سعادت آباد مجموعه ای از اشعار سید احمد حسینی است که با روایت و لحن شاعر رنگ تازهای به خود گرفته است. این مجموعه شامل خوانش یازده شعر از کتابهای «چسبی به نام زخم» و «ساراییسم» می باشد که با کنار هم قرار گرفتن، ترکیب خاصی را پدید آورده است.
برای دریافت این مجموعه و شنیدن بخشی از کتاب های " چسبی به نام زخم" و " ساراییسم" با صدای شاعر به آدرس زیر مراجعه کنید :
اسمت سارا باشد یا نباشد، نباید کتاب ساراییسم را از دست داد... شبانه، در یک سکوت سرشار از آهنگ های بی کلام استاد شهرداد روحانی، با اشعار ساراییسم از احمد حسینی مست شدم. ممنونم از کسی که این کتاب را به من هدیه داد. ... دوباره خوندم و دوباره مستم... یادگاری از کتاب: سارا جهان بیتو که مفهومی ندارد میترسم این شعرم همینجا کم بیارد ... سارا نمیدانی... چه حالی بودم آن روز وقتی نوشتی ابر تا باران ببارد ... انگار قلبم در گسلهای تو جا ماند وقتی که میخندی دلم پسلرزه دارد ... وقتی که دیدم زود سرما میخوری، باز تقویم را بستم زمستان را نبینی ... با تو قدم خواهم زد و روی خیابان از رنج انسان از غم نان مینویسم با تو قدم... تا هیچکس ما را نبیند نام تو را این گوشه پنهان مینویسم ... سارا شبیه لحظهی تحویل سال است امسال سال توست سارا... ... حالا بخوان بخند جهان را بهم بزن من هم حیات خلوت خود را بهم زدم ... در جهانی که عشق ممنوع است عاشقت میشوم... خودآزاری ست ... در قاب عکس چشم تو پیداست زندگی پلکی بزن، بخند! - چه زیباست، زندگی! ... بیتو قبول دارد تنهاست، زندگی ... در پیش چشمهات فرو رفت محو شد انگار نام دیگر ساراست زندگی ... حوایی شعر تو مرا آدم کرد هر چند امروز شکل مردم شدهام ... ما بیهم و هم همیشه با هم بودیم مثل دل و غم همیشه با هم بودیم مجبور شدیم با هم از هم ببریم افسوس چه کم همیشه با هم بودیم
يكجورهايى كتاب بيشتر ديدنى ست تا خواندنى ! و شروع ك كنى ، هر از چندى چيزى هست كه غافلگيرت كند ! از اسم كتاب گرفته تا صفحه ى فهرست چارفصلى و نام شان و نام شعرها ، سبك نوشتن شِبْه غزل ها كه سپيد-نيمايى طورست و آشنايى زدايى ش به كنار ، مكث هاى محتوايى بذهن ميدهد و ريتم موسيقايى را چنان كه بايد سامان ميدهد ، قافيه ها كه گاهى حذف شده اند و بايد حدس بزنى شان ! ، شعر را كه هرجا طلب كرده ، تصويرى ميكند و مثلن تمام ب ا ر ا ن هاى شاعر در حال باريدندند :) ، و گاه هم تصوير از انحصار كلمات خارج ميشوند شمايل ابر و نردبان و پله جدى جدى وسط شعر حلول كرده اند ! و بارى از شعر بدوش دارند هركدام ؛ و پينوشت هايى كه هرجا شاعر عشق كرده ريختند پايين صفحه ها ، چپكى ! بيراه نيست بگويم آن قسم از گرافيك كار كه از شاعرانگيهاى شاعر بوده ، كتاب را خاص و جذاب كرده ، چندان ؛ طرح جلد اما كمترين چيزى بود كه در هيبت كتاب دوست داشتم و تلاشم براى فهميدن و ارتباطش با محتوا راه به دهى نبود .
در فصل اول ، كه پيكره ى فحوايى كار را بظن من بعهده دارد ، توالى غزل ها حالتى روايى دارند و گويى هر شبه غزل قطعه اى از داستانيست كه شاعر چند نقطه با غزلها رسم ميكند و ذهن ت چنان كه تصور ميكند رشته ى نامريى داستان را در ميانه ببيند ؛ از نظم توالى كه چشمپوشى كنيم لحن روايى و سير داستان و حال و هواى غالب مازندران بشعر چ از نظر فضاسازى و چ زبانى* ( كه اينرا در تمام كتاب ميشود دنبال كرد ) ، ' بار ديگر شهرى كه دوست ميداشتم ...' ابراهيمى را متبادرم ميكرد كمى ؛
* وقتى كه ميخندى شب شاعر بهارى ست
سارا دليل سبزه هاى شهر سارى ست
وقتى خزر همرنگ چشمان تو باشد هرموج فصل تازه اى از بى قرارى ست
فصل دوم ملغمه! طورست و ادامه ى واگويه هاى درهم و بى سارايى از پايان تلخ فصل نخست ؛ - فصل آخر تغزّلى تر ميشود و جولان شاعر در خيال و نو كارى هاى قالبى و تصويرى ، در تم دريا . فصل سوم اما جزيره است آن ميان ؛ شعرك هاى موزون تقديمى به نامداران شعر معاصر هركدام . خوشم آمد از تناسب سروده ها و جمله اى كه از هر شاعر انتخاب كرده براى حاشيه نوشت . دستتان رسيد ببينيدش به تورّقى ؛ ديدنى ست !
در جهانی که عشق ممنوع است عاشفت می شوم خودآزاری ست ******************* تو تن سپردی تن به تنهایی سپردی تن ها تو را از سرزمینت دور کردند ****************** ما بی هم و هم همیشه با هم بودیم مثل دل و غم همیشه با هم بودیم مجبور شدیم با هم از هم ببریم افسوس چه کم همیشه با هم بودیم **************************** در سرم رفتنت قدم می زد خاطراتت مرا به هم می ریخت طعم نفرت گرفت لب هایت پشت لبخندهای بیزارت *******************
سارا جهان... بی تو که مفهومی ندارد میترسم این شعرم دوباره کم بیارد سارا نمیدانی چه حالی بودم آن روز وقتی نوشتی ابر تا باران ببارد وقتی نوشتی کوه دستم تیشه ای شد تا داستانت به خطی خوش نگارد سارا به شعرم گفته ام در مصرع بعد در چشمهایت بذر آویشن بکارد آنقدر بی بی دوستت دارد که سارا نام تو را روی عروسش میگذارد اصلن بگو خنده هایت از چه جنس است وقتی که می خندی دلم پس لرزه دارد سارا برایت شعر دم کردم بفرما!.
اصرار داشتند تو از مین قوی تری اصرار داشتی کمرت تا نمیشود... گفتی نترس ! راه خودت را عوض نکن یا میشود بزرگ شوی یا نمی شود ! تجربه عالی اولین کتاب شعر عالی بود .
دنیا عجب دریای بی رحمی ست سارا سارا عجب دنیای بی رحمیست دریا ...
یک از پای مردهها هی شلوار میکشند تا وقت مردن از تو هی کار میکشند هی کار میکند هی لبخند میزنند هی درد میکشی هی سیگار میکشند در زخمهای پشتت تکثیر میشوند جان میکنی و از پا پوزار میکشند جان میکنی کفن را تکفیر میکنند با دست تو به سرها دستار میکشند دو این سایهها اگرچه امروز کوچکند فردا تو را کنار دیوار میکشند این سربهدارها از سرها بریدهاند داری برای خان و سردار میکشند لبخند میزنند ششلول سوی شاهِ قاجار میکشند
سارا نبودی چشم گریان را ببینی اینقدر باریدم که باران رو ببینی ولله ک بی تو شهر خود را حبس میکرد بهتر! نبودی بغض طهران را ببینی! تهران مان طهران نشد بهتر! این راهزن این راه بندان را ببینی! بی بی به چشمان تو دل خوش کرده سارا کافی ست عکس لای قرآن را ببینی
باغ شغالان شد حریم خوشه هایت تا باغبان هایت تو را انگور کردند از خود گذشتی از تمام خاطراتت وقتی که ماشین ها تو را محصور کردند تو تن سپردی تن به تنهایی سپردی تن ها تو را از سرزمینت دور کردند در بولتن ها رد پایت پخش می شد در شهر بد نامی تو را مشهور کردند جشم سیاهت، لنز دریا را به خود دید موی سیاهت را سیاهان بور کردند نفرین به من نفرین به ما نفرین به انسان نفرین به آن ها که تو را مجبور کردند آن دست ها که بال هایت را گرفتند شدّداد هایی که تو را هم حور کردند