هر کدام از این داستان ها اگر بهترین داستان نویسنده اش نباشد، مسلماً یکی از بهترین داستانهای اوست. قصد این کتاب معرفی یک جریان یا سبک و شیوهی خاص نیست. ملاک انتخاب خود داستانها بودهاند و پیوند عمیقی که بین خود داستانها وجود دارد کنار هم نشستنِ آنها را توجیه میکند... شش مقالهی «پیوست» از ناتالیا گینزبورگ، کاترین آن پورتر، جودی اوپنهایمر، نورا افرون، شروود اندرسون و جی مک اینرنی مکمل این مجموعه است.
قصد دارم سفر کوتاهی به جهان داستان کوتاه آغاز کنم. تصمیم گرفتم چند مجموعه داستان کوتاهِ خوب را که به فارسی ترجمه شده و در حال حاضر در دسترس من است، بخوانم و معرفی کنم. قرار است این مجموعههای داستان کوتاه، از یک نویسندهی خاص نباشند، یعنی هر کتاب، مجموعهای باشد از داستانهای چند نویسندهی گوناگون، و آنها را مقایسه کنم و کِیف کنم، «تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن».
نخستین نقطهی سفر را با همین کتاب «لاتاری، چخوف و...» آغاز میکنم که کتاب نسبتاً جمع و جوری است به انتخاب و ترجمهی آقای «جعفر مدرس صادقی» و شامل هفت داستان از نویسندگان انگلیسی زبان. داستانهای کوتاه معمولاً ابتدا در مجلههای داستان چاپ میشوند و بعداً خود نویسنده یا دیگران ممکن است آنها را در مجموعههای داستان گردِ هم آورند. پنج داستان از هفت داستانِ این کتاب هم از مجلهی «نیویورکر» آورده شده است. به گفتهی آقای مدرس صادقی، داستانهای کتاب جزو بهترین داستان کوتاههای نویسندگان آنها هستند (بماند که ایشیگورو و آن تایلر و جان آپدایک را باید بیشتر رماننویس دانست تا داستان کوتاهنویس) از نظر موضوع و سبک نویسندگی، داستانها ارتباط خاصی با هم ندارند به جز گرایش نویسندگان معاصر به سمت مینیمالیسم که حالا دیگر علاوه بر هنر و معماری و دکوراسیون قرار است آن را در داستاننویسی هم ببینیم، اگرچه از نظر بسیاری، همینگوی بیشتر و بهتر از بسیاری از معاصرین مینیمالیست است. مدرس صادقی که خودش دستی بر آتشِ نویسندگی دارد، مقدمهی قشنگ و دلنشینی دربارهی داستان کوتاه نوشته و زندگینامهی کوتاهی دربارهی نویسندگان کتاب، در مقدمهاش آوردهاست. من زیاد داستان کوتاه نخواندهام، اما یادم نمیآید مجموعه داستان کوتاهی خوانده باشم که هیچکدام از داستانهای کوتاهش به نظرم ضعیف نیامده باشد و چنین چیزی از عجایب است. همهی داستانها از نظر من قابل قبولاند، بعضی را کمتر دوست داشتم و بعضی را بیشتر، اما باید بگویم از نظر من داستانِ «لاتاری» یک سر و گردن از بقیهی داستانها بالاتر است و یکی از بهترین داستان کوتاههایی بود که تاکنون خواندهام. راجع به لاتاری میشود یک کتابِ کامل نوشت، ولی توصیه میکنم بلافاصله بعد از خوندن آن به سراغ نقدی که از خانم «اوپنهایمر» در پیوست کتاب آمده بروید و بعد از آن، بقیهی داستانها را بخوانید. من به شخصه بدم نمیآید نقدی کوتاه دربارهی هر داستان کوتاه بخوانم،چون احساس میکنم در مورد داستان کوتاه، بعضی از جنبههای داستان را با خواندنِ نقدِ آن بهتر درک میکنم. فکر میکنم آقای مدرس صادقی هم توانایی این کار را داشت که نقدی بر داستانها بنویسد، ولی این کار را نکرده است. فقط داستان «لاتاری» است که نقد زیبایی در قسمت پیوست کتاب دارد که نقدی است ترجمه شده. در مورد داستانِ «چخوف» نوشتهی «ریموند کارور» هم متنی کوتاه از خودِ کارور در ابتدای کتاب آمده که نمیشود اسمش را نقد گذاشت، ولی جالب است. در پیوست کتاب چند یادداشتِ ترجمه شده دربارهی داستاننویسی و اهمیت فرم و تفاوت فرم با طرح (پلات- پیرنگ) آمده که برای علاقهمندان به داستاننویسی میتواند جذاب باشد. ترجمهی کتاب عالی است، ولی کیفیت چاپ چنگی به دل نمیزند. ناشر در حرکت عجیبی پاورقیهای مقدمه را عین بچهی آدم زیر همان صفحه آورده، ولی پاورقیهای داستانها را در انتهای داستانها آورده و بعد پیوستِ کتاب را آورده و سپس پاورقی پیوست هم در انتهای کتاب! طرح جلد کتاب را هم که میبینید، چیزی در حد فاجعه است.
داستانهایی که بیشتر پسندیدم: لاتاری• شرلی جکسن شام خانوادگی• کازئو ایشیگورو آن میلر دیگر• توبیاس ولف چخوف• ریموند کارور
ایستگاه بعدی سفر >>> داستان و نقد داستان (احمد گلشیری)
زنده باد داستانِ کوتاه! داستان کوتاه ثابت میکنه که ادبیات رو میشه از روی مشاهدهی دقیقِ زندگیِ واقعی ساخت؛ هرجا و به هر صورتی که زندگی جریان داشته باشه، حتا اگه فقط شاملِ یه شیشه سس گوجه فرنگی روی میز و تلهویزیونی در حال زرزر کردن باشه.
ترجمهی فوقالعاده و انتخاب و چینشِ خوبی کرده بودند آقای مدرس صادقی. داستانهایی که نمیشد گفت بهترین کار نویسندهشون بودن(البته بجز لاتاریِ شرلی جکسن و چخوفِ ریموند کارور) اما کنار هم ترکیب دوستداشتنییی شده بودند...داستانهای بیتکلف و آزاد از قید و بندِ طرح و فرم و تئوری، داستانهایی که کاملا متعلق به نویسندههاشون بودند. دقیقا همونطور که توبیاس ولف میگه:«من تئوری مئوری سرم نمیشه. برای هر داستانی که مینویسم یه تئوری مخصوص خودش پیدا میکنم. هر داستانی فرمِ مخصوص خودش رو میطلبه. من از کلیبافی دربارهی ادبیات بیزارم. فکر میکنم همین کلیبافیها دشمنِ ویژگیهای هر داستانیه. راستش رو بخواید، تئوریهای ادبی هیچوقت به درد نویسنده نمیخوره.» و اتفاقی که سرِ کلاسِ فرم و تئوری داستانِ ریموند کارور میافته: دانشجوی دکترا اعتراض میکنه:«اسم این کلاس فرم و تئوری داستان کوتاهه،ولی کاری که میکنیم اینه که بشینیم دور هم و از این داستان و اون کتاب حرف بزنیم. پس تکلیف فرم و تئوری چی میشه؟» رِیموند قیافهی مضطربی به خودش میگیره،سر تکون میده و پکی عمیق به سیگارش میزنه و میگه:«خب این سوال خوبیه!» و بعد از یه مکث طولانی اضافه میکنه:«به نظرم باید بگم که نکته اینجاست که ما کتابهای خوب رو میخونیم و دربارهشون بحث میکنیم...بعدش تو خودت میتونی بری خونه و به تئوری خودت فرم بدی. هاهاها»
بریده از داستانها:
با اینکه تولستوی به استعداد چخوف در نمایشنامهنویسی نظر مثبتی نداشت(تولستوی معتقد بود نمایشنامههای او بیتحرک و فاقد دیدگاه اخلاقیاند. یک باز از چخوف پرسیده بود: شخصیتهایتان شما را به کجا میبرند؟ از روی نیمکت به پستو و از پستو به روی نیمکت؟!)، داستانهای کوتاهش را میپسندید. تولستوی در مورد چخوف به گورکی گفته بود:«چه مرد زیبا و نازنینی. فروتن و آرام مثل یک دختر. حتا مثل دخترها راه میرود! آدم معرکهایست.» و در دفترچه خاطراتش نوشته بود:«خوشحالم که چخوف را دوست دارم.»
چخوف،ریموند کارور
آینده. مگر همه به اندازهی کافی از آینده خبر ندارند که تازه جزئیات آن را هم دارند زیر و رو میکنند؟ فقط یک چیز است که باید از آینده بدانی: همه چیز بدتر میشود. اگر این را بدانی، همهاش را میدانی. ... روزی میلر خواهد مرد.این را میداند و به خودش میبالد که این را میداند، در حالی که دیگران فقط تظاهر میکنند این را میدانند و پیش خودشان معتقدند تا ابد زنده میمانند.
لاتاری داستانی به ظاهر ساده با روایتی از تجمع مردم یک دهکده برای برگزاری یک قرعهکشی است، این مراسم به ظاهر ساده، شروعی است برای شرلی جکسون تا خشونت انسانها را در داستانی کوتاه نشان دهد. گردهمایی انسانهای این دهکده با هدف انتخاب یک نفر برای کشته شدن صورت گرفته و این قرعهکشی سالانه به سنتی تبدیل شده که کسی به آن اعتراضی ندارد. در واقع برگزاری «لاتاری» برای آنها فعالیتی اجتماعی محسوب می شود و برگزار نشدن آن توهین به سنتهاست. داستان «لاتاری» روایتی ساده، خطی و البته بینقص دارد و سادگیاش سبب شده موضوع تلخ داستان و آنچه جکسون قصد داشته به انسانها یادآوری کند بیشتر به چشم بیاید. «لاتاری» داستان خشونت درونی تمامی انسانها در سراسر جهان است. داستان مردمان عادی دهکده ای که به سنتها عادت کردهاند و برگزاری مسابقه لاتاری برای آنها فعالیتی اجتماعی محسوب میشود و بدون تفکر، کشته شدن بیدلیل اطرافیانشان را پذیرفتهاند. لاتاری داستان مظلومیت زنانی را روایت می کند که در طول تاریخ مورد ستم سنت ها ی غلط قرار گرفتند. سنت هایی که زن را موجودی می داند که محدود به امور خانه و خانه داری است. تنها تفریحش غیبت و بازی های بچه گانه است که هیچ ارتباطی با دنیای جدی مردها ندارد.
در داستان لاتاری مردم هر سال 27 ژوئن دور هم جمع می شوند تا طبق رسم کهن خود با لاتاری و قرعه کشی ما بین خودشان یک نفر را برای قربانی شدن انتخاب کنند. بعد هم همه به محض مشخص شدن قربانی با سنگ هایی که از قبل آماده کرده اند روی سر او می ریزند و سنگسارش می کنند. شرلی هاردی جکسون سال ۱۹۱۶ در آمریکا زاده بدنیا آمد. معروفترین اثر وی داستان کوتاه لاتاری است که برای اولین بار در مجله نیویورک به چاپ رسید و از مشهورترین داستانهای کوتاه قرن بیستم است. لاتاری شرلی تاکنون هفت باردر نشر مرکز تجدید چاپ شده و آخرین چاپ آن در فروردین 1392 انتشار یافته است. جکسون، هشتم آگوست 1965 و در سن 48 سالگی در خواب درگذشت.
پیش نوشت: به نظرم این کتاب خیلی خیلی به ویراستاری نیاز داره، پر از غلطهای املایی و نگارشیه؛ همچنین توصیه میکنم بعد از خوندن داستان لاتاری و همچنین چخوف بلافاصله مقالههای آخر کتاب که مربوط به این دوتا کار هست رو بخونید و حسابی لذت ببرید __________________________________________ ____________________________آن تایلر زیر نور زرد چراغ، مینشیند و با اخم روی کتاب دستور زبانش خم میشود و میگوید: «کیف حالک؟ چطوری؟ کیف حالک؟ کیف حالک؟» با اینکه دارد با خودش حرف میزند، نگاهش را صاف چشمهای من میاندازد، جوری که من احساس میکنم راستی راستی دلش میخواهد بد��ند حالم چطور است. این یکی از ویژگیهای اوست: خیلی شخصیست. چشمهاش بیحرکت، مثل اینکه در انتظار پاسخی باشند، نه روی چشمهای من، بلکه روی دهانم میخکوب میشوند. من خجالت میکشم و حرف زدن یادم میرود. عربی اصلا بلد نیستم، حتی بلد نیستم بگویم «حالم خوبه» ____________________________ میگفت: «دستهات چقدر سرده، سوزان. نشنیدی که میگن هرکی دستش سرده، قلبش گرمه؟» بله. شنیده بودم. روحش خبر نداشت که قبل از او چندنفر این حرف را به من زده بودند. اما سرانجام خودشان سرد شده بودند - ناگهان بریده بودند و بیهیچ توضیحی رفته بودند پی کارشان ____________________________ هربار که او را میدیدم، به نظرم میآمد که خیلی پیرتر از دفعهی پیش شده باشد. در سالهایی که از مرگ مادرم میگذشت، تکیده و چروکیده شده بود - مثل کتاب زرد شدهای که پس از یک شب که زیر باران مانده باشد بگذارند توی هوای آزاد تا خشک شود ____________________________ از همان دوران کودکی فهمیدم که روی او نمیشود حساب کرد. او پر از حالتهای عصبی شدید بود که مثل ماسکهای بزرگ مبالغهآمیز روی صورتش کشیده میشد. خشم، هیجان، ناامیدی، سرخوشی - هیچ چیزش متعادل نبود ____________________________ همهی کارهایی که تو میکنی محاسبه شده است. تو لبخندهات را اندازه میگیری. کلمههات را میشمری. تو آدم سردی هستی، سرد ____________________________ میگوید: «کاَترک، خداحافظ. کاَترک» اخم میکند. در ادای کلمه لغزش کوچکی تشخیص داده است. دوباره میگوید کاَترک و اینبار راضیست. ولی گوش من هیچ تفاوتی حس نمیکند. خواهرهاش دورش را گرفتهاند، داد و بیداد میکنند و از خنده ریسه میروند، اما او همچنان دارد ور ور میکند و اعتنایی به آنها ندارد. سخت مشغول یاد گرفتن زبان تازه است. زیر نور زرد چراغ، انگار که روی او قشری از طلا کشیدهاند و حبابی از خوشبختی در میانش گرفته، اما من هرچه بنشینم و به او لبخند بزنم این حباب همچنان بسته میماند و به نظرم میرسد که دارد او را با خودش میبرد. او دورتر و دورتر میشود، من پشت سرش جا میمانم و عقلم قد نمیدهد که چه بگویم و چطور صداش بزنم تا برگردد ____________________________توبیاس ولف موجی از درد توی تمام وجودش پخش میشود. از جا میپرد، چشمهایش میسوزد، دندانهایش را به هم فشار میدهد تا جلوی فریادی را که توی گلوش مانده است بگیرد. خفهاش میکند و نگاهی به دور و برش، به نفرات دیگر میاندازد ____________________________ میگفت ارتش حتی نمیتواند ترتیبی بدهد که آدم به شیوهی آبرومندانه بمیرد. و حق هم با مادرش بود. ارتش همانقدر که مادرش فکر میکرد بد بود و بدتر هم بود. همهی وقتت را به انتظار تلف میکردی. یک زندگی کاملا احمقانه را میگذراندی ____________________________ همه میدانند که با طالعبینها نمیشود شوخی کرد. نمیشود پیشبینی کرد که طالعبین چه خواهد گفت، ولی وقتی که گفت، به هیچ ترتیبی نمیشود جلوی آن اتفاق را گرفت. همین که شنیدی چه چیزی در انتظار توست، دیگر در انتظارت نیست، همینجا پیش توست. در خانهات را چه به روی آینده باز کنی، چه به روی یک قاتل- هیچ فرقی ندارد آینده. مگر همه به اندازه کافی از آینده خبر ندارند که تازه جزئیات آن را هم دارند زیر و رو میکنند؟ فقط یک چیز باید از آینده بدانی: همه چیز بدتر میشود. اگر این را بدانی همهاش را میدانی. جزئیات به فکر کردنش نمیارزد ___________________________ ولی هرکاری میکند نمیتواند بخوابد. پشت پلکهاش کاملا بیدار است و از فرط افسردگی بیقرار، برخلاف میلش دارد دنبال چیزی میگردد که میترسد پیدایش کند. ____________________________کارور اولگا به بالین چخوف برگشت. روی چارپایه نشست، دست او را در دست گرفت و هر چند دقیقه یکبار صورت او را نوازش میداد. نوشت « نه هیچ صدای آدمیزادی در کار بود و نه هیچ سر و صدای روزانهای. فقط زیبایی بود، آرامش بود و عظمت مرگ» ____________________________جودی اوپنهایمر خاستگاه اصلی داستان لاتاری خود شرلی بود و نه هیچ چیز دیگری. این خالصترین و مستقیمترین بیانی بود که او به دانشی که از شرارت بشری داشت و از کودکی با او همراه بود، توانسته بود بدهد ____________________________ شرلی جوابی کلی داد: « من تصور میکنم با قرار دادن یک مراسم بیرحمانه در زمان حال و در دهکدهی خودم، امیدوار بودم خشونت بیهدف و غیرانسانی زندگی را به نمایش درآورم» ____________________________ ________________________ناتالیا گینزبورگ اگر جزئیاتی در درون خودتان برای مدت زیادی نگه دارید و استفادهای از آن نکنید، میپوسد و حرام میشود ____________________________ این چیزها دیگر برای من اهمیتی نداشت. دیگر جهان با من حرف نمیزد. دیگر کلمههایی وجود نداشت که به من لذت بدهد. دیگر چیزی توی دستوبالم نبود. سعی کردم آینه را به یاد بیاورم، ولی حتی آن هم در وجودم مرده بود. ____________________________ از این به بعد اندوه را خیلی خوب شناختم - اندوه واقعی چارهناپذیر و درمانناپذیری که زندگیام را در هم ریخت و همین که سعی کردم باز به آن سر و سامانی بدهم، دیدم این زندگی به صورتی درآمده که با آنچه پیشتر بود آشتیناپذیر است. فقط پیشهی من بود که تغییر نکرده بود، اول از آن بیزار شدم، حالم را به هم میزد، ولی خوب میدانستم که سرانجام به آن برمیگردم و میدانستم که همین نجاتم خواهد داد. ولی این را باید دانست که نمیتوان امیدوار بود با نوشتن بشود تسکینی برای اندوه فراهم کرد. نمیتوانید خودتان را گول بزنید و از پیشهی خودتان امید نوازش و لالایی داشته باشید، در زندگی من یکشنبههای پایانناپذیر خالی و متروکی بودهاند که من با ناامیدی خواستهام چیزی بنویسم که در تنهایی و خستگی تسکینم بدهد، تا کلمهها و جملهها آرام و آسودهام کنند. ولی یک سطر هم نتوانستهام بنویسم. پیشهی من همیشه پسم زده. او نمیخواهد چیزی از من بداند ____________________________ همانطور که میبینید، این پیشهی کاملا دشواریست، ولی بهترین پیشهی دنیاست. روزها و خانههای زندگی ما، روزها و خانههای آدمهایی که با آنها سروکار داریم٬ کتابها و تصویرها و اندیشهها و گفتوگوها... همهی این چیزها خوراک اوست و او در درون ما رشد میکند. خوراک او چیزهای وحشتناک هم هست - او بهترین و بدترینهای زندگی ما را میبلعد و هم احساسات شیطانی ما و هم احساسات خیرخواهانهی ما در رگهای او جریان دارد. خوراک او خود اوست و او در درون ما رشد میکند ____________________________شروود آندرسن روی ایوان تاقباز خوابیده بودم و چراغ خیابان صورت مادرم را روشن میکرد. چه فایده؟ آن چیزی را که توی ذهنم میگذشت نمیتوانستم به او بگویم. او نمیفهمید. مردی در همسایگی ما زندگی میکرد که هر روز از دم خانهی ما میگذشت و به من لبخند میزد. به این فکر افتادم که او همهی چیزهایی را که من نمیتوانستم به مادرم بگویم میداند ____________________________ برای آدمهایی مثل من، بازگو کردن قصه به مشاممان رسید، همیشه کار خیلی دشواری بوده است. قصههایی که مدام، به همان صورتی که پیشتر گفتم، به سراغم میآمدند تا وقتی که به آنها لباسی نمیپوشاندم قصه نبودند. همین که از طریق گفتوگویی که به گوشم میخورد یا از طریق دیگری، لحن قصه به دستم میآمد، مثل زنی میشدم که آبستن شده. چیزی در درون من رشد میکرد. شبها، توی رختخوابم که دراز میکشیدم، احساس میکردم قصه با پاشنههای پاهاش به دیوارههای بدنم لگد میزند. اغلب، همانطور که دراز کشیده بودم، همهی کلمههای قصه با کمال وضوح به ذهنم میرسید، ولی همین که از رختخواب میآمدم بیرون که آن را بنویسم، کلمهها به ذهنم نمیآمدند
داسـتانهای " آن میلرِ دیگر"، "خانه واندا" و "ذوق زبان " رو بیشتر دوست داشتم .وهمینطور مقاله ی جی مک اینرنی (از شاگردان کارور) رو راجع به کارور و معلمیِ نویسندگی
:از همین مقاله
.جان گاردنرِ رمان نویس اولین معلمِ نویسـندگیِ رِی بود رِی می گفت در تمام طول ِ زندگی ِ نویسندگی اش ، وقتی که می نوشت احساس می کرد که گاردنر از بالای سرش دارد نگاه می کند و بعضی کلمات، عبارات و نحوه ی پیشرفت کار را تایید می کند یا تایید نمی کند و خطاها را می گیرد .می گفت معلمِ خوب چـیـزی است مثل یک وجـدانِ ادبی ، صـدای دوسـتانه ی نقّـادی که توی گوشَـت می پیچـد .من خـوب می دانم که منظـورش چـی بود ( .مـن خـودم یکی دارم که زیر لبی حـرف می زند )
جز بهترین کتاب های داستان کوتاه بود و به غیر از یکی دو تا داستان بقیش عالی بودند. دو تا داستان اول از این داستانا بود که تا آخر عمر یادت میمونه و هی یادت میوفته هی بیشتر و بیشتر متعجب میشی. با داستان خانه واندا و آن طرف خیابان اصن ارتباط برقرار نکردم و به زور تمومشون کردم. با اینکه این وسواس رو دارم که حتما باید همه ی کتاب رو تا اخر بخونم و نمیتونم وسطش چیزی رو ول کنم اما مقدمه که معرفی نویسندگان بود و پیوست که در مورد هر داستان توضیح داده بود رو حوصلم نکشید بخونم .
نويسنده ها، داستان ها، سبك ها و موضوعات كاملا متفاوت بودند ولي يه پيوند عميق عجيب بينشون وجود داشت، قبل از اينكه اين كتاب رو كه استاد داستان نويسيم براي كلاس معرفي كرده به دستم برسه، لاتاري و شرلي جكسن رو خوب ميشناختم ولي از بقيه بي خبر بودم. خوانش خوبي بود.
مجموعه ای از هفت داستان کوتاه به همراه شش مقاله پیوست درباره موضوعاتی مربوط و نامربوط! به داستانهای این مجموعه. لاتاری" شرلی جکسن با پایان غیر منتظره اش از بهترینهای این مجموعه بود، داستانی که به گفته ی نویسنده اش ظرف کمتر از دو ساعت نوشته شده, با دیالوگهای ساده و موقعیت روزمره, که همین نکته تاثیر پایان هولناکش رو بیشتر کرده. جودی اوپنهایمر در مقاله اش از جکسن نقل قول میکنه که: "قبول دارم که در بعضی موارد ذهن طغیان میکند. تعداد کسانی که انتظار داشتند خانم هاچینسن در آخر داستان یک لباسشویی بندیکس برنده شود کم نبود." بله خانم جکسن, این بار ذهنتون بدجور طغیان کرده!
شام خانوادگی از ایشی گورو, آن میلر دیگر از توبیاس ولف و خانه ی واندا از آن بیتی هم از داستانهای خیلی خوب این مجموعه بودند.
مقاله ی جی مک اینرنی راجع به کارور هم جالب بود، اینکه کارور معتقد بوده ادبیات رو میشه از روی مشاهدات دقیق زندگی واقعی ساخت, هر جا و به هر صورتی که این زندگی جریان داشته باشه, حتی اگه فقط عبارت باشه از یک شیشه سس گوجه فرنگی روی میز و تلویزیونی که در حال زرزر کردنه! مقاله ی ناتالیا گینزبورگ با عنوان نوشتن پیشه ی من است رو قبلا در کتاب فضیلتهای ناچیز خونده بودم, اما باز هم خالی از لطف نبود.
در کل مجموعه داستان خیلی خوبی بود, ممنون آقای مدرس صادقی!
خوشم نیومد. من با این کتاب در برنامهی "کتابباز" آشنا شدم. الن هم تعریف بقیه رو خوندم دیدم خیلی فرق هست بین نظر من با بقیهی دوستانی که این کتاب رو خوانده اند. بیشتر فکر میکنم دلیلش اینه که من میانهی چندان خوبی با داستان کوتاه ندارم. نظر دیگهای ندارم. پی نوشت: کتاب رو نشر مرکز چاپ کرده، چاپ دهم رو من خریدم، کاغذ بازیافتی و بی کیفیت، جلد معمولی و نرم و فونت بد و صفحه آرایی بدتر که کتاب چاپ سال ۱۳۹۷ رو به کتاب های دههی ۶۰ شبیه کرده و قیمت ۳۳۵۰۰ تومن. مزخرف محض واقعا برای کتاب با این حجم و کیفیت. جا داره نشر مرکز بره یه گوشهای بشینه و خجالت بکشه.
خود کتابش تعریف خاصی نداره ولی دو تا داستان متوسط و "شام خانوادگی" تامل برانگیز و "لاتاری" مسحور کننده، کفایت می کنه. درباره لاتاری: از سنت های چروک و عقیده های کریه گرفته تا سنگسار کردن هر شخص برای پربار شدن محصول اون سالشون، شما قطعا با یه اثر عادی مواجه نیستین. لاتاری در اصل همون سنگسار کردن اهالی روستا بود. با جمعیت سیصد نفر. هر سال، اسم سرپرست خانواده ها و اعضای هر خانوار رو برگزار کننده لاتاری به یه جعبه "سیاه و رنگ و رو رفته" اضافه می کنه و موقع شروع مراسم بلند اسامی رو می خونن تا کسی غایب نباشه. همه باید شرکت کنن. فرزندان شانزده سال خانواده ها هم همینطور. اگه سرپرستی از خانواده شرکت نکنه، فرزندانش، حتی اگر زیر شانزده سال باشن، باید برای جبران خسارت شرکت کنن. اول داستان خانم هاچینسن بدو بدو و با عجله و کمی با تاخیر خودش رو به مراسم میرسونه و بعد از گفتن " فراموش کردم امروز چه روزیه" وارد جمعیت میشه. بعد از انجام یه سری مقدمات اولیه، هر شخصی به نوبتِ صدا زده شدن اسمش از جعبه سیاه یک برگه بر می داره و تا زمانی که همه اهالی برگه رو برنداشتن، حق باز کردن برگه رو نداره. برگه های کوچک، به دو صورت ان: یا خالی یا با دایره ای سیاه وسط. برگه ای که دایره سیاه داره، به هر شخصی بیوفته باید به وسط میدون بره و مردم از بالا (حتی فرزندان خود اون فرد) بهش سنگ پرت می کنن و تا زمان مرگ اون شخص این وضعیت ادامه داره. آقای سامِرز (برگزار کننده مراسم) قبل از شروع لاتاری، به همه اعلام می کنه بیاین با همکاری هم، کمتر از دو ساعت لاتاری رو جمع کنیم و قبل از ناهار خونه باشیم. اهالی برگه ها رو به دستور آقای سامِرز باز می کنن و برنده لاتاری خانم هاچینسن میشه. هیچ فکرش رو نمی کنین که خانم هاچینسن برای اینکه سنگسار نشه، دست به چه اقدامی که نمی زنه. از آقای سامرز درخواست می کنه که بهم زدن برگه ها داخل جعبه ها خوب انجام نشده و این منصفانه نیست. پس خانم هاچینسن، از آقای سامرز برای خانواده خودش درخواست لاتاری جدا اما با حضور فرزندانش حتی دختر کوچولوی شش سالهش می کنه. در نهایت برنده لاتاری حتی پس از قرعه کشی دوم، خانم هاچینسن میشه و بقیه از جمله فرزندان و همسرش هم سنگسارش می کنن. تا زمانی که برگه لاتاری به هر شخص دیگه ای بیوفته، مشکلی نداره. مراسم انجام می شه و به اعتقادات پوچ و خرافاتشون ادامه میدن. اما وقتی برگه به اسم خودشون میوفته "منصفانه نیست" کنان، درخواست لاتاری مجدد می کنن. قبل از اینکه لاتاری به اسم خودشون دربیاد، تا حالا فکر کرده بودن که این مراسم "منصفانه" هست یا نه؟ یکی از اهالی دهکده به وارنر پیر که نزدیک به هفتاد سال در لاتاری شرکت کرده میگه روستاهای اطراف به فکر برداشتن لاتاری افتادهن. وارنر پیر در جواب آدامز، اهالی بقیه روستاها رو تحقیر و اونها رو بخاطر دست کشیدن از سنت هاشون، غارنشین صدا می کنه. حتی روستاهای دیگه به فکر تغییر سنت ها افتادن اما روستای مدنظر داستان ما با وجود "وارنِر پیر" نه. قسمت تلخ ماجرا مادریهست که برای زنده موندن جون بچه خودش رو هم به خطر میندازه. اگر دختر کوچولوش برنده میشد، بی شک اولین کسی که سنگ پرتاب می کرد، خودش بود. لاتاری در روز آفتابی و هوای خوب و نسیم دل انگیز برگزار میشه. لازم نیست اعتقادات وحشتناک و وقایع باورنکردنی حتما در روزهای تاریک و طوفانی رخ بدن. زمانی که جماعت همرنگ و عاقل نباشن، هر چیزی در هر زمانی ممکن هست. حتی در یک صبح آفتابی و چمن های سرسبز. جالبه بدونین که "لاتاری" چند سال بعد از تصویب شدن قوانین نورنبرگ آلمان، به قصد نشون دادن بی اندازه بودن خشونت و وحشی گری آدمیزاد نوشته شد. خود شرلی جکسون توی زندگی سخت و طاقت فرساش، بارها و بارها در زمان بارداریش مورد حمله پرتاب سنگ توسط بچه های محله قرار می گرفته. پیشنهاد می کنم، زندگی نامه شرلی جکسون رو مطالعه کنین. اهالی روستای داستان لاتاری، همچنان به آداب و رسوم پگان ها معتقد هستن و با پیشکش کردن خون (نماد زندگی) به خدایان، از اونها خواهان محصول پربارتر هستن. این داستان در کنار تمام اتفاق های فجیع و قابل بحث، نشون میده چه اندازه گروه شدن انسانها و پیروی کورکورانه از سنت های قدیمی و عقیده کلی جمعیتی، خطرناک و حادثه آفرین هست.
تکتک داستان کوتاههای این مجموعه درخشان و عالی است؛ لاتاری از شرلی جکسون و آن میلر دیگر از توبیاس وولف که از بهترین داستانهای کوتاهی است که تا به حال خواندهام و کتاب چند مقاله انتهایی خیلی خوب در رابطه با داستان لاتاری و ریموند کارور و به طور کلی ادبیات دارد که خواندنشان برای هر دوستدار ادبیات و نوشتنی واجب است.
در یک روز مشخص از سال همه دور هم جمع می شوند و با قرعه کشی ای که توسط جعبه ی سیاه بسیار قدیمی شان انجام می شد ، قرعه به نام یک نفر می افتد .کسی که وسط کاغذ سفید او بر خلاف بقیه نقطه ی سیاهی وجود دارد ، نقطه سیاه زغال سنگ ، او انتخاب می شود او قربانی است ،او باید بمیرد . و هر سال همه در این مراسم شرکت می کنند بی آنکه از خود بپرسند دلیل این خشونت بی هدف چیست ؟دلیل اینکه کسی باید زیر ضربه سنگ های پرتاب شده بمیرد چیست ؟ این داستان ده صفحه ای که نویسنده آن را در عرض دو ساعت نوشته است ، چندان دوراز زندگی ما انسان ها نیست ما هر روز هزاران قربانی خشونت های بی دلیل داریم هزاران قربانی سنگسار های بی منطق هزاران قربانی آتش توپ و تفنگ ها هزاران قربانی جنگ ها و در گیری ها ... شاید همه ی آنها کاغذ سفیدی با نقطه ای سیاه در دست دارند و کسی نمی داند چه موقع کاغد سفید او سیاه خواهد شد .... شاید این سرنوشت در انتظار ما نیز هست چون . . .
همه میدانند که با طالع بین ها نمی شود شوخی کرد. نمی شود پیش بینی کرد که طالع بین چه خواهد گفت، ولی وقتی که گفت ،به هیچ ترتیبی نمی شود جلوی آن اتفاق را گرفت. همین که شنیدی چه چیزی در انتظار ِ توست دیگر در انتظارت نیست، همین جا پیش توست
فقط یک چیز است که باید از آینده بدانی: همه چیز بدتر می شود. اگر این را بدانی همه چیز را میدانی. جزئیات به فکر کردنش نمی ارزد
از این مجموعه داستان - که همشون دلنشین بودن برای من- هم «لاتاری» رو خیلی دوست داشتم و هم «خانهی واندا» رو. اما یه جمله-شاید خیلی سطحی برای بقیه- از داستان «آن میلر دیگر» از توبیاس ولف، من رو رقیق کرد: -تو میخواهی رفیق داشته ب��شی، تو اگر بدانی چه چیزی داری که لازم است تغییر بدهی تغییر میدهی، ولی نمیدانی. تو میبینی نات تقلا می کند که به تو وفادار بماند و تو به خاطر همین از او متنفری. مهربانیش از خباثت بدتر است. از ماه دسامبر دقیقا میدانی که در ماه ژوئن چه پیش خواهد آمد. تنها کاری که از دستت بر می آید این است که تماشا کنی تا پیش بیاید.
سه تا از داستانهاش معرکه بودند: لاتاری، شام خانوادگی و چخوف. از اون داستان کوتاهها که اصل جنساند، که حق مطلب رو ادا میکنند، که فراموش نمیشند و آدم دوست داره یقهی اولین نفری که بهش رسید رو بگیره و قصه رو براش تعریف کنه تا مطمئن شه از یادش نمیره و یه نفر دیگه هم از این معجزه باخبر میشه.
از مقالههاش، دو تاش که در مورد نویسندهها بود -شرلی جکسن و ریموند کارور- برام بسیار جذاب بود. برای من شناختن آدمهایی که بهشون غبطه میخورم (احتمالا تا آخر عمر) خیلی خیلی لذتبخشه. اگه ژانری داشته باشیم به عنوان زندگینامهی نویسندهها، حتما ژانر مورد علاقهمه. خوندن بقیهی مقالهها هم که در مورد فعل نوشتناند خالی از لطف نبود البته.
سلیقه مترجم توی انتخاب بنظرم خوب بود، داستان ایشی گورو واقعا فوق العاده بود ، از بین همشون اونو بیشتر دوست داشتم، کتاب خانوادت محوره،یعنی بیشتر ما بحران و دوری خانواده رو در شکل های مختلف میبینیم،بخاطر همین لاتاری به فضای کتاب نمیخورد ( ولی بعد داستان از خودتون میپرسین : وایسا ببینم ! چی شد؟ ) ان بیتی و ان تایلر واقعا خوب بود جفت داستانشون و بنظرم تقریبا همشون یه جورایی انگار تحت همینگویان. داستان چخوف رو خوشمنیومد، دوبار هم خوندم ولی واقعا چیزجالبی نداشت برام حتی بعد از پیوست راجب نویسندش(ریموندکارو). ولی در کلکتاب ، کتاب خوبیه ، به شخصه داستان کوتاه رو دوستدارم و یه جورایی داستان کوتاههای اینکتاب و همینگوی و پیروان سبکش یک جز از کل رومیگن که شاید ساده بنظر برسه ولی میتونه دردناک و سهمگین باش . مثل گربه در باران همینگوی یا همین شام خانوادگی ایشی گورو،هر دو در پایان با یک صحنه خیلی ساده و تراش خورده که جزئی که زندگیه ماروتنها میزارن و فاصله بین ادما و اون درد نهفته در بطن داستان مارو فرامیگیره. ور در اخر ایمان بیاوریم به داستان کوتاه.
کتاب خوبی بود؟ بله اما چند نکته: ۱: این کتاب سال ۱۳۷۱ برای اولین بار منتشر شده و الان که ۳۱ سال از زمان انتشارش میگذره (این متن رو سال ۱۴۰۲ مینویسم) حتما ذائقه و سلیقه و ملاکهای یک داستان خوب تغییر کرده و حتما داستانهای خیلی بهتر از این در دنیا نوشته و چاپ شده. ۲: جعفر مدرس صادقی به نظرم نه داستاننویس خوبیه و نه مترجم خوبی. انتظار داشتم ویراستار خوبی باشه (با توجه به کارهای ویرایشی که بهویژه روی متون کهن کرده) که اون هم نبود. کتاب خالی از اشکالهای ویرایشی اعصابخوردکن نیست. ۳: با توجه به دانش و سلیقهی امروزم، این کتاب، یک داستان خیلی خیلی خیلی خوب داره، دو داستان خیلی خوب داره و مابقی به نظرم معمولی هستن. بهترین داستان این مجموعه از نظر من «آن میلر دیگر» از توبیاس وولف بود. ۴: کتاب یک مقدمهی خیلی دلنشین داره به اسم «زنده باد داستان کوتاه» و چند مقالهی پیوست در پایان کتاب داره که یکی دو تاش خواندنی و مفید بود. ۵: با ذکر همه مطالب بالا باز به نظرم کتاب رو بخونید؛ از نخوندنش بهتره.
۷ داستان كوتاه از 7 نويسنده - شرلي جكسن ، ريموند كارور، كازوئو ايشي گورو ، آن تايلر ، جان آپدايك ، آن بيتي، توبياس ولف – كه به گفته ي مترجم از تابناك ترين ستارگان عالم داستان نويسي زبان انگليسي و ستونهاي محكم بناي ادبيات امروز جهان هستند . هر كدام از داستانهاي اين كتاب آنطور كه جعفر مدرس صادقي مي گويد اگر بهترين داستان نويسنده اش نباشد مسلما يكي از بهترين داستانهاي اوست. در مورد هر كدام از نويسنده ها نيز توضيحاتي آمده است كه براي آشنايي اوليه(و چه بسا ثانويه) و اينكه در چه زمينه هايي مينويسند كافي است در كنار آن مترجم چند صفحه اي نيز به داستان كوتاه پرداخته است با عنوان « زنده باد داستان كوتاه !» در انتهاي كتاب نيز 6 مقاله آمده كه خواندنشان خالي از لطف نيست و يكيشان هماني است كه جودي اوپنهايمر در مورد لاتاري نوشته.
انتخابهای جعفر مدرس صادقی برای ترجمه، امروز ارزش روشنی پیدا کردهاند. معرفی جان آپدایک، توبیاس وولف، ان بیتی، ان تایلر یا شرلی جکسون در زمانهی چاپ کتاب نشان از سلیقه و وسعت مطالعهی این نویسنده دارد
هرچه طرح جلد کتاب زشت و بی ریخت است داستان ها جون دار و محکم. لاتاری که راه خودش راپیدا کرده در این ۷۰ سال اما شام خانوادگی ایشی گورو چیز دیگری بود. ذوق زبان ان تایلر همینطور و اقای ولف و خانم بیتی با ان کاراکتر معرکه خاله واندا. در انتها کاش از عالیجناب کارور داستان بهتری انتخاب میشد.
I don't understand why Never Let Me Go isn't showing up when I search Kazuo Ishiguro. So I'm going to assume that this is in fact that book in a different language. Read it. It's very good.
در ستایش این مجموعه همین بس که قرار است هفت داستان درجه یک بی چون و چرا بخوانید به همراه تعدادی مقاله که به داستانها ضمیمه شده و از لاتاری و چخوف و نوشتن سخن گفته.
«شام خانوادگی» ایشی گورو، قصۀ پسری است که پس از سالها از امریکا به کشورش بازگشته. یک داستان اصیل و منعکسکنندۀ روح و فرهنگ ژاپنی. اگر خواندید دوست دارم در مورد پایانش با هم گفتوگویی کنیم.
«ذوق زبان» آن تایلر ،که من بهترینِ مجموعه انتخابش میکنم، چند روزی فلجم کرد و هرچه تحلیل و یادداشت هم برایش نوشتم، ذهن متشتتم آرام نگرفت. ذوق زبان را بخوانید و فکر کنید که ته رابطههای مریض به کجا میرسد؟ ته خانوادههای فروپاشیده و نقشهای به اضمحلال رفته... اصلا ته دارد یا شبیه پارهخطی است که یک سرش بنبست و از سر دیگر تا ناکجا آباد هم ادامه خواهد داشت؟
«آن طرف خیابان» جان آپدایک دقیقا آن طرف خیابان میگذرد. این طرف، فاسِت چهل ساله ایستاده و به کودکی گمشدهاش در خانۀ آن طرف خیابان زل زده.
«خانۀ واندا» با شروع غمگنانه و میانۀ بغضدار و پایان دلچسبش چنان حال خوبی به من تزریق کرد که دلم میخواست شخص شخیص آن بیتی را احضار کنم، بغلش کنم و به سبب انتخاب این پایانبندی قدرانش باشم.
«آن میلر دیگر» هولناک است و این هراس را از میانۀ داستان لمس میکنید. بخوانید و ببینید توبیاس ولف چطور از این میانه تا پایان داستانش میکشاندتان.
و در آخر چخوف، که کارور آن را ��وشته و برش کوتاهی است از لحظۀ آرام و بیصدای مرگ چخوف؛ کمی پیش از آن، کمی پس از آن.