علیرضا بدیع شاعرانه و قاعده مند کلاسیک می نویسد! غالب شعرهاش یه جوریه که بعد از شنیدن یا خوندنشون باید یه لبخند بزنی و بگی آخی! بسی دوشت داشتنی. پ.ن: عصر شعری که در کافه بهشت دانشگاه بهشتی برگزار شد، بدیع اعلام کرد، این بیت به طور صحیح اینطور خوانده میشود: "هرگز به تو دستم نرسد ماه "بلوندم" اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی..."
به فکر مسند محکمتری از این ها باش/که عقل مصلحت اندیش، تکیه گاه تو نیست _____________________________ نادانی شان ضامن ناندانی شان است/پس حفظ کند وجهه ی نادانی خود را _____________________________ به کوه هر چه که دادم، دوباره باز آورد/بگو کجا ببرم درد جاودانم را؟ ________________________ پاییز می رسد که مرا مبتلا کند/با رنگهای تازه مرا آشنا کند.... او قول داده است که امسال از سفر/اندوه های تازه بیارد، خدا کند .... خش خش ... صدای پای خزان است، یک نفر/ در را به روی حضرت پاییز وا کند
پر از شاعرانگیهایی است بهسبک کلاسیک. در برخی شعرها واقعاً نام «بدیع» سزاوار شاعر است و بدیعسرایی را بهغایت میتوان مشاهده کرد: در فصل جفتگیری فولاد و سنگ، کاش گنجشک من تو باشی و من آشیانهات گنجشک من تو باشی و من دربهدر شوم از ضبح تا غروب، پی آب و دانهات وقت غروب، از تو بپرسم: چگونه است با چند استکان میِ روشن میانهات؟ بعدش بخواهم از تو کمی درددل کنی گاه از زمین بگویی و گاه از زمانهات یکمشت کودکاند به دورِ درختِ سیب انگشتهای کوچک تو زیر چانهات در بوسهی تو، بذر تغزل نهفته، کاش روی لبان من بشکوفد جوانهات ***************************************** نامت همینکه سبز شود بر زبان من طعم تمشک تازه بگیرد دهان من من برکهای زلالم و لبهای کوچکت افتادهاند مثل دو ماهی بهجانِ من
بی شعر در مقابلِ تو ای شکوهِ محض / آن شاهزاده ام که پس از سال ها نبرد / در پیشگاهِ قلعه نیابد کلید را... --------------------------------------------------------- غیر از تو هیچ دغدغه ای ماندگار نیست / اندوهِ توست این که اساطیر گفته اند / اندوهِ توست این که به اشکالِ مختلف / داوودها به لحنِ مزامیر گفته اند... --------------------------------------------------------- فصلِ بهار آمد و رنگِ بهار نیست / اردی جهنم است زمانی که یار نیست... --------------------------------------------------------- باز هم تسبیحِ بسم الله را گم کرده ام / شمسِ من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام / طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدِ من / در شبِ یلدا مسیرِ راه را گم کرده ام /... / زندگی بی عشق شطرنجی ست در خوردِ شکست / در صفِ مشتی پیاده شاه را گم کرده ام... --------------------------------------------------------- به بوسه یکسره کن کارِ دشمنانم را / که دشمنان به لب آورده اند جانم را /... / به هر کجا بروم، آسمان همین رنگ است / تو چشم وا کن و آبی کن آسمانم را