انتظار نداشتم نثر روزنامهنگاری که شنیده بودم رمانهای تاریخیش خیلی طرفدار داشتن اینقدر خستهکننده و نچسب باشه. این کوتاهترین رمانش بود که شروع کردم و تا نصفه خوندم و واقعاً علاقهای به ادامه دادنش ندارم. احتمالاً سراغ یکی از کتابهای دوجلدیش هم میرم که ببینم فرقی میکنه یا نه. ولی راستش چشمم زیاد آب نمیخوره
وقتي راهنمايي بودم خوندمش كتاب مال باباي دوستم بود و بهم قرضش داد اما چون قايموشكي آورده بود بايد فرداش ميبردم مدرسه پسش مي دادم. ساعت 6 صبح بلند شدم تا ساعت 12 قبل از ناهار و رفتن مدرسه تمومش كردم براي دوران راهنمايي نزديك به 300 صفحه خيلي خوب بوده :) اما اينقد كتاب براي من وحشتناك بود كه نفسم بالا نمي اومد موقع خوندنش. مخصوصن شرح شكنجه ها. توي يه مورد كه كاملن يادم مونده كسي رو كه ملكه مي خواست شكنجه كنه توي يه كنده درخت گذاشتن تمام بدنش رو حتا چشم هاشو با عسل پوشندن و زنبور و مورچه ريختن روش بعد چشم هاشو با يه چوب باز نگه داشته بودن. خيلي براي من وحشتناك بود هنوزم ترس و وحشت اون موقع يادمه. يه جاي ديگه كتاب ملكه كه ميخواد يكي از زن هاي دربار رو بكشه براي اينكه بهش شك نكنه كاردي رو كه قراره مرغ ناهار رو باهاش قسمت كنه يك طرفش رو زهري ميكنه و خلاصه اونو ميكشه. من اون موقع به خودم ميگفتم حواسم باشه كسي اينطوري منو نكشه. بچه بودم ديگه
یادمه توی دوران نوجوانی از کتابخونه ی بزرگ دایی قرض گرفته بودمش و واقعا زیاد چیز زیادی ازش یادم نمیاد ولی یادمه قسمت های هولناک زیاد داشت دیدنش توی اینجا خاطره ی تابستونی که خوندمش برام زنده کرد