من امروز با چمدانی که فقل پیراهن کودکیم در آن جای بگیرد از این شهر می روم خسته از این چلچراغ و قصرم خسته از صدای ناموزون کتری برقی ! من به ضیافت ساده ای مهمانم ضیافت سماور نفتی مادر و سفره کوچکش که بسان قالیچه حضرت سلیمان مرا می گرداند و می گرداند و به عمق دره کودکیم پرتاب می کند سلام مادر ... هزار سلام به خطوط مهربان زیر چشمانت چرا صبحانه تو برای من خست اینقدر دلچسب است ؟! یک چای با طعم گس کودکیم برایم بریز مادر من دیگر کفشهای پاشنه بلندت را نمی پوشم دیگر میل بزرگ شدن ندارم ! می خواهم بعد از صبحانه روی زانویت آرام بخوابم و تو مرا هرگز از خواب بیدار نکنی !