مارسل کوولیه نخستین کارگردان-بازیگری بود که به اجرای نمایشنامههای اوژن یونسکو پرداخت. تا امروز ۵۷ سال است که اجرای نمایش درس یونسکو در تآتر دو لا اوشت شهر پاریس، با میزانسن مارسل کوولیه، ادامه دارد. بدون تردید او یکی از کارگردان-بازیگران آوانگارد تآتر معاصر فرانسه است. مارسل کوولیه با تنظیم صحنهای زیبا و پرظرافتی که بر اساس زمان مشهور اُبلوموف اثر نویسندهی روس، ایوان الکساندروویچ گنچاروف انجام داده، توانسته است نمایشنامهای لبریز از طنز و عشق و شاعرانگی بیافریند؛ نمایشی عمیق و سرشار از جنبههای انسانی که در آن تنبلی و خیالبافیهای اُبلوموف لحظاتی فراموشنشدنی میآفریند. مارسل کوولیه با چنان علاقه و شیفتگیای به نوشتن نمایشنامهی اُبلوموف پرداخته و دلبستهی قهرمان آن گشته که گویی خود گنچاروف آن را به رشتهی تحریر درآورده است. پل مورل منتقد روزنامهی فرانسوی لیبراسیون از این نمایشنامه به عنوان نمایشی نزدیک به یک شاهکار یاد کرده و دربارهی آن نوشته است: هیچ نمایشی نمیتواند بهسادگی شاهکار نامیده شود؛ اما این نمایشنامه با توجه به تسلط کامل نویسنده به رُمان گنچاروف از یک سو، و تخیل سرشار و قدرت و توانایی خلق صحنههایی جذاب و پرکشش از سوی دیگر، شایستگی آن را دارد که به عنوان شاهکار نمایشی در نظر گرفته شود.
اُبلوموف / مارسل کوولیه / ترجمه ی محمدرضا خاکی / نشر بیدگل / 185 صفحه / تاریخ اتمام کتاب: 23 خرداد 98 / امتیازم به کتاب از پنج: یک نمایشنامه ای درباره ی مردیه که به نظر منابع و استعداد و ارتباطات کافی برای موفق، خوشبخت و تاثیرگذار بودن رو داره ولی دچار تنبلی و اهمال کاری مسخره ایه و کاری رو پیش نمی بره. حتی وقتی اونقدر خوش شانسه که عشق بهش رو بیاره، اونو هم درست نمی تونه جلو ببره و قدرشو نمی دونه. آدمی با کلی بهونه برای جلو نبردن کارها. داستانش برای من چیزی برای لذت بردن یا یاد گرفتن نداشت و اتلاف وقت بود. ترجمه ی کتاب به نظرم خوب بود و کتاب خوش خوانی بود.
معمولاً هیچوقت از اقتباس خوشم نمیاد چون معمولاً کاری ضعیفتر از اصل اثر میشن. این نمایشنامه یه اقتباس خیلی وفادارانه به اصل رمان بود که خیلی جاها واو به واو دیالوگ شده بودند. البته فقط دو بخش اول رمان تبدیل به نمایشنامه شده. نویسنده بعضی جاها قالب نمایش رو فدای اصل رمان کرده بود و حتی برای نمایش حس درونی ابلوموف (که توی رمان به کرات استفاده شده) از مونولوگ استفاده میکرد.
آدما؟ تو اینا رو آدم میدونی؟ اینا جنازهن. آدمای به خواب رفته، عین من! درسته که دراز نکشیدن، ولی هی دور خودشون میچرخن، یا اینکه در حال جبهه گرفتنن. یه لیوان تو یه دستشون و یه رده ورق تو اون یکی دستشون، تو شبای بیپایان، ساکت و مجذوب ورقبازی، انگار که قراره راجع به سرنوشت دنیا تصمیم بگیرن.
*اصلا یه ذره فکر میکنه؟ نه!اون آقا چیزی که براش مهمه تظاهر به این « اطلاعات همهجانبه» ست تا اینجوری بتونه توو گپزدنای عمومی بدرخشه و جلب توجه کنه. حالا تو دلت میخواد که من زندگیمو با آدمای اینجوری بگذرونم؟ . *یا من این زندگی رو نفهمیدم، یا این زندگی ارزشش رو نداشت. به هر حال، چیز بهتری از این پیدا نکردهم و هیچکس هم راجع بهش با من حرفی نزد.فقط تو، گاهی وقتا، ظاهر میشدی و بعدشم غیب میشدی...
متاسفانه خیلی با شخصیت ابلوموف تونستم همزاد پنداری کنم. آدم با خوندن بعضی کتاب ها و دیدن شخصیت اغراق شده ی اونا میتونه عیب های خودشو خیلی بهتر ببینه. شاید منم تو بعضی جنبه های زندگیم دچار این مرض باشم: اوبلوموفیسم...
نمایشنامهی ابلوموف از روی کتابی به همین نام نوشته شده و در مورد مردی است به شدت تنبل که امری مثل اسبابکشی یا رسیدگی به املاکش براش سختترین کارهای ممکنه است. نمایشنامهی ساده، راحتخون و میشه گفت اثربخشیه. من رمان اصلی ابلوموف رو نخوندم ولی حداقل با ابلوموف این نمایشنامه همذاتپنداری میکنم و میفهمم چه حسی داره وقتی همهش کارهات رو به فردا و آینده نامعلوم موکول میکنی.
این نمایشنامه رو به همراه یه نمایشنامهی دیگه تقریبا تو رودربایستی از یه کتابفروش تو کیش خریدم! بنده خدا داشت حالیم میکرد که با این مدل کتابایی که میخونم دارم به سمت سطحیخونی پیش میرم، در مقابلش حس شاگردی رو داشتم که دلش میخواد زودتر از دست معلم و کلاس و نصیحتهاش خلاص شه و فرار کنه! :)) ولی حداقل خوشحالم که مجبور نشدم کتابی بخرم که هیچی ازش نمیفهمم!
اُبلوموفِ کوولیه، بیش از حد توجه خود را معطوف به شخصیت اُبلوموف میکند و دیگر شخصیتها در آن محو میشوند. توجه و پرداخت به شخصیت الگا به قدری کم است که انگیزههای الگا درک نمیشوند. کوولیه اُبلوموف را از بستر تاریخ سیاسی و اجتماعی روسیه که گنچاروف، آبلوموف را در آن نوشت، نیز جدا میکند و اُبلوموفیسم را به یک مسألهی فردی تقلیل میدهد. ترجمهی محمدرضا خاکی هم ترجمهی چندان جالبی نیست و خطاهای قابل توجهی دارد.
کاراکتر تنبلی که حتی زحمت یک روز ظهر نخوابیدن را هم نمیتواند تحمل میکند. نویسنده، تلخی تن پروری را با طنز شیرینی نشان داده و این کتاب به مراتب تاثیرگذار تر از کتابهایی که در ستایش بطالت و تباهی نوشته شدن.