What do you think?


چاه بابل
Paperback
First published January 1, 1999
About the author
رضا قاسمی
13 books620 followersEnglish: Reza Ghassemi
رضا قاسمی در ۱۰ دی ماه ۱۳۲۸ در اصفهان به دنیا آمد اما اصلیت جنوبی دارد. اولین اثر او نمایشنامه کسوف بود که در ۱۸ سالگی نوشت و دو سال بعد در دانشگاه تهران به روی صحنه برد. در سال ۱۳۵۵ جایزه اول «تلویزیون ملی ایران» برای بهترین نمایشنامه به اثر او، «چو ضحاک شد بر جهان شهریار»، تعلق گرفت. پس از انقلاب به کارگردانی نمایشنامههایش پرداخت. نویسندگی و کارگردانی سه نمایشنامه «اتاق تمشیت»، «ماهان کوشیار» و «معمای ماهیار معمار» حاصل فعالیت او در دوره پس از انقلاب بود. اما شرایط کار برایش سخت شد و در سال ۱۳۶۵ ترک وطن گفت و از آن زمان در فرانسه زندگی میکند.
رضا قاسمی در ۱۰ دی ماه ۱۳۲۸ در اصفهان به دنیا آمد اما اصلیت جنوبی دارد. اولین اثر او نمایشنامه کسوف بود که در ۱۸ سالگی نوشت و دو سال بعد در دانشگاه تهران به روی صحنه برد. در سال ۱۳۵۵ جایزه اول «تلویزیون ملی ایران» برای بهترین نمایشنامه به اثر او، «چو ضحاک شد بر جهان شهریار»، تعلق گرفت. پس از انقلاب به کارگردانی نمایشنامههایش پرداخت. نویسندگی و کارگردانی سه نمایشنامه «اتاق تمشیت»، «ماهان کوشیار» و «معمای ماهیار معمار» حاصل فعالیت او در دوره پس از انقلاب بود. اما شرایط کار برایش سخت شد و در سال ۱۳۶۵ ترک وطن گفت و از آن زمان در فرانسه زندگی میکند.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 196 reviews
March 14, 2013
یه روز کامل درگیر این جمله کتاب بودم :می گردی پی کسی که نیست ،یا اگر باشد آسان به چشم نمی آید ،یا اگر آمد مال تو نخواهد بود.
.
.
هیچ چیز غیر واقعی تر و گمراه کننده تر از احساسات آدمی نیست،می توان به پایان راه رسید و دلزده شد از کسی که تا دیروز عاشقش بودی.اما کافی است همین کسی که خدا خدا میکردی راهش را بکشد و برود ناگهان یکی دیگر را بر تو برتری دهد تا از دوری اش چنان ماهی افتاده بر شن داغ شوی که انگار نه همین دیروز بود که ملال حضورش تو را می کشت
.
به عنوان یه مخاطب عام هر کتابی که منو انقد سر شوق بیاره که همش دنبال فرصت باشم برا خوندنش قطعا کتاب خوبی،اینم ازون کتابای خوب بود برا من
.
.
هیچ چیز غیر واقعی تر و گمراه کننده تر از احساسات آدمی نیست،می توان به پایان راه رسید و دلزده شد از کسی که تا دیروز عاشقش بودی.اما کافی است همین کسی که خدا خدا میکردی راهش را بکشد و برود ناگهان یکی دیگر را بر تو برتری دهد تا از دوری اش چنان ماهی افتاده بر شن داغ شوی که انگار نه همین دیروز بود که ملال حضورش تو را می کشت
.
به عنوان یه مخاطب عام هر کتابی که منو انقد سر شوق بیاره که همش دنبال فرصت باشم برا خوندنش قطعا کتاب خوبی،اینم ازون کتابای خوب بود برا من
November 5, 2018
این کتاب سومین کتابی بود که از رضا قاسمی میخوندم. قلمش رو دوست دارم و دو کتاب قبلی جزو بهترین تجربههام بودند. اما چاه بابل؛ بیشترین چیزی که تو تمام متن آزارم میداد موضوع داستان بود. خلاصه شدن مفهوم عشق در نیاز جنسی، توصیف برتری معشوق صرفا بخاطر جذابیتهای ظاهری و درگیر کردن میل جنسی هیچ وقت مورد علاقه من نبوده، و استفاده از کلمات و جملات کوچه بازاری و رکیک جنسی بنظرم نه تنها تابوشکنی نبود که داستان رو از کیفیتش هم خارج میکرد.
غرض ورزیهای سیاسی نویسنده و بیان عقاید شخصی به کمک ریتم داستان بیش از اندازه تو ذوق میزد.
تنها چیزی که مثل همیشه دوست داشتم، قلم ادبی و شاعرانه رضا قاسمی بود. پرداختن به روایت های موازی هم به جذاب شدن داستان کمک میکرد اما این روایتها به خوبی در کنار هم چفت و بست نشده بودند.
ستارههای زیادی که به این کتاب داده شده برام عجیبه، برای دوست داشتنش تلاش زیادی کردم اما در سلیقهی من نبود.
غرض ورزیهای سیاسی نویسنده و بیان عقاید شخصی به کمک ریتم داستان بیش از اندازه تو ذوق میزد.
تنها چیزی که مثل همیشه دوست داشتم، قلم ادبی و شاعرانه رضا قاسمی بود. پرداختن به روایت های موازی هم به جذاب شدن داستان کمک میکرد اما این روایتها به خوبی در کنار هم چفت و بست نشده بودند.
ستارههای زیادی که به این کتاب داده شده برام عجیبه، برای دوست داشتنش تلاش زیادی کردم اما در سلیقهی من نبود.
March 22, 2017
از کف پیاده رو انقلاب که برداشتمش می دونستم یک انتخاب موفق و دلپذیره
یک نفس نخوندمش چون نفس آدم بریده می شه با خوندن هر بندش
اتفاقی همزمان شد با دیدن فیلم "ماه تلخ" پولانسکی و دیدن اونم که نفس گیره و چند روز طول کشید دیدنش.
رضا قاسمی آدم خلاقیه و چاه بابل پر بود از ایده های خوب. پیش بردن حوادث رمان در دایره ای به قطر سه قرن و انسجام اون با "ایده تناسخ" که نقش نخ تسبیح رو بازی می کرد لذت بخش بود و اصلن سرگیجه آور نبود، اگرچه سرگیجه آور و پیچیده تر رو من خوشتر دارم
ولی اگه بخوام سخت بگیرم باید بگم که شخصیت پردازی قدرتمند نبود و مثلا کاراکتر فلیسیا که شاید در ذهن قاسمی چیزی شبیه لکاته بوف کور در بیاد، اصلا ساخت و پرداخت قدرتمندی نداشت و شخصیت نادر و آن لور و دیگران هم همینطور
این بند آخر فقط احساس ناسپاسی بهم میده ولی خب باید به حرفه ای ها سخت گرفت
یک نفس نخوندمش چون نفس آدم بریده می شه با خوندن هر بندش
اتفاقی همزمان شد با دیدن فیلم "ماه تلخ" پولانسکی و دیدن اونم که نفس گیره و چند روز طول کشید دیدنش.
رضا قاسمی آدم خلاقیه و چاه بابل پر بود از ایده های خوب. پیش بردن حوادث رمان در دایره ای به قطر سه قرن و انسجام اون با "ایده تناسخ" که نقش نخ تسبیح رو بازی می کرد لذت بخش بود و اصلن سرگیجه آور نبود، اگرچه سرگیجه آور و پیچیده تر رو من خوشتر دارم
ولی اگه بخوام سخت بگیرم باید بگم که شخصیت پردازی قدرتمند نبود و مثلا کاراکتر فلیسیا که شاید در ذهن قاسمی چیزی شبیه لکاته بوف کور در بیاد، اصلا ساخت و پرداخت قدرتمندی نداشت و شخصیت نادر و آن لور و دیگران هم همینطور
این بند آخر فقط احساس ناسپاسی بهم میده ولی خب باید به حرفه ای ها سخت گرفت
June 17, 2017
چرا اینهمه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق می کند با تاریکی اتاق؟ ... فرق می کند با تاریکی تهِ چاه؟... فرق میکند با تاریکی زهدان؟
تو بگو "نایی". چرا تاریکی ازل فرق می کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم هام سوزن سوزن می شود نایی؟
تو که از ستاره ی دیگری آمده ای... تو بگو نایی... تن ات بوی کاج می داد. عطر نمی زدی.
پناهم بده به آن تاریکی خیسِ سوزنده.
پناهم بده به آن بهترین تاریکی ها. آه نایی....
خیلی دوست داشتم این کتابو
کلا فرق داشت با دو تا کتاب قبلی که از رضا قسمی خوندم...
با وجود اینکه داستان تو در تو بود و هی پرش میکرد بین زمان ، اما عالی بود و لذت بخش
تو بگو "نایی". چرا تاریکی ازل فرق می کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم هام سوزن سوزن می شود نایی؟
تو که از ستاره ی دیگری آمده ای... تو بگو نایی... تن ات بوی کاج می داد. عطر نمی زدی.
پناهم بده به آن تاریکی خیسِ سوزنده.
پناهم بده به آن بهترین تاریکی ها. آه نایی....
خیلی دوست داشتم این کتابو
کلا فرق داشت با دو تا کتاب قبلی که از رضا قسمی خوندم...
با وجود اینکه داستان تو در تو بود و هی پرش میکرد بین زمان ، اما عالی بود و لذت بخش
April 6, 2018
سومین کتابی بود که از رضا قاسمی خواندم و مثل همیشه بعد خواندنش زهرش در جانم باقی خواهد ماند. کتابی بود تاریک، رمانتیک و حتی سیاسی با چاشنی اروتیسم. مندوی خوش صدا که در پاریس زندگی میکند، بار دومییست که متولد شده. در زندگی اولش نقش ایلچی یک شاه قاجار رو داشته. مندو ماجراهای زیادی رو از سر گذرانده. به جرم سیاسی به زندان افتاده و در زندان، تحت فشار توبه کرده و به خاطر صدای خوشی که داشته ازش خواسته اند که ترانه ای را در مدح رزمندگان جنگ ایران و عراق بخواند. بعد از این ماجراها به جرم زنا به سنگسار محکوم شده و توانسته خودش را از گودال سنگسار نجات بدهد و فرار کند. در چهل سالگی عاشق زنی می شود که خود معشوق یک موسیقیدان فقیرست. چاه بابل حکایت زندگی همه انسان هاییست که سودای بازگشت به رحم مادر را دارند...
August 21, 2011
از دردهای کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهماگین باشد، لال می شود آدم
وقتی ضربه سهماگین باشد، لال می شود آدم
September 29, 2013
كشف اين رمان و اُنس با رضا قاسمي و خواندن الباقي نوشته هاش لذت مخصوص كلمات است. اين كتاب شايد در اين سالها كمنظير باشد، بايد خواند و شايد مثل من عادت كرديد چندسال يكبار باز بخوانيد. زبان و ذهن قاسمي قلابي نيست، شفاف است، صريح است، ادا ندارد و فاجعه را و لذت را پنهان نميكند. رمان نويس باهوش وطني كم داريم اين بشر از آن كم هاست
October 1, 2014
برخلاف انتظارم اصلن این کتاب رو اون قدر که انتظارش رو داشتم دوست نداشتم.
داستان هایی مثل "سنگسار" و "برادر حداد" حس غرض ورزی نویسنده رو بهم منتقل می کرد که ارتباط گرفتن با کتاب رو برام سخت می کرد. به خصوص که می دونستم مجازات برای همچین جرمی درصورت شهادت شهود یا اقرار خود مجرم با توجه به بیوه بودن ناهید نهایت شلاق می تونه باشه و نه سنگسار
!!!
شخصیت فیلیسیا رو هم درک نمی کردم. فیلیسیا که پرحضورترین نقش رو تقریبا در داستان داشت چه در قالب شخص کنونی و چه در قالب شخصیت تناسخ یافته و چه به صورت شمایل. فیلیسیایی که ابتدای داستان به عنوان زنی زیبا و دست نیافتنی توصیف شده بود و هر چی جلوتر میرفتم خلافش بیشتر بهم ثابت می شد.
صحنه های جنسی کتاب هم به نظرم رکیک و بیش از حد اومد...حتی واژه اروتیک هم نمیشه بهشون نسبت داد.
شاید تنها جنبه جالب اثر داستان اسطوره ای هاروت و ماروت و ناهید (زهره) و همسرش بود که میشد رو مثلث آرنولد و فیلیسیا و مندو تصویر کرد
پایان داستان هم که به نظرم خیلی بد بود
از همه ی اینه گذشته ولی ساختار نوشتاری خیلی قوی داشت.این ساختار این سبک این نوع نوشتن این همه قوت رو دوست داشتم ولی با داستان ارتباط نگرفتم
داستان هایی مثل "سنگسار" و "برادر حداد" حس غرض ورزی نویسنده رو بهم منتقل می کرد که ارتباط گرفتن با کتاب رو برام سخت می کرد. به خصوص که می دونستم مجازات برای همچین جرمی درصورت شهادت شهود یا اقرار خود مجرم با توجه به بیوه بودن ناهید نهایت شلاق می تونه باشه و نه سنگسار
!!!
شخصیت فیلیسیا رو هم درک نمی کردم. فیلیسیا که پرحضورترین نقش رو تقریبا در داستان داشت چه در قالب شخص کنونی و چه در قالب شخصیت تناسخ یافته و چه به صورت شمایل. فیلیسیایی که ابتدای داستان به عنوان زنی زیبا و دست نیافتنی توصیف شده بود و هر چی جلوتر میرفتم خلافش بیشتر بهم ثابت می شد.
صحنه های جنسی کتاب هم به نظرم رکیک و بیش از حد اومد...حتی واژه اروتیک هم نمیشه بهشون نسبت داد.
شاید تنها جنبه جالب اثر داستان اسطوره ای هاروت و ماروت و ناهید (زهره) و همسرش بود که میشد رو مثلث آرنولد و فیلیسیا و مندو تصویر کرد
پایان داستان هم که به نظرم خیلی بد بود
از همه ی اینه گذشته ولی ساختار نوشتاری خیلی قوی داشت.این ساختار این سبک این نوع نوشتن این همه قوت رو دوست داشتم ولی با داستان ارتباط نگرفتم
Read
June 19, 2009چرا اینهمه فرق میکند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی ته گور فرق میکند با تاریکی اتاق؟... فرق میکند با تاریکی ته چاه؟... فرق میکند با تاریکی زهدان؟
July 19, 2018
کتاب زندگی یه خواننده رو در دو برهه ی زمانی متفاوت توصیف میکنه. کسی که بعد از انقلاب به فرانسه فرار کرده و همون شخص (تناسخ) در سال های خیلی قبل در دربار شاه (فکر کنم قاجار)..
کتاب دقیقا به همون سبک مورد علاقه ی من بود. قلم بسیار توانمند و جذاب که البته همه پسند نیست و مخاطب خاص خودش رو می طلبه. و محتوایی که مثل همیشه ساختارشکنه. سیاسی و در عین حال اروتیک.. علاوه بر دو رمان دیگه ی همین نویسنده، بعضی جاها واسم یاداور کتاب تماما مخصوص عباس معروفی بود. هنوز هم یه قسمتایی از کتاب کاملا واسم شفاف نشده و حس میکنم لازمه دوباره بخونمش. درکل من خیلی دوستش داشتم..
کتاب دقیقا به همون سبک مورد علاقه ی من بود. قلم بسیار توانمند و جذاب که البته همه پسند نیست و مخاطب خاص خودش رو می طلبه. و محتوایی که مثل همیشه ساختارشکنه. سیاسی و در عین حال اروتیک.. علاوه بر دو رمان دیگه ی همین نویسنده، بعضی جاها واسم یاداور کتاب تماما مخصوص عباس معروفی بود. هنوز هم یه قسمتایی از کتاب کاملا واسم شفاف نشده و حس میکنم لازمه دوباره بخونمش. درکل من خیلی دوستش داشتم..
March 7, 2023
فکر میکنم که دورترین فاصله را با فضای این کتاب داشتم. شاید هم بشود گفت که این روزها از هر داستانی به دورم و فقط رمان میخوانم که یادم نرود رمان چه شکلی است. خواندن داستانهایی درباره جنگ، اتفاقات بعد از جنگ، دیکتاتورها و حکومتهایشان حتی برایم سختتر است. اما این مشکلات جداً ناچیز و حقیرند. وسط این همه مصیبت آدم شرمش میآید از مشکلات ناچیزش حرف بزند. کاش هنوز در آن دوره از زندگیام بودم که میتوانستم آرزو کنم دو فرشته، قطعاً بهتر از هاروت و ماروت هبوط کنند وسط این مصائب.
October 12, 2016
آدم ها در دوصورت حرف نمی زنند...یا وقتی حرفی برای گفتن نباشد..و یا هنگامی که حرف خیلی زیادی برای گفتن است...
اینجا نمیتوان بیشتر حرف زد
فوق العاده بود
اینجا نمیتوان بیشتر حرف زد
فوق العاده بود
October 24, 2018
این داستان های قاسمی مثل بریدن با تیغِ جراحی ست. دیده ای یا با آن بریده ای چیزی را؟ آنقدر نرم آنقدر با کمترین فشار آنقدر دقیق و همانقدر وحشی می برد که تو متوجه نمی شوی عمق و اندازه ی برید گی را جراحت را. کمی؛ اندکی هم زمان می کِشد تا خون بیرون بریزد و رگها بی طاقت خون را بیرون بریزند و دیگر نخواهند که بند بیایند و بعد تازه متوجه می شوی که کار از بخیه زدن هم گذشته است حتا اگر اهلِ بخیه باشی
تیغ را که بر میداری آن درون دهان باز می کند و تو آن گاه خون و عفونت و چرک را می بینی. بویش جهانِ ذهن را پُر می کند و خاطره های عفونت زده و آماس کرده با نوکِ تیزِ تیغ بیرون می ریزند و دیگر نمی شود هیچ کاری شان کرد. نگاه می کنی به همه ی این چیزها و هیچ کاری از تو بر نمی آید. تیغ بریده است. دقیقُ عمیقُ بی محابا، هرچند به آهستگی بی آن که تو دانسته باشی آنچه که داری می خوانی اش تیزترین و برّاترین است برای تویی که خیال می کرده ای خیلی چیزها را به فراموشی داده ای به دست. خیالِ بیهوده ای می کردی. این زخم ها و این بریدگی ها را هیچ بخیه ای هم نمی آوَرَد
1397/08/01
تیغ را که بر میداری آن درون دهان باز می کند و تو آن گاه خون و عفونت و چرک را می بینی. بویش جهانِ ذهن را پُر می کند و خاطره های عفونت زده و آماس کرده با نوکِ تیزِ تیغ بیرون می ریزند و دیگر نمی شود هیچ کاری شان کرد. نگاه می کنی به همه ی این چیزها و هیچ کاری از تو بر نمی آید. تیغ بریده است. دقیقُ عمیقُ بی محابا، هرچند به آهستگی بی آن که تو دانسته باشی آنچه که داری می خوانی اش تیزترین و برّاترین است برای تویی که خیال می کرده ای خیلی چیزها را به فراموشی داده ای به دست. خیالِ بیهوده ای می کردی. این زخم ها و این بریدگی ها را هیچ بخیه ای هم نمی آوَرَد
1397/08/01
July 13, 2013
همانطور كه بايد با خواهش و التماس به بعضي از نويسنده ها بگي لطفن ننويسيد، بايد با خواهش و التماس هم به بعضي از نويسنده ها بگي لطفن بيشتر بنويسيد. رضا قاسمي جزو نويسنده هايي است كه توانايي ميخ كوب كردن خواننده رو در نوشته هاش داره. سه سال پيش من چند روز در خانه چند تا از دوستام بودم كه يكي پيشنهاد چاه بابل و داد و سه نفري نشستيم و هر كي چند صفحه مي خوند تا نوبت نفر بعدي برسه. به علت يكسري اتفاقات كتاب نصفه موند ولي در اين سه سال حس تموم كردنش لحظه اي دور نمي شد. از ديد من خاص ترين جمله هاي كتاب اين ها بودند:
همه ي ديوارها را به يك باره گي بردار: چقدر تامول، چقدر ايراني، عرب، يا آفريقايي، در اين عرصات بيكسي، از عشق بازي با خود تحقير مي شون . با اينهمه، دردي هست كه هر كسي نمي شناسدش: اينكه از فرط برخورداري، هيچ ديداري در تو آتش نيانگيزد و در ابتداي هر ديدار، انتهايش را مثل كف دست ببيني. آن وقت مي گردي پي كسي كه نيست، يا اگر باشد، آسان به چشم نمي آيد، يا اگر آمد، مال تو نخواهد بود.
هميشه بشقابِ يكي دست نخورده مي ماند. فرقي هم نمي كند چه كسي. فرقش در اين است كه كداميك تصميم بگيرد ديگري را ترك كند. آنوقت بشقاب آن يكي دست نخورده مي ماند.
هيچ چيز غير واقعي تر و گمراه كننده تر از احساسات آدمي نيست. مي توان به پايان راه رسيد و دلزده شد از كسي كه تا ديروز عاشقش بودي.
در درونش جانوري سر بر إورده بود كه به هـيچ چيز جزكشفِ حقيقت نمي انديشيد؛ بي خبر كه در حيطه ارتباطِ آدميان آنچه هميشه نامكشوف مي ماند همان حقيقت است. از آن دردناكتر، كشف واقعيتي بود تلخ تر از زهر.
...
همه ي ديوارها را به يك باره گي بردار: چقدر تامول، چقدر ايراني، عرب، يا آفريقايي، در اين عرصات بيكسي، از عشق بازي با خود تحقير مي شون . با اينهمه، دردي هست كه هر كسي نمي شناسدش: اينكه از فرط برخورداري، هيچ ديداري در تو آتش نيانگيزد و در ابتداي هر ديدار، انتهايش را مثل كف دست ببيني. آن وقت مي گردي پي كسي كه نيست، يا اگر باشد، آسان به چشم نمي آيد، يا اگر آمد، مال تو نخواهد بود.
هميشه بشقابِ يكي دست نخورده مي ماند. فرقي هم نمي كند چه كسي. فرقش در اين است كه كداميك تصميم بگيرد ديگري را ترك كند. آنوقت بشقاب آن يكي دست نخورده مي ماند.
هيچ چيز غير واقعي تر و گمراه كننده تر از احساسات آدمي نيست. مي توان به پايان راه رسيد و دلزده شد از كسي كه تا ديروز عاشقش بودي.
در درونش جانوري سر بر إورده بود كه به هـيچ چيز جزكشفِ حقيقت نمي انديشيد؛ بي خبر كه در حيطه ارتباطِ آدميان آنچه هميشه نامكشوف مي ماند همان حقيقت است. از آن دردناكتر، كشف واقعيتي بود تلخ تر از زهر.
...
July 10, 2016
لذت بردم. عالی بود. چه قلم توانمندی داستان با نثری قوی و سراسر تصویرهایی زیبا و به یاد ماندنی که در توصیف داستان نقش به سزایی ایفا می کرد. رمانی که تا عمر دارم از یاد نمی برم. تشبیه ها عالی و زیبا جز به زعم من جاهایی به اشتباه یا بهتر بکویم کمی غیر مرتبط با نوع تشبیه و تصویر که البته در فیلم نامه نویسی و سینما به عنوان بهترین تصویر می توان از آن یاد کرد. داستان سوم شخص و دانای کل روایت می شود که خود نویسنده در داستان حضور دارد و لحن و صدای نویسنده در داستان مشهود است. هرچند این یک عیب محسوب می شود ولی چون در زاویه دید دانای کل نوشته شده ایرادی جدی برآن نیست هر چند که به شخصه این صدای راوی داستان (نویسنده) را نپسندیدم. ولی همه چیز داستان عالی بود. به خصوص با رگه های روان شناسی و فسلفی که در کتاب وجود داشت و
...
...
December 27, 2016
اگه میشد شیش تا ستاره میدادم.
بهترین کتاب یکی دو سال اخیره. حرف نداشت. عالی بود.
فقط یه سوال این کتاب چجوری تا سال 90 داخل ایران منتشر میشده؟؟
بهترین کتاب یکی دو سال اخیره. حرف نداشت. عالی بود.
فقط یه سوال این کتاب چجوری تا سال 90 داخل ایران منتشر میشده؟؟
Currently Reading
December 26, 2008شوربختي مرد در اين است كه سن خود را نمي بيند. جسمش پير مي شود اما تمنايش همچنان جوان مي ماند. زن، هستي اش با زمان گره خورده. آن ساعت دروني كه نظم مي دهد به چرخه زايمان، آن عقربه كه در لحظه اي مقرر مي ايستد روي ساعت يائسگي، اينها همه پاي زن را از راه مي برد روي زمين سخت واقعيت. هر روز كه مي ايستد در برابر آينه تا خطي بكشد به چشم يا سرخي بدهد به لب، تصوير رو به رو خيره اش مي كند به رد پاي زمان كه ذره ذره چين مي دهد به پوست. اما مرد، پايش لب گور هم كه باشد چشمش كه بيفتد به دختري زيبا، جواني او را مي بيند اما زانوان خميده و عصاي خود را نه؛ مگر وقتي كه واقعيت با بي رحمي تمام آوار شود روي سرش...
August 21, 2017
سیر زمانی نامشخص و چرخش بین شخصیتها رو خیلی دوست داشتم اما خوب به نسبت وردی که برهها میخوانند داستان ضعیفتری داشت.
August 28, 2017
خیلی خوب بود
وقتی اخرین صفحه را خواندم برگشتم به صفحه اول و باز خواندم انگار که کتاب یک دور باطل است یک دایره که میتوان تا ابد روی ان چرخ زد و به اخر نرسید
وقتی اخرین صفحه را خواندم برگشتم به صفحه اول و باز خواندم انگار که کتاب یک دور باطل است یک دایره که میتوان تا ابد روی ان چرخ زد و به اخر نرسید
September 22, 2017
_
_فرض کن آدم بی رحمی نباشی. یا مرضی گرفته باشی که قابل انتقال نیست.
_آدم اگر عاقل باشد همه ی حساب و کتاب ها را کنار می گذارد و بقیه ی عمرش را خوشگذرانی می کند.
_یکی بود که همین کار را کرد. هرچه داشت فروخت. همه پول هایش را به باد داد. مسافرت، بهترین غذاها، بهترین هتل ها، زیباترین زن ها. بعد می دانی چه اتفاقی افتاد؟ ناگهان راه علاج پیدا شد. حالا می توانست به زندگی ادامه بدهد اما دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود. همه چیز را باید از صفر شروع می کرد و بدتر از همه اینکه تازه فهمیده بود زندگی یعنی چه.
_
هیچ چیز غیر واقعی تر و گمراه کننده تر از احساسات آدمی نیست. می توان به پایان راه رسید و دلزده شد از کسی که تا دیروز عاشقش بودی. اما کافیست همین کسی که خدا خدا می کردی راهش را بکشد و برود، ناگهان یکی دیگر را بر تو برتری بدهد تا از دوری اش چنان ماهی افتاده بر شن داغ شوی که انگار نه همین دیروز بود که ملال حضورش تو را می کشت.
_
شوربختی مرد در این است که سن خود را نمی بیند. جسمش پیر می شود اما تمنایش همچنان جوان می ماند، زن، هستی اش با زمان گره خورده. آن ساعت درونی که نظم می دهد به چرخه ی زایمان، آن عقربه کهدر لحظه ای مقرر می ایستد روی ساعت یائسگی، اینها همه پای زن را راه می برد روی زمینِ سختِ واقعیت. هر روز که می ایستد برابر آینه تا خطی بکشد به چشم یا سرخی بدهد به لب، تصویرِ روبه رو خیره اش می کند به ردپای زمان که ذره ذره چین می دهد به پوست. اما مرد، پایش لب گور هم که باشد، چشمش که بیفتد به دختری زیبا، جوانیِ او را می بیند ولی زانوان خمیده و عصای خود را نه، مگر وقتی که واقعیت با بی رحمی تمام آوار شود روی سرش.
_
چه قدر خوب بود این کتاب، دقیقا همون چیزی که میخواستم، ملغمه ای از دین، سیاست، عشق، کمی فلسفه با چاشتی اروتیک. به بهترین شکل ممکن روایت هارو به موازات جلو می برد، با ریتم و ضرب آهنگی خوب و مناسب مکه خواننده اصلا احساس خستگی از کتاب نمیکرد. خیلیها به اروتیک بودن کتاب خرده گرفته بودن، کتاب هجویات نبود، حرفهایی هست که همگی ما بدون هیچ کتمانی با اونها سر و کار داریم، برای همه هم هست فرقی نمیکنه. چقد تابو شکنی بود توی کتاب، گذشته از مسائل اروتیک، بحث دیانت و اعتقادات و سیاست با کنایه های شدیدی مواجه بود. بسیار لذت بردم از خوندنش.
_فرض کن آدم بی رحمی نباشی. یا مرضی گرفته باشی که قابل انتقال نیست.
_آدم اگر عاقل باشد همه ی حساب و کتاب ها را کنار می گذارد و بقیه ی عمرش را خوشگذرانی می کند.
_یکی بود که همین کار را کرد. هرچه داشت فروخت. همه پول هایش را به باد داد. مسافرت، بهترین غذاها، بهترین هتل ها، زیباترین زن ها. بعد می دانی چه اتفاقی افتاد؟ ناگهان راه علاج پیدا شد. حالا می توانست به زندگی ادامه بدهد اما دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود. همه چیز را باید از صفر شروع می کرد و بدتر از همه اینکه تازه فهمیده بود زندگی یعنی چه.
_
هیچ چیز غیر واقعی تر و گمراه کننده تر از احساسات آدمی نیست. می توان به پایان راه رسید و دلزده شد از کسی که تا دیروز عاشقش بودی. اما کافیست همین کسی که خدا خدا می کردی راهش را بکشد و برود، ناگهان یکی دیگر را بر تو برتری بدهد تا از دوری اش چنان ماهی افتاده بر شن داغ شوی که انگار نه همین دیروز بود که ملال حضورش تو را می کشت.
_
شوربختی مرد در این است که سن خود را نمی بیند. جسمش پیر می شود اما تمنایش همچنان جوان می ماند، زن، هستی اش با زمان گره خورده. آن ساعت درونی که نظم می دهد به چرخه ی زایمان، آن عقربه کهدر لحظه ای مقرر می ایستد روی ساعت یائسگی، اینها همه پای زن را راه می برد روی زمینِ سختِ واقعیت. هر روز که می ایستد برابر آینه تا خطی بکشد به چشم یا سرخی بدهد به لب، تصویرِ روبه رو خیره اش می کند به ردپای زمان که ذره ذره چین می دهد به پوست. اما مرد، پایش لب گور هم که باشد، چشمش که بیفتد به دختری زیبا، جوانیِ او را می بیند ولی زانوان خمیده و عصای خود را نه، مگر وقتی که واقعیت با بی رحمی تمام آوار شود روی سرش.
_
چه قدر خوب بود این کتاب، دقیقا همون چیزی که میخواستم، ملغمه ای از دین، سیاست، عشق، کمی فلسفه با چاشتی اروتیک. به بهترین شکل ممکن روایت هارو به موازات جلو می برد، با ریتم و ضرب آهنگی خوب و مناسب مکه خواننده اصلا احساس خستگی از کتاب نمیکرد. خیلیها به اروتیک بودن کتاب خرده گرفته بودن، کتاب هجویات نبود، حرفهایی هست که همگی ما بدون هیچ کتمانی با اونها سر و کار داریم، برای همه هم هست فرقی نمیکنه. چقد تابو شکنی بود توی کتاب، گذشته از مسائل اروتیک، بحث دیانت و اعتقادات و سیاست با کنایه های شدیدی مواجه بود. بسیار لذت بردم از خوندنش.
September 21, 2018
خب این دومین کتابی بود که از رضا قاسمی خوندم. خدایی امتیازم بهش ۳.۸ این حدوداس که رند کردم به ۴.
در مقایسه با وردی که بره ها میخوانند به نظرم این کتاب ریزه کاری بیشتر داشت یعنی قشنگ مشخص بود نویسنده براش بیشتر وقت گذاشته، ولی من مشکلی که با اون کتاب داشتم با اینم دارم. شلخته بودن !!
موضوع این کتاب، پایان بندی تلخ و ناگهانیش و بیان صریحش نقاط قوتش هستن. ولی متاسفانه خیلی جزییات بی موردی به نظر من البته توی کتاب اومده بود که با فضاش همخوانی نداشت، من ترجیح میدادم داستان زندگی خواننده ای رو بخونم که صرفا به خاطر مشکلات بعد از انقلاب تصمیم گرفته از ایران بره نه که بخواد درگیر یه سری مسائل سیاسی بشه !!
حس اینو بهم میداد که انگار یه نفر روی یک لباس شیک و زیبا و خوش دوخت که کلی جذابه شروع کنه گلدوزی کردن !!
به سلیقه من حداقل، گلدوزی روی لباسی که خودش به تنهایی زیباست و خوش دوخت، فقط باعث شلوغ کاری میشه و حواس بیننده رو از زیبایی در عین ساده بودن لباس پرت میکنه!!
اتفاقی که برای من موقع خوندن این کتاب افتاد دقیقا همین بود. چون خیلی شلخته بود (پر از اشارات مستقیم راجع به موضع گیری های سیاسی نویسنده) حواسم پرت شد از پیکر ساده و زیبای رمان !!
اگر سبک رضا قاسمی اینه خب باید بگم خیلی مورد علاقه من نیست. ولی حتما همنوایی رو هم ازشون خواهم خوند.
در مقایسه با وردی که بره ها میخوانند به نظرم این کتاب ریزه کاری بیشتر داشت یعنی قشنگ مشخص بود نویسنده براش بیشتر وقت گذاشته، ولی من مشکلی که با اون کتاب داشتم با اینم دارم. شلخته بودن !!
موضوع این کتاب، پایان بندی تلخ و ناگهانیش و بیان صریحش نقاط قوتش هستن. ولی متاسفانه خیلی جزییات بی موردی به نظر من البته توی کتاب اومده بود که با فضاش همخوانی نداشت، من ترجیح میدادم داستان زندگی خواننده ای رو بخونم که صرفا به خاطر مشکلات بعد از انقلاب تصمیم گرفته از ایران بره نه که بخواد درگیر یه سری مسائل سیاسی بشه !!
حس اینو بهم میداد که انگار یه نفر روی یک لباس شیک و زیبا و خوش دوخت که کلی جذابه شروع کنه گلدوزی کردن !!
به سلیقه من حداقل، گلدوزی روی لباسی که خودش به تنهایی زیباست و خوش دوخت، فقط باعث شلوغ کاری میشه و حواس بیننده رو از زیبایی در عین ساده بودن لباس پرت میکنه!!
اتفاقی که برای من موقع خوندن این کتاب افتاد دقیقا همین بود. چون خیلی شلخته بود (پر از اشارات مستقیم راجع به موضع گیری های سیاسی نویسنده) حواسم پرت شد از پیکر ساده و زیبای رمان !!
اگر سبک رضا قاسمی اینه خب باید بگم خیلی مورد علاقه من نیست. ولی حتما همنوایی رو هم ازشون خواهم خوند.
November 24, 2019
ادبیات آن است که خواندنش آشفته کند؛ عصبانی کند؛ به فریاد و مخالفت وا دارد؛ آن است که بحث بر انگیزد؛ آن است که قدرت برنتابدش؛ ادبیات واقعی آن است که از دردهای عظیم سخن بگوید؛ دردهایی آنقدر عظیم و آنقدر وخیم که همگان را به نوعی فراموشی ناخودآگاه وادارد، مبادا با یادآوری هول واقعیت های تاریک زندگی را تلخ بیابند.
رمان «چاه بابل»، به نظرم، تحت هیچ رژیم و هیچ ساختار قدرتی قابل چاپ نیست، زیرا زیر و رو کرده است آنچه را که ما بوده ایم و هستیم؛ زیر و رو کرده است و زشتی های و تلخی هایی را که انکارشان می کرده ایم پیش رویمان بازتاب داده است.
و این همه را با زبانی ادبی و ساختاری رمان-گونه و ترفندهایی بدیع اجرا کرده است، چنان که نمی توان از خواندنش دست کشید.
رمان «چاه بابل»، به نظرم، تحت هیچ رژیم و هیچ ساختار قدرتی قابل چاپ نیست، زیرا زیر و رو کرده است آنچه را که ما بوده ایم و هستیم؛ زیر و رو کرده است و زشتی های و تلخی هایی را که انکارشان می کرده ایم پیش رویمان بازتاب داده است.
و این همه را با زبانی ادبی و ساختاری رمان-گونه و ترفندهایی بدیع اجرا کرده است، چنان که نمی توان از خواندنش دست کشید.
November 13, 2009
در مورد این کتاب، یک بار نظرم را در این بخش نوشته ام. گویا دوستان هم وطنی که به عنوان "کتابدار" در گودریدز، با یک کلیک، عناوین مشابه را کنار هم می گذارند، بدون این که توجه کنند که در این عمل، با یک خطای سهو، ممکن است بسیاری از نظرهای شخصی خود به خود پاک شود، اقدام می کنند. شاید بهتر باشد در برآورد دانش کتاب شناسی خود، پیش از عمل، کمی تامل کنیم. بهرحال، در همان ایام، در مورد جاه بابل و رضا قاسمی مطلبی اینجا نوشته ام.
https://www.goodreads.com/author_blog...
https://www.goodreads.com/author_blog...
February 2, 2019
انگار کتاب های رضا قاسمی اینجوریه که راحت استارت نمیخوره و خواننده بی صبر ممکنه حوصله نکنه ادامه بده ولی اگه یکم صبوری کنی کم کم جوری که متوجه نشی حل میشی در موضوع داستان... کتاب رو دوست داشتم هرچند تلخ بود و درد داشت و کمی تلخی عباس معروفی رو به یادم میآورد ولی بازم خوب بود. انگار داستان زندگی ما مردم ایران بود که هرکسی با نوعی اندووه درونی دست و پنجه نرم میکنه...
به غیر از اصل ماجرا خوندن کتابی به دور از سانسورهای عرف جامعه واقعا لذت بخشه.
به غیر از اصل ماجرا خوندن کتابی به دور از سانسورهای عرف جامعه واقعا لذت بخشه.
January 18, 2017
باز هم از اون كتابايى كه بدجور مفهوم " عشق " رو به چالش ميكشه . مفهومى كه هيچ كس نميتونه به درستى تعريفش كنه ، حتى خالقش
از سرى كتاب هايى كه بايد خوند و تحسين كرد قلم و فكر خلاق رضا قاسمى رو
از سرى كتاب هايى كه بايد خوند و تحسين كرد قلم و فكر خلاق رضا قاسمى رو
April 8, 2020
این کتاب برام همانند پازلی بود که متاسفانه بعد ازتمام شدن کتاب هم تعدادی از قطعاتش برایم جور نشد.
September 12, 2017
مثه همنوايى شبانه اركستر چوب ها همون گيجى و قروقاطى بودنى كه من در عين هَنگ كردن دوسش دارم رو داشت اما نميفهميدم چرا انقدر بى تربيتيه :)) نيازى بود به اين همه صراحت گفتار يا نه ؟ نميدونم . اما با اينكه زياد فاصله انداختم بين خوندنش راضى بودم .
August 3, 2023
سالها پیش کتاب همنوایی شبانهی ارکستر چوبها رو از این نویسنده خونده بودم و پررنگترین چیزی که از اون کتاب هم برداشت کردم مهاجرت، دور شدن از وطن و بیهویتی بود. از چاه بابل هم همین رو گرفتم بیش از هرچیزی. آدمهایی که از وطنشون دور افتادن، فرار کردن و حالا انگار مردن. مردههایی که تلاش میکنن باز زندگی رو پیدا کنن اما نمیشه.
چاه بابل سه خط داستانی داره. یکی داستان دو فرشتهی گناهکار
یکی داستان ایلچی و دیگری داستان مندو. همهی این داستانها با گناه به هم متصل شدن. عشق ممنوع و گناهآلود و شهوتناک.
ولی بیشتر داستان ما رو با مندو و احوالاتش جلو میبره. مهاجری که به خاطر اتفاقاتی که در ایران براش افتاده، فرار کرده و رفته فرانسه. اونجا عاشق فلیسیا میشه که خودش با کس دیگریه و اینها رابطهای ممنوع رو شروع میکنن.
من کتاب، سیر و ادبیاتش رو دوست داشتم. البته که نقش زن در این رمان و بسیاری رمان دیگه متاسفانه محدود شده به زیبا بودن و واژن بودن و ما شخصیت زنی که واقعا شخصیتپردازی شده باشه نداریم ولی مجموعا رمان خوبی بود.
داستانی گیرا داشت و لحظات اروتیک رو هم خیلی عالی شرح داده بود. چیزی که در رمانهای ایرانی کمتر دیده میشه.
آدمهایی که به اجبار از وطنشون طرد شدن، در نهایت در چاه بابل فرو میافتن و تموم میشن...
چاه بابل سه خط داستانی داره. یکی داستان دو فرشتهی گناهکار
یکی داستان ایلچی و دیگری داستان مندو. همهی این داستانها با گناه به هم متصل شدن. عشق ممنوع و گناهآلود و شهوتناک.
ولی بیشتر داستان ما رو با مندو و احوالاتش جلو میبره. مهاجری که به خاطر اتفاقاتی که در ایران براش افتاده، فرار کرده و رفته فرانسه. اونجا عاشق فلیسیا میشه که خودش با کس دیگریه و اینها رابطهای ممنوع رو شروع میکنن.
من کتاب، سیر و ادبیاتش رو دوست داشتم. البته که نقش زن در این رمان و بسیاری رمان دیگه متاسفانه محدود شده به زیبا بودن و واژن بودن و ما شخصیت زنی که واقعا شخصیتپردازی شده باشه نداریم ولی مجموعا رمان خوبی بود.
داستانی گیرا داشت و لحظات اروتیک رو هم خیلی عالی شرح داده بود. چیزی که در رمانهای ایرانی کمتر دیده میشه.
آدمهایی که به اجبار از وطنشون طرد شدن، در نهایت در چاه بابل فرو میافتن و تموم میشن...
October 2, 2009
گفت نميدانم باغ انستيتو پاستور تهران را ديده ايد يا نه!درختان سپيدار بلند و زيبايي دارد. دوستي داشتم كه آنجا كار ميكرد. اين دوست با زني شوهردار رابطه داشت. هر وقت كه زن مي آمد بچه اش را هم ميآورد دوستم تفنگي بادي داشت. زن را به دفترش هدايت ميكرد. تفنگ را از پشت يكي از قفسه ها بر ميداشت. دست بچه را ميگرفت و مي آمد به باغ. كلاهايي را كه روي شاخه هاي سپيدارها نشسته بودند نشانش ميداد و ميگفت: اين كلاغها را ميبيني؟ همه اش مال توست. تا دلت ميخواهد شكارشان كن. تفنگ را به بچه ميداد و مي آمد به دفترش. سراغ زن. اين دوست هميشه به من ميگفت اگر آن كلاغها فهميدند براي چه كشته ميشوند تو هم ميفهمي
July 8, 2019
آیا میشه اینقدر سیال و روان در چند خط داستانی همراهی بشی و متوجه نشی در زمان حرکت میکنی؟
هنوز هم به نظرم بهترین کتاب رضا قاسمی، همنوایی شبانه ارکستر چوبهاست. اما این کتاب هم خیلی خوب نوشته و روایت شده بود.
برای فهمینِ داستان باید تا چند روز بعدش به اتفاقات فکر کنید. برای ربط و رویه شخصیت ها و هر چیزی که جناب قاسمی قصد گفتنش رو داشته.
هنوز هم به نظرم بهترین کتاب رضا قاسمی، همنوایی شبانه ارکستر چوبهاست. اما این کتاب هم خیلی خوب نوشته و روایت شده بود.
برای فهمینِ داستان باید تا چند روز بعدش به اتفاقات فکر کنید. برای ربط و رویه شخصیت ها و هر چیزی که جناب قاسمی قصد گفتنش رو داشته.
Displaying 1 - 30 of 196 reviews






























