دوستانِ گرانقدر، توضیحاتِ لازم در موردِ این کتاب را در ریویویی که برایِ جلدِ اول نوشتم، ارائه داده ام... پس در این ریویو به موضوعاتی که در جلدِ دوم به آن پرداخته شده، میپردازم
عزیزانم، در جلدِ دوم <واقدی> به این اخبار پرداخته است: جنگ هایِ محمد- دعاهایِ محمد- بیماری محمد- مرگِ محمد- مراسمِ خاکسپاری محمد- کسانی که در مراسم شرکت کردند و کارهایی که انجام شده است
*****
در زیر به انتخاب، اخباری از جلدِ دوم را برایِ شما تاریخ دوستانِ گرامی، مینویسم
-------------------------------------------
عبدالله بن مبارک و معمر ویونس و زهری و حمزه بن عبدالله بن عمر، گویند: چون بیماری پیامبر سخت شده بود، فرمود: ابوبکر با مردم، نماز بگزارد، عایشه گفت: ای رسولِ الله، ابوبکر مردی رقیق القلب و احساساتی است و وقتی قرآن میخواند، گریه میکند.. پس عُمَر بن خطاب را امر کنید تا با مردم نماز بگزارد... پیامبر باز فرمود: ابوبکر با مردم نماز بگزارد... عایشه دوباره همان سخنان را بازگفت.. پیامبر گفت: شما مثلِ زنانی هستید که یوسف گرفتارشان بود.. گفتم ابوبکر با مردم نماز بگزارد... و اینچنین شد
*********************
یحیی بن سعید و عبیدبن عمیر لیثی، گویند: در روز آخر که پیامبر زنده بود، در کنارِ محراب و پیشِ ابوبکر نشست و مردم را از فتنه ها بر حذر داشت و در آخر گفت: ای فاطمه دخترِ رسولِ الله و ای صفیه، عمهٔ رسولِ الله.. شما خود از برایِ خود عمل کنید که در پیشگاهِ الهی از بهرِ شما، مرا کاری ساخته نیست... آنگاه از جای برخاست و روز به نیمه نرسیده بود که رحلت فرمود
*********************
سعید بن سیار و ام سلمه و عبید بن عمیر و ابوسعید خدری، گویند: پیامبر در زمانِ بیماری، پشتِ سرِ ابوبکر نماز گزارد
*********************
قاسم و ابو امامه و کعب بن مالک، گویند: پیامبر گفت: هیچ پیامبری پیش از من نبوده، مگر آنکه از میانِ امتِ خود، دوست و یاری داشته است و همانا دوستِ من "ابوبکر" است .. همانطور که دوستِ خداوند، ابراهیم بود
*********************
محمد بن جبیر و عاصم بن عمر بن قتاده، گویند: پیامبر با مردی معامله ای انجام داده بود (برخی گویند که شتر خریده بود) و بنا نهاده شد که قیمتِ آن را در آینده بپردازد.. آن مرد گفت: اگر آمدم و شما را ندیدم و شما مُرده بودید، چه کنم؟؟ پیامبر گفت: پیشِ ابوبکر برو... آن مرد گفت: اگر آمدم و ابوبکر مُرده بود، پیش چه کسی بروم؟؟ پیامبر گفت: نزدِ عُمَر برو... آن مرد گفت: اگر آمدم و عُمر نیز مرده بود! پیش چه کسی بروم؟؟ پیامبر گفت: چنانچه عُمَر نیز مرده بود، تو نیز اگر توانستی بمیری، برو و بمیر
*********************
فلیح بن سلیمان و سالم ابوالنضر و عبید بن حنین و ابوسعید خدری، گویند: پیامبر به مردم خطبه خواند و در آخر فرمود: ای مردم، آنکه در مال و دوستی، بیش از همهٔ مردم بر من حق دارد، ابوبکر است... اگر بنا بود از میانِ مردم، برایِ خود دوستی برگزینم، آن دوست، ابوبکر بود... هر آینه نباید هیچ دری از خانه ای به مسجد باز باشد، مگر درِ خانهٔ ابوبکر... عمر و علی به پیامبر گفتند: حتی خانهٔ ما؟!؟ پیامبر گفت: بله. فقط در و دریچهٔ خانهٔ ابوبکر رو به مسجد باز باشد
*********************
معاویه بن صالح، گوید: پیامبر فرمود: من بر درِ خانهٔ ابوبکر، نور میبینم و بر درِ خانهٔ شما، ظلمت و تاریکی میبینم
*********************
ابن عباس، گوید: پیامبر فرمود: اگر بنا بود از مردم برایِ خود، دوستی برمیگزینم، آن دوست فقط ابوبکر است.. این دریچه ها و روزنه ها را که از خانه ها به سویِ مسجد باز شده است را ببندید، مگر دریچهٔ خانهٔ ابوبکر را
*********************
عایشه گوید: پیامبر فرمود: کسانی که بر قبرِ مردگان، مسجد و پرستشگاه و ضریح میسازند، آنها از بدترینِ مردم در پیشگاهِ اللهِ اکبر، هستند
*********************
عبدالله بن عباس، گوید: پیامبر فرمود: پیامبر نفرین فرستاد بر آنهایی که بر رویِ قبرها، ضریح و پرستشگاه میسازند و مسلمانان را از این کار، بر حذر داشت
*********************
عبدالله بن حارث گوید: پیامبر فرمود: نه برایِ قبرِ من و نه برای قبرِ دیگران، مسجد نسازید و من شما را از این کار، باز میدارم
*********************
عبدالله بن عتبه، گوید: پیامبر به ما فرمود: خداوند آنهایی را که بر قبرها ضریح میسازند و بر آن گریه میکنند را بکشد و از رویِ زمین بردارد
*********************
عطا بن سیار، گوید: پیامبر گفت: خدایا گورِ مرا بُت قرار مده که آن را بپرستند .. خشمِ خدا بر کسانی که گورها را پرستشگاه کرده و بر آن گریه میکنند
*********************
عایشه، گوید: پیامبر فرمود: لعنت خدا بر آنها که قبر را مرقد و ضریح کرده و بر آن سجده میکنند
*********************
عُمَر بن خطاب و جابر و ابن عباس و علی بن ابیطالب، گویند: پیامبر بر بسترِ مرگ بود و فرمود: برایِ من استخوانِ کتف و دوات و قلم بیاورید تا برایِ شما چیزی بنویسم (در آن دورانِ برخی از تازیانِ بیابانی، نامه هایشان را بر رویِ استخوانِ کتفِ شتر، مینوشتند!) .. زنان گفتند: خواستهٔ پیامبر را برآورده کنید تا بنویسد... امّا عُمَر بن خطاب گفت: پیامبر هذیان میگوید، ساکت باشید که شما زنان چنانید که اگر او (منظور محمد بن عبدالله است) بیمار شود، اشک میریزید و اگر سلامت باشد، در گردنش آویزان میشوید... پیامبر گفت: شما مردان ساکت باشید که همانا این زنان از شما بهترند.... سپس پیامبر چون وضع را آنگونه دید که حرفش را گوش نمیدهند، از نوشتن خودداری کرد
--------------------------------------------
امیدوارم این ریویو برایِ شما خردگرایان، مفید بوده باشه
برایِ جلدهایِ دیگرِ این کتاب نیز، ریویو خواهم نوشت
<پیروز باشید و ایرانی>