ساختار این کتاب مشکل اساسی داشت. شما همون 20 صفحه ی اول می فهمی که آرش و صنم به مشکل برخواهند خورد. آرش نوستالژی بازه صنم با روی باز جامعه ی جدید رو می خواد بپذیره... کشمکشی که منتظرش هستی رویارویی این زن و شوهر عاشق و جوانه.... اتفاقی که 250 صفحه طول می کشه تا به وقوع بپیونده و طی 50 صفحه و با برش ها و قطع های زیاد یه جوری جمع می شه... اصل جذابیت می تونست نحوه ی رویارویی صنم و آرش باشه که در حقیقت سمبل شد.
حالا من چرا تا آخرش خوندم؟ چون برام کتاب حالت سفرنامه ای داشت. با دالاس آشنایی نداشتم. توصیفات سفرنامه ایش از دالاس و لس آنجلس را دوست داشتم. انصافا روان و بی دست انداز هم نوشته بود. ولی خب آخر کتاب آدم شاکی می شه که چرا سمبل کردی...
کتاب به راحتی می تونست از ساختار "سفر قهرمان" پیروی کنه. ولی این کارو نکرد کیوان ارزاقی. شاید هم نمی دونست که اجرای چنین ساختاری چه غنایی به یه رمان می بخشه... آرش و صنم می تونستم تحول رو تجربه کنن. ولی تا آخر کتاب هیچ تغییری ندارن شخصیت ها...
"سرزمین نوچ" رمان نبود. خوشخوان و روان نوشته شده بود. ولی انصافا رمان نبود. به خاطرش پول ندادم. از کتابخانه گرفتم و راستش خریدنش را هم به کسی پیشنهاد نمی کنم. ولی محض افزایش اطلاعات عمومی از دالاس و لس آنجلس خوبه. من فهمیدم که هایده و مرلین مونرو قبرشون تو یه قبرستونه.
اگر هم دختری در یک رابطه ی عاطفی قال تان گذاشت و نامردی کرد, کتاب "سرزمین نوچ" حس خوبی می ده. کلا صنم دختر خر و بی هویت و وطن فروش و نامرد و بی وفا و خائنی بود. لعنت به صنم و امثال صنم!!!!