وقتی کتاب رو تموم کردم انگار یه تیکه از وجودم واقعا کنده شده بود. شخصیت پردازی خوبی داشتبا اینکه دوست داشتم اخرش ایرادخت دیگه منتظر نباشه. جمله اخر کتاب بسیار شوکه کننده بود معلوم شد شخصیت اصلی یعنی روزیه کیه و باورم نمیشد دارم داستان یکی از افراد تاریخی رو میخوندم تا الان. بیشتر داستان در محور دین و عشق میچرخه. کسی که عاشقه و یه جون که به دنبال خداست. اولین کتابی بود که درباره دوره ساسانی پادشاهی خسرو پرویز، زمانی که مردم ایران زرتشت بودند میخوندم.
اول زرتشت را وارد سلسله مغان کردند و بعد آن را به کلی به دست فراموشی سپردند تا بتوانند اسباب جادوگری و غیب گوی شان را برپا کنند.افسوس که خداوند از دست پیامبران خارج شده و به دست سیاستمداران افتاده است. ایراندخت.صفحه 183
برخلاف چیزی که از عنوان کتاب برداشت میشود، ایراندخت صرفا شخصیتی فرعی است که از اول تا آخر داستان فقط انتظار میکشد. داستان در اصل درباره سیر حیات سلمان فارسی است تا زمانی که مسلمان میشود.
ایراندخت داستانی عاشقانه در اواخر دوران ساسانی است که عشق در آن نه صرفا به وصال که سرمنشا تحول درونی شخصیتهای داستان میشود. عشق ساده دختری فقیر به پسری که حتی او را نمیشناسد و هر چه بیشتر برای شناخت او تلاش میکند، مسیر رسیدن به او دورتر میشود. ولی ماحصل این عشق، تحولی است که در او ایجاد میشود و او را از دختری ساده به بانویی فرهیخته و صاحب فکر بدل میکند. عشق پدر به پسر؛ بدخشان مغی پارسا که سالها در آتشکده به نگهبانی از آتش پرداخته و کمکم با دور شدن اجباری پسر، به درک درستتر و عمیقتر از شرایط و احوالات محیطی و نیز دانستههای خود ، میرسد. و عشق به یافتن حقیقت که روزبه شخصیت اصلی داستان را به سفری درونی و بیرونی وادار میکند و چالشهای پیشرو در این مسیر او را به معشوق خود میرساند. در آغاز کتاب با تصور اینکه یک داستان عاشقانه ساده است، چندان برایم جذاب نبود، ولی کمی که جلوتر رفتم بر جذابیت و شیرینی آن افزوده شد. البته دوست داشتم در حوادثی که در طی مسیر برای روزبه پیش آمد و در تحول او نقش داشت، در داستان بیشتر پرداخته میشد. و در کل برای من داستان دوستداشتنی بود.😊
نام کتاب را گذاشتهاند ایراندخت، ولی کتاب در اصل درباره سلمان فارسی است و بهتر بود که نام کتاب را همان سلمان فارسی میگذاشتند تا خواننده هنگام خرید، گول نام کتاب را نخورد و کتاب را نخرد. آن عشقی که میگویند در داستان کتاب وجود دارد، تنها یک عشق یک طرفه است. دختری از دریچه خانهشان پسری را میبیند و عاشق او میشود درحالی که پسر او را ندیده و متوجه او نشده و اصلا عشقی به او ندارد. کتاب آن چیزی نبود که گمان میکردم.