Jump to ratings and reviews
Rate this book

الطبقات الكبرى

Rate this book
4 مجلدات
هذا الكتاب يعد مرجعًا في السيرة والتراجم والتواريخ، حيث تناول فيه مصنفه السيرة النبوية المطهرة، عارضًا لمن كان يفتي بالمدينة، ولجمع القرآن الكريم، ثم قدم تراجم الصحابة ومن بعدهم من التابعين وبعض الفقهاء والعلماء، ومن منهج المصنف في الكتاب أنه يذكر اسم العلم المترجم له، ونسبه، وإسلامه، ومآثره، وما ورد في فضله في ترجمة مطولة، وقد بلغ عدد الأعلام المترجم لهم (4725) علمًا، ويعتبر هذا الكتاب من أقدم الكتب التي وصلت إلينا من كتب التواريخ الجامعة لرواة السنة من ثقات وضعفاء، وهو مرتب على الطبقات، وقد تكلم على الرواة جرحًا وتعديلًا.

رابط التحميل:
http://www.waqfeya.com/book.php?bid=696

عدد المجلدات: 11

2217 pages, Hardcover

First published January 1, 1995

9 people are currently reading
387 people want to read

About the author

ابن سعد

13 books13 followers
في البصرة كان مولد "أبي عبد الله محمد بن سعد بن منيع" سنة (168هـ = 784م)، ولم يُعلَم شيء عن حياته الأولى، غير أنه ابن لمولى من المدينة يلتحق ولاءً بآل العباس، ثم انتقل إلى المدينة وعاش فيها حقبة من الزمن، ولقي شيوخها وتتلمذ على بعضهم. وتذكر بعض الأخبار أنه كان في المدينة سنة (189هـ = 805م)، أي أنه كان في سن الشباب وطلَبِ العلم، ثم نزل بغداد واتصل بالواقدي ولازمه.



وفي أثناء حِلّه وترحاله كان همه الشاغل هو لقاء الشيوخ وكتابة الحديث وجمع الكتب. وتُبيّن سلسلة رواته الذين اعتمد عليهم في طبقاته الكبرى اتصاله بعلماء البصرة والكوفة والمدينة وبغداد، ومن نزل هذه الأمصار من علماء البلاد الأخرى.

وكان بين شيوخه أهل الحديث والأخبار والسير والفقه والأنساب والنحو، مثل: "أبي زيد الأنصاري البصري النحوي"، و"محمد بن سعدان الضرير" وهو من كبار أهل الإقراء، و"سفيان بن عيينه"، و"أبو الوليد الطيالسي"، و"وكيع بن جراح"، و"سليمان بن حرب"، وهم من كبار المحدثين وممن لا يُشَك في عدالتهم ورسوخهم في علم الحديث.

ولم يكتف بالأخذ عن الشيوخ سماعًا، بل كان يستعين بما في الكتب والصحف، ويصرح هو بذلك بقوله: "نظرت في كتاب... و..."، وكانت مؤلفات هشام بن محمد الكلبي وموسى بن عقبة وابن إسحاق وعبد الله بن عمارة الأنصاري، مما اعتمد عليها واستخدمها في كتابه الطبقات الكبرى. لكل هذا لم يكن غريبًا أن يوصف "ابن سعد" بأنه كثير العلم، كثير الحديث والرواية، كثير الكتب.



اتصل ابن سعد بالواقدي محمد بن عمر، المتوفّى سنة (207هـ = 823م)، وكان قد انتهى إليه علم المغازي والسير، ونال شهرة واسعة في عصره، وقد لازمه ابن سعد والتصق به، حتى لقب بـ "كاتب الواقدي"، واجتمعت عنده كتبه، وهو ما جعل "أحمد بن حنبل" يبعث بأحد تلامذته كل جمعة إلى ابن سعد يأخذ شيئًا من كتب الواقدي، ويردها الجمعة الأخرى ويأخذ غيرها.

ولم تقتصر ثقافة ابن سعد على الحديث والأخبار والسير، بل كان له اهتمام بالفقه والغريب، واللغة وعلم القراءات، والتبحر في علم الإنساب؛ حتى إن هشام الكلبي، وهو من الرواة الذين أخذ عنهم ابن سعد الأنساب وكان عَلَمًا فيه– أخذ عن ابن سعد، وهو ما يدل على تمكنه من علم الأنساب واطلاعه الواسع عليه.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
13 (33%)
4 stars
14 (35%)
3 stars
8 (20%)
2 stars
2 (5%)
1 star
2 (5%)
Displaying 1 - 6 of 6 reviews
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,098 followers
September 24, 2017
‎دوستانِ گرانقدر، توضیحاتِ لازم در موردِ این کتاب را در ریویویی که برایِ جلدِ اول نوشتم، ارائه داده ام... پس در این ریویو به موضوعاتی که در جلدِ دوم به آن پرداخته شده، میپردازم
‎عزیزانم، در جلدِ دوم <واقدی> به این اخبار پرداخته است: جنگ هایِ محمد- دعاهایِ محمد- بیماری محمد- مرگِ محمد- مراسمِ خاکسپاری محمد- کسانی که در مراسم شرکت کردند و کارهایی که انجام شده است
*****
‎در زیر به انتخاب، اخباری از جلدِ دوم را برایِ شما تاریخ دوستانِ گرامی، مینویسم
-------------------------------------------
‎عبدالله بن مبارک و معمر ویونس و زهری و حمزه بن عبدالله بن عمر، گویند: چون بیماری پیامبر سخت شده بود، فرمود: ابوبکر با مردم، نماز بگزارد، عایشه گفت: ای رسولِ الله، ابوبکر مردی رقیق القلب و احساساتی است و وقتی قرآن میخواند، گریه میکند.. پس عُمَر بن خطاب را امر کنید تا با مردم نماز بگزارد... پیامبر باز فرمود: ابوبکر با مردم نماز بگزارد... عایشه دوباره همان سخنان را بازگفت.. پیامبر گفت: شما مثلِ زنانی هستید که یوسف گرفتارشان بود.. گفتم ابوبکر با مردم نماز بگزارد... و اینچنین شد
*********************
‎یحیی بن سعید و عبیدبن عمیر لیثی، گویند: در روز آخر که پیامبر زنده بود، در کنارِ محراب و پیشِ ابوبکر نشست و مردم را از فتنه ها بر حذر داشت و در آخر گفت: ای فاطمه دخترِ رسولِ الله و ای صفیه، عمهٔ رسولِ الله.. شما خود از برایِ خود عمل کنید که در پیشگاهِ الهی از بهرِ شما، مرا کاری ساخته نیست... آنگاه از جای برخاست و روز به نیمه نرسیده بود که رحلت فرمود
*********************
‎سعید بن سیار و ام سلمه و عبید بن عمیر و ابوسعید خدری، گویند: پیامبر در زمانِ بیماری، پشتِ سرِ ابوبکر نماز گزارد
*********************
‎قاسم و ابو امامه و کعب بن مالک، گویند: پیامبر گفت: هیچ پیامبری پیش از من نبوده، مگر آنکه از میانِ امتِ خود، دوست و یاری داشته است و همانا دوستِ من "ابوبکر" است .. همانطور که دوستِ خداوند، ابراهیم بود
*********************
‎محمد بن جبیر و عاصم بن عمر بن قتاده، گویند: پیامبر با مردی معامله ای انجام داده بود (برخی گویند که شتر خریده بود) و بنا نهاده شد که قیمتِ آن را در آینده بپردازد.. آن مرد گفت: اگر آمدم و شما را ندیدم و شما مُرده بودید، چه کنم؟؟ پیامبر گفت: پیشِ ابوبکر برو... آن مرد گفت: اگر آمدم و ابوبکر مُرده بود، پیش چه کسی بروم؟؟ پیامبر گفت: نزدِ عُمَر برو... آن مرد گفت: اگر آمدم و عُمر نیز مرده بود! پیش چه کسی بروم؟؟ پیامبر گفت: چنانچه عُمَر نیز مرده بود، تو نیز اگر توانستی بمیری، برو و بمیر
*********************
‎فلیح بن سلیمان و سالم ابوالنضر و عبید بن حنین و ابوسعید خدری، گویند: پیامبر به مردم خطبه خواند و در آخر فرمود: ای مردم، آنکه در مال و دوستی، بیش از همهٔ مردم بر من حق دارد، ابوبکر است... اگر بنا بود از میانِ مردم، برایِ خود دوستی برگزینم، آن دوست، ابوبکر بود... هر آینه نباید هیچ دری از خانه ای به مسجد باز باشد، مگر درِ خانهٔ ابوبکر... عمر و علی به پیامبر گفتند: حتی خانهٔ ما؟!؟ پیامبر گفت: بله. فقط در و دریچهٔ خانهٔ ابوبکر رو به مسجد باز باشد
*********************
‎معاویه بن صالح، گوید: پیامبر فرمود: من بر درِ خانهٔ ابوبکر، نور میبینم و بر درِ خانهٔ شما، ظلمت و تاریکی میبینم
*********************
‎ابن عباس، گوید: پیامبر فرمود: اگر بنا بود از مردم برایِ خود، دوستی برمیگزینم، آن دوست فقط ابوبکر است.. این دریچه ها و روزنه ها را که از خانه ها به سویِ مسجد باز شده است را ببندید، مگر دریچهٔ خانهٔ ابوبکر را
*********************
‎عایشه گوید: پیامبر فرمود: کسانی که بر قبرِ مردگان، مسجد و پرستشگاه و ضریح میسازند، آنها از بدترینِ مردم در پیشگاهِ اللهِ اکبر، هستند
*********************
‎عبدالله بن عباس، گوید: پیامبر فرمود: پیامبر نفرین فرستاد بر آنهایی که بر رویِ قبرها، ضریح و پرستشگاه میسازند و مسلمانان را از این کار، بر حذر داشت
*********************
‎عبدالله بن حارث گوید: پیامبر فرمود: نه برایِ قبرِ من و نه برای قبرِ دیگران، مسجد نسازید و من شما را از این کار، باز میدارم
*********************
‎عبدالله بن عتبه، گوید: پیامبر به ما فرمود: خداوند آنهایی را که بر قبرها ضریح میسازند و بر آن گریه میکنند را بکشد و از رویِ زمین بردارد
*********************
‎عطا بن سیار، گوید: پیامبر گفت: خدایا گورِ مرا بُت قرار مده که آن را بپرستند .. خشمِ خدا بر کسانی که گورها را پرستشگاه کرده و بر آن گریه میکنند
*********************
‎عایشه، گوید: پیامبر فرمود: لعنت خدا بر آنها که قبر را مرقد و ضریح کرده و بر آن سجده میکنند
*********************
‎عُمَر بن خطاب و جابر و ابن عباس و علی بن ابیطالب، گویند: پیامبر بر بسترِ مرگ بود و فرمود: برایِ من استخوانِ کتف و دوات و قلم بیاورید تا برایِ شما چیزی بنویسم (در آن دورانِ برخی از تازیانِ بیابانی، نامه هایشان را بر رویِ استخوانِ کتفِ شتر، مینوشتند!) .. زنان گفتند: خواستهٔ پیامبر را برآورده کنید تا بنویسد... امّا عُمَر بن خطاب گفت: پیامبر هذیان میگوید، ساکت باشید که شما زنان چنانید که اگر او (منظور محمد بن عبدالله است) بیمار شود، اشک میریزید و اگر سلامت باشد، در گردنش آویزان میشوید... پیامبر گفت: شما مردان ساکت باشید که همانا این زنان از شما بهترند.... سپس پیامبر چون وضع را آنگونه دید که حرفش را گوش نمیدهند، از نوشتن خودداری کرد
--------------------------------------------
‎امیدوارم این ریویو برایِ شما خردگرایان، مفید بوده باشه
‎برایِ جلدهایِ دیگرِ این کتاب نیز، ریویو خواهم نوشت
‎<پیروز باشید و ایرانی>
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,098 followers
September 24, 2017
‎دوستانِ گرانقدر، تاریخ <طبقاتِ واقدی> یا طبقاتِ ابن سعد کاتبِ واقدی، یکی از ارزشمندترینِ کتبِ تاریخی در زمینهٔ تاریخِ اسلام است ... این مورخِ بزرگ برایِ تهیهٔ این کتاب، از چهار هزار و سیصد گوینده و روایتگر بهره برده است و تمامی مورخان برای آغازِ کارشان، از تاریخِ واقدی استفاده کرده اند و من ارزشمندترین تاریخِ مسلمانها و تازیانِ بیابانی را همین کتاب میدانم.. لازم است بگویم که ترجمهٔ این کتاب متأسفانه همچون دیگر کتبِ تاریخی در برخی از جاها تحریف شده است و در برخی از جاها نیز، حذفیات دارد.. پس چنانچه عربی را میدانید، اصلِ کتاب را بخوانید.. اگر هم عربی نمیدانید، به هرحال باید با همان ترجمهٔ فارسی بسازید.. و اگر بر تاریخ تسلط داشته باشید، خودتان بخش هایِ تحریف شده را به خوبی شناسایی میکنید
‎در جلدِ اول واقدی، به زندگیِ شخصی محمد بن عبدالله، پیامبرِ تازیانِ بیابانِ عربستان و مسلمانها، پرداخته شده است و سپس در خصوصِ مال و دارائی هایِ محمد و مسائل جسمی و همچنین مسائلِ جنسیِ محمد پیامبرِ اللهِ اکبر، سخن گفته است و از روایت های گوناگون استفاده کرده است
‎در زیر برخی از این اخبار را به انتخاب برایِ شما تاریخ دوستان، مینویسم
--------------------------------------------
‎ابن جراح و سفیان و ابو اسحاق میگویند: پیامبر دارایِ موهایِ بلندی بود که به سر شانه هایش میرسید
‎ابو داوود سلیمان طیالسی و عمرو بن عاصم کلابی و انس بن مالک، میگویند: محمد زلف بلندی داشت... ابو داوود میگوید: بلندایِ آن تا شانه هایِ پیامبر بود... عمرو میگوید: بلندایِ آن تا سر شانه هایش بود
‎عبدالله بن ایاد از ابورمثه، میگوید: تصور میکردم که پیامبر، شباهتی به انسانهایِ معمولی نخواهد داشت! امّا چون او را دیدم، انسانی عادی و دارایِ زلف بود
**************
‎امّ هانی، دخترِ ابوطالب و خواهرِ تنیِ علی بن ابیطالب خلیفهٔ چهارم تازیان، میگوید: در سرِ پیامبر چهار دسته مویِ بافته شده دیدم
‎ابن عباس میگوید: اهلِ کتاب موهایِ خود را آویخته میگذاشتند و مشرکان موهایِ خود را جمع میکردند و میبافتند.. پیامبر دوست داشت که مانندِ اهلِ کتاب، موهایش آویخته باشد. امّا بعد نظرش تغییر کرد و موهایش را میبافت
‎راشد بن سعد و حکیم بن عمید، میگویند: پیامبر موهایش را دسته دسته میکرد و میبافت
**************
‎عماد بن سلمه و ابونصره و ابوسعید و عباد بن جعفر، میگویند: روزی پیامبر در بینِ نماز، ناگاه کفش هایِ خود را درآورد و به طرفِ چپِ خویش نهاد.. مردم نیز به تقلید، کفش هایِ خود را درآوردند... چون نمازِ پیامبر تمام شد، فرمود: چه چیزی شما را به درآوردنِ کفش هایتان وا داشت؟ مردم گفتند: دیدیم شما کفشهایِ خود را درآوردید، ما هم درآوردیم... پیامبر گفت: جبرئیل مرا آگاه ساخت که در کفِ کفش هایت، کثافت و گوه چسبیده است!!! هرکس در کفشِ خود کثافت یا نجاستی دید، کفش هایش را پاک کند و سپس با آنها نماز بگذارد
**************
‎ابن عباس میگوید: رسولِ الله، سُرمه دان داشت و همه شب، سه مرتبه در چشم و مژگانِ خود، سرمه میکشید
‎عمران بن ابو انس، میگوید: پیامبر آرایش میکرد و بر چشمِ راستِ خود سه مرتبه و بر چشمِ چپِ خود دو مرتبه، سُرمه میکشید
**************
‎ابن عباس میگوید: شمشیرِ پیامبر "ذوالفقار" نام داشت که در روزِ جنگِ بدر، آن را به غنیمت گرفته بود
‎عامر میگوید: شمشیرِ پیامبر، ذوالفقار نام داشت که برایِ منبه بن حجاجِ سهمی بود که پیامبر در جنگِ بدر، آن از او به غنیمت گرفته بود
‎انس بن مالک، میگوید: قبضهٔ شمشیرِ پیامبر از نقره بود و حلقه هایی میانِ شمشیر بود که جنسش از نقره بود و آن شمشیر ذوالفقار، نام داشت
-------------------------------------------
‎عزیزانم، درست است که تاریخِ مربوط به تازیان، بی ارزش میباشد.. امّا از آنجایی که دینِ بسیاری از ساکنینِ ایران زمین، دینِ تازیان میباشد و خیلی ها حتی کوچکترین آگاهی نسبت به تاریخِ دین و مذهبشان ندارند و در ایران، عده ای حرامی، تاریخ را تحریف کرده اند.. لذا مجبورم تا برایِ آگاهی رساندن، هرزگاهی به تاریخِ اسلام و ادیانِ دیگر بپردازم و آنچه خوانده ام را بصورتِ ریویو بیان کنم. و در این مسیر، تا کنون ریویوهای بسیاری نوشته ام... برای تاریخ <واقدی> و در مورد جلدهایِ دیگرِ این کتاب نیز برایتان ریویو خواهم نوشت
‎امیدوارم این ریویوها برایِ شما خردگرایان، مفید بوده باشه
‎<پیروز باشید و ایرانی>
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,098 followers
September 24, 2017
‎دوستانِ گرانقدر، توضیحاتِ لازم در موردِ این کتاب را در ریویویی که برایِ جلدِ اول نوشتم، ا��ائه داده ام... پس در این ریویو به موضوعاتی که در جلدِ سوم به آن پرداخته شده، میپردازم
‎عزیزانم، در جلدِ سوم <واقدی> به اخبار و چگونگی مرگ و زندگیِ تمامیِ یاران یا به اصطلاح اصحابِ محمد بن عبدالله از ابوبکر و عمر و عثمان و علی گرفته تا حدودِ 70 الی 75 نفر از تازیانِ دیگر که از شخصیت های مهمِ اسلام و نزدیکانِ محمد بوده اند، پرداخته است
*****
‎در زیر به انتخاب، اخباری از جلدِ سوم را برایِ شما تاریخ دوستانِ گرامی، مینویسم
--------------------------------------------
‎ابواسحاق از عمروبن اصمّ نقل میکند که: به حضورِ حسن بن علی که در خانهٔ عمرو بن حدیث بود، رسیدم و گفتم: گروهی از مردم چنین میپندارند که پدرت علی، پیش از روزِ قیامت به دنیا باز میگردد... حسن بن علی، خنده ای کرد و گفت: سبحان الله.. اگر چنین اعتقادی میداشتم، هرگز همسرانِ پدرم را دوباره عروس نمیکردیم و اموالش را تقسیم نمیکردیم
*********************
‎در موردِ کشته شدن علی بن ابیطالب و عبدالرحمن بن ملجم مرادی، چکیده ای را در زیر برایتان مینویسم
‎حسن بن علی میگوید: برایِ نمازِ صبح، من و پدرم به همراهِ ابن نبّاح به سویِ مسجد در حرکت بودیم.... پدرم تازیانه ای در دست داشت و آن را بر مردم میزد که وقت نماز است و اینکار را هر روز انجام میداد و فریاد میزد که بشتابید برایِ نماز!! در حرکت بودیم که ناگهان دو مرد در تاریکی به سمتِ ما آمدند و یکی فریاد زد که: حکم برایِ اللهِ اکبر است، نه برایِ تو ای علی... یکی از آنها ابن ملجم بود و دیگری شبیب نام داشت.. هر دو همزمان شمشیرشان را بالا بردند، امّا شمشیر ابن ملجم چنان بر فرقِ سرِ پدرم فرود آمد که از بالا تا پیشانیِ او را شکافت.. سپس شبیب گریخت و مردم ابن ملجم را گرفتند
‎دوستانِ خردگرا و هوشیار، دقت کنید که داستانِ موهوم و مسخره ای که میگویند ابن ملجم، علی را در هنگامِ سجده کردن و در مسجد با شمشیر زده است، دروغی کثیف و تحریفی نابخردانه است که شیعیان ساخته اند... پسرش حسن و دیگر کسانی که در آن صحنه حضور داشته اند، میگویند در بیرون از مسجد علی را ضربت زدند.. امّا باز هم این بیخردان و تحریفگرانِ حرام زاده، تاریخ را دستکاری کرده و در حلقومِ مردمِ ساده لوح فرو میکنند... متأسفانه برخی از ساکنینِ ایران زمین که زودباور و عرب پرست هستند، بدونِ آنکه مطالعه در زمینهٔ تاریخ داشته باشند، گفته های کثیفِ مبلغانِ شیعه را قبول کرده و زار زار برایِ علی و ضربت خوردنش در مسجد گریه کرده و داستان سرایی میکنند
*********************
‎در موردِ انتقام گرفتن و کشتنِ عبدالرحمن بن ملجم مرادی- راوی ها و گوینده ها تنها یک روایت را بی چون و چرا گفته اند و قبول دارند و هرآنچه شیعیانِ صفوی در اینباره به دروغ ساخته اند، تحریف و دروغی کثیف بیش نبوده است... عزیزانم، اصل و حقیقت در موردِ قتل و اعدامِ وحشیانهٔ ابن ملجم مرادی اینگونه بوده است که: زمانی که ابن ملجم را آوردند، مردم جمع شدند و نفت و بوریا آوردند تا او را آتش بزنند... عبدالله بن جعفر و حسین بن علی و محمد بن حنفیه، گفتند: رهایش کنید و بگذارید خودِ ما انتقام بگیریم... عبدالله بن جعفر به همراه حسین بن علی، هر دو دست و هر دو پایِ ابن ملجم را قطع کردند، امّا ابن ملجم اصلاً بی تابی نکرد و هیچ سخنی نگفت... سپس حسین بن علی، میلِ گداخته بر چشمانِ ابن ملجم کشید و چشمانِ وی را سوراخ کرد ... ابن ملجم، در حالی که چشمانش از کاسه بیرون آمده بود، شروع به خواندنِ قرآن و سورهٔ اقرا کرد... امّا حسین بن علی، به سرعت به سویش رفت تا زبانِ او را قطع کند.. آنگاه ابن ملجم تازه شروع به بی تابی کرد... حسین بن علی به او گفت: ای دشمنِ الله، دست و پایت را بریدیم و چشمانت را سوراخ کردم و از کاسه در آوردم، بی تابی نکردی! امّا زمانی که میخواهم زبانت را قطع کنم، بی تابی میکنی!!؟ ابن ملجم گفت: برایِ این بی تابی کردم که نمیخواهم لحظه ای در دنیا باشم و ذکرِ خدا را نگویم ... آنگاه زبانش را بریدند ... سپس سرش را از بدن جدا کردند و بدنش را به آتش کشیدند
‎عباس بن علی که در آن زمان نوجوان بود، گوید: ابن ملجم، مردی گندم گون و زیبا بود که موهایش تا لالهٔ گوشش میرسید و در پیشانیِ او اثرِ سجدهٔ فراوان دیده میشد
‎عزیزانم، متأسفانه میبینیم که مردم ما از تاریخ هیچ آگاهی ندارند و در ماهِ محرمِ تازیان، برایِ چنین موجوداتِ وحشی که انسانها را اینگونه به قتل میرساندند و شکنجه میکردند، هئیت و تکیّه برگزار میکنند و برای چنین جانی هایِ وحشی و خونخوار، اشک میریزند و حسین حسین میکنند... چه موجودی دلش می آید تا دست و پایِ موجودی دیگر را قطع کند و چشمانش را سوراخ کرده و سرش را قطع کرده و بدنش را آتش بزند!!!؟؟ حتی حیوانها نیز اینچنین نمیکنند.. کدام حیوانی پیدا میشود که میلِ داغ بر چشمانِ آن یکی فرو کرده و از اینکار لذت ببرد؟؟ پس حیوان به این موجوداتِ پست فطرت و قاتل، شرف دارد... نامِ این موجوداتِ بی وجدان و خطرناک و وحشی را حتی نمیتوان حیوان نهاد.. حال عده ای این اخبار را تحریف میکنند تا بر رویِ حقیقت ماله کشی کنند... افسوس از نا آگاهیِ مردمِ ساکن در ایران که اینچنین ساده لوحانه فریب خورده و کماکان فریب میخورند
*********************
‎ام کلثوم، دخترِ علی بن ابیطالب، به ابن ملجم، زمانی که تازه او را دستگیر کرده بودند، گفت: ای دشمنِ الله، تو امیرالمؤمنین را کشتی... ابن ملجم گفت: خیر. من امیرالمؤمنین را نکشتم. من پدرِ تو را کشتم که قاتلی بی رحم، بیش نبود و الله از من راضی باشد.... ام کلثوم گفت: امیدوارم به اذنِ اللهِ اکبر، پدرم جانِ سالم بدر برد.. ابن ملجم گفت: من یکماه شمشیرم را زهرآگین ساختم و از الله، مدد خواستم تا همین ضربت، کارِ پدرت را بسازد .. اگر به اذنِ الله این ضربت کارساز نباشد و علی را به هلاکت نرساند، اللهِ اکبر، خودش این شمشیر را نیست و نابود کند
‎درهر حال عزیزانم، آن ضربت کارساز بود و پس از دو روز، علی بن ابیطالب همانطور که ابن ملجم گفته بود، به هلاکت رسید ... آرامش و آسایش که با خلافت علی از میانِ مردم رخت بر بسته بود، با مرگِ او تا حدودی برقرار شد
*********************
‎انس ابن مالک میگوید: پیامبر فرمود: راستگو ترین و با شرم ترینِ امتِ من، "عثمان" است
*********************
‎زمانی که منزلِ عثمان در محاصرهٔ بیخردانِ وحشی بود.. حسن بن علی بر خلافِ پدرش علی، در منزلِ عثمان و برایِ دفاع از او حضور داشت.. حتی ضربتی شمشیر بر کتفِ او وارد آمد و زمانی که حسن بن علی، جلویِ دربِ منزلِ عثمان بود، علی بن ابیطالب در سایه بانی که مخصوصِ زنان بود، نشسته بود و تنها نظاره میکرد که چگونه عثمان را میکشند... حسن بن علی، هیچگاه پدرش را نبخشید و میدانست که پدرش در قتلِ عثمان دست داشته است و در این مورد حسن بن علی به پدرش گفت: چطور دستورِ قتلِ کسی را که پیامبر او را برادرِ خود خوانده بود و در هر رکعتِ نماز، قرآن را کامل میخواند را صادر کردی؟؟ امّا علی سوگند میخورد که دیگران بر او غالب شده اند... امّا چه کسی باور میکند که حسن توانسته به خانهٔ عثمان برسد، امّا علی که تازیان از او هراس داشتند، نتوانسته به خانهٔ عثمان برسد!!! چه کسانی در موضوعِ کشتنِ عثمان، بر علی غالب شده اند!!!؟ حتی کودکان هم این را باور نمیکنند.... به عمّارِ یاسر که او نیز در قتلِ عثمان دست داشت، گفتند: چطور توانستی این کار را بکنی و عثمان، یارِ پیامبر را بکشید؟!؟ .. عمار یاسر، که او نیز موجودی وحشی بود، سرش را پایین انداخت و سکوت کرد
‎ابوهریره، هرگاه به یاد می آورد که علی و یارانش با عثمان چه کردند، آنچنان گریه میکرد که صدایش همه جا می پیچید
‎زید بن علی، گوید: روزِ مرگِ عثمان، زید بن ثابت، نیز از گریه کنندگان بود... حسان بن ثابت نیز اشک میریخت و میگفت: برایِ آزمایشِ خوبی و پاکیِ عثمان، گریه میکنم
‎عثمان به حسن و گروهِ بیشماری از انصار که در منزلش بودند، قسم داد که خونِ هیچکس را نریزید.. و آنها از جنگ با آن قاتلانِ وحشی، خودداری کردند
‎ابن عباس، گوید: علی بن ابیطالب، سه مرتبه فریاد زد که به خدا سوگند، من عثمان را نکشتم .. بلکه دیگران بر من غالب شدند
*********************
‎ابن عباس، گوید: در جنگِ جمل، نزدِ زبیر ( از یاران و شمشیرزنانِ اصلی محمد بن عبدالله در جنگها بود)، رفتم و به او گفتم: صفیه دخترِ عبدالمطلب کجاست که ببیند با شمشیر به جنگِ علی بن ابیطالب میروی!! زبیر از جنگ بازگشت،. امّا ابن جرموز، همراه با سه نفرِ دیگر، او را دید و سرِ زبیر را برید و به نزدِ خیمهٔ علی رفت.. علی گفت: کسی که زبیر را کشته است، جایش در جهنم است ... تنها کسی که پیامبر او را از حواریونِ خود نامید، "زبیر" بود... ابن جرموز، سرِ بریده شدهٔ زبیر را به زمین انداخت و رفت
‎دوستانِ خردگرا، ببینید که علی تا چه اندازه منفور بوده است که حتی بهترین یارانِ محمدبن عبدالله و حتی عایشه، همسرِ دلبندِ محمد، نیز با او در جنگ بودند و حتی پسرش حسن نیز از او بیزار بوده است.. بی دلیل نیست که او را جزو سه منفورِ تاریخِ عرب میدانند و حتی در حدود سیصد سال پس از مرگش نیز، بعد از نماز به او لعنت میفرستادند
*********************
‎بسیاری از روایت کنندگان گویند
‎جعفربن محمد (امام محمد باقرِ شیعیانِ عرب پرست) و جابر و سفیان و چندی دیگر، گویند: در حالی که عُمَر بن خطاب را کفن کرده بودند، علی بن ابیطالب وارد شد و در ستایشِ عُمَر بن خطاب، سخن گفت و افزود: در رویِ زمین، کسی جز عُمَر بن خطاب نیست که دوست داشته باشم من هم نامهٔ اعمالم همچون نامهٔ اعمالِ او خوب باشد، هنگامی که خدا را ملاقات میکنم
‎عزیزان و نورِ چشمانم، میبینید که علیِ تازی، آرزو دارد که نامهٔ اعمالش همچون نامهٔ اعمالِ عمرِ خطابِ تازی باشد و جالب است که روایت کننده ها تعدادشان بسیار زیاد است و تمامی آنها از یارانِ محمد و خودِ علی بوده اند و حتی محمد باقر که امام شیعیان میباشد نیز این روایت را تصدیق کرده است... امّا بازهم عده ای عرب پرستِ بیسواد و بیخرد و متعصب، سازِ خود را میزنند و کاسهٔ داغ تر از آش شده اند و میگویند: حقِ علی را خورده اند و علی از همه بالاتر بوده و هزاران خزعبلات و چرت و پرت دیگر را به هم میبافند
*********************
‎در موردِ شکل و صفات ظاهریِ علی بن ابیطالب
-
‎علی سیاه بود و سرش کچل بود و تنها پشتِ سرش کمی مو داشت.. امّا ریشِ او آنقدر بلند و پهن بود که پهنایِ ریشش به شانه هایش میرسید...... ابو رجا گوید: ریش و صورتِ علی آنچنان پُر مو بود و آنچنان ریشِ او پهن و نامنظم بود که گویی پوستِ گوسفند بر دورِ صورتش پیچیده است
‎علی کوتوله قد و چاق بود (خپل بود) .. شکمش برآمدگی بسیار زیادی داشت.. زمانی که تازیانه در دست داشت و در بازار قدم میزد، برخی او را مسخره میکردند و میگفتند: شکم گنده آمد (بوذ اشکنب آمد)... علی زمانی که مسخره کردنِ مردم را میدید، میگفت: شکم من بزرگ است، در زیرِ آن طعام است و در بالایِ آن علم است!!! عزیزانم، توجه داشته باشید، علی همچون دیگر تازیانِ بیابان، تصور میکرد که قلب و بالایِ شکم، محلِ فکر کردن و اندیشه و دانش است.. او نمیدانست عضوی به نامِ مغز وجود دارد که خرد و دانش از آن نشأت میگیرد و اصلاً کاراییِ مغز را نمیدانست.... در قرآن نیز وظیفهٔ فکر کردن و احساس کردن به قلب محوّل شده است!! و شما واژه ای در موردِ خرد و مغز، در قرآن پیدا نمی کنید
--------------------------------------------
‎امیدوارم این ریویو برایِ شما خردگرایان، مفید بوده باشه
‎برایِ جلدهایِ دیگرِ این کتاب نیز، ریویو خواهم نوشت
‎<پیروز باشید و ایرانی>
Profile Image for Eliseus.
35 reviews14 followers
Read
October 8, 2022
"نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحياة الدنيا ورفعنا بعضهم فوق بعض درجات ". (الزخرف: 32)

" أمرنا رسول الله صلى الله عليه وسلم أن ننزل الناس منازلهم ". عائشة أم المؤمنين

الطبقات الكبرى، طبقات الصحابة والتابعين وتابعيهم، وهي خمس طبقات اعتمد الكاتب في وضعها على النسب والأسبقية في الإسلام، ثم الزمان والمكان، وأخيرا المكانة الاجتماعية. رجال الطبقة الأولى هم المهاجرون والأنصار من البدريين، رتبهم ابن سعد على أساس القرابة من النبي، الأقرب فالأقرب نسبا ابتداء من بني هاشم وحلفائهم ومواليهم حتى أتم بطون قريش جميعا، ثم انتقل إلى قبائل الأنصار.

الترتيب في طبقة البدريين كان مقبولا إلى حد ما بالرغم من تقدم الهاشميين والأمويين على أبي بكر الصديق التيمي وهو أول من أسلم من الرجال، لكن الهوة تزداد اتساعا كلما اتسعت الطبقات بسبب عاملي النسب والمكانة الاجتماعية. كانت النساء آخر من ذكر في الكتاب، وكانت هند بنت عتبة التي أسلمت بعد الفتح ولمز ابنها معاوية في أكثر من رواية بأنه "ابن آكلة الأكباد"، أعلى منزلة من سمية أم عمار أول شهيدة في الإسلام! بالإضافة إلى ذلك، كانت طبقات التابعين وتابعي التابعين حكرا على رواة الحديث ومن هم في مخيال أهل السنة سلف صالح.

الطبقات هي نتيجة لما أفرزه ديوان العطاء الذي أرسى دعائمه عمر بن الخطاب، فبعد اتساع رقعة الفتوحات وتضخم مقدار الغنائم، لم يكن بالإمكان توزيعها مباشرة وبالتساوي كما كان يحدث في عهد أبي بكر الصديق. وبما أن التنافس كان شديدا بين القبائل رأى عمر أن العطاء يجب أن يكون على أساس القرابة من النبي _باستثناء السابقين الأولين_ وتم تحديد ذلك من خلال المتداول عن أنساب العرب، وكان العطاء مقتصرا على أهل المدينة في أول الأمر، قبل أن يتسع ويشمل باقي القبائل العربية.

جذور شجرة الأنساب العربية قديمة إلا أنها لم تكن واضحة، ساهم ديوان العطاء في ترسيخها، لكن اكتمال نموها لم يحدث إلا في عصر الدولة الأموية التي سقتها بماء الغنائم ودماء أبناء القبائل، كان التشكيك فيها يعني تشكيكا في شرعية توزيع الغنائم، وجب أن يكون أصلها ثابت وفرعها في السماء، لا مانع من أن تتفرع أغصانها من شجرة الأنساب التوراتية، المهم أن يكون النسب النبوي مقدسا وبالتالي يكون التشكيك في طريقة التوزيع تشكيكا في الدين بالضرورة.

بدا لي من خلال قراءتي لسيرة ابن هشام أن طهر النسب النبوي يعني استحقاقه للنبوة في مجتمع قبلي، هذا ما يحاول معظم كتاب السيرة إثباته في الماضي والحاضر بالرغم من أن النبي لم يعتبر نسبه دليلا على نبوته، سلسلة النسب الذهبية لم تكن عند ابن سعد دليلا على النبوة وحسب، بل تأكيدا على أحقية بني العباس بالخلافة فهم أوسط الناس نسبا وأكثرهم قرابة من النبي، وإذا كانوا قد اشتركوا في الجدود الكبار مع الأمويين فإن الروايات قد عمدت إلى التقليل من شأن عبد شمس وأمية وحرب وأبرزت مثالبهم. أما عن العلويين الذين يعتقدون بأن الأمر ميراثهم وحدهم، فقد روى ابن سعد أخبارا تزعم بأن عبد الله بن محمد بن الحنفية قد نقل الوصية إلى محمد بن علي بن عبد الله بن عباس مؤسس الدعوة العباسية.

الطبقات هو كتاب تراجم، يهتم بسير الرجال أكثر من الأحداث التاريخية، الرجال هم أهل السنة الذين نقلوا الدين وحفظوه من محدثات أهل البدعة، هم الصحابة والذين اتبعوهم بإحسان، ولما كانت سيرهم تعبيرا عن اجتهاداتهم المخلصة في إعلاء شأن الدين، كان كل مجتهد مصيب، وأصبحت الأحداث التاريخية متضاربة بشكل كبير، وفي المجمل بدت الأحداث وكأنها قراءة للتاريخ بناء على معطيات الواقع الذي عاشه ابن سعد البغدادي (168 – 230 ه).

ألقت الخلافات السياسية بظلالها على روايات ابن سعد، أفل نجم علي بن أبي طالب بشكل ملحوظ مقارنة بروايات أستاذه الواقدي، كما تجاهل الأحداث التي لا تمت بصلة للواقع السياسي آنذاك كحادثة سقيفة بني ساعدة، وقلل أيضا من الروايات التي تصب في مصلحة خصوم الدولة العباسية. وفي المقابل لم يدخر جهدا في سبيل إبراز الأخبار التي تعارض رؤية الشيعة في الإمامة والوصية والمهدي وفي أحيان كثيرة بأسانيد يكون في رجالها من أبناء وأحفاد علي. كما أنه لم يتطرق لثورات الخوارج إلا بشكل هامشي لأنهم لا يعبرون عن موضوع الكتاب الرئيسي.

يمكن لقارئ الطبقات أن يخرج باستنتاجات كثيرة جدا ويقارنها بكتب التاريخ المختلفة، سواء كانت في السيرة النبوية أو في الخلافات السياسية بين الصحابة أو في الصراع على عصبية مضر، ثم صراعات العباسيين مع الفرق الشيعية، أو في العقائد التي أنتجتها الصراعات السياسية كالقول بالجبر والإرجاء والتقية والقدر، أو في تطور الشعائر الدينية كصلاة الجمعة، أو في علاقة الحاكم بالرعية وعلاقة العرب بالموالي ومواضيع أخرى كثيرة.

الكتاب جميل وممتع وطويل ومتعب .

Profile Image for فادي أحمد.
213 reviews44 followers
June 28, 2017
من كان باحثًا عن امرأة فليكن بحثه عن امرأة تتأسى بالنساء اللآئي جاء ذكرهنَّ في هذا الكتاب. كتاب قيِّم فيه الفائدة بإذن الله عن الصحابيَّات رضوان الله عليهن. أحوالهنَّ ما روين من أحاديث ما جاء في فضائلهن.

رحم الله ابن سعد رحمة واسعة
Displaying 1 - 6 of 6 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.