قابلیت این رو داشت که از روش فیلم بسازند به عنوان درس عبرت برای جوونها توی تلویزیون پخش کنند! داستان یک زوج جوان که مثل خیلیهای دیگه به امریکا مهاجرت میکنند، اونجا اخلاق خانم تحت تاثیر فرهنگ منحط غرب!عوض میشه و به مشکل میخورند و ... اگر چند تا جمله جالبی که داشت رو حذف میکردیم اصلا قابل تحمل نبود:/
کتاب را خیلی به سختی خواندم. راستش اصلا خوشم نیامد. به خصوص نیمه اول کتاب.داستانهای تکراری از مهاجرت ایرانیان به مهد آرزوها کسانی که هم خر را می خواهند و هم خرما را. گلایه های بچه گانه و نق زدنهای بی مزه. شخصیتهای کتاب تصویر واضح و مشخصی به دست نمیدادند. معلوم نبود این آدمها دقیقا چه شرایطی داشته اند و دنبال چه هدفی مهاجرت کرده اند. . از طرف دیگر کتاب پر بود از توضیحات اضافه درباره سکنات شخصیتها. جزئیات غذا خوردن و حرکات بدن و توضیحاتی از این دست که به نظرم بیش از اندازه بود. و در نهایت من خواننده نفهمیدم دغدغه نویسنده چه بود؟! نقد مشکلات ایران؟ مشکلات مهاجرت؟ تصور غلط ایرانیها از مهاجرت؟ تقبیح ینگه دنیا؟ راستش احساسم به هنگام خواندن کتاب شبیه احساسم به هنگام تماشای فیلمهای تلویزیونی شعار زده و سطحی صدا و سیمای ایران بود
روايتى باور ناپذير و پر مدعا از يك اتفاق تكرارى. قصه پردازى بسيار ضعيف نويسنده، شعارزدگى و تك گويى هاى سطحى كه شايد بازتاب تفكر قشر خاصى از جامعه باشد كه به هر حال نه چيز تازه اى براى گفتن دارند و مسلما نه آنچنان قابل تامل و تحقيقند.
سرزمین نوچ نوشته کیوان ارزاقی که با درونمایه مهاجرت نوشته شده وتوسط انتشارات افق به چاپ رسیده است .این اثر را میتوان ادبیات مهاجرت نامید ادبیات مهاجرت شاخه ای از ادبیات است که در سالهای اخیر پا گرفته است وبه اثار ادبی نویسندگان مهاجر با موضوع ومحوریت مهاجرت اطلاق میشود .کیوان ارزاقی در این کتاب به داستان زندگی مهاجران ایرانی در امریکا پرداخته وموضوع زندگی انها را در امریکا دستمایه رمان خویش قرار داده است . سرزمین نوچ شرحی از زندگی آرش وصنم است که به امریکا مهاجرت کرده اند وبه همراه داستانی غیرمنتظره وهمراه با شادی ها وتلخکامی هاشان .این کتاب اولین تجربه نویسنده در رمان نویسی است وشامل 22 فصل و300صفحه میباشد .نویسنده در این کتاب توانسته داستان زندگی ایرانیان ساکن لوس انجلس را به شکلی واقعی ترسیم کند .
به جز نکات بسیاراندکی که قابل استناد بودن و شاید مفید، باقی کتاب مزخرف محض بود.هدف کتاب نشون دادن زندگی مهاجران و نکات مثبت و منفی مهاجرت بود. ولی متاسفانه مسائل مهمی رو ناگفته گذاشت و در کل چیزی بیش از یک منفی بافی غرض ورزانه و به دور از واقعیت نبود.ازآغاز داستان تا پایان، کتاب روندی غیر منطقی داره.اما فاجعه ی واقعی در پایان کتاب رخ میده...جایی که شخصیت اول زن داستان بدون هیچ پیش زمینه ی رفتاری یاعلت موجهی ناگهان تغییرات بزرگی میکنه واز خطی که طی داستان دنبال میکرد خارج میشه... ا
از نظر ادبی و روایت داستانی هنر خاصی جز تکرار زیاد و جزیینگری نداشت.اما از منظر اجتماعی به نظرم واقعی بود طیفهای مهاجر ان ایرانی را خیلی خوب نشان دادهبود.
بود چیزهایی که دوست نداشته باشمشون ولی "واقعیت" هایی تو این کتاب پیدا می شد که ی طوری جای خودش رُ پیدا می کردند تو دل آدم انکار نمی کنم که ی عمر خوندن وبلاگ آقای نویسنده توقع بهتر از این تو آدم ایجاد کرده بود ولی خیلی هم نباید سخت گرفت اینکه هیچ به "صنم" حق نمی داد لجم رُ در میاورد تا بعد که رسید به ته کتاب و ی کاری کرد که ما هم بهش حق ندیم... بعد ما هم فاز زن دوستیمون گل می کنه می گیم همه ی زن ها که اینطوری نیستند منم جای کیوان جواب می دم که : من کی گفتم همه ی زن ها؟ گفتم صنم !
به نظرم از نشر افق بعید بود که همچین کتاب سطح پائینی رو چاپ کنه... به خاطر دو دوست عزیزکه قصد مهاجرت به امریکا رو داشتن این کتاب رو خوندم و واقعا به کسی توصیه نمی کنم خوندنش رو...
ساختار این کتاب مشکل اساسی داشت. شما همون 20 صفحه ی اول می فهمی که آرش و صنم به مشکل برخواهند خورد. آرش نوستالژی بازه صنم با روی باز جامعه ی جدید رو می خواد بپذیره... کشمکشی که منتظرش هستی رویارویی این زن و شوهر عاشق و جوانه.... اتفاقی که 250 صفحه طول می کشه تا به وقوع بپیونده و طی 50 صفحه و با برش ها و قطع های زیاد یه جوری جمع می شه... اصل جذابیت می تونست نحوه ی رویارویی صنم و آرش باشه که در حقیقت سمبل شد. حالا من چرا تا آخرش خوندم؟ چون برام کتاب حالت سفرنامه ای داشت. با دالاس آشنایی نداشتم. توصیفات سفرنامه ایش از دالاس و لس آنجلس را دوست داشتم. انصافا روان و بی دست انداز هم نوشته بود. ولی خب آخر کتاب آدم شاکی می شه که چرا سمبل کردی... کتاب به راحتی می تونست از ساختار "سفر قهرمان" پیروی کنه. ولی این کارو نکرد کیوان ارزاقی. شاید هم نمی دونست که اجرای چنین ساختاری چه غنایی به یه رمان می بخشه... آرش و صنم می تونستم تحول رو تجربه کنن. ولی تا آخر کتاب هیچ تغییری ندارن شخصیت ها... "سرزمین نوچ" رمان نبود. خوشخوان و روان نوشته شده بود. ولی انصافا رمان نبود. به خاطرش پول ندادم. از کتابخانه گرفتم و راستش خریدنش را هم به کسی پیشنهاد نمی کنم. ولی محض افزایش اطلاعات عمومی از دالاس و لس آنجلس خوبه. من فهمیدم که هایده و مرلین مونرو قبرشون تو یه قبرستونه. اگر هم دختری در یک رابطه ی عاطفی قال تان گذاشت و نامردی کرد, کتاب "سرزمین نوچ" حس خوبی می ده. کلا صنم دختر خر و بی هویت و وطن فروش و نامرد و بی وفا و خائنی بود. لعنت به صنم و امثال صنم!!!!
این کتاب، حداقل برای من، مثل یه چوب جادو بود که افکارم رو سامان بده و تکلیف خودم رو با خودم مشخص کنه. که بعضی از حسرتها بهتره حسرت بمونن، بعضی از آرزوها بهتره برآورده نشن. شاید من نتونم زیر بار غصههای جدیدی که بخاطر اون آرزو بهم تحمیل میشه دووم بیارم، شاید دیرتر بفهمم اون چیزایی که بهدست میارم نمیارزه به مچاله شدن قلبم. دوسش داشتم چون تو بهترین زمان ممکن خوندمش!
تو همون صفحه ای اول دیدم از انتظاراتم دوره! ولی مغز مریضم نتونست ولش کنه ، نه اینکه کتابی باشه که نشه زمینش گذاشت. میشد ولی مخ من بهش گیر می کرد!2روزه تمومش کردم!!!!!!! جمله های کلیشه ایش که به دلم نشست: -از من می شنوی دنبال آرامش باش. ببین روحت کجا آروم می گیره، ماشین و خونه آسایش میاره ولی آرامش -یادت باشه فقط برای زندگی بجنگ، مرگ به وقتش می آد. -نمی دانم چرا هر وقت هیجان زده می شود ، عربده می زند. ":))))))" -اینجا بدون کوه چه قد زود، آدم ها گم می شوند.
سرزمین نوچ اولین نوشته کیوان ارزاقی که روایتهایی از ��هاجرت خودش در قالب رمان می باشد بیشتر شامل نکات منفی زن و شوهری به نام صنم و آرش می باشد. داستانی که از لحظه غم انگیز خداحافظی در فرودگاه شروع میشود...عماد پسرخاله آرش در دالاس منتظر این زوج خوشبخت است... ماجرای این رمان از جایی شروع میشود که آرش به خاطر دلتنگی و هوم سیک دچار چیزی شبیه بیمار میشود و... برید و خودتون بقیه اش رو بخونید :) اما نظر شخصی خودم پس از خوندن داستان با خودم فک کنم که آیا لحظه ای که من هم بخوام برم مثل آرش میشم یا نه؟ شاید آره! دل کندن از خیلی چیزها سخت هستش... هر کسی که بخواد مهاجرت کنه زمانی که توی فرودگاه داره از همه چیز دل میکنه و میره واقعا براش سخت هست! میتونید به مستند "میراث آلبرتا" یک و دو هم مراجعه کنید
به نظرم متاسفانه خیلی از ایرانی هایی که به خارج مهاجرت میکنن خودشون رو کلا گم میکنم! مثل صنم... صنم فقط یه سمبول هستش این سمبول هم ربطی به زنها نداره! هم زن داره هم مرد یه دفعه خودت رو گم میکنی... چون فک میکنی که ایران برات هیچ کاری نکرده و ازش فراری هستی به قول "محمد سوری" نویسنده "تلاش برای فردا" نپرس که کشورم برای من چی کار کرده! بپرس که من برای کشورم چی کار کنم.
اما در مورد داستان آرش و صنم داستان بیشتر نکات منفی رو بیان کرد و زیاد خبری از نکات مثبت نبود! چرا!؟ چون همه ما او نکات مثبت رو میدونیم و کسی برای ما از سختیهای مهاجرت و زندگی در لنگه دنیا زیاد تعریف نکرده!!!!! اگه دوستان یا فامیلی داشته باشید که در کشورهای تراز اول دنیا زندگی میکنند با حرف من آشنا هستید! عکسهای زیبایی از ساحل، جنگل، بیابان و ... با یک لبخند بسیار گنده! همه را ترغیب میکند به زندگی در آنجا! خوندنش خالی از لطف نیست....
واینکه آرش زیادی سفید بود و صنم زیادی سیاه از هر چیزی که بگذریم من از کتاب خوشم اومد!
هدف، نشان دادن تمایز انسانها بود؛ اما نویسنده از پس این کار بر نیامد. توصیفها ناقص بود. میشد تضادها را بهتر از این نشان داد. به طور کلی قابل خواندن است.
بعضی بخش های کتاب قابل باور هستند اما در کل هیچ تاثیری روی خواننده نمیگذارد.نثر ارزاقی من را یاد نثر داستان های سطحی مجلات خانواده می اندازد.کتاب را سه یا چهار سال پیش خواندم به پیشنهاد یکی از دوستان.آن وقت ها فکر میکردم میشود به ارزاقی و کتابش به عنوان یک نمونه ی خوب داستان نویسی معاصر امید داشت...
بعد از بازخوانی قصد داشتم به کتاب نمره ی 3 بدم چون توی ذهنم بار اولی که خونده بودم نمره ی کمتری داده بودم ولی وقتی نوبت به روز کردن گودریدز شد دیدم قبلا هم 3 ستاره داده بودم. نمیدونم اینطور تفسیر کنم که من اصلا عوض نشدم یا کتاب واقعا لایق 3 ستاره بود. شاید هم هر دو
روزهای آخر،آدم خیلی بی حوصله می شود.خودخواه و بداخلاق می شود.شاید هم باید به همه ی آدم هایی که مجبورند تمام زندگی شان را بچپانند توی دو تا چمدان، بیشتر از این ها حق داد
رمان سرزمین نوچ سعی در نشان دادن چهره واقعی مهاجرت دارد با نگاهی تازه. سعی نویسنده اوایل به سفرنامه شباهت دارد و این باعث میشود که خواننده انتظار آدمهای واقعی را از داستان داشته باشد. چنین رمانهایی حتماً لازمند و هر چه فکر میکنم چه قدر کمند رمانهای معروف در مورد مهاجرت. رمان کشش خوبی برای دنبال کردن دارد البته قوت زبانی «بیوتن» امیرخانی، قوت داستانی «همنوایی شبانهٔ ارکستر چوبها»ی قاسمی و قوت احساسی «ثریا در اغما»ی فصیح را ندارد ولی لنگه کفشی است در بیابان.
مهمترین نقطهٔ قوت داستان، سعی نویسنده در واقعنگاری و گذاشتن اجزای واقعی زندگی امریکایی است. همین که آخر رمان مینویسد که کتاب را در لسآنجلس تمام کرده نشانی است از آن است که نویسنده همت کرده و رفته و از نزدیک مشاهده و لمس کرده. دومین نقطهٔ قوت داستان کشش خوب داستانی است که میخواهی بدانی آخرش این تنشها کارش به کجا خواهد کشید.
و اما نقاط ضعف داستان متأسفانه کم نیستند؛ خلاصه میشود در ضعف تألیف: ۱- نقطهٔ ضعف اول روشن نبودن شخصیت اصلی داستان است. چه طوری است که آمده آمریکا؟ این آدم انگار گرین کارت گرفته ولی چه طوری؟ با بختآزمایی؟ در ایران دقیقاً چه کاره بوده؟ زنش چطور؟ اصلاً معلوم نیست این صنمی که با اشک میآید امریکا چه طوری این گونه منقلب میشود. من منکر اتفاقاتی که در امریکا میافتد نیستم. حتی بدتر از اینهایی که گفته را از نزدیک شنیدهام ولی این رمان است و نه خبررسانی. ۲- ضعف املای انگلیسی!!! ای کاش حداقل نویسنده یک بار املای درست کلمات خارجی را با کسی بررسی میکرد. پر است این کتاب از غلط املایی. ۳- شاید برخی فکر کنند که گفتگوها شعاری است. ولی واقعاً ایرانیهای امریکا این قدر شعاری حرف میزنند. این قدر شعاری نتیجه میگیرند و این قدر شعاری غر میزنند. پس در این مسأله خوب عمل کرده. ولی معلوم نیست که این ایرانیهایی که رانندگی را میگویند درایو، مالیات را میگویند تکس و به هر حال را میگویند انیوی چه طوری این قدر اصلاحات اصیل کوچهبازاری ایرانی را میگویند. همه یک جور صحبت میکنند. چه الهام که امریکا بزرگ شده و چه بهادر و چه هومان و چه عماد. بماند که چه طوری است که دکتر متخصص ایرانی به سانتاکلاز میگوید پاپانوئل؟ سیگار زیاد کشیدن این داستان هم نوبری است برای خودش. ۴- معلوم نیست که چه طوری اینها ساعتی ۷ دلار حقوق میگیرند ولی هر روز رستوران پلاسند و استارباکس. ارزانترین کاپوچینو و موکای استارباکس الان نزدیک ۵ دلار است. شما بگو با حساب تورم آن موقعها ۴ دلار بوده. سابوی ارزانترین غذایش که سیر کند میشود ۹ دلار؛ باز هم بگو آن موقع ۷ دلار. رستوران که حسابش جداست. یک استیک ساده ممکن است تا ۱۰ یا حتی ۲۰ دلار آب بخورد. چیزی در ریاضیات این داستان جور نیست. ۵- آخر کتاب نویسنده هول شده که همه چیز را بگوید: تعرض به صنم (خوب این صنم خبر نداشته که میشود شکایت کرد و پدر طرف را درآورد؟)، مسیحی شدن پسرخالهٔ آرش برای گرینکارت (این اتفاق زیاد میافتد ولی خب این که چه شده باید خوب بیان شود)، جدا شدن بهادر و کارولین و آخرش دلکندن صنم از آرش. ۶- در این داستان خبری از مذهبیهای امریکا نیست. اینها سر قبر فاتحه میخوانند ولی یک بار هوس مسجد رفتن به سرشان نمیزند. نمیگویم که باید میرفتند ولی طبیعتاً چنین برخوردهایی پیش میآید در امریکا. جایش خالی است.
داستان درباره مهاجرت یک زوج به آمریکاست. آرش، راوی داستان، علیرغم میل باطنی همراه همسرش صنم پا در این راه می گذارند. فضای داستان برای کسانی که در غرب زندگی می کنند ملموس است و در عین حال برای آندسته از خوانندگانی که این تجربه را هنوز نداشته اند جذاب. داستان روان و در اکثر مواقع خطی روایت می شود بر اساس تجربه های شخصی نویسنده که تلخ می نماید. از همان ابتدای داستان تصویر نه چندان مثبتی از صنم ارایه می شود که تنها در یک مورد به دفاع از خود می پردازد (رجوع شود به صفحه 213). همین موضوع باعث می شود که خواننده نتواند ارزیابی مستقلی از شخصیت صنم پیدا کند. بقیه شخصیتهای داستان هم در سطح باقی می مانند. داستانهای فرعی نیز نیمه کاره رها می شوند. تصویر نویسنده از "مهاجرت" نیز راه به جایی نمی برد شاید هم قرار نیست که ببرد. گاه و بیگاه اشتباهات تایپی کلمات انگلیسی هم در این چاپ دوم دیده می شود. با این حال کتاب راحت خوانی است.
از کتاب: " زندگی اینجا مثل توالته. من که توام می خوام زودتر بیام بیرون، اون وقت تو که بیرونی، عجله داری بری تو." صفحه 62
" برای مهاجرت باید هدف داشته باشی. باید اون قدر کوچیک باشی که بتونی خرد بشی." صفحه 77
" این رفیقت، آدم حسابیه، صادق هدایت یه جمله ای داره می گه، تو زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم رو می خوره و تو نمی تونی اون ها رو به کسی بگی." صفحه 129
خب راستش من که تصمیم گرفتم برم خارج واسم این کتاب جذاب بود خوندنش ولی چندتا نکته هست که باید آدم بهش تو��ه کنه: به نظرم اینکه آدم خودشو با جایی که تصمیم به زندگی گرفته وفق بده خیلی کاره عاقلانه و منطقی ایه. من به شخصه دانشجوی شهر دیکه بودم و توی خوبگاه بودم. اولای کار این موضوع که قبول نمیکردم باید توی اون شهر زندگی کنم خیلی بهم ضربه زد و نتونستم خیلی استفاده ای بکنم از موقعیت ها ولی خداروشکر این درس رو گرفتم که آدم باید قبول کنه حقیقت و زود وگرنه به عاقبت آرش دچار میشه. یه نکته دیگه اینکه صنم به نظر من خیلی سیاه نشون داده شده بود درحالی که هیچکس سیاه مطلق نیست و همونطوری که گفتم کارش منطقی هم بود و با اون اتفاقایی که اشاره کوتاهی شده بود توی داستان خیلی منطقی بود که تغییر کنه. و آخرم اینکه هیچ دو نفری توی این دنیا مثل هم نیستن، اگر خواستین برین خارج فقط خودتونو ببینین، نه کس دیگه ای رو . در کل از خوندنش لذت بردم اگرچه سیاه نمایی زیاد داشت
سرزمین نوچ کتابی در مورد مهاجرت است! مهاجرت آدم هایی که درد مشترکی که همه میشناسیمش آن ها را میفرستد به آمریکایی که سرزمین موعود است! و بعد چالش های مهاجرت که سر راهشان قرار میگیرد و طبق معمول واکنش های متفاوت آدم ها به این چالش ها! نویسنده اما این قصه ی آشنا را به همین کلیشگی و به سبک رمان های مورد علاقه ی ایام نوجوانی مان روایت کرده است! تغییر آدم ها در مسیر و سختی های مهاجرت را میکند رنگ و با آن رنگ میکند آدم ها را! آن هم سیاه و سفید! من هم نمیدانم عوض شدن آدم ها مطلقا خوب است یا بد! اما حس میکنم آدمی به تغییر زنده است، به فکر کردن و به صلب نبودن! آدم صلب و سخت، آدم مرده است! خواندن کتاب برای دیدن زاویه های مختلف مهاجرت خوب بود، ولی من دوستش نداشتم!
کتابی که خواندم درست مانند فیلم ها و کتاب های سخیف امروزی بود. زن و شوهری عاشق و خوشبخت وارد کشوری بیگانه میشوند و بعد از مدتی به هر دلیلی، یکی از آنها تغییر می کند و راه و روش غربی را دنبال می کند. در آخر از هم جدا میشوند و نتیجه این میشود که مهاجرت امری خانه خراب کن است!! در انتهای کتاب فقط یک سوال برایم باقی می ماند، کیوان ارزاقی کسیست که چند وقت یکبار وبلاگش را باز می کنم تا مطالب جدیدش را بخوانم، یا کسی که این کتاب کاملا یکطرفانه را نوشته؟!
This entire review has been hidden because of spoilers.
خیلی خوب چالش یک مهاجر رو به تصویر کشیده. کمی شوخیها نچسب هستن که روال خوندن داستان رو کند میکنه. و اون رو کمی خسته کننده میکنه. اما در کل داستان ملموس و به شدت لازمیه. اونقد لازم که به نظرم یک مهاجر قبل از رفتن باید بخونه.
به طرز خجالت آوری پر از غلط و تکه های نژادپرستانه. حتی چند تا غلط در قسمت های انگلیسی. نگاه بسیار سطحی به مهاجرت. هدف این آقا دقیقا چی بوده از نوشتن و منتشر کردن این کتاب؟ توقع دارن برن آمریکا یکی بیاد بادشون بزنه و خونه و ماشین هدیه بده؟ معلومه باید کار کنی و تکس بدی! واقعا شرم آوره