قلم و حسِّ مرتضی را دوست دارم در اشعارش و این را پیشتر دربارهی کتابِ «پلّهها را مواظب باش مرضیّه»اش گفتهام. عاشقانهها به نسبتِ پلّهها پختهگیِ کمتری دارد. امّا فارغ از تماتیکبودنِ لااقل یک فصلِ کتاب که به طورِ قطع وجهِ ممیّزهی اثر و نقطهی عطفش است، کلّیّتِ کتاب، باز هم نسبت به واقعیّاتِ موجودِ کتابهای شعرِ سپیدِ این دوره، میتواند متوسّط به بالا تلقّی بشود با اندکی ارفاق. یعنی تعدادِ شعرهای خوبِ این کتاب از متوسّطِ نرخِ سپیدِ این روزها بیشتر بود.
چیزی به یادت نمی ماند/همین که بدانی از کجا آمده ای/کافیست/تا پیامبری دروغین باشی... خیابان شلوغ می شود/ و تو انگار در سیاره ای دور جا مانده ای... صدای من از دلتنگی می گیرد. چقدر بزرگ اند این کوه ها برای ما/ وقتی قوار است/ با طلوع خورشید به خانه برگردیم.