Marguerite Germaine Marie Donnadieu, (4 April 1914 -3 March 1996) known as Marguerite Duras, was a French novelist, playwright, screenwriter, essayist, and experimental filmmaker.
Her script for the film Hiroshima mon amour (1959) earned her a nomination for Best Original Screenplay at the Academy Awards.
دیشب که مشغول گشت و گذار تو کتابفروشی بودم در قسمت نمایشنامه ها چشمم بهش افتاد پشت جلد رو خوندم حس کردم شاید بد نباشه، مخصوصا که اسم دوراس، کتاب رو در برگفته بود
یک گفتگوی دو نفره بین زن و مردی جوان پیرامون برش هایی از زندگی مشترک گذشته و حال و هوای روزهایی که در حال سپری کردنش هستند
ساده و صریح بود و توصیفاتش هم اندازه بود و به نظرم ب خوبی تونسته بود یک دیالوگ محترمانه و مودبانه رو توصیف کنه البته هیجانش واقعا در اون حدی که انتظار نداشتم نبود
من نسخه نشر نی رو با ترجمه تینوش نظم جو خوندم متن و برگردان خوبی داشت علی رغم اینکه بعضی از دیالوگ ها یک مقدار برام غیر مفهوم و گنگ به نظر میومد
این مجموعه از نمایشنامه هایی که نشر نی منتشر کرده (فکر کنم حدود ۲۰ جلد) به نظرم با توجه به حجم کمی که دارن گزینه های خوبی هستن برای اوقاتی که دقیقا نمی دونید دلتون هوای چه کتابی کرده و کلا چی میخواد
ELA: Oh! Há quem chore à tarde porque o amor se arrasta. Eu vou às compras.
“La Musica” foi, primeiro, uma peça estreada em 1965 e, no ano seguinte, uma adaptação ao cinema pela mão da própria Marguerite Duras, a sua estreia como realizadora. Um homem e uma mulher voltam à cidade de província onde viviam, para formalizar o divórcio dois anos após a sua separação, já com as suas vidas refeitas com outras pessoas. Partindo de uma questão prática, o que fazer aos móveis que restam da antiga casa de ambos, nasce um diálogo sobre os despojos de um casamento destruído pela traição, surgem revelações impactantes e insinua-se um reencontro casual. Numa peça em que a música não existe, em que consiste “La Musica” exactamente? Talvez na cadência das palavras, na ladainha das justificações e recriminações, nos silêncios daquilo que ficou por dizer antes e até agora.
VOZ: (…) Foi por isso que te telefonei… para te perguntar porque é que tu lá foste… diz-me alguma coisa… (…) ELE: Para voltar a vê-la. Silêncio do outro lado do fio. Depois a voz continua. VOZ: Eu sabia. (Pausa) E então? ANNE-MARIE pronuncia: “Nada”. E ele, no mesmo tom, responde: ELE: Nada. Silêncio.
زن : تو چرا من رو توی ایستگاهِ راه آهن نکشتی ؟ مرد : نمی دونم فراموش کردم. شاید فراموش کردم . دیدم تون و فراموش کردم . من هیچ وقت هیچ کس رو نکشته بودم،کشتن رو بلد نبودم،این خودش خیلی شرطه ! وقتی می خوای دست به کار بشی،می بینی خیلی سخته ... با این اسلحه،خودم رو برای کشتن تون آماده کرده بودم. ولی وقتی دیدم تون خیال کردم دیگه دوست تون ندارم. پس دیگه نیازی به کشتن تون نداشتم ... کافی بود دیگه دوست تون نداشته باشم ...
برملا شدن خواست ها و کارهای گذشته و حال در طول نمایشنامه برام جذابیتی داشت. اما نمی تونم بگم تعلق خاطری داشتم به اثر. کم نبودند جاهایی که گنگ بودند بعضی جمله ها یا بندها
عشقی آنقدر بزرگ که هرچه پیش آمد بدانی پایانش را نمیخواهی. مرزی باریک میان فراموش کردن خود و حل شدن در دیگری با خودبزرگبینیای که مانع عاشق شدن/ماندن است. بیشتر دومی، عاشق ماندن. این نمایشنامهی دوراس از بهترین روایتهایی بود که در مورد عشق میخواندم.
A very beautiful story of love, jealousy and tenderness
This is a complex story even if on the face of it is rather common and simple.
A divorced couple meets again and talks about furniture that needs to be moved, misunderstandings and regrets.
At first look, the main characters are so pleasant, decent and likeable. But why did they divorce if they are so nice and civil to each other?
How about the partners that they have had since they divorced? Are they fair to them?
It does not seem like it. He is not honest when talking to his new, young lover.
By the way, the male character is addressed as Lui and she is “Elle”.
He and She.
It looks rather odd, when we see them getting along so well, that they have separated. Once they start talking about the past, differences surface.
He was very keen on having a career, and She resented that. It was the job that triumphed over the relationship. There have been scenes and the extended family had a role to play.
Her family was not thrilled by her marriage and they felt that she could have done better.
He is played by the actor that is ever present in my notes – George Constantin.
He is responsible for my renewed interest in listening to a play a day in large part.
Whenever George Constantin plays a role, my interest in that respective play increases dramatically. And for very good reason- I will give an example-
Fabrice Luchini is one of the best actors of France and therefore the world. I saw him in a number of good roles recently, including Dans La Maison and Alceste à bicyclette.
As I watched the latter last night, I was making a comparison with George Constantin and thought that, although excellent, the French actor has less magic than George Constantin.
If we take La Musica, this where he shows yet another side of his all reaching talent- known and appreciated for major roles of power and strength, where the actor needs to show stamina and force, in this work of Marguerite Duras, George Constantin is tender, romantic, soft spoken and touching. He is sensitive and warm, soothing and friendly.
He has an excellent partner in the wonderful Gina Patrichi, who has a great voice and special presence.
He and She talk about their present partners- their age and how they have met.
The author is an intriguing person. Marguerite Duras was born and raised in South Vietnam, where she has endured hardship, poverty and the early death of her father.
She had an affair with a rich local businessman, portraied in L’Amant, which was adapted for the screen in an erotic and succesful film.
But much more acclaimed is Hiroshima Mon Amour, directed by Alain Resnais, for which Marguerite Duras has written the script.
La Musica is a great love story, where jealousy and relationship are talked in a very calm and unusual tone. As I have said before, I am still puzzled by the fact that the two “former „lovers are not together. They still seem to love each other.
But then, that may not be enough. John Gottman is an expert on marriages and author of the acclaimed Seven Principles To Make Marriage Work. He is so good, that he can tell with an accuracy rate of above 90% (was it 95?) which marriage would work and which would fail, after only five minutes of conversation between couples.
I wonder what he would make of the peaceful, friendly and even warm dialogue of La Musica. On the other hand, we only witness one late phase of the relationship, which might be influenced decisively by one well known truth: we want what we do not have
مارگریت دوراس،برایم نویسنده ارزشمند و جدا از آن،زن جذابی است.این کتاب را به خاطر دوراس بودنش خواندم. حس کردم ترجمه در بعضی جاها لنگ میزند اما جدا از آن، ایده این نوشته بی نهایت برایم شگفتی آور بود(خاطر نشان کنم که زیاد نمایشنامه نخوانده ام!) زن و مردی که پس از جدایی نه چندان طولانی،به هتلی که در اوایل ازدواجشان،در آن زندگی میکرده اند باز میگردند تا نهایتا جدایی قطعی را به سرانجام برسانند. یکی از دیالوگهای تکان دهنده برای من آنجا بود که به یکدیگر گفتند:بازگشته ام تا ببینم چگونه بدون من روزگار گذرانده ای؟!چیزی به این مضمون عاشق نوشته هایی هستم که در آن اتفاق خاصی نمی افتد.تنها آدمها مینشینند و درباره زندگی حرف میزنند
دو اثری که به فاصله ی بیست سال نگاشته شده: لاموزیکا و لاموزیکای دوم
در تمام این سال ها بی شک دوراس بارها به این پایان باز اندیشیده و در نهایت بعد از بیست سال این دریچه را بست... دریچه ی زیستن در گذشته از لابه لای خاطرات و رویاهای بی پایان آدمی...
برای من خوانش این اثر مثل سایر آثار دوراس دلچسب بود... وقتی اثری از دوراس رو به دست می گیرم دیگر خودم نیستم... با قلم او زن می شوم،مرد می شوم،تباه می شوم،شاد می شوم،رنج می کشم،می خندم...
کتاب جذابه کم حجمی بود که من تو مسافرت و در عرض دو سه ساعت خوندم و تمومش کردم. کتاب به صورت نمایشنامه و گفت و گوی دو نفر هست و واقعا هرکسی که بخونه راحت با هردو طرف ارتباط برقرار میکنه.
. مرد:به نظرم...آدم دیگر هیچ یادی از عشق به سر ندارد. سکوت. زن:شاید از ملال هم دیگر یادی به خاطر نمانده است؛چون دیگر رنج آور نیست ملال... سکوت. مرد:میل هنوز هست...یا شاید هم کاملا فراموش شده است... شاید هم یادی است فقط،در کل(مکث)...نه سایه ای،نه نشانی... سکوت.زن آرام و کند جواب می دهد: زن : در مورد میل،با تو همعقیده ام. مرد :منظور... این که میل،یاد و خاطره است فقط،عور و لُخت. مثل فراموشی. هیچ فرقی هم با هم ندارند. . نمایشنامه ای که دو پرده داشت پردهی دوم با اختلاف بیست سال نوشته شد. بیست سال قبل لاموزیکا را دوراس برای تلوزیون انگلستان نوشت هر دو پرده در شهر اِورُ در همون هتل اتفاق می افته.نمایشنامه دو شخصیت داره زن و مرد که دیالوگ های بینشون رو تا ته داستان میخونیم.زن و مردی که با هم زندگی می کردن و از هم جدا شدن دوباره هم دیگه رو میبینن در مورد گذشتهشون حرف میزنن... باب دلم بود :) نشر نی هم لاموزیکا رو منتشر کرده. . جزئیاتِ #کتاب : #لاموزیکا_و_لاموزیکای_دوم #ادبیات_فرانسه نویسنده : #مارگریت_دوراس ترجمه : #قاسم_روبین #انتشارات_نیلوفر ۷۲صفحه ۲۴فروردین
خب من هر دو ترجمه کتاب که یکی برای انتشارات نیلوفر و یکی برای انتشارات نی هست رو خوندم و ترجمه انتشارات نی بهتره.ولی در کل متن یه جوریه که خیلی نمیشه باهاش ارتباط برقرار کرد و روون نیست. در مورد خود نمایشنامه به نظرم جز نمایشنامه های خوبه.فضای ساده نمایش و نشون دادن احساسات دو آدمی که یه زمانی عاشق هم بودن ولی اون زمان و خیلی چیزای دیگه تو زندگیشون رو از دست دادن و الان چند سال از طلاقشون میگذره و با هم رو در رو میشن.هر دو نفر میدونن که با از دست دادن هم و جداییشون در واقع یه قسمت از روحشون رو تو اون روزای گذشته جا گذاشتن و انگار یه حفره خالی تو قلبشون به وجود اومده. زن نمایش این موضوع رو پذیرفته ولی مرد نمایش از این موضوع آگاه هست ولی همچنان نمیتونه کامل بپذیرتش و یه جاهایی سرریز میشه ازش این درد و تمایل به برگشتن اون روزا. در کل از نظر این توانایی برای نشون دادن درون شخصیت ها و فضا سازیش نمیشه گفت خیلی خوبه ولی به تجربه یک بار خوندنش می ارزه.
کوتاه و خوبه. زن و مردی که قبلا با هم زندگی میکردن همدیگه رو دوباره میبینن.حرف میزنن درباره رابطه شون و کارایی که کردن و نکردن رو میگن. ترجمه قاسم روبین از نشر نیلوفر رو خوندم. فکر میکنم دلیل ادبی بودن بعضی دیالوگا حفظ حرمت و فاصله ای بود که سعی میکردن زن و مرد رعایت کنن.چون بعضی جا بعدش صمیمی تر میشدن از حالت ادبی فاصله میگرفتن. به هر حال یکبار دیگه هم باید خوندش. توی یه شرایط دیگه یا توی موقعیت دیگه. نسخه نشر نی رو هم باید امتحان کرد میگن ترجمه بهتریه.
توی کتابفروشی اتفاقی از لای کتابا برداشتم و چند سطر خوندم و ب نظرم جالب اومد حالا فرصتش پیش اومد ک کامل بخونمش قشنگ بود اما مسائل گنگ خیلی زیاد داشت شاید هم ماهیتش همین بلاتکلیفی هاست حس خاصی داشت غم و اندوه و درماندگی انتظارم ازش کمی بیشتر بود در ضمن فقط ترجمه نشر نی رو بخونید من هر دو رو خوندم و واقعا از نشر نیلوفر هیچی نفهمیدم و داستان رو خراب کرد