چند سال پیش خریده بودمش،
با چند کتاب دیگر که همه را خواندم الی همین یکی که مظلوم واقع شده بود و قرعه به نامش نمی افتاد! درست مثل فرزانه که انگار قرعه تنها نبودن به نام او نبود.
زنی که نه یار و یاوری داشت، نه همراهی. تازه به قول خودش شروینش هم او را فقط برای بزرگ شدن میخواست.
مدتها پیش که ذهنم جایی برای حرف اضافی نداشت، پناه آوردم به تنها کتاب طوسیِ کتابخانه با آبنبات های آلبالویی بی رنگ و رو، که نوید یک نثر آرام را میداد!
قصه با خواندن اولین کلمه، آغاز شد...
قصه ی فرزانه، در گذشته و در امروز...
قصه ی فرزانه ی درسخوان،
فرزانه ی عاشق،
فرزانه ی شکست خورده،
فرزانه ی دختر،
فرزانه ی همسر،
فرزانه ی مادر...
قصه، حاصل پریشان گویی های فرزانه است!
دنیا و آدم ها از نگاه او و عشقی که سالهاست سایه انداخته روی زندگیش روایت می شوند.
خواندنش مرا یاد نمایش ”چشم هایی که مال توست” و کتاب ”مالیخولیای محبوب من” می اندازد!
زنی که با نبود معشوق، با او سخن میگوید، میخندد، میگرید و زندگی میکند.
هر چند که گاهی دلت میخواهد چیزی بیشتر از روزمرگی های تکراری او بخوانی!
چیزی بیش از اسامی ردیف شده در کتاب.
مثلا میخواهی از ساسان چیزی بیشتر از آدم پرمشغله دنیایی بدانی،
از مادرش، از پدرش، از ترانه، از نسرین جون، از سیما، از خانوم موبلوند و شیک پوش واحد نرگسی روبرو و حتی از کتابفروشِ ویلچرنشینی که حافظ را طوری بااحترام دست میگرفت که انگار کتابی آسمانی بود.
دارم فکر میکنم که نبودِ معشوق و رفتنش بعد از ۹ سال زیادی سایه انداخته روی داستان. هر چند بد نیس اما کافی نیس.
من ترجیح میدادم حتی با وجود شدت این سایه، نقش آدم ها چیزی بیش از ۴ کلمه باشد آن هم در یک رمان چندصد صفحه ای.
اما اینکه داستان کنجکاوت میکند از حسن هایش است.
میخواهی بدانی این عشق چطور بوده،
چرا به اینجا رسیده،
این زندگی چرا این شکلی است و...
هرچند که شاید به بعضی از جواب ها نرسی ولی در نهایت با ضربه شگفت انگیزی که نویسنده در آخر کتاب میزند، بی گلایه کتاب را به پایان میبری و فکر میکنی بد نبود. روزمرگی خوبی بود در این شلوغی.