رباح برده ای سیاه که حادثه ای، زندگی اش را در تلاطم تصمیم مهمی قرار می دهد. حمامه، دوشیزه زیبایی که دست روزگار او را به خیمه برده سیاه می کشاند. و خلف بن وهب، همسرش و کارگزار او شخصیت های اصلی و شکل دهنده فیلم نامه اند. حجم کتاب آن چنان است که به یک باره بتوان آن را مطالعه کرد و لذت اتمام یک کتاب خواندنی را در ساعتی چشید.
نویسنده ی این کتاب به خوبی ثابت کرده است که وقایع تاریخی، تا چه حد قابلیت تبدیل شدن به یک داستانِ پرکشش و جذاب را دارند.
از لابهلای خیمههای یک قبیله بادیهنشین، صف مردانی که جنازهای را تشییع میکنند بیرون میآید. بعضی از تشییعکنندگان لنگلنگان حرکت میکنند و بعضی دیگر سر و صورتشان پانسمان است. ما ازکنار تشییعکنندگان گذشته و به میان خیمهها میرویم. از لابهلای خیمهها صدای شیون و گریه و ناله میآید. فضای قبیله خسته و شکست خورده است. به کنار در خیمهای میرسیم، به آرامی داخل شده و فضای خیمه را میبینیم....
یک شاهزاده زیبا که طی ماجراهایی اسیر یک برده نازیبا میشه (البته نازیبا از نظر ظاهر) و بعد از مدتی سیرت زیبای این برده ی دوست داشتنی نه تنها شاهزاده رو بلکه خواننده رو هم اسیر میکنه :) داستان واقعی است و مربوط به اصحاب فیل است و... داستان یک شخصیت آشنای اسلام
از اون کتابایی بود که اتفاقی به دستم رسید و تو آزمایشگاه خوندم :))
عااااااالی عااااااالی مدتها بود اینطور غافلگیر نشده بودم، اون هم در صفحه آخر کتاب.. یه داستان خوب و پرکشش با پایانی بینظیر.. حالا که عصر تاسوعایی کتاب رو تموم کردم، حال عجیبی دارم.. و دارم به این فکر میکنم که تمام مردان خدا، ازجمله شهدای کربلا (مانند شخصیت انتهایی کتاب امپراطور عشق) عیسارشته های مریم بافته ای هستند..
چقدر خوب بود. واقعا دوستش داشتم. صحنهها کاملا باورپذیر و توصیفات عالی بودن. بدون هیچ حرف و صحنه اضافهای داستان پیش میره و خواننده (یا بیننده) رو همراه میکنه. حیف که به این کتاب آنطور که باید توجه نشده، چند جا احتیاج به ویراستاری داره و طرح جلد هم که... من نمیدونم کدوم شیر پاک خوردهای این طرح جلد رو برای کتابهای این سری خوب نیستان انتخاب کرد! باز عقلشون رسید برای نامیرا تو چاپهای جدید طرح جلد رو تغییر دادن. البته دو سه تا گاف هم داره، مثلا اینکه زبان شاهزاده زبان عربی نبوده و احتمالا صحبتهای اونها رو نباید متوجه میشده یا اینکه تنها توی یه مزرعه زندگی کردن برده باورپذیر نیست.
روایتی بسیار شیرین و سرشار از عشقی نهفته و شرم آگین(که رفته رفته شکل گرفت) از برده ای حبشی که به ظاهر نا زیبا بود ولی در درون خود نشان از بارقه های الهی داشت و شاهزاده ای یمنی که در زیبایی و لطافت نظیر نداشت... آن دو والد اولین موذن اسلام بودند... آری... (بلال حبشی).
یکی دو ساعتِ کاملن خوب داشتم با خواندنش. اگر نمیدانستم کتاب به چه شخصیت تاریخیای مربوطه، غافلگیر میشدم و لذتش بیشتر هم میشد. فکر نمیکردم که بتوانم از فیلمنامه لذت ببرم. این اولین و تا الآن تنها تجربهی فیلمنامهخوانیم بوده. یک تجربهی روان و شیرین و خیلی خوب.
صفحهی آخر کتاب را با بهت و حیرت و اشک خواندم؛ اصلا فکر نمیکردم انتهای کتاب اینگونه تمام بشود و به یکی از شخصیتهای تاریخی موردعلاقهام ختم شود.
بهزادبهزادپور را با سهگانهی “خداحافظ رفیق” شناختم و بعد تئاتر محشر و فراموشنشدنی “شب آفتابی”؛ و همین دو اثر عالی باعث شد کتاب امپراطور عشق که فیلمنامهای از بهزادپور است را با امید به خواندن یک متن خوب شروع کنم و به حق همینطور هم بود.
داستان کتاب از حملهی ابرهه به مکه برای خراب کردن خانهی خدا شروع میشود و مقابلهی قبیلهی خثعم و مردان بتپرست مکه با آنها؛ داستنِ اصلی هم دربارهی خواهرزادهی زیبا پادشاه یمن “ابرهه” است؛ “حمامه” ای که در همهی سفرها و جنگها دائیاش را همراهی میکرده و کبوتر شانس ابرهه بوده است ولی در سفرِ آخر به مکه، کبوتری اسیر میشد در دستِ بزرگان و ثروتمندانِ شهر مکه که خشم و کینهی بزرگی از ابرهه دارند.
آنقدر این کتاب برایم شیرین و جذاب بود که دوست ندارم بیشتر از این دربارهی موضوع و محتوای کتاب چیزی بنویسم تا اگر کسی قصدخواندن کتاب را کرد، مثل من آرام آرام با سکانسهای کتاب همراه شود و طعمِ شیرین داستان را بچشد و لبخند بزند و اشک بریزد. http://www.vaadi.ir/archive/3374
فوق العاده است این چنین متن کوتاه و مفهوم بلند، نوبر است. بسیار این فیلمنامه عاشقانه را دوست دارم و منتظرم قدری زمان بگذرد و برای سومین بار کتاب را دستم بگیرم و بخوانم.
یک نمایشنامه بینهایت زیبا با سوژه ای از زمان صدر اسلام. آخرش که فهمیدم سوژه کیه بسیار شگفت زده شدم. خیلی قشنگ بود هنوز با گذشت سالها با جزییات یادم هست روایتش رو.
اتمام: 09/11/96 بسیار جالب بود واقعا وقایع تاریخی اگر بدین صورت نقل بشه به یاد خواهد ماند
داستان درباره فردی به نام رباح بوده که برده یکی از ثروتمندترین مردمان عرب به نام خلف هست خلف یکی از شاهزادگان ابرهه را به عنوان برده میخرد و برای اینکه تحقیرش کند او را به زشت ترین برده اش میسپارد ولی رباح با حمامه خوب رفتار میکند تا اینکه حمامه حتی از او تقاضای ازدواج میکند و از ازدواج آنها .... به دنیا میآید.
چقدر تعریفش را شنیده بودم حالا که خواندمش دیدم واقعا هم عالی و پرکشش بود قطعا اگر فیلم میشد جذابیتش چندین برابر بود👌 فقط تهش که ناگهان چشمانم گرد شد و سپس لبخند زدم و گفتم چه جالب... چیزی که اصلا فکرش را نمی کردم ته کتاب می خواهد به آن برسد...!
امپراطور عشق را باید خودتان بخوانید! باید از گذشته مولودی بدانید که انتظارش را ندارید! شما طعم عشق و شگفت زدگی و حیرت را می چشید. . «امپراطور عشق» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/115654
این عاشقانهی نجیب و تاریخی مدتها بود که کنج کتابخانه خاک میخورد. بالاخره سراغش رفتم. بینظیر بود. نمایشنامهای کوتاه، بدون حرفهای اضافی، با صحنهپردازیها و توصیفهای بهاندازه و با پایانی که مخاطب را شگفتزده میکند. یک داستان پرکشش تاریخی دربارهی تولد کسی که نامش همچون ستارهای برگرد نام پیامبر اسلام میدرخشد. . رباح در کنار در اتاق مودبانه ایستاده و به زمین چشم دوخته است. همسر خلف بر مخده تکیه زده و خلف در حالی که قدم می زند، سخن می گوید. خلف: باور کردنش مشکل است. اما بابت آن دویست و پنجاه کیسه زر پرداخته ام. یعنی خرج دو سال یک قبیله. شاید در طول عمرم چیزی به این گران قیمتی نخریده باشم، و حال... من... خلف بن وهب تصمیم دارم که این گران قیمت ترین را به زیر پاهای زخمی تو بیندازم... آری، به زیر پای سیاه و برهنه ی تو... تا لگدمالش کنی، جانانه خرد و خمیرش نمایی و با خاک یکسانش گردانی.