خیال میکند که در حق معشوقه کوتاهی کرده و از این رو احساس گناه میکند]، از تبعید شدن از معشوقه، از آرامش آغوش معشوق، از عشقی که به بیان در نمیآید. از وابستگی، از متنهایی که عاشق برای معشوقه اش مینویسد [وبلاگ، نامه؟] ، از هدیه دادن، از تن معشوقه، [که تمام احساس و علاقهی عاشق از آن تن میآید]، از وقتی که انگشتها به طور اتفاقی با تن معشوق تماس پیدا میکند، از انتظار، از فاجعه.
شمس در مقالات، میخواهد رنجهای عشق را توصیف کند. در مقالات، شمس هم ابژهی یک رابطهی عاشقانه است و هم راوی آن. زبانی رازآلود دارد و کتابیست که باید در وقت خودش خوانده شود.