Jump to ratings and reviews
Rate this book

همای و همایون

Rate this book

Unknown Binding

1 person is currently reading
7 people want to read

About the author

خواجوی کرمانی

12 books2 followers
کمال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود، معروف به خواجوی کرمانی
Khwaju Kermani (1290 – 1349)

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (50%)
3 stars
1 (50%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,099 followers
February 1, 2019
‎دوستانِ گرانقدر، منظومهٔ <همای و همایون> از چیزی حدودِ "چهار هزار و سیصد" ( 4300 ) بیت مثنوی تشکیل شده است... در زیر چکیده ای از این داستان را برایتان مینویسم
----------------------------------------------
‎در سرزمینِ شام، پادشاهی بود به نامِ <منوشنگ> که پسری داشت به نامِ <همای> که زیبا بود و شجاع و بسیار زرنگ
‎روزی <همای> به همراه پادشاه به شکار رفتند و او در تعقیبِ گورِ خری وحشی، از سایرین جدا شد و زمانی که به خود آمد، قصری زیبا و مجلل را پیش رویش دید و در قصر، پریِ زیبارویی او را افسون کرد و تصویری به او نمایش داد که در آن نقشِ دختری بسیار زیبا بود... و به او گفت که این تصویرِ <همایون> دخترِ پادشاهِ چین است
‎خلاصه <همای> یک دل، نه صد دل، دلباخته و عاشقِ <همایون> شد و به همراهِ یارِ صمیمیِ خویش به نامِ <بهزاد> راهی چین شدند
‎در این مسیر اتفاق هایِ زیادی برایِ آنها پیش آمد که در اینجا به دلیلِ طولانی شدنِ ریویو به آن نمیپردازم
‎خلاصه آنها نزدیک به چین، مردی به نامِ <سعد> را دیدند و سعد به آنها گفت که در قلعهٔ <زرینه دژ> دیوی به نامِ <ژند جادو> دخترِ پادشاهِ چین را اسیر کرده است... با شنیدنِ این سخن، <همای> به قلعه رفت و دیو را کشت و دختری را در آنجا دید که نامش <پریزاد> بود و سپس دریافت که این دختر، خواهرِ <همایون> است... بنابراین <پریزاد> آنهارا با خود به قصرِ پادشاه چین برد و پادشاه از <همای> سپاسگزاری کرد و او را مشاورِ خویش قرار داد.. از طرفی <پریزاد> نیز، جریان را برایِ خواهرش <همایون> تعریف کرد و به او گفت که <همای> عاشق اوست
‎دوستانِ عزیزم، این دو عاشق و معشوق چندین بار برایِ رسیدن به یکدیگر به دردسرهایِ مختلفی افتادند، تا آنکه هر دو به شهرِ شام گریختند... پادشاه چین آنها را دعوت کرد و گفت راضی به ازدواج آنهاست.. آن دو فریب خوردند و دوباره به چین سفر کردند... پادشاه چین، <همای> را در زندان انداخت و <همایون> را نیز با مشورتِ وزیر، در چاهی پنهان نمود و به <همای> گفتند که او مرده است
‎پس از این فریب کاری ها، <همای> را آزاد کردند و او سر به بیابان گذاشت و گریه و زاری سر داد
‎خواهرِ <همایون> و پسرِ وزیر یعنی <فرینوش> عاشقِ یکدیگر بودند و هر دو به دنبال <همای> رفته و او را آگاه کردند که <همایون> زنده است و این نیرنگ و فریبی از سویِ پادشاه و وزیر بوده است
‎همگی به سمت چاهی رفتند که <همایون> آنجا بود... او را آزاد کردند و همگی گریختند
‎پادشاه چین، متوجه شد و با لشکرش به جنگِ نیروهایِ <همای> و <بهزاد> رفت و پس از جنگِ سختی، پادشاه چین کشته شد
‎پس از آن <همای> بر تختِ پادشاهی چین نشست و با <همایون> پیوندِ زناشوییِ پاک و عاشقانه بست

‎چو شد بسته کابینِ آن دلگشای
‎فرستاد شاهش به خلوت سرای
‎دگر یک شبانروز با یکدگر
‎نکردند جز خواب، کاری دگر
‎شهِ عالم آرایِ مجلس فروز
‎نیامد برون از حرم چند روز

‎چندی بعد، <همای> به پاسِ سپاس، میانِ <پریزاد> و <فرینوش> پیوندِ زناشویی برقرار نمود و پادشاهی چین را به آنها سپرد و خودش به همراه <همایون> به شام رفته و به جایِ پدرش بر تخت شاهی نشست و به خوبی و خوشی <همایون> و <همای> زندگی گذراندند و صاحبِ پسری شدند با نامِ <جهانگیر> که پس از پدرش <همای> به پادشاهی رسید
---------------------------------------------
‎عزیزانم، آنچه برایِ ما بجا مانده است، همین داستانهایِ کهن و ایرانیست.. آنها را بخوانید و به فرزندانِ این سرزمین بیاموزید، تا همچون دیگر دارایی هایِ نیاکانمان، به فراموشی سپرده نشود
‎امیدوارم از خواندنِ این داستان و منظومهٔ بسیار کهن، لذت ببرید
‎<پیروز باشید و ایرانی>
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.