دوستانِ گرانقدر، منظومهٔ <همای و همایون> از چیزی حدودِ "چهار هزار و سیصد" ( 4300 ) بیت مثنوی تشکیل شده است... در زیر چکیده ای از این داستان را برایتان مینویسم
----------------------------------------------
در سرزمینِ شام، پادشاهی بود به نامِ <منوشنگ> که پسری داشت به نامِ <همای> که زیبا بود و شجاع و بسیار زرنگ
روزی <همای> به همراه پادشاه به شکار رفتند و او در تعقیبِ گورِ خری وحشی، از سایرین جدا شد و زمانی که به خود آمد، قصری زیبا و مجلل را پیش رویش دید و در قصر، پریِ زیبارویی او را افسون کرد و تصویری به او نمایش داد که در آن نقشِ دختری بسیار زیبا بود... و به او گفت که این تصویرِ <همایون> دخترِ پادشاهِ چین است
خلاصه <همای> یک دل، نه صد دل، دلباخته و عاشقِ <همایون> شد و به همراهِ یارِ صمیمیِ خویش به نامِ <بهزاد> راهی چین شدند
در این مسیر اتفاق هایِ زیادی برایِ آنها پیش آمد که در اینجا به دلیلِ طولانی شدنِ ریویو به آن نمیپردازم
خلاصه آنها نزدیک به چین، مردی به نامِ <سعد> را دیدند و سعد به آنها گفت که در قلعهٔ <زرینه دژ> دیوی به نامِ <ژند جادو> دخترِ پادشاهِ چین را اسیر کرده است... با شنیدنِ این سخن، <همای> به قلعه رفت و دیو را کشت و دختری را در آنجا دید که نامش <پریزاد> بود و سپس دریافت که این دختر، خواهرِ <همایون> است... بنابراین <پریزاد> آنهارا با خود به قصرِ پادشاه چین برد و پادشاه از <همای> سپاسگزاری کرد و او را مشاورِ خویش قرار داد.. از طرفی <پریزاد> نیز، جریان را برایِ خواهرش <همایون> تعریف کرد و به او گفت که <همای> عاشق اوست
دوستانِ عزیزم، این دو عاشق و معشوق چندین بار برایِ رسیدن به یکدیگر به دردسرهایِ مختلفی افتادند، تا آنکه هر دو به شهرِ شام گریختند... پادشاه چین آنها را دعوت کرد و گفت راضی به ازدواج آنهاست.. آن دو فریب خوردند و دوباره به چین سفر کردند... پادشاه چین، <همای> را در زندان انداخت و <همایون> را نیز با مشورتِ وزیر، در چاهی پنهان نمود و به <همای> گفتند که او مرده است
پس از این فریب کاری ها، <همای> را آزاد کردند و او سر به بیابان گذاشت و گریه و زاری سر داد
خواهرِ <همایون> و پسرِ وزیر یعنی <فرینوش> عاشقِ یکدیگر بودند و هر دو به دنبال <همای> رفته و او را آگاه کردند که <همایون> زنده است و این نیرنگ و فریبی از سویِ پادشاه و وزیر بوده است
همگی به سمت چاهی رفتند که <همایون> آنجا بود... او را آزاد کردند و همگی گریختند
پادشاه چین، متوجه شد و با لشکرش به جنگِ نیروهایِ <همای> و <بهزاد> رفت و پس از جنگِ سختی، پادشاه چین کشته شد
پس از آن <همای> بر تختِ پادشاهی چین نشست و با <همایون> پیوندِ زناشوییِ پاک و عاشقانه بست
چو شد بسته کابینِ آن دلگشای
فرستاد شاهش به خلوت سرای
دگر یک شبانروز با یکدگر
نکردند جز خواب، کاری دگر
شهِ عالم آرایِ مجلس فروز
نیامد برون از حرم چند روز
چندی بعد، <همای> به پاسِ سپاس، میانِ <پریزاد> و <فرینوش> پیوندِ زناشویی برقرار نمود و پادشاهی چین را به آنها سپرد و خودش به همراه <همایون> به شام رفته و به جایِ پدرش بر تخت شاهی نشست و به خوبی و خوشی <همایون> و <همای> زندگی گذراندند و صاحبِ پسری شدند با نامِ <جهانگیر> که پس از پدرش <همای> به پادشاهی رسید
---------------------------------------------
عزیزانم، آنچه برایِ ما بجا مانده است، همین داستانهایِ کهن و ایرانیست.. آنها را بخوانید و به فرزندانِ این سرزمین بیاموزید، تا همچون دیگر دارایی هایِ نیاکانمان، به فراموشی سپرده نشود
امیدوارم از خواندنِ این داستان و منظومهٔ بسیار کهن، لذت ببرید
<پیروز باشید و ایرانی>