داستان این کتاب پیرامون زندگی زنی است که در ارتباط عاطفی با همسرش دچار مشکل است و همین موجب میشود او دچار گونهای خیالبافی و سرگشتگی شود.
در بخشی از کتاب میخوانیم: «از خواب که میپرم هنوز هوا تاریک است. ساعت پنج نشده. اصلاً به پنجرهها نگاه نمیکنم. ترسم از این وقت روز را آنقدری میشناسم که به هیچ پنجرهای حتی نیمنگاه هم نیندازم. پاهای یخکردهام را بغل میگیرم. درست مثل جنینی بیگناه. شروین ملحفه عروسکیاش را رویم انداخته. پاهایم تمام شب از زیر این ملحفه کوچک بیرون ماندهاند و حالا اینطور سرد و بیحس شدهاند. ملحفه را تا روی گوشم بالا میکشم.
به پهلوی چپم میچرخم. دلم از گرسنگی مالش میرود و صدای تالاپ تالاپ قلبم مثل صدای طبل جنگ دلهرهآور شده. چشمهایم بازِ باز است و هیچ جور توی کتشان نمیرود که الآن وقت خواب است و باید بسته شوند. آخر من هنوز دلم میخواهد کپه مرگم را بگذارم. مینشینم و نفس عمیق میکشم.
چند روز پیش سیما گفت: «اینطور وقتها بهترین کار این است که نفس بگیری... اینطوری...» و طوری نفسگیری کرد که آخرش هم نتوانستم مثل او نفس بگیرم و سیما گفت که خیلی بیعرضهام. پاهایم مثل پاهای مردهها سفید شده و لاک قرمزم بیش از هر وقت دیگری خودش را نشان میدهد. میروم توی حمام.
شیر آب گرم را باز میکنم و لباسهایم را در میآورم. شکمم را با دستهایم میمالم و دستم را میگذارم روی همان نقطه اتصال قدیمیام با مامان. و طبق معمول هر دفعه که میآیم حمام باز حسرت میخورم که لابد قطر بند نافم آنقدری نبوده که چند تا از خصلتهای خوب مامان، اعتماد به نفس خدشهناپذیرش، همیشه شاد بودنش، همیشه معشوق بودنش، بتواند از آنجا وارد بدن من شود و در آن رسوب کند.»
چند سال پیش خریده بودمش، با چند کتاب دیگر که همه را خواندم الی همین یکی که مظلوم واقع شده بود و قرعه به نامش نمی افتاد! درست مثل فرزانه که انگار قرعه تنها نبودن به نام او نبود. زنی که نه یار و یاوری داشت، نه همراهی. تازه به قول خودش شروینش هم او را فقط برای بزرگ شدن میخواست.
مدتها پیش که ذهنم جایی برای حرف اضافی نداشت، پناه آوردم به تنها کتاب طوسیِ کتابخانه با آبنبات های آلبالویی بی رنگ و رو، که نوید یک نثر آرام را میداد!
قصه با خواندن اولین کلمه، آغاز شد... قصه ی فرزانه، در گذشته و در امروز... قصه ی فرزانه ی درسخوان، فرزانه ی عاشق، فرزانه ی شکست خورده، فرزانه ی دختر، فرزانه ی همسر، فرزانه ی مادر...
قصه، حاصل پریشان گویی های فرزانه است! دنیا و آدم ها از نگاه او و عشقی که سالهاست سایه انداخته روی زندگیش روایت می شوند. خواندنش مرا یاد نمایش ”چشم هایی که مال توست” و کتاب ”مالیخولیای محبوب من” می اندازد! زنی که با نبود معشوق، با او سخن میگوید، میخندد، میگرید و زندگی میکند. هر چند که گاهی دلت میخواهد چیزی بیشتر از روزمرگی های تکراری او بخوانی! چیزی بیش از اسامی ردیف شده در کتاب. مثلا میخواهی از ساسان چیزی بیشتر از آدم پرمشغله دنیایی بدانی، از مادرش، از پدرش، از ترانه، از نسرین جون، از سیما، از خانوم موبلوند و شیک پوش واحد نرگسی روبرو و حتی از کتابفروشِ ویلچرنشینی که حافظ را طوری بااحترام دست میگرفت که انگار کتابی آسمانی بود.
دارم فکر میکنم که نبودِ معشوق و رفتنش بعد از ۹ سال زیادی سایه انداخته روی داستان. هر چند بد نیس اما کافی نیس. من ترجیح میدادم حتی با وجود شدت این سایه، نقش آدم ها چیزی بیش از ۴ کلمه باشد آن هم در یک رمان چندصد صفحه ای. اما اینکه داستان کنجکاوت میکند از حسن هایش است. میخواهی بدانی این عشق چطور بوده، چرا به اینجا رسیده، این زندگی چرا این شکلی است و... هرچند که شاید به بعضی از جواب ها نرسی ولی در نهایت با ضربه شگفت انگیزی که نویسنده در آخر کتاب میزند، بی گلایه کتاب را به پایان میبری و فکر میکنی بد نبود. روزمرگی خوبی بود در این شلوغی.