What do you think?


جنگل وارونه
آنچه در پی میآید، گزیدهٔ یادداشتهای روزانهایست به تاریخ ۳۱ دسامبر ۱۹۱۷. این یادداشتها در شورویویِ لانگآیلند، به قلم دختربچهای به نام کورین فون نوردهوفِن نوشته شده است.
کورین دخترِ سارا کیس مونتروس فون نوردهوفِن – وارثِ تجهیزات ارتوپدیِ مونتروس – بود که در ۱۹۱۵ خودکشی کرد. پدرِ کورین، بارون اوتو فون نوردهوفِن، هنوز زنده بود، یا دستکم زیر نقابِ خاکستریِ تبعید هنوز نفس میکشید. کورین این فصل از یادداشتهای روزانهاش را در شبِ پیش از یازدهمین سالگردِ تولدش شروع کرد.
کورین دخترِ سارا کیس مونتروس فون نوردهوفِن – وارثِ تجهیزات ارتوپدیِ مونتروس – بود که در ۱۹۱۵ خودکشی کرد. پدرِ کورین، بارون اوتو فون نوردهوفِن، هنوز زنده بود، یا دستکم زیر نقابِ خاکستریِ تبعید هنوز نفس میکشید. کورین این فصل از یادداشتهای روزانهاش را در شبِ پیش از یازدهمین سالگردِ تولدش شروع کرد.
96 pages, Paperback
First published December 1, 1947
About the author
J.D. Salinger
146 books16.7k followersLibrarian Note: There is more than one author by this name in the Goodreads database.
Works, most notably novel The Catcher in the Rye (1951), of American writer Jerome David Salinger often concern troubled, sensitive adolescents.
People well know this author for his reclusive nature. He published his last original work in 1965 and gave his last interview in 1980. Reared in city of New York, Salinger began short stories in secondary school and published several stories in the early 1940s before serving in World War II. In 1948, he published the critically acclaimed story "A Perfect Day for Bananafish" in The New Yorker, his subsequent home magazine. He released an immediate popular success. His depiction of adolescent alienation and loss of innocence in the protagonist Holden Caulfield especially influenced adolescent readers. Widely read and controversial, sells a quarter-million copies a year.
The success led to public attention and scrutiny: reclusive, he published new work less frequently. He followed with a short story collection, Nine Stories (1953), of a novella and a short story, Franny and Zooey (1961), and a collection of two novellas, Raise High the Roof Beam, Carpenters and Seymour: An Introduction (1963). His last published work, a novella entitled "Hapworth 16, 1924", appeared in The New Yorker on June 19, 1965.
Afterward, Salinger struggled with unwanted attention, including a legal battle in the 1980s with biographer Ian Hamilton. In the late 1990s, Joyce Maynard, a close ex-lover, and Margaret Salinger, his daughter, wrote and released his memoirs. In 1996, a small publisher announced a deal with Salinger to publish "Hapworth 16, 1924" in book form, but the ensuing publicity indefinitely delayed the release.
Another writer used one of his characters, resulting in copyright infringement; he filed a lawsuit against this writer and afterward made headlines around the globe in June 2009. Salinger died of natural causes at his home in Cornish, New Hampshire.
Works, most notably novel The Catcher in the Rye (1951), of American writer Jerome David Salinger often concern troubled, sensitive adolescents.
People well know this author for his reclusive nature. He published his last original work in 1965 and gave his last interview in 1980. Reared in city of New York, Salinger began short stories in secondary school and published several stories in the early 1940s before serving in World War II. In 1948, he published the critically acclaimed story "A Perfect Day for Bananafish" in The New Yorker, his subsequent home magazine. He released an immediate popular success. His depiction of adolescent alienation and loss of innocence in the protagonist Holden Caulfield especially influenced adolescent readers. Widely read and controversial, sells a quarter-million copies a year.
The success led to public attention and scrutiny: reclusive, he published new work less frequently. He followed with a short story collection, Nine Stories (1953), of a novella and a short story, Franny and Zooey (1961), and a collection of two novellas, Raise High the Roof Beam, Carpenters and Seymour: An Introduction (1963). His last published work, a novella entitled "Hapworth 16, 1924", appeared in The New Yorker on June 19, 1965.
Afterward, Salinger struggled with unwanted attention, including a legal battle in the 1980s with biographer Ian Hamilton. In the late 1990s, Joyce Maynard, a close ex-lover, and Margaret Salinger, his daughter, wrote and released his memoirs. In 1996, a small publisher announced a deal with Salinger to publish "Hapworth 16, 1924" in book form, but the ensuing publicity indefinitely delayed the release.
Another writer used one of his characters, resulting in copyright infringement; he filed a lawsuit against this writer and afterward made headlines around the globe in June 2009. Salinger died of natural causes at his home in Cornish, New Hampshire.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 187 reviews
October 1, 2015
جنگل واژگون قصه آدم هایی است که با وجود رسیدن به بزرگسالی همچنان زندگی شان در زیر سایه تجارب دوران کودکی قرار دارد . عشقی که "کورین" 11 ساله به همکلاسی منزوی و عجیبش پیدا می کند یا نابودی عزت نفس "ری" در زندگی با مادر پرخاشگر و الکلی ،در ادامه داستان تاثیری عمیق بر زندگی آنها خواهد گذاشت.داستان روایتی خطی دارد و بسیار روان و خوشخوان است اما بعد از خواندن "ناتور دشت" انتظار اثر متفاوت تری از "سلینجر" داشتم
January 21, 2014
پیشنهاد میکنم که اگر قرار است کتاب را بخوانید، به ادامه مطلب نروید، برای اینکه به خاطر تحلیل کردن کتاب، مجبور بودهام که کل داستان را تعریف کنم!
نه سرزمین هرز، که بزرگجنگلی واژگون
شاخ و برگهایش، همه در زیر زمین
"جنگل واژگون"، داستانی ست که با همه سادگی ظاهری خود، دارای یک زمینه روانشناختی قابل توجه است. از علت احتمالی نامگذاری اثر، همین قدر می توانم بگویم که در روانشناسی "جنگل" نماد "ناخودآگاه روان آدمی" است.
کتاب سرگذشت روابط عاطفی زندگی دختر ثروتمندی به نام کورین است که در اواخر کودکی خود عاشق پسر فقیری به نام ریموند فورد می شود که در مدرسه در جریان بحث و جدلی بین دختر و یکی از همکلاسی هایش از دختر طرفداری کرده است. دختر در شب قبل از تولد یازده سالگی اش در دفتر خاطراتش ذکر می کند که ریموند مهربان ترین پسر دنیاست و من می خواهم با او ازدواج کنم. اما ریموند به تولد کورین نمی آید و وقتی کورین با رفتن به دربِ منزل ریموند، موضوع را جویا می شود متوجه می گردد که صاحبِ خانه ای که ریموند در آن زندگی می کند، در حال بیرون کردن آنها از خانه است و این آخرین دیدار کورین با ریموند در کودکی است. بعد داستان می رود به سمت انواع روابط عاطفی ای که کورین در دوران بزرگسالی برقرار می کند تا زمانی که دوست گمشده خود، ریموند را پیدا کرده و در پی تحقق عشقی قدیمی ماجرایی تازه آغاز می کند. او با ریموند ازدواج می کند و بقیه ماجرا که خواندنی ست اتفاق می افتد... .
بررسی روانشناختی مسائل کورین در کودکی
کورین نُه سال بیشتر ندارد که مادرش خودکشی می کند. پدر کورین نیز، یک فرد بیمار است که از آلمان تبعید شده و شهروند امریکا ست و حالا کورین که زندگی مرفه اما خالی از عشقی را تجربه می کند، به مورد حمایت قرار گرفتن، توسط یک پسر در کودکی دل می بندد. اگرچه داستان به زندگی والدین او نمی پردازد اما دانستن همین دو نکته در مورد والدین او کافی ست، برای درک اینکه چرا کورین در بزرگسالی به ندرت به پسری اجازه می دهد که به او نزدیک شود و در همه ی روابط عاطفی اش شکست می خورد.
کورین در ارتباط با روابط عاطفی خود دو مسئله عمده ی ناخودآگاه دارد: اول اینکه دارای منع(injunction) "متعلق نباش"(1) است که به علت روابط غیرصمیمی والدینش با یکدیگر، در ذهن ناخودآگاه او از کودکی ریشه دوانده است و دوم اینکه موضوعی هست به نام تأثیرگذاری متفاوت پدر بر پسر و دختر. در حالیکه پدر اولین قهرمان یک پسر است، او اولین عشق یک دختر است. با نظر به این موضوع و شخصیت سازی ای که از پدر کورین در داستان می شود (یک آدم بیمار که توانایی محافظت از دخترش را ندارد و کارهای او را به وکیل خود سپرده است) می توان فهمید که اولین عشق کورین یک عشق نامطمئن می باشد.
بررسی روانشناختی مسائل ریموند فورد در کودکی
ریموند فورد با مادری الکلی، سیگاری و پرخاشگر زندگی می کند که در رستوران نظافتچی است. پدر ریموند، که یک کشیش می باشد آن ها را ترک کرده است. ریموند دائما توسط مادرش مورد تنبیه بدنی قرار می گیرد و به باد فحش و ناسزا گرفته می شود. مادر ریموند در عشق خود شکست خورده است. او ادعا می کند که از خانواده ای با سطح اقتصادی بالا بوده که با یک مرد پایین تر از خود ازدواج کرده است و حالا هم می تواند به خانه پدری اش برگردد اما این کار را نمی کند.
ریموند نیز با مسائل ناخودآگاهی در مورد روابط عاطفی اش دست به گریبان است: اول آنکه او دارای (منع injunction) "نزدیک نباش"(2) است. دوم آنکه او در زندگی اش قهرمانی ندارد. رابطه او با پدرش بطور کلی قطع است. اما وضعیت ریموند به دلیل نوع زندگی فقیرانه و کولیوار با مادرش از کورین هم بدتر است. کودک درون او با داشتن مادری که همواره والد انتقادگر است منزوی شده و به راحتی توانایی ارتباط برقرار کردن با همسالان خود را ندارد. در نتیجه رفتارهای او از دید دیگران عجیب، غیراجتماعی و غیرقابل فهم است.
روابط عاطفی کورین در بزرگسالی
کورین در روابط عاطفی بزرگسالی خود، یک پیشنویس (script) عاطفی معیوب را دنبال می کند و تمام رفتارش معطوف به این است که سرنوشت روابط عاطفی خود را به هدف پیشنویس که منع "نزدیک نباش و متعلق نباش" است برساند و سرانجام با خیانت ریموند به کورین این پیش نویس به هدف نهایی خود می رسد.
سندروم بازگشت به خانه کودکی
چیزی که بسیار در روابط عاطفی کورین و ریموند خودنمایی می کند "سندروم بازگشت به خانه کودکی" است که به دو شکل، صورت می پذیرد:
کورین که مادری افسرده داشته است که در زمان نه سالگی اش خودکشی کرده، بطور ناخودآگاه در پی نجات دادن مادر خود از گوشه گیری و افسردگی است و کاری که با ریموند می کند همین است اما در عین حال او نمی خواهد از مادر خود خوشبخت تر باشد، بنابراین با وجود اینکه شخصی مثل راوی داستان عاشقانه به دنبال اوست، کورین به ریموند جذب می شود تا رابطه پدر و مادرش را شبیه سازی کند. یعنی با مردی ازدواج میکند که عاطفه و محبت مورد نیاز کورین را هرگز به او نمی دهد و در نهایت به او خیانت می کند.
ریموند نیز زمانی که به کورین خیانت می کند بطور ناخودآگاه در عشق، درگیر سندروم بازگشت به خانه دوران کودکی می شود. او به جای کورین، که فردی علاقه مند به اوست و زندگی خوبی را برای او فراهم کرده، پس از ازدواجش عاشق بانی کرافت می شود و با او فرار می کند. بانی کرافت، فردی مشروب خور و بسیار منتقد، ایرادگیر و سرکوفتزن است که در واقع سمبلی از مادر ریموند می باشد. بنابراین ریموند عاشق مادر خود شده و تمام تحقیری که در رابطه ی کودکی اش با مادر خود داشته را در رابطه عشق بزرگسالیاش بطور ناخودآگاه بازسازی می کند. حالا او نه در یک آپارتمان مجلل بلکه در یک مخروبه و محله فقیرنشین زندگی می کند. جایی که آخرین بار در کودکی او را دیدیم. حالا او نه تنها با استادان دانشگاه رابطه ای ندارد و شغل خود را عملا ترک کرده است، بلکه به انزوای کودکی خود برگشته و دوباره همان نوع رفتار را بازسازی می کند:
در پایان، مصطفی مستور نیز نقد و نظری درباره کتاب "جنگل واژگون" داشته است که اگرچه می تواند دید دیگری به موضوع باشد اما قدر مسلم دید بعیدی به مسئله اصلی است زیرا کاملا مشخص است که سلینجر از دانش مربوط به نظریههای روانتحلیلگری برخوردار است و به هیچ وجه داستان نمی تواند بصورت اتفاقی چنین زمینه روانشناختی قابل توجهی را دنبال کند. تا جایی که خود سلینجر بصورت مستقیم در داستان اشاره می کند که کورین بی آنکه به مجلات روانشناسیاش نگاه کند، مثل همیشه مجلات را کنار گذاشت. یا در جایی دیگر میگوید که کورین هرگز روانکاوی نشده بود. ضمن اینکه راوی(وینر) جایی به کورین اشاره می کند که ریموند دیوانه است و منظورش از دیوانه، نابههنجار بودن ریموند از لحاظ روانشناختی در روابط عاطفیاش است.
بنابراین، پر واضح است که پیام "جنگل واژگون" به خوانندههایش، این است که تا چه اندازه خودشناسی و پرداختن به حل و فصل مسائل ناخودآگاه ضرورت دارد و تا کجا ناخودآگاه میتواند زندگی واقعی را درگیر خود کند. بعلاوه، چگونه برخی از مؤلفه های ناخودآگاه ذهن آدمی از نسلی به نسل بعد منتقل میشود. موضوع وقتی جدیتر میشود که با وجود خیانت ریموند، کورین همچنان هجده ماه بعد به دنبال او میگردد و حاضر نیست که رابطه سالمی را با وینر راوی داستان شروع کند. همانطور که ریموند نمیتواند از وضعیت خود بیرون بیاید برای اینکه رئیس دارد. در واقع پیشنویسهای ناخودآگاه ذهن آدمی بطور فلج کنندهای میتواند انسانها را درگیر کند اگر بطور بنیادی حل و فصل نشوند و این همه چیزی ست که به لطف یک داستان به ظاهر ساده و کوتاه خواننده، آن را در مییابد.
+ (1) و (2): رجوع کنید به مباحث "تحلیل رفتار متقابل"
نه سرزمین هرز، که بزرگجنگلی واژگون
شاخ و برگهایش، همه در زیر زمین
"جنگل واژگون"، داستانی ست که با همه سادگی ظاهری خود، دارای یک زمینه روانشناختی قابل توجه است. از علت احتمالی نامگذاری اثر، همین قدر می توانم بگویم که در روانشناسی "جنگل" نماد "ناخودآگاه روان آدمی" است.
کتاب سرگذشت روابط عاطفی زندگی دختر ثروتمندی به نام کورین است که در اواخر کودکی خود عاشق پسر فقیری به نام ریموند فورد می شود که در مدرسه در جریان بحث و جدلی بین دختر و یکی از همکلاسی هایش از دختر طرفداری کرده است. دختر در شب قبل از تولد یازده سالگی اش در دفتر خاطراتش ذکر می کند که ریموند مهربان ترین پسر دنیاست و من می خواهم با او ازدواج کنم. اما ریموند به تولد کورین نمی آید و وقتی کورین با رفتن به دربِ منزل ریموند، موضوع را جویا می شود متوجه می گردد که صاحبِ خانه ای که ریموند در آن زندگی می کند، در حال بیرون کردن آنها از خانه است و این آخرین دیدار کورین با ریموند در کودکی است. بعد داستان می رود به سمت انواع روابط عاطفی ای که کورین در دوران بزرگسالی برقرار می کند تا زمانی که دوست گمشده خود، ریموند را پیدا کرده و در پی تحقق عشقی قدیمی ماجرایی تازه آغاز می کند. او با ریموند ازدواج می کند و بقیه ماجرا که خواندنی ست اتفاق می افتد... .
بررسی روانشناختی مسائل کورین در کودکی
کورین نُه سال بیشتر ندارد که مادرش خودکشی می کند. پدر کورین نیز، یک فرد بیمار است که از آلمان تبعید شده و شهروند امریکا ست و حالا کورین که زندگی مرفه اما خالی از عشقی را تجربه می کند، به مورد حمایت قرار گرفتن، توسط یک پسر در کودکی دل می بندد. اگرچه داستان به زندگی والدین او نمی پردازد اما دانستن همین دو نکته در مورد والدین او کافی ست، برای درک اینکه چرا کورین در بزرگسالی به ندرت به پسری اجازه می دهد که به او نزدیک شود و در همه ی روابط عاطفی اش شکست می خورد.
کورین در ارتباط با روابط عاطفی خود دو مسئله عمده ی ناخودآگاه دارد: اول اینکه دارای منع(injunction) "متعلق نباش"(1) است که به علت روابط غیرصمیمی والدینش با یکدیگر، در ذهن ناخودآگاه او از کودکی ریشه دوانده است و دوم اینکه موضوعی هست به نام تأثیرگذاری متفاوت پدر بر پسر و دختر. در حالیکه پدر اولین قهرمان یک پسر است، او اولین عشق یک دختر است. با نظر به این موضوع و شخصیت سازی ای که از پدر کورین در داستان می شود (یک آدم بیمار که توانایی محافظت از دخترش را ندارد و کارهای او را به وکیل خود سپرده است) می توان فهمید که اولین عشق کورین یک عشق نامطمئن می باشد.
بررسی روانشناختی مسائل ریموند فورد در کودکی
ریموند فورد با مادری الکلی، سیگاری و پرخاشگر زندگی می کند که در رستوران نظافتچی است. پدر ریموند، که یک کشیش می باشد آن ها را ترک کرده است. ریموند دائما توسط مادرش مورد تنبیه بدنی قرار می گیرد و به باد فحش و ناسزا گرفته می شود. مادر ریموند در عشق خود شکست خورده است. او ادعا می کند که از خانواده ای با سطح اقتصادی بالا بوده که با یک مرد پایین تر از خود ازدواج کرده است و حالا هم می تواند به خانه پدری اش برگردد اما این کار را نمی کند.
ریموند نیز با مسائل ناخودآگاهی در مورد روابط عاطفی اش دست به گریبان است: اول آنکه او دارای (منع injunction) "نزدیک نباش"(2) است. دوم آنکه او در زندگی اش قهرمانی ندارد. رابطه او با پدرش بطور کلی قطع است. اما وضعیت ریموند به دلیل نوع زندگی فقیرانه و کولیوار با مادرش از کورین هم بدتر است. کودک درون او با داشتن مادری که همواره والد انتقادگر است منزوی شده و به راحتی توانایی ارتباط برقرار کردن با همسالان خود را ندارد. در نتیجه رفتارهای او از دید دیگران عجیب، غیراجتماعی و غیرقابل فهم است.
روابط عاطفی کورین در بزرگسالی
در هفده سالگی کورین با کفش پاشنه کوتاه نزدیک شش فوت قد داشت. صورتش تقریبا همیشه در حالتی حاکی از نوعی ناامنی شخصی کشیده شده بود ولی... دختری بود با چهره ای فوق العاده. اما در هفده سالگی بیشتر پسرهایی که می شناخت او را هر چیزی غیر از فوق العاده می دانستند. به هر دلیل حرف زدنش آنقدر سریع و غیراحساساتی بود که تا مرز خشن بودن می رفت و همراه با آن، متاسفانه، مکالمه اش به شدت به داده های حقیقی وابسته بود... یک چیز دیگر هم بود. مردان جوان حس می کردند، یا واقعا می فهمیدند، که کورین دوست ندارد در غیر از مواقع لزوم لمس شود. اگر چنین می شد او یا قطع رابطه می کرد یا معذرت می خواست. این از آن جور چیزها بود که تأثیر خیلی بدی می گذاشت بر شنبه شبی که با «دانشجو بعد از این»های دانشگاه ییل می گذراند. کورین همین طور برای مدتی طولانی به قطع رابطه یا معذرت خواستن ادامه داد.
کورین در روابط عاطفی بزرگسالی خود، یک پیشنویس (script) عاطفی معیوب را دنبال می کند و تمام رفتارش معطوف به این است که سرنوشت روابط عاطفی خود را به هدف پیشنویس که منع "نزدیک نباش و متعلق نباش" است برساند و سرانجام با خیانت ریموند به کورین این پیش نویس به هدف نهایی خود می رسد.
سندروم بازگشت به خانه کودکی
چیزی که بسیار در روابط عاطفی کورین و ریموند خودنمایی می کند "سندروم بازگشت به خانه کودکی" است که به دو شکل، صورت می پذیرد:
کورین که مادری افسرده داشته است که در زمان نه سالگی اش خودکشی کرده، بطور ناخودآگاه در پی نجات دادن مادر خود از گوشه گیری و افسردگی است و کاری که با ریموند می کند همین است اما در عین حال او نمی خواهد از مادر خود خوشبخت تر باشد، بنابراین با وجود اینکه شخصی مثل راوی داستان عاشقانه به دنبال اوست، کورین به ریموند جذب می شود تا رابطه پدر و مادرش را شبیه سازی کند. یعنی با مردی ازدواج میکند که عاطفه و محبت مورد نیاز کورین را هرگز به او نمی دهد و در نهایت به او خیانت می کند.
ریموند نیز زمانی که به کورین خیانت می کند بطور ناخودآگاه در عشق، درگیر سندروم بازگشت به خانه دوران کودکی می شود. او به جای کورین، که فردی علاقه مند به اوست و زندگی خوبی را برای او فراهم کرده، پس از ازدواجش عاشق بانی کرافت می شود و با او فرار می کند. بانی کرافت، فردی مشروب خور و بسیار منتقد، ایرادگیر و سرکوفتزن است که در واقع سمبلی از مادر ریموند می باشد. بنابراین ریموند عاشق مادر خود شده و تمام تحقیری که در رابطه ی کودکی اش با مادر خود داشته را در رابطه عشق بزرگسالیاش بطور ناخودآگاه بازسازی می کند. حالا او نه در یک آپارتمان مجلل بلکه در یک مخروبه و محله فقیرنشین زندگی می کند. جایی که آخرین بار در کودکی او را دیدیم. حالا او نه تنها با استادان دانشگاه رابطه ای ندارد و شغل خود را عملا ترک کرده است، بلکه به انزوای کودکی خود برگشته و دوباره همان نوع رفتار را بازسازی می کند:
بعد کورین کمابیش آرام مهارِ خود را از دست داد. از فورد (ریموند) پرسید چرا برای او نامه ننوشته. متهمش کرد که بیمار و افسرده است. التماس کرد که با او به خانه بیاید. سرآسیمه صورت او را با دستانش لمس کرد.
اما فورد ناگهان حرفش را قطع کرد، در حالی که به گونه ای دردناک چشمانش را به هم می زد اما مثل هوشیارترین و معقولترین مرد دنیا به نظر میرسید. «کورین، میدونی که نمیتونم از این وضع بیام بیرون.»
«چی؟»
فورد به اختصار توضیح داد: «دوباره رئیس دارم.»
در پایان، مصطفی مستور نیز نقد و نظری درباره کتاب "جنگل واژگون" داشته است که اگرچه می تواند دید دیگری به موضوع باشد اما قدر مسلم دید بعیدی به مسئله اصلی است زیرا کاملا مشخص است که سلینجر از دانش مربوط به نظریههای روانتحلیلگری برخوردار است و به هیچ وجه داستان نمی تواند بصورت اتفاقی چنین زمینه روانشناختی قابل توجهی را دنبال کند. تا جایی که خود سلینجر بصورت مستقیم در داستان اشاره می کند که کورین بی آنکه به مجلات روانشناسیاش نگاه کند، مثل همیشه مجلات را کنار گذاشت. یا در جایی دیگر میگوید که کورین هرگز روانکاوی نشده بود. ضمن اینکه راوی(وینر) جایی به کورین اشاره می کند که ریموند دیوانه است و منظورش از دیوانه، نابههنجار بودن ریموند از لحاظ روانشناختی در روابط عاطفیاش است.
بنابراین، پر واضح است که پیام "جنگل واژگون" به خوانندههایش، این است که تا چه اندازه خودشناسی و پرداختن به حل و فصل مسائل ناخودآگاه ضرورت دارد و تا کجا ناخودآگاه میتواند زندگی واقعی را درگیر خود کند. بعلاوه، چگونه برخی از مؤلفه های ناخودآگاه ذهن آدمی از نسلی به نسل بعد منتقل میشود. موضوع وقتی جدیتر میشود که با وجود خیانت ریموند، کورین همچنان هجده ماه بعد به دنبال او میگردد و حاضر نیست که رابطه سالمی را با وینر راوی داستان شروع کند. همانطور که ریموند نمیتواند از وضعیت خود بیرون بیاید برای اینکه رئیس دارد. در واقع پیشنویسهای ناخودآگاه ذهن آدمی بطور فلج کنندهای میتواند انسانها را درگیر کند اگر بطور بنیادی حل و فصل نشوند و این همه چیزی ست که به لطف یک داستان به ظاهر ساده و کوتاه خواننده، آن را در مییابد.
+ (1) و (2): رجوع کنید به مباحث "تحلیل رفتار متقابل"
August 30, 2008
جنگل واژگون" داستانی ست درباره عشقی در کودکی که به زمان بزرگسالی تجدید می شود. نمونه ای از یک داستان عاشقانه که در آثار سلینجر به ندرت دیده شده.
داستان با کودکی ی "کورین"، شخصیت اصلی ی داستان آغاز می شود. سلینجر، به طرز ماهرانه ای 19 سال از زندگی ی او را در چند صفحه روایت می کند و ما را به همراه خودش که یکی از شخصیت های داستان است وارد زندگی ی بزرگسالی ی او می کند.
ایجاد رابطه، تاثیر والدین بر کودک، درک درست از آدم ها، روان شناسی ی شخصیت ها در این اثر تنیده شده.
"جنگل واژگون" بر گرفته ی شعری ست از "ریموند فورد" دیگر شخصیت داستان:
"نه سرزمین هرز، که بزرگ جنگلی واژگون
شاخ و برگ هایش، همه در زیر زمین."
شعری که بازگو کننده ی تمامی ی داستان است و به ما یادآور می شود که در پس هر چیز معمولی، نکته ای ماندگار نهفته
داستان با کودکی ی "کورین"، شخصیت اصلی ی داستان آغاز می شود. سلینجر، به طرز ماهرانه ای 19 سال از زندگی ی او را در چند صفحه روایت می کند و ما را به همراه خودش که یکی از شخصیت های داستان است وارد زندگی ی بزرگسالی ی او می کند.
ایجاد رابطه، تاثیر والدین بر کودک، درک درست از آدم ها، روان شناسی ی شخصیت ها در این اثر تنیده شده.
"جنگل واژگون" بر گرفته ی شعری ست از "ریموند فورد" دیگر شخصیت داستان:
"نه سرزمین هرز، که بزرگ جنگلی واژگون
شاخ و برگ هایش، همه در زیر زمین."
شعری که بازگو کننده ی تمامی ی داستان است و به ما یادآور می شود که در پس هر چیز معمولی، نکته ای ماندگار نهفته
March 18, 2015
امروز عصر يه آدمِ كتابخونِ خوبي بهم معرفيش كرد . بهم گفت "وقتي بخونيش دلت ميخواد بزني از خونه بيرون و يه سيگار روشن كني."
گفتم اهل سيگار نيستم.
گفت "خودش ساعت ٢ صبح بعد از خوندن اين كتاب از خونه زده بيرون."
الان ساعت ٢ صبحه و من تازه تمومش كردم.
دلم ميخواد بزنم بيرون
دلم ميخواد بارون شباي اخراسفند به صورتم بخوره.
" نه زميني باير ؛ كه جنگلي وارونه
شاخ و برگ درختان ، چسبيده به دل زمين"
جنگل وارونه- جي دي سلينجر
ترجمه : علي شيعه علي
٢٨ اسفند ١٣٩٣
گفتم اهل سيگار نيستم.
گفت "خودش ساعت ٢ صبح بعد از خوندن اين كتاب از خونه زده بيرون."
الان ساعت ٢ صبحه و من تازه تمومش كردم.
دلم ميخواد بزنم بيرون
دلم ميخواد بارون شباي اخراسفند به صورتم بخوره.
" نه زميني باير ؛ كه جنگلي وارونه
شاخ و برگ درختان ، چسبيده به دل زمين"
جنگل وارونه- جي دي سلينجر
ترجمه : علي شيعه علي
٢٨ اسفند ١٣٩٣
April 28, 2018
«یه شاعر شعرشو اختراع نمی کنه ... کشفش می کنه»
شخصیت های سلینجر در عین دیوانگی و غیرعادی بودن از معمولی ترین افراد دوروبرمون هستن. افرادی که عاشقشون می شیم یا حتی بخش هایی از وجود خودمونن و داستان دیوانگی هاشون همیشه شنیدنی است.
شخصیت های سلینجر در عین دیوانگی و غیرعادی بودن از معمولی ترین افراد دوروبرمون هستن. افرادی که عاشقشون می شیم یا حتی بخش هایی از وجود خودمونن و داستان دیوانگی هاشون همیشه شنیدنی است.
March 2, 2019
خب من از طرفداران سلینجر نیستم! ناتور دشت و فرانی و زویی اصلا حس و قلب من رو درگیر نمیکردن و حین خوندن، بیشترخودم دنبال نتیجه گیری و تلاش برای فهمیدن شخصیتها بودم تا اینکه اونها خودشون رو توی ذهن و دلم جا کنن. در عین حال اصرار داشتم به سلینجر فرصت بدم و بالاخره جنگل واژگون هیجان زدم کرد، منو به وجد آورد و کاری کرد که پی دی اف کتاب رو در شرایطی که مجبور بودم از پای کامپیوترم پا شم و برم بیرون، بریزمش تو گوشیم و توی راه بخونم تا تموم شه. توی شیوه روایت و شخصیت پردازی البته ضعفهایی داشت مشخصا کورین که انگار صرفا تماشاچی زندگی خودش و این داستان بود نه یک شخصیت اصلی و اثرگذار اما شخصیت ری فورد و ماجراهای حول اون و بانی، دیوانگی و غربت عجیبی داشت که من از کشفش لذت میبردم. هرچند خیلی از جنبه هاش برام مجهول موند از جمله شکل شروع رابطه و دلدادگی فورد به بانی (مثلا بانی که از ابتدا به ضعف شخصیت و تو سری خور بودن فورد آگاه نبود تا چهره ی واقعی خودش رو نشون بده و نقاب دخترک بیست ساله ی نویسنده رو از چهره برداره و خاطره ی مادر رو برای فورد زنده کنه یا فورد که از ابتدا تمایلی به این دیدار نداشته با کدوم جرقه به این ورطه میفته؟ آیا نوشته های بانی باعثش میشه و از همون ابتدا اون رو تحت تاثیر قرار میده؟) اما سیر اتفاقات برام جالب و بهت آور و اثرگذار بود.
اروین یالوم از قول شخصیت اصلی کتاب " مامان و معنی زندگی" درباره مادرش که به تعبیر خودش خودبین، منع کننده، مداخله جو، بدگمان، کینه ای"و... بود مینویسه : "چقدر به دوستانم که مادرانی دوست داشتنی، مهربان و حمایتگر داشتند رشک میبردم و چقدر عجیب بود که آنها به مادرشان وابسته نبودند، نه دایم بهشان تلفن میزدند، نه به ملاقاتشان میرفتند، نه خوابشان را میدیدند و نه حتی بهشان فکر میکردند. ولی من در طول رو بارها مجبور بودم فکر مادرم را از ذهنم برانم..." ریموند فورد تجسم همین شخصیت بود برای من
اروین یالوم از قول شخصیت اصلی کتاب " مامان و معنی زندگی" درباره مادرش که به تعبیر خودش خودبین، منع کننده، مداخله جو، بدگمان، کینه ای"و... بود مینویسه : "چقدر به دوستانم که مادرانی دوست داشتنی، مهربان و حمایتگر داشتند رشک میبردم و چقدر عجیب بود که آنها به مادرشان وابسته نبودند، نه دایم بهشان تلفن میزدند، نه به ملاقاتشان میرفتند، نه خوابشان را میدیدند و نه حتی بهشان فکر میکردند. ولی من در طول رو بارها مجبور بودم فکر مادرم را از ذهنم برانم..." ریموند فورد تجسم همین شخصیت بود برای من
February 23, 2007
اگر داستانهای دیوید سلینجر را دوست دارید، «جنگل واژگون» را از دست ندهید. همان نثر آشنا و قوی سلینجر در فضایی نیویورکی با شخصیتهایی که -در این سالها با خواندن داستانهای زیادی از نویسندگان شرق آمریکا مثل سلینجر و آستر و کارور و آپدایک و حتی لاهیری- با آنها آشناتر شدهایم.
داستان کوتاهی است، کمتر از ۱۰۰ صفحه. ولی آنقدر کشش دارد که قاعدتاً یک ضرب میخوانیدش. البته ترجمه عالی نیست. بد نیست ولی نمیشود گفت «خوب» است.
جالب اینکه در این بازار نسبتاً کساد کتاب که تیراژ معمول چاپ اول کتابها حدود ۲۰۰۰ نسخه است، نشر نیلا در چاپ اول ۵۰۰۰ نسخه از «جنگل واژگون» چاپ کرده و البته من برای گیر آوردنش مجبور شدم به چند کتابفروشی سر بزنم.
داستان کوتاهی است، کمتر از ۱۰۰ صفحه. ولی آنقدر کشش دارد که قاعدتاً یک ضرب میخوانیدش. البته ترجمه عالی نیست. بد نیست ولی نمیشود گفت «خوب» است.
جالب اینکه در این بازار نسبتاً کساد کتاب که تیراژ معمول چاپ اول کتابها حدود ۲۰۰۰ نسخه است، نشر نیلا در چاپ اول ۵۰۰۰ نسخه از «جنگل واژگون» چاپ کرده و البته من برای گیر آوردنش مجبور شدم به چند کتابفروشی سر بزنم.
July 7, 2015
دومین کتابیه که از سلینجر میخونم و باید بگم که کاراشو میپسندم.
و این داستان رو بیشتر از قبلی. نان استاپ خوندمش...
با اینکه عاشقانه است اما کلیشه ای نیست.
برعکس، گیرا بود و پایان قشنگی داشت. قشنگ از این جهت، که داستان مسیر کتابهای کلیشه ای رو به خودش نگرفت.
و این داستان رو بیشتر از قبلی. نان استاپ خوندمش...
با اینکه عاشقانه است اما کلیشه ای نیست.
برعکس، گیرا بود و پایان قشنگی داشت. قشنگ از این جهت، که داستان مسیر کتابهای کلیشه ای رو به خودش نگرفت.
October 1, 2015
فورد نمي توانست جور ديگري، غير از اينكه زير سلطه ي يك زن باشد، زندگي كند. فلاكت ِ انتخاب شده
November 3, 2019
«نه سرزمین هرز
كه بزرگ جنگلی واژگون
شاخ و برگهایش
همه در زیرزمین»
روایتی کوتاه و دلنشین از دنیایی که در اون قرار نیست چیزی درست بشه...
كه بزرگ جنگلی واژگون
شاخ و برگهایش
همه در زیرزمین»
روایتی کوتاه و دلنشین از دنیایی که در اون قرار نیست چیزی درست بشه...
June 7, 2020
ازون داستانهای اعصابخردکن بود
September 20, 2024
هنوز دارم بهش فکر میکنم...
September 15, 2017
:) چقدر خوب بود این کتاب ! همش رو یک جا نوش جان کردم
October 27, 2022
بعد از خواندن ناطوردشت حس کردم مردم چقدر الکی سلینجر سلینجر میکنن
یه سری احوالات زودگذر که فقط به درد تینیجرا میخورن!
خوشحالم که امروز با خوندن این کتاب فهمیدم سلینجر یه سلینجرِ دیگه ست برای من!
یه چیز درحد همینگوی حتی!
چقدر این کتاب برام خوب بود
یه سری احوالات زودگذر که فقط به درد تینیجرا میخورن!
خوشحالم که امروز با خوندن این کتاب فهمیدم سلینجر یه سلینجرِ دیگه ست برای من!
یه چیز درحد همینگوی حتی!
چقدر این کتاب برام خوب بود
October 2, 2015
جنگل واژگون دومین کتابی بود که از سلینجر میخواندم. اوایل کتاب خیلی خستهکننده بود و آدم با خودش فکر میکرد این همه اسم جز گیج کردن من به چه کار میآیند. نیمهی کتاب بهتر بود، هرچند ریتم کند و گاه کشدار میشد. اوج کتاب در یک سوم آخر، یعنی حدود بیست صفحهی پایانی بود. بیست صفحهی آخر آنقدر خوب بود که میشد خستگی اوایل کتاب را کاملا به آن بخشید.
در اواخر کتاب، نویسنده به نحو عالی شخصیت آدمهای داستان را تحلیل کرد. من از این تحلیل واقعا لذت بردم.
-----------------------------
جملات ماندگار کتاب:
برای درست لمس کردن هرکسی کلی نبوغ خاص لازم بود.
...
- غذاتو نخوردی. اصلا به غذات دست نزدی.
- چرا خوردم. دارم به تو گوش میکنم.
...
تو عالیترین کلاهصافکنی هستی که تا حالا وجود داشته.
...
شاعر شعرشو ابداع نمیکنه، کشفش میکنه.
...
به نظر میرسید هیچ راهی برای تسلای اندوه او یا حتی فهمیدن آن وجود ندارد.
...
طاقت ندارم کسی پشت تلفن تو گوشم هوار بزنه.
در اواخر کتاب، نویسنده به نحو عالی شخصیت آدمهای داستان را تحلیل کرد. من از این تحلیل واقعا لذت بردم.
-----------------------------
جملات ماندگار کتاب:
برای درست لمس کردن هرکسی کلی نبوغ خاص لازم بود.
...
- غذاتو نخوردی. اصلا به غذات دست نزدی.
- چرا خوردم. دارم به تو گوش میکنم.
...
تو عالیترین کلاهصافکنی هستی که تا حالا وجود داشته.
...
شاعر شعرشو ابداع نمیکنه، کشفش میکنه.
...
به نظر میرسید هیچ راهی برای تسلای اندوه او یا حتی فهمیدن آن وجود ندارد.
...
طاقت ندارم کسی پشت تلفن تو گوشم هوار بزنه.
December 22, 2016
سلینجر از اون نویسنده هاست که ساده نویسیش آدم رو کلافه نمی کنه، جنگل وارونه هم یه کتاب ساده اما عجیبه، بستگی داره به ظاهر داستان و آدمهاش توجه کنی یا به عمق قصه و درونیات شخصیت ها، خلاصه که بخونیدش احتمالش کمه که پشیمون بشید.
August 26, 2017
لحنش، موضوعش، شروع و پایانش همهش جذاب بود
November 12, 2018
داستان انقدر روون بود و قابلیت حل کردن آدمی در خودش رو داشت که نتونستم یه روزه نخونمش و از پایان تقریباً عجیبش حیرت نکنم.
September 26, 2015
اوایل داستان گیج کننده بود بخاطر تعدد اسامی که ازشون نام میبرد و تاحدود زیادی خسته کننده ولی از اواسط داستان که پای فورد به داستان باز شد و رابطشون به سرعت پیشرفت کرد جذاب تر شد .
اینکه چرا و چطور شد که فورد گذاشت رفت سوالی بود که واسه خواننده ایجاد میشد . پایان کتاب یه علامت تعجب بزرگ واست باقی میمونه
بوسه اش، بوسه ی معمولی و سرخورده ی یک شوهر معمولی و سرخورده بود که از اداره بازگشته و وارد اتاق نشیمن شده.
بوسه اش، بوسه ی معمولی و سرخورده ی یک شوهر معمولی و سرخورده بود که از اداره بازگشته و وارد اتاق نشیمن شده.
برای درست لمس کردن هرکسی، کلی نبوغ خاص لازم بود.
اینکه چرا و چطور شد که فورد گذاشت رفت سوالی بود که واسه خواننده ایجاد میشد . پایان کتاب یه علامت تعجب بزرگ واست باقی میمونه
بوسه اش، بوسه ی معمولی و سرخورده ی یک شوهر معمولی و سرخورده بود که از اداره بازگشته و وارد اتاق نشیمن شده.
بوسه اش، بوسه ی معمولی و سرخورده ی یک شوهر معمولی و سرخورده بود که از اداره بازگشته و وارد اتاق نشیمن شده.
برای درست لمس کردن هرکسی، کلی نبوغ خاص لازم بود.
October 2, 2009
"هیچوقت تو زندگیم لب به مشروب نزدهم." فورد این را به آرامی گفت، انگار بخواهد حالت اعترافگونه را از حرفش بگیرد. "نه بهخاطر اینکه مادرم الکلی بود. هیچ وقت سیگارَم نکشیدم. دلیلش اینه که وقتی بچه بودم، یه نفر بهم گفت الکل و سیگار حس چشایی رو ضعیف میکنه. من فکر کردم خوبه که آدم حس چشایی کامل و بینقصی داشته باشه. یه جورایی، هنوزم همینجور فکر میکنم. هنوز نتونستهم از خیلی اعتقادات بچگیم دست بکشم."
August 7, 2026
واقعا دوستش نداشتم ، مشکل از هر چی که هست فکر میکنم کارهای این نویسنده اصلا تایپ من نیست .
شاید یکی از علتهاش این باشه که خیلی دارک دنیا رو نشون میده ، توی رمان هاش خبری از خون ریزی نیست ولی خیلی دردناکه . مرک واضحی نیست ولی یه جور سوگ وجود داره
نمی دونم واقعا چی بگم در مورد شخصیت های رمان مخصوصا کورین . واقعا هیچ ایده ای ندارم
تجربه جالبی نبود
و یه نکته دیگه ترجمه علی شیعه علی از این رمان خیلی بد بود و یه جاهایی نامفهوم بود من متاسفانه نتونستم فایل زبان اصلی رو پیدا کنم که با اون مقایسه کنم ولی با یه ترجمه دیگه که مقایسه کردم خیلی خوب نبود. همین دیگه اگه میخواید بخونیدش از این ترجمه نخونید
1405 /05/16
23
شاید یکی از علتهاش این باشه که خیلی دارک دنیا رو نشون میده ، توی رمان هاش خبری از خون ریزی نیست ولی خیلی دردناکه . مرک واضحی نیست ولی یه جور سوگ وجود داره
نمی دونم واقعا چی بگم در مورد شخصیت های رمان مخصوصا کورین . واقعا هیچ ایده ای ندارم
تجربه جالبی نبود
و یه نکته دیگه ترجمه علی شیعه علی از این رمان خیلی بد بود و یه جاهایی نامفهوم بود من متاسفانه نتونستم فایل زبان اصلی رو پیدا کنم که با اون مقایسه کنم ولی با یه ترجمه دیگه که مقایسه کردم خیلی خوب نبود. همین دیگه اگه میخواید بخونیدش از این ترجمه نخونید
1405 /05/16
23
September 22, 2019
نه سرزمین هرز...
کتابی بود با داستانی خوب...
که بزرگ جنگلی واژگون...
با نثری روان و سلیس...
شاخههایش همه در زیر زمین...
اما نقطه قوت داستان چرخشهای بیسابقه راوی است و نگاه دقیق سلینجر.
با اینکه داستان کوتاه است و در صد صفحه به سرانجام میرسد اما شخصیت پردازیها بسیار قوی و باور پذیر مینماید.
و زیباترین نکته این است که پایان داستان به آغاز آن منتهی می گردد.
کتابی بود با داستانی خوب...
که بزرگ جنگلی واژگون...
با نثری روان و سلیس...
شاخههایش همه در زیر زمین...
اما نقطه قوت داستان چرخشهای بیسابقه راوی است و نگاه دقیق سلینجر.
با اینکه داستان کوتاه است و در صد صفحه به سرانجام میرسد اما شخصیت پردازیها بسیار قوی و باور پذیر مینماید.
و زیباترین نکته این است که پایان داستان به آغاز آن منتهی می گردد.
June 22, 2022
بعد از مدت ها درگیری با امتحانات این کتاب کم حجم را تمام کردم بزرگ ترین مسئله من با این کتاب کیفیت خیلی خیلی خیلی بد کتاب بود. من کتاب را شبیه به برگه های جزوه یک درس نه چندان مهم خواندم(چون تمام کتاب ورق ورق جدا شد)
متاسفم آقای ناشر!
متاسفم آقای ناشر!
October 16, 2009
کورین بی نگاهی به پشت سر با تمام سرعتی که در توانش بود از پله ها رفت پایین و به خیابان که رسید شروع کرد به دویدن
ناشیانه
افتان و
خیزان
ناشیانه
افتان و
خیزان
October 24, 2017
داستان کوتاهی بود میشد تو ۲ ساعت تمومش کرد که من تو دانشگاه تو فاصله بین دوکلاس خوندمش اینقدر ساده و روون بود که اصلا متوجه گذر زمان نشدم!اما تو این کتاب من هیچ اثری از سالینجر نمیدیدم با توجه به دو کتابی که تا حالا ازش خوندم این کتاب با اونا خیلی فرق داشت،درسته که کتاب رو دوست داشتم اما توقع من از سالینجر عزیز یه چیز دیگه بود ونکته ی دیگه اینکه اگه آخر کتاب اینطوری تموم نمیشد دیگه خییلیی ناامید میشدم!!
March 4, 2023
اما احتمال بسیار سادهتری هم وجود داشت. کورین میخواست فورد را به خودش نزدیکتر کند،جسما و روحا. میخواست باریکه مایل نور خورشید که بر میز صبحانه میپاشید را درست روی خودشان تنظیم کند، طوری که هر دو همزمان و نه تنها زیرش باشند.
.
تا حالا شده داستان زندگیتونو تو یه کتاب بخونین؟
.
تا حالا شده داستان زندگیتونو تو یه کتاب بخونین؟
July 3, 2016
نه سرزمين هرز، كه بزرگ جنگلى واژگون
شاخ و برگهايش، همه در زير زمين
شاخ و برگهايش، همه در زير زمين
October 22, 2017
سلینجر خیلی قشنگ وارونگی رو تصویر کرده
و یکجا هم که اسم سیمور معروفترین شخصیت کارهای
بعدی توی کتاب اومده
این داستان فکر کنم از اولین کارهای سلینجر هست
و یکجا هم که اسم سیمور معروفترین شخصیت کارهای
بعدی توی کتاب اومده
این داستان فکر کنم از اولین کارهای سلینجر هست
June 19, 2018
گرچه کادوی خ.ق.ک به لیلی بود، اما همیشه دوست داشتم ازش قرض بگیرم و بخونم. گرفتم. و خوندم. و چقدر عجیب بود... و بنظرم خیلی شبیه سلینجر نبود.
February 12, 2018
قسمتهایی که آشنایی و فرار فورد با بانی را تعریف می کرد، با اینکه نوع طنز و فرمش را می فهمم، اما به نظرم فریبی داشت که به فرم کلی داستان نمی خورد، که به نظرم نقص کمی نبود، اما باقی داستان متوسط به بالا بود برام. امیدوارم در آینده هم از سلینجر بخوانم.
Displaying 1 - 30 of 187 reviews






























