ولفگانگ بورشرت نویسنده آلمانی سال ۱۹۲۱ متولد شد و در سال ۱۹۴۷ از دنیا رفت. او ۲۶ سال عمر کرد و از او همین یک کتاب برجا مانده است. اما ردپای همین داستانها در کتب درسی دانشجویان زبان آلمانی در ایران و سایر نقاط دنیا به خوبی دیده میشود. سیامک گلشیری نویسنده و مترجم شناختهشده کشورمان در همان دوران تحصیل و بهواسطه کتابهای درسیاش بود که با بورشرت آشنا شد و تصمیم گرفت داستانها و نمایشنامههای وی را به فارسی برگرداند. بورشرت در زمانی میزیست که دود جنگ جهانی دوم به چشم همه دنیا رفته بود و اگرچه بورشرت و امثال او خار در گلوی نظام هیتلری بودند ولی ترکشهای جنگ آنها را در امان نگذاشت و سرآخر جان نویسنده جوان را گرفت. بورشرت نویسندهای معترض به حاکمیت بود که چند ماه را به خاطر یادداشتهایی که نوشته بود و همراه داشت به زندان افتاد و تا آستانه اعدام پیش رفت. اما سن و سال کم او موجب شد تا مورد تفقد قرار گیرد و به زندگی بازگردد. البته زندگی در جبهه روسیه. او را به خط مقدم فرستادند و در آنجا مدتی بیمار شد. بعد به اجرای نمایشهایی برای سربازان پرداخت و بار دیگر به دلیل بذلهگوییهای سیاسیاش به دردسر افتاد و روانه زندان شد. درآخر سر از اتریش درآورد و جنگ که تمام شد با پای پیاده پشت تانکهای متفقین به آلمان بازگشت. این نویسنده جوان در کتاب «اندوه عیسی» که چند سال پیش نیز منتشر شده، ۱۷ داستان کوتاه و یک نمایشنامه خیلی معروف دارد به نام «بیرون پشت در». موضوع تمام داستانهای او جنگ و مصائب آن است. درگیریهای فردی انسان با موقعیت دشوار و ستیهنده جنگ، دغدغههای روحی و کشمکشهای درونی ناشی از کشت و کشتار جنگ و ترسیم فضاها و نشانههای سمبلیک جزو انکارناپذیر داستانهای این مجموعه است. شخصیتهای او قربانیانی هستند که به شکلی محتوم در روسیه ۱۹۴۱ به سر میبرند.
German author and playwright whose work was affected by his experience of dictatorship and his service in the Wehrmacht during the Second World War. His work is among the best examples of the Trümmerliteratur movement in post-World War II Germany. His most famous work is the drama "Draußen vor der Tür (The Man Outside)", which he wrote in the first days after World War II. In his works he never makes compromises in questions of humanity and humanism. He is one of the most popular authors of the German postwar period, and today his work is often read in German schools.
این کتاب فقط یک مجموعه داستان کوتاه و یک نمایشنامه از یک نویسندهی جوانمرگ و کمتر شناختهشدهی آلمانی نیست. این صدای کرکننده و نادیدهناگرفتنی انسان رنجور بیجواب و پرسؤال از دل تاریخه که شاید تا زمان حیات آخرین انسان خاموش نشه و هیچ پاسخی هم دریافت نکنه. این تجسم برهنهی گفتار کامو پیرامون بیتفاوتی جهان نسبت به وضعیت انسانیه.
اولین بار در مجموعهی "بهترین داستانهای جهانِ" نشر علمی فرهنگی با نام وُلفگانگ بورشِرت آشنا شدم. خوندن داستان "گل قاصدک" حس بسیار عجیب و زندهای داشت. تنها گاهی اینچنین خودم رو به دنیای یک داستان نزدیک میبینم و اینجا با شماره ۲۳۴ وارد زندان شدم و همراه او بارها در حلقهی انسانی زندانیان چرخیدم و چرخیدم و مسخ گل قاصدکش شدم.
این حس نیاز به تداوم داشت و باید چیزی بیشتر از بورشِرت پیدا میکردم. متوجه شدم که مجموعهی داستان "اندوه عیسی" ازش چاپ شده ولی نتونستم جایی پیداش کنم تا اینکه وقتی داشتم با غر زدنم در مورد این ناکامی سر دوستم رو به درد میآوردم معجزه رخ بنمود. دوستم سالها پیش این کتاب رو هدیه گرفته بود ولی هیچوقت سروقتش نرفته بود. این شد که کتاب رو به امانت گرفتم و حالا که خوندنش رو به پایان رسوندم فکر برگردوندنش فکر راحتی نیست.
اگر اشتباه نکنم مدتی پیش در ریویو یا چند ریویویی خونده بودم که از داستانهای کوتاه مجموعه تعریف شده بود اما ظاهرا نمایشنامهی پایان کتاب خیلی توجه دوستان رو جلب نکرده بود. با همین زمینهی ذهنی هر چقدر که به پایان نزدیک میشدم بر این گمان بودم که از لذت دردناک کل ماجرا کاسته خواهد شد. اما در کمال تعجب نمایشنامهی "بیرون، پشت در" به طور خفقانآوری خوب بود و من بیاغراق طعم و بوی اعماق رود البه و کف خیابانهای آلمان پس از جنگ رو با تمام وجود حس کردم.
سخن آخر اینکه از قدرت این مجموعه گفتم ولی نمیشه تصویری خالی از کاستی و نقص از اون ارائه کرد به غیر از اینکه تأثیر متنی یکسان بر آدمهای متفاوت الزاماً یکسان نخواهد بود. در باب ضعف میشه گفت که شاید چند داستان کمی حالت تکرارشونده و یکنواخت داشته باشند و همگی قدرت کلامشان یکسان نباشه اما کلیت کار از نگاه من بسیار بااهمیت بود. شاید نزدیکترین چیزی به لمس جنگ و سیاهی اون بود که تا به حال در نوشتهای تجربه کرده بودم به ویژه که داستان از زاویهی دید سربازهای آلمانی روایت میشه؛ چیزی که کمتر در موردش شنیدیم.
"چه کسی در میان ما، ای برادر رنگپریده، از جا بلند شو، چه کسی در میان ما تحمل شنیدن جیغهای عروسکهای خیمهشببازی را با آن سیمهای پاره شده و مفصلهای دلقکوارِ دررفته و پخش و پلا بر صحنه دارد؟ چه کسی، آه، چه کسی در میان ما تحمل جیغهای مردهها را دارد؟ فقط برف، برف یخزده میتواند تحمل کند. و خورشید. خورشید عزیز ما."
"سرمای سخت را در پشتش حس کرد. سرما را مثل مرگ کوچکی حس کرد. به نظرش رسید که آسمان خیلی دور است. آنقدر دور که دیگر کسی اعتنا نمیکرد بگوید، قشنگ است یا زیبا است. فاصلهاش از زمین هولناک بود. تمام آن رنگ آبی که میپراکند فاصله را کمتر نمیکرد. و زمین با آن کرختی یخزدهی خود، به طور ترسآوری سرد و لخت بود، طوری که آدم در آن قبرِ بسیار سطحی احساس ناراحتی میکرد. آیا آدم باید سراسر زندگیاش اینطور ناراحت دراز بکشد، حتی سراسر مرگش، که بسیار طولانیتر است."
فضا و شب...
"و به خاطر همینه که شما خوابتون نمیبره. فقط به خاطر همینه. تو فضا پر از مردهس. اونها جایی ندارن. بنابراین شبها حرف میزنن و دنبال قلب میگردن. برای همینه که شما خوابتون نمیبره، چون شبها مردهها نمیخوابن. عدهشون خیلی زیاده. بخصوص شبها. اونها شبها که همهجا خیلی ساکته، حرف میزنن. شبها که همه رفتهن، پیداشون میشه. شبها صداشون میآد. به خاطر همینه که آدم اینقدر بدخواب میشه."
بلبل نغمه سر داده
"《...همهی کارها رو از ترس انجام میدیم و برای مقابله با ترس. و کلاهخود رو هم فقط از ترس سرمون میذاریم. اما هیچکدوم از این کارها کمکی بهمون نمیکنه. درست وقتی که با یه زیرپوش ابریشمی یا آواز یه بلبل زندگی رو فراموش میکنیم، ترس غافلگیرمون میکنه. صدای سرفهش از یه جایی میآد. و بعد وقتی ترس غافلگیرمون کنه، هیچ کلاهخودی نمیتونه بهمون کمک کنه. هیچ خونهای، هیچ دختری، هیچ مشروبی و هیچ کلاهخودی نمیتونه کمکمون کنه.》"
از داستان "فقط یک چیز میماند!"
"چرا؟ و در آن حال که رفتهرفته بر علفزارهای بیدرخت جان میدهد، در دل ویرانههای تکهتکه شده به هر سو رانده میشود، از ویرانههای کلیساها سر در میآورد، به پناهگاههای عظیم بتونی برمیخورد، درون چالههای خون فرو میافتد، بیپاسخ، غریب و تنها، و این آخرین فریادِ حیوانی آخرین حیوان انسان خواهد بود. و این همه فردا رخ خواهد داد، فردا شاید، شاید حتی امشب، شاید امشب، چنانچه... چنانچه... . چنانچه نگویید، نه!"
از نمایشنامهی "بیرون پشت در"
"مردی به آلمان میآید. و او آنجا فیلم بینظیری میبیند. در هنگام نمایش چندین بار بازویش را نیشگون میگیرد، چون نمیداند بیدار است یا خواب میبیند. اما بعد در طرف چپ و راست خود آدمهای دیگری را میبیند که همه دارند همان فیلم را میبینند. و فکر میکند که قطعاً واقعیت دارد. و بعد وقتی در آخر با شکم خالی و پاهای سرد در خیابان ایستاده، پی میبرد که به راستی فیلمِ کاملاً معمولیِ هر روزه است. فیلمی کاملاً معمولی در مورد مردی که به آلمان میآید، یکی از آدمهای زیاد. یکی از آدمهای زیادی که به خانه میآیند و بعد به خانه نمیروند، چون دیگر آنجا خانهای ندارند. خانهی آنها بیرون، پشت در است. آلمان آنها بیرون، در باران شبهنگام، توی خیابان است. این آلمان آنهاست."
از نمایشنامهی "بیرون پشت در"
"بِکمان (بدون هیجان ولی بسیار جدی): چرا، چرا، قربان. حتماً منظور همین بوده. مسئولیت که فقط یه کلمه نیست، یه فرمول شیمی نیست، که بر اساس اون گوشتِ گرم انسان تبدیل به خاکِ سردِ تیره بشه. آدم که نمیتونه بذاره انسانها فقط به خاطر یه کلمهی خشک و خالی بمیرن. یه جایی باید این مسئولیتو جوابگو بود. مردهها ... جوابگو نیستن. خدا ... جوابگو نیست. ولی زندهها، اونها جواب میخوان. اونها هر شب جواب میخوان، قربان. وقتی من بیدار دراز کشیدهم، میآن و جواب میخوان. زنها، قربان، زنهای غمگین و عزادار. زنهای پیر با موهای سفید و دستهای زمخت و پر چروک ... زنهای جوون با چشمهای مشتاق و تنها. بچهها، قربان، بچهها، صدها بچهی کوچولو. و اونها از تو تاریکی زمزمه میکنن: سرجوخه بِکمان، پدر من کجاس، سرجوخه بِکمان؟ سرجوخه بِکمان، پسر من کجاس، برادر من کجاس، سرجوخه بِکمان، نامزد من کجاس، سرجوخه بِکمان؟..."
امکان نداره این کتاب رو بخونین و با نمایشنامه ی بیرون پشت در هزار تا فکر نیاد تو سرتون اونجایی که برشرت گفت خیلی باشکوهه که آدم با شکم سیر و جای گرم بشینه داستان غم انگیز زندگی دیگران رو بخونه و از سر دلسوزی آه بکشه جایی هست که یه جور دیگه احساسات خواننده رو تو دستش میگیره اشاره های زیاد برشرت به سن بکمان که 25 سالگی هست به نظرم به خودش برمیگرده سن و سال خودش برشرت با بکمان و دیگری خودش رو به تصویر کشیده
رمان و داستان، با مضمون جنگ جهانی دوم زیاد خواندهام و اعتراف میکنم که از میان آنها «اندوه عیسی» گزینهای نخواهد بود که خواندنش را به کسی توصیه کنم.
نویسنده توانایی فوقالعادهای در تصویرسازی دارد. بدون حتی یک کلمه اضافه، به راحتی صحنه مورد نظر را در اوج ایجاز و اختصار به تصویر میکشد: فضای اندوه و یأس حاکم بر شخصیتها، زندگی فلاکتبار، افول اخلاقی و بی ارزشی جان انسانها در خلال جنگ. اما اشکال کار کجاست؟ اشکال کار آنجاست که محتوایی که نویسنده میخواهد از خلال این داستانها به گوش خواننده برساند، بیش از حد توی چشم میزند، و محتوا همه جا و تقریبا در همه داستانها یکسان است. با خواندن دو سه تا داستان اول، لذت میبرید، حتی شوکه میشوید، فضای تلخ و خاکستری داستانها توجهتان را جلب میکند، اما از داستان چهارم و پنجم، کمکم همه چیز تکراری میشود. گویی در حال مشاهده یک شیء از زوایای مختلف هستید. نه شیءای آنقدر جذاب و ناشناخته که برای موشکافی کنجکاوتان کند، بلکه شیءای که مدتهاست لو رفته و چیز جدیدی برای عرضه ندارد.
گودریدز، فضای عجیبی داره برام. با یک گارد حسابی شروعش کردم و مدام ازش ایراد میگرفتم! شایدم برای همین تا الان مطلبی نذاشتم و فقط سعی کردم از بخشای مثبتش استفاده کنم و نظرات کتابخونها رو بخونم و صد البته، از نظم و طبقهبندی کردن کتابهام، لذت ببرم!
تصمیم داشتم از سال جدید راجع به کتابهایی که میخونم چند خط بنویسم اما بازم، با وجود این که اخیرا چند تا کتاب حسابی و «پر حرف» خوندم، از روی تنبلی یا وسواس بیمورد، نظری نذاشتم.
اما با هر صفحهی «اندوه عیسی»، تنم لرزید و متن ساده و بعضاً عمیقش، منو یاد نوشتههای همینگوی و حتی کامو میانداخت. مجموعه هفده داستان و یک نمایشنامه؛ داستانهایی در حد چند صفحه با نوع خاصی از روایت که در مجموع، برام جذابتر از نمایشنامهی انتهای کتاب بود. داستانها و موضوع کتاب، بیارتباط با زندگی شخص نویسنده نیست. بورشرت خودش سرباز جنگ بوده و خیلی از اینها رو به چشم دیده. از جنگ مینویسه (ظاهرا بیهیچ اعتراض و نقدی)؛ اما واژه به واژه، درد و سیاه��ه که آوار میشه روی سرت.
قبول دارم که خوندن کتاب، مصادف شد با اوج غمگینی و نفرتم از فقر و تبعیض و جنگ و موضوعات این تیپی. شاید در شرایط دیگه انقدر برام تکاندهنده نمیبود. اما فکر نمیکنم خوندن صد و اندی صفحه، از نویسندهای که در عمر ۲۶ سالهاش، فرصت نکرد در آلمان و دنیا به شهرت و پختگی نویسندهای مثل هاینریش بل برسه، خالی از لطف باشه.
به نظر من «جنگ» از اون موضوعاتیه که هرررچی ازش خونده بشه، خوندنش از یک منظر و قلم دیگه، باز باارزشه و تلخ. برای همین، از شما هم خواهش میکنم:
مجموعه چند داستان کوتاه با سبک رئالیسم و یک نمایشنامه یه نام "بیرون،پشت در".این مجموعه،تا جایی که ذهنم یاری می کند،اولین مجموعه داستانی ست که حس هم ذات پنداری با سربازان آلمان نازی را به هنگام خواندن کتاب در من ایجاد نمود درون مایه تمام داستان های این مجموعه،جنگ و نفی آن است.شاعر که خود از سربازان آلمان نازی (و مخالف هیتلر و سیاست های او) در جبهه استالینگراد بوده است با بیان رنج ها و مصائب سربازان در زمان جنگ،که بی شک خود نیز زمانی با آن روبرو بوده و یا آن را از نزدیک دیده،به بیهودگی و بی هدفی جنگ اشاره می کند.این اشارات را می توان در سرتاسر داستان های کتاب مشاهده کرد:به عنوان مثال در داستان "بلبل نغمه سر داده" بی پرده بیان می کند:"هر کاری بکنیم آلت دستیم.تک تک ما آلت دستیم"و یا در داستان مسیر بازی بولینگ،به این موضوع اشاره می کند که سرباز به دستور مافوق،اقدام به قتل انسانی می کند که نه او را می شناسد و نه با او دشمنی دارد.در نمایشنامه بیرون پشت در نویسنده بیشتر به مصائبی که پس از جنگ گریبان گیر سربازان است اشاره می کند داستان های برشت در عین سادگی از مفاهیم والایی برخوردارند.به عنوان مثال در داستان سه قدیس تیره،نویسنده با ظرافت تمام تولد مسیح و ملاقات سه مجوسی با عیسی کودک را به تحوی نوین بازنویسی کرده است.با این حال،قلم نویسنده به علت سن پایین و تجربه اندک در امر نویسندگی،در عین نبوغ،خام مانده است و به میوه ای می ماند که در زمان نامقرر از درخت چیده شده است
زمانی دو انسان وجود داشتند. وقتی آنها دو ساله بودند، با دستهایشان همدیگر را زدند. هنگامی که دوازده ساله شدند، با چوبدستی و سنگ به هم حمله کردند. زمانی که بیست و دوساله شدند، با تفنگ به هم شلیک کردند. وقتی چهل و دو ساله شدند، به هم بمب پرتاب کردند. هنگامی که شصت و دو ساله شدند، بیمار شدند. وقتی هشتاد و دو ساله شدند، مُردند و کنار هم به خاک سپرده شدند. و زمانی که پس از صد سال کِرمی قبر آنها را سوراخ کرد، اصلاً متوجه نشد که در اینجا دو انسان متفاوت به خاک سپرده شدهاند. خاک، همان خاک بود.
اصلا فکر نمی کردم این همه احساس نزدیکی کنم با این کتاب.بیشتر مینویسم ازش اندوه عیسی و داستان های کوتاهش، نفس گیر بودند. در عین سادگی و جمله های کوتاه و پر از تصویر و به شدت موجز. هر جمله انگار ضربه ای، تصویری از جنگف از جبهه و فضای سرد سربازهایی که دقیقا نمی دانند اینجا در میانه ی درگیری چه می کنند. پارسال کتاب را شروع کردم و اصلا یادم نیست که چطور کنارش گذاشتم برای وقتی دیگر. امسال وقتی شروع کردم ناتوان بودم از کنار گذاشتنش. داستان های بی نهایت کوتاه و سرد و سوزدار. نویسنده با سختی فراوان و گشنگی و بیماری های بسیار در جنگ آلمان در سوریه می میرد. در سرما و در برف که فضای بیشتر داستان های اوست. در سن بسیار کم و در جوانی . " وقتی رفتم جای تیم را بگیرم چهره اش توی برف خیلی به زردی می زد."پ تیم می گفت هر کاری بکنیم آلت دستیم. می ترسیم. همه چی داریم. اما از ترسه که اینهارو داریم. خونه داریم، بچه به دنیا می آریمف از ترس همبستر می شیم. کلاه خود رو هم فقط از ترس روی سرمون می ذاریم." . " کم کم ان دو مرد انقدر کله داغان کردند که می شد از ان ها کوهی بزرگ ساخت. وقتی این دو مرد می خوابیدند کله ها شروع می کردند به غلتیدن. انگار در بازی بولینگ باشند." . " صد سال بعد دو کرمی که از آن ها تغذیه می کردند پی نبردند که اینجا دو انسان متفاوت به خاک سپرده شده اند. خاک همان خاک بود. درست همان خاک بود." . داستان های برادر رنگ پریده ی من- پایان این داستان. جمله های کوتاه. پر از نماد. پر از تصویر. این کتاب و داستان هایش را باید بارها بخوانم. " شپشی را میان ناخن انگشتان شست گرفت. صدای ترق کرد. شپش مرده بود. روی پیشانی اش... لکه ی کوچکی خون نقش بست."
داستان فوق العاده نمادین ساعت آشپزخانه. – ان و ضربه های داستانی- که هر بار با موج انفجار ساعت ها در همان لحظه به خواب می روند. داستان اندوه عیسی که بر سر گوری خم شده است و به شیوه ی چگونگی کندن گور نظارت می کند. انگار گور خودش. " عیسی بلند شد. نشست. بالاتنه اش کمی بالاتر از قبر قرار گرفت. از دور به نظر می رسید تا شکم توی قبر فرورفته است." " شنیدی سرجوخه، عیسی دیگه همکاری نمی کنه؟ " چون عیسی قهر کرده بود از ادامه ی کندن قبر سرباز زده بود. چون به نظرش جا برای هر نفر و قبرش خیلی تنگ و کوچک بود. عالیه این داستان. نمادین. کوتاه. ضربه زننده.) . شروع داستان اندوه عیسی" با ناراحتی توی قبر کم عمق دراز کشید. مثل همیشه خیلی کوتاه از کار درآمده بود به طوریکه ناچار شد زانوانش را خم کند. به نظرش رسید که آسمان خیلی دور است."
. داستان رادی نان. سه قدیس تیره " من اخه تو زمستون مردم. نتونستن درست منو دفن کنن. همه چی یخ زده ود. همه چی مثل سنگ سفت شده بود. " خوب نیست ادم تو روسیه بمیره. درخت ها غریبن. خیلی غم انگیزن. هبیشترشون توسکان. اینجا که من دراز کشیدم پر از درخت های غم انگیز توسکاست.) این سه شنبه( که در جنگ سه شنبه های زیادی وجود دارد. هفته یک سه شنبه دارد. سال، پنجاه سه شنبه. جنگ، سه شنبه های بسیار دارد.) چهار سرباز ( چهرا سرباز و ان ها که از چوب و گرسنگی و خاک درست شده اند. یکی از سربازها می گوید امیدوارم اینجا مزرعه ی شغلم نباشد. من از یک مرده ی آغشته به مرگ و شلغم بیزارم.) گربه در برف یخ زده است. (فضای مرگ و جنگ با برف و یخ بسیار پوشیده شده است. هم سفیدی و هم سوزناکی و هم سکوت و آهستگی که خاصیت برف است.) فضا و شب آکنده از صداست. ( خواه ژنرال باشید و خواه سرباز موهایتان در اینجا می ماند.) داستان هایی از یک کتاب درسی
اعتراف ميكنم كه خوندن اين كتاب رو به زور تموم كردم خصوصا نمايش نامه پايانى كتاب كه خيلى برام خسته كننده بود. اما اين هيچ چيز از ارزش اين كتاب براى من كم نميكنه. مجموعه چند داستان و يك نمايش نامه ، همه در نكوهش جنگ و تاثيراتى كه تا ابد بر روى نسل انسان باقى ميمونه. برشت قلم خيلى خوبى داره به طورى كه با استفاده از جملات خيلى كوتاه تاثير عميقى بر روى خواننده داره و لبخند تلخى به روى لبش مياد.
اندوه عیسی مجموعه چند داستان کتاه و یک نمایشنامه است که اکثرشان موضوع ضد جنگ دارند. گرچه تمام آن ها در یک سطح روایی و پختگی نیستند. برشرت خود سربازی بوده که برای ارتش نازی جنگیده و گرچه با سیاست های هیتلر سر سازگای نداشته، اما دلیل نمی شود در داستان هایش با سربازان آلمانی همدردی نکرد و جهان را از چشم های مضطرب و خسته آن ها ندید. جنگ، جنگ است. فرق نمی کند مدافع باشی یا مهاجم. انگار برای هر دو ویرانگر است. بعضی از داستان های کتاب اصلاً در حد قابل قبولی نبودند. شاید یک طرح یا دستنوشته اولیه ای بیشتر نباشند. مثل «شهر»، «فقط یک چیز می ماند» یا «داستان هایی از یک کتاب درسی ابتدایی». اما داستان های خوبی مانند رادی یا اندوه عیسی هم وجود داشت. گر چه در تمام داستان ها هسته درخشان وجود دارد. اما به طور خاص، نمایشنامه «بیرون، پشت در» چیز دیگری است. کلاً پختگی و آراستگی و روایت بسیار بهتری نسبت به داستان های کوتاه کتاب دارد. و موضوع آن که مصائب سربازان برگشته به وطن است، باعث شده تا کاری بسیار خوب از آب در بیاید. به شخصه این نمایشنامه برای من که ادبیات جنگ را دوست دارم، اثری خواندنی و جذاب بود. و 3 امتیازی که به کتاب دادم، بدون این نمایشنامه تبدیل به 2 میشد
داستانهای برشت را باید از چشمهای خودش نگاه کرد؛ در میان خاک غریب و سرد روسیه برای سربازی آلمانی؛ در عملیات بارباروسا و نبرد استالینگراد؛ آنجا که یکی از افسران آلمانی با نگرانی در دفتر خاطراتش میگوید" اگرچه هر روز دهها کیلومتر جلو میرویم ولی گستردگی و عظمت بیش از حد روسی�� سرانجام ما را خواهد بلعید". سرمای ناآشنای روسیه برای سربازان آلمانی و از دست دادن همقطاران اثری عمیق بر روح حساس و تن بیمار برشت گذاشت و بیزاری از این جنگ و بیهودگی آن، سرما، ناامیدی و سرخوردگی در کلمه کلمه داستانهایش احساس میشود. هرچند سبک ضعیف و ناپخته است اما آنچه که باید را به خوبی تمام میرساند. صدای قرچ قروچ استخوانهای جسدها و برف زیر پا، رادی و بوی خاک غریب، بوی شیرین شکستن چوب، سهشنبههای بیپایان جنگ و .... همه و همه از سرخوردگی از جنگ و پیشوا خبر میدهد. سربازهایی که با فریب و دروغ به جنگ کشانده شدند و در نهایت با واقعیت دروغآمیز وعدهها و زشتی جنگ آشنا شدند. سرباز آلمانی را نمیتوان با برچسبهای گوناگون از هم نوع خودش جدا کرد؛هر انسانی رنج را میفهمد مگر آنکسی که آنچنان در تحقق رویای خود غرق شده که حتی کسانی را که دوست دارد نمیبیند. انسان در هر جبههای که باشد انسان است.
(این کتاب شامل چندین داستان کوتاه (مینی مال و نمایشنامه ای در انتهای کتاب است که همگی با درون مایه یا طرح "ضد جنگ" بعد از جنگ جهانی دوم، نوشته شده اند. ترجمه ی خوب و روانی هم دارد. در کل خواندن ادبیات ضد جنگ این بار از زبان یک سرباز آلمانی که پشت نقاب سر سختانه ی نازی، روحیه ی لطیف و حساس یک هنرمند را به همراه داشته، خالی از لطف نیست.