Jump to ratings and reviews
Rate this book

من و نازي

Rate this book
مجموعه شعر

96 pages, Paperback

First published January 1, 1995

28 people are currently reading
635 people want to read

About the author

حسین پناهی

18 books391 followers
حسین پناهی دژکوه در روستای دژکوه از توابع شهر سوق (شهرستان کهگیلویه) در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ی آیت الله گلپایگانی رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می کرد. تا اینکه زنی برای پرسش مساله ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود.از حسین می پرسد که فضله ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می دانست روغن نجس است، ولی اینرا هم می دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشکلی ندارد.بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.

پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.

با پخش نمایش دو مرغابی درمه از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد. در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.

به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز تلخش بازیگر نقش های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعربود. و این شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،این مجموعه ی شعر تا کنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است.

وی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ و در سن ۴۹ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
299 (31%)
4 stars
270 (28%)
3 stars
262 (27%)
2 stars
89 (9%)
1 star
29 (3%)
Displaying 1 - 30 of 50 reviews
Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,074 followers
Read
December 21, 2010

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ‌گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندان‌های سفید

Profile Image for Raha.
186 reviews243 followers
April 28, 2018
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست.اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم وهمه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر رو می کنیم

هر که بگویی بودیم
مگر آن کس که تقدیرمان بود


Profile Image for Sattar Shayesteh Far.
74 reviews41 followers
October 29, 2019
دکتر : این شعر که خواندید ،
سروده دیروز منه !
من : نع ! این زندگی امروز منه !
دکتر : در شمال ابریشم آبی مرسوم است
و در جنوب کتان زرد !
ما ساکنین این خرس گسترده !
همه سرماخورده ی یک زمستانیم !
Profile Image for Nafi3.
135 reviews33 followers
October 7, 2020
کتاب رو باز کردم که فقط مقدمه‌اش رو بخونم ولی نمی‌دونم چی شد که دیدم دو ساعتی گذشت و کتاب تموم شد.
شیرین و ساده مثل خود حسین پناهی عزیز

از متن کتاب:
*ما در هیئت پروانه‌ی هستی، با همه توانایی‌ها و تمدن‌هامان شاخکی بیش نیستیم.
برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی‌ها و مشکلات ما نیست. اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته‌ایم و همه چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می‌کنیم.

*بی شک جهان را به عشق کسی آفریده‌اند
چون من که آفریده‌ام از عشق
جهانی برای تو

*ما راه می‌رفتیم و زندگی نشستن بود
ما می‌دویدیم و زندگی راه رفتن بود
ما می‌خوابیدیم و زندگی دویدن بود
نه!
انسان هیچ‌گاه برای خود مأمن خوبی نبوده است.

*هر که بگویی بودیم
مگر آن کس که تقدیرمن بود.

*نیم ساعت پیش، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش سرفه‌کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد، آواز خواند تازه فهمیدم پدرم را با او اشتباهی گرفته‌ام.

*همه چی از یاد آدم می‌ره
مگه یادش که همیشه یادشه.

*من باید برگردم
تا تو قبرستون ده، غش غش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون اناری دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه!
تنها من می‌دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده
کلید کهنه صندوق عجایب، لای دستمال چه نوع پیرزنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل گاو سیاهش گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می‌خشکه
من باید برگردم تا به مادرم بگم، من بودم که آن شب، شیر برنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم، باشه باشه، نمی‌خواد کولم کنی!
گندوما رو تو ببر، من به دنبالت می‌آم
قول میدم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا، نرم تا آن ور کوه!
من می‌خوام برگردم به کودکی!!

*خدا، تو جوانه انجیره!
خدا تو چشم پروانه است وقتی از روزنه پیله،
اولین نگاهش به جهان می افته.

*می‌دونی؟
همیشه این دلم به آن دلم میگه زکی!
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید آن یکی دستتو بگیره
ورنه خلاصی، خلاص!
Profile Image for sæm.
132 reviews100 followers
January 6, 2010
اون كسي كه چترو ساخت عاشق بود؟
-نه عزيز دل من! آدم بود!
Profile Image for Sara Alaee.
206 reviews201 followers
April 28, 2015
و بعدها فهمیدم
ما جرقه های آتش گردان خداوندیم، در دل این همه تاریکی
و دانستم
قمری ها باید بخوانند
درختان باید بایستند
رودها باید بروند
و آدمی باید بفهمد
و شکرانه ی ما در حیات
...فهم مسائل است
Profile Image for mina.
2 reviews1 follower
December 11, 2007
های های
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews876 followers
Read
September 10, 2015
من : همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
من : جیرجیرک آواز می خوند
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود
نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
کوره روشن کردند
سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از البای نهاد بشری
خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می آید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
نازی
نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی ک در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار
Profile Image for Alihidar.
5 reviews7 followers
November 30, 2009
راه همان سوختن است
راه همان رنج من است
راه همان بار غم ظلم تو اندوختن است
تا به کی با همه از راه بگویی
ظرافت در چیست؟
ساربان ره بی مقصد تو آخر کیست؟
به فراق تو از این راه غم آلود بروم
تا بجویی و دگر بار نیابی اثرم
من چه کردم که دمادم تو زنی زنجیرم
سادگی بود گناه من و محکوم به آن می میرم
در قفس مرغ اسیر چشم به صیاد بدوخت
پر و بال من بی چاره در این راه بسوخت
Profile Image for Pardis.
707 reviews
June 25, 2007
تيكه اولش رو خيلي دوست دارم: كه تقديم شده به جواد يساري
به جواد يساري كه عمري شرافتمندانه آواز خواند و گمان نكنم فهميده باشد كتاب حضرت موسي انجيل است يا تورات
Profile Image for Rana Heshmati.
633 reviews882 followers
October 20, 2013
منظورم اينه كه تا حالا شده
دل به كسى ببندى،
خوشحال حضورِ كسى بشى؟
دل تنگِ دورى كسى بشى؟
برات نامه بنويسه از زيبايى ها؟
براش چاخان كنى از زيبايى ها؟
Profile Image for amir.
11 reviews29 followers
June 30, 2007
مثل قايق يخ بسته تو مرداب
سردمه
Profile Image for Behzad Vahdati manesh.
2 reviews41 followers
August 21, 2008
دوسش دارم وحشتناک
عین آغاز زمین
.
مثه یک سیب لهیده توی یخچال سونی
Profile Image for Shabnam.
43 reviews39 followers
Read
October 23, 2009
مگه من بهت نگفتم که کلاس پنجمم
ولی هوشم خوبه
این گفتم یا نه؟
مادرم یادم داد
مردم حفظ بکنم
مثل نماز
مثل دعا
مثل کتاب تاریخ
جمله به جمله
سطر به سطر
Profile Image for SA®A .
317 reviews385 followers
Read
November 11, 2013

سردمه
مثل پايان زمين
نازی
نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سايه ام
چه کبوده پاهام
من کجا خابم برد ؟
يه چيزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خاهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بيرون نذارم
Profile Image for Mohammad Javad Dandesh.
54 reviews23 followers
August 13, 2016
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر
Profile Image for Parva Rostami.
6 reviews2 followers
September 25, 2009
خوش به حال لك لكاكه خوابشون "واو"نداره
خوش به حال لك لكاكه عشقشون "قاف "نداره
خوش به حال لك لكاكه مرگشون "گاف" نداره
خوش به حال لك لكاكه لك لك اند
Profile Image for Lila.
8 reviews7 followers
June 23, 2010
به جز ضور تو هیچ چیز را در زندگی جدی نگرفتم، حتی عشق را
Profile Image for Fereshteh.
260 reviews23 followers
May 28, 2018
مرغ های بی سرپناه سهم راباهانند
Profile Image for Niloufar.
3 reviews
November 4, 2015
به خدا ایمون داری؟
.خدا تو جوانه ی انجیره
.خدا تو چشم پروانه است وقتی از روزنه ی پیله اولین نگاهش به جهان می افته
.خدا بزرگتر از توصیف انبیاست
.بام ذهن آدمی حیاط خانه خداست
!خدا به من نزدیکه، همین قدر که تو از من دوری
Profile Image for Mohammadreza.
1 review1 follower
Read
January 28, 2018
بی کرانه س دریا
کوچیکه قایق من
تو کجایی نازی ؟
عشق بی عاشق من
*****
پناهی دیوانه،یک جا می نویسد: در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهادم !
دقت کردید،در ییازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد تا برقراری ارتباط فرمی عدد یازده و تصویر ایستاده ی دوتا پا را حفظ کند !
توهم را در من تا آنجا گسترش می دهد که انگار در تمام ده سال ِ اول زندگی هم به سمتی رفته که این فرم را زندگی کند !
**
نمیشه یه لحظه رو کشش بدیم؟
کش که به درد تومبونِ کانت می خوره
Profile Image for ♥ღ  AIDA  ღ♥ Rodkouli.
27 reviews2 followers
November 9, 2009
ساده به سادگی حسین پناهی پیشنهاد میکنم بخونید بسیار زیبا ساده نوشته شده
Profile Image for Farshad.
44 reviews
December 20, 2010
شعر هاش نشون میده تو "مدرنیسم ارتجاعی" زندانی شده.بالاتر از این هم هست.یعنی باید باشد.سرگذشت کسی که هیچکس نبود ترجیح میدم
1 review
Want to read
September 10, 2007
ممکنه اگر این کتاب رو دارید به من قرض بدید؟
Profile Image for Mahdia.
64 reviews6 followers
Read
September 29, 2021
دلمون ، هندونه!
فکرمون ، هندونه!
روحمون ، هندونه!
با یک دست سرنوشت ،
یکیشُ برداریم بسَه!!!
Profile Image for Arezoo Banooei.
115 reviews
July 1, 2024
تماشای بره
ده برابرِ خوردن بره کباب بهم نیرو میده!
Profile Image for Varesh.
27 reviews
July 6, 2014
Ghashang bud, sadeo samimi; mesle khodesh :) Ruhesh shad
***
به یاد دارم
که خورشیدِ عشق
کفاف پهنه ی نیازم را نداده بود!
***
باری،
یک دانه ارزن و کور سویی نور
برای مور
کافی است
انبان حرص را جز آوار
هیچ آذوغه ای پر نمی کند.

***
گناه، تکرار تجربه هاست
***
در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را
چون به معشوق رسی بی سرو بی سامانی
راز در دیده نهان داری و باز از پی راز
کشتی دیده به طوفان و خطر می رانی
مست از هندسه خویشی، مستی
پشت بر آئینه در آئینه سرگردانی
بس کن ای دل که در این بزم خرابات شعور
هرکس از شعر تو دارد به بغل دیوانی
لب به اسرار فرو بند و میندیش به راز
ورنه از قافله مور و ملخ در مانی
***
<<ضلع پنجم مستطیل>>، << فلک پیر>>
***
بیراهه رفته بودم آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید،
زین بعد همه عمر را
بیراهه خواهم رفت.
***
گفتم که بعد ها
به جای خرمای دانه دان
برای او گشت و گذار خیرات می کنم
***
می دانستم که گرسنگی قبل از شکستگی، آدم را خواهد کشت.
***
و دانستم
قمری ها باید بخوانند
درختان باید بایستند
رود ها باید بروند
و آدمی باید بفهمد
و شکرانه ی ما در حیات
فهم مسائل است
***
Profile Image for مريم العطار.
Author 11 books92 followers
Read
March 6, 2014
با قطار بيا جنوب
آن جا بياده شو
هر كجا بابونه يى ديدى بو كن
من اون جام !

Displaying 1 - 30 of 50 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.