در «حفره»، فرار دیگر یک هدف نیست، بلکه بهانهایست برای کندن. کندنِ دیوار، زمین، مرزهای نظام؛ کندنِ اعتماد، رفاقت، و شاید مهمتر از همه: کندنِ نقاب از چهرهی انسان. ژاک بکر در واپسین فیلم خود، جهان را به اندازهی سلولی در زندان کوچک میکند، و در همین فضای تنگ و بینور، تراژدی اعتماد را رقم میزند.
فیلم با لحنی سرد و بیپیرایه آغاز میشود، چنان دقیق و آرام که گویی نه با یک داستان، که با سندی واقعی طرفیم. اینجا خبری از موسیقی متن نیست، صحنهها با صداهای خام و طبیعی پیش میروند: صدای کلیدها، کشیده شدن فلز بر سنگ، نفسهای سنگین، زمزمههای مشکوک. سکوت، خفقان نمیآورد؛ بلکه هر لحظه، آمادهی انفجار است.
چهار زندانی، هرکدام با گذشتهای مجهول، ناگهان پنجمین نفر را میان خود میپذیرند. فرایند کندن تونل با وسواسی مثالزدنی تصویر میشود. تکرار، دقت، و اضطراب، آنچنان با دوربین بکر آمیخته شدهاند که تماشاگر نیز همان عرق سردی را حس میکند که بر پیشانی زندانیان مینشیند. اما آنچه فیلم را از «درام فرار» صرف جدا میکند، نه مهندسی فنی آن، بلکه سیر آهستهی فروپاشی رابطهای انسانیست که زیر فشار ناپیدای شک و ضعف، فرو میریزد.
ژان کاستانی، یکی از نقشآفرینان اصلی، خود زمانی زندانی بوده و ماجراهای فیلم برگرفته از خاطرات واقعی اوست. همین امر، نوعی اصالت مستندگونه به «حفره» میدهد؛ صداقتی خام، که با بازیها و کارگردانی بیادعا همراه شده تا از کلیشه فاصله بگیرد. بکر هیچکس را قهرمان نمیسازد. نه زندانیان، نه نگهبانان، نه حتی «خیانتکار» نهایی. در اینجا، هیچکس مطلقاً خوب یا بد نیست؛ همه در مرزی سیال بین بقا و وجدان سرگرداناند.
در «حفره»، زندان استعاره نیست. مکان، واقعیست؛ دیوارها سختاند، راهروها سرد، نور اندک، و دوربین همیشه بر لبهی نگاه آدمیست. اما آنچه استعاره میشود، اعتماد است؛ حفرهی بزرگتریست که میان آدمها کنده میشود. و دردناکتر از هر چیزی، اینکه گاه اعتماد، همان چیزیست که ما را نابود میکند.
«حفره» وصیتنامهی سینمایی ژاک بکر است؛ فیلمی که در اوج سادگی، تصویری عریان از شکنندگیِ پیوندهای انسانی ارائه میدهد. در پایان، ما نه با یک فرار، که با یک سقوط تنها میمانیم. و این سقوط، از حفرهایست که نه در زمین، که در دل انسان حفر شده.